دفتر شعر

بی تاب ، مثل شعر به کاغذ نیامده...

آن ماهی ام که گوشه ای از حوض، مرده ام
بیچاره آن دلی که به دریا سپرده ام
 
بی تاب ، مثل شعر به کاغذ نیامده
شرمنده مثل نامه ی برگشت خورده ام
 
از بس که زخم بود برآن، جا نیافتم
تا بار عشق را بگذارم به گُرده ام
 
ای باغبان ! مزاحمتم را به دل مگیر
از باغ، غیر حسرت چیدن نبرده ام
 
می ترسم ای رفیق! تو هم مثل خاک سرد
وقتی مرا به دل بسپاری که مرده ام!


26 شهریور 1393 1782 2

می شود شب با همین تصویرها دیوانه ات

 

شب که بر می گردی از دریا به سمت خانه ات
دانه های ریز شن چسبیده روی شانه ات
 
قایقت را دست تنها می کشی بر ماسه ها
بعد با آن حالتِ محزونِ مغرورانه ات
 
تور خالی را به روی شانه می اندازی و
می شود شب با همین تصویرها دیوانه ات
 
راه می افتد به دنبال تو ماه و تا سحر
می نشیند منتظر بر پشت بام خانه ات
 
شب که جنگل مثل موهایت پریشان است و باد
آرزومندانه دستی می کشد بر شانه ات
 
بعد از پیراهنِ خیسِ تو این دریاست که
قطره قطره می چکد بر فرش های خانه ات
 


25 شهریور 1393 1284 1

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم
باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم
 
عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار
گرداب نا آرام دریای خودم باشم
 
شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت
باید به فکر روح تنهای خودم باشم
 
بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز
باید از امشب فکر فردای خودم باشم
 
بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم
در گیرودار دین و دنیای خودم باشم
 
اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم
نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم
 
حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی
اما خودم تعبیر رؤیای خودم باشم
 
من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی
آیینه دار بی کسی های خودم باشم
 
باید "تو" در آیینه ام باشی "تو"... می فهمی؟
حیف است من غرق تماشای خودم باشم
 
حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی
من سایه ای افتاده در پای خودم باشم
 
باید ردیف شعر را لَختی بگردانم
تا آخرین حرف الفبای خودم باشی 
 
هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم
تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی


23 شهریور 1393 1834 1

زیر بار غیر رفتن کار این دیوانه نیست


شوکرانم... ای به ظاهر دوستان! نوشم کنید
می روم آن جا که غم باشد... فراموشم کنید

آتشم از باد اما شعله می گیرد تنم
بی جهت اصرار می ورزید خاموشم کنید

آیه ای مقبول طبع مردم صاحب دلم
بر زبان ها می روم... گیرم که مخدوشم کنید

چشمتان روشن که جدم حضرت انگور بود
با می بی مایه ممکن نیست مدهوشم کنید

زیر بار غیر رفتن کار این دیوانه نیست
ماه را حتی اگر چون حلقه در گوشم کنید

 



22 شهریور 1393 476 0

دستان تو رسیده به هم دور گردنم


در فصل دل سپردگی  زردها به هم
زل می زنیم مثل هماوردها به هم

آیینه ها مکدّر از آیینه ها... که چیست
جز آهِ گرم هدیه ی دلسردها به هم؟

در پیشگاه لطف تو شمشیر می زنند
مردان شهر با هم و نامردها به هم

دستان تو رسیده به هم دور گردنم
آنسان که می رسند جهانگردها به هم

ما از مقام دُرد کشان پا نمی کشیم
گر سر برآورد همه ی دردها به هم

 



22 شهریور 1393 727 0

آه اي تابلوي تازه به سرقت رفته!...

کاش دور و بر ما اين همه دلبند نبود
و دلم پیش کسي غير خداوند نبود
 
آتشي بودي و هروقت تو را مي ديدم
مثل اسپند دلم جاي خودش بند نبود
 
مثل يک غنچه که از چيده شدن مي ترسيد
خيره بودم به تو و جرأت لبخند نبود
 
هرچه من نقشه کشيدم به تو نزديک شوم
کم نشد فاصله؛ تقصير تو هر چند نبود
 
شدم از «درس» گريزان و به «عشقت» مشغول
بين اين دو چه کنم نقطه ي پيوند نبود
 
مدرسه جاي کسي بود که يک دغدغه داشت
جاي آنها که به دنبال تو بودند نبود
 
بعد از آن هر که تو را ديد رقيبم شد و بعد
اتفاقي که رقم خورد خوشايند نبود
 
آه اي تابلوي تازه به سرقت رفته!
کاش نقّاش تو اين قدر هنرمند نبود


22 شهریور 1393 6246 6

قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد

گرچه سخت است به فکری هوس نان نرسد
قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد!
 
قصه ای نیست که -حتی شده در آخر آن-
بوی یک یوسف گم گشته به کنعان نرسد
 
عشق احساس خطر کردن و رفتن به رهی ست
که در آن هیچ سری ساده به سامان نرسد!
 
راهی آمیخته با "خواهش" و "عرفان" و "وصال"
که بدون یکی از این سه به پایان نرسد!
 
«در نمازم خم ابروی...» چه معنی دارد؟
گر سر رشته این شعر به عرفان نرسد؟
 
همه محتاج به عشقید چه باید بکنید
گر چنین زرد بمانید و بهاران نرسد؟
 
زندگی حاصل آمیزش"عشق" و "نفس"است
گر یکی زین دو نباشد به شما جان نرسد!


21 شهریور 1393 5993 1

بادبادک های من را باد با خود می برد


دل به دریا می زند امشب هیاهو می کند
باد رازی را که در دل داشتی رو می کند

باد شاعر می شود مانند من، مثل خودت
هی غزل می آفریند، شعر هو هو می کند

راستی! این سرکش مغرور دیروزیت نیست
او که قلبش را برایت آب و جارو می کند

چشم هایت آسمان در آسمان نیلی اش
بادبادک های من را ماجراجو می کند

بادبادک های من را باد با خود می برد
می برد با هرچه باداباد هم سو می کند

آخر این شاهنامه کاش خوش باشد که باز
یک نفر دارد هوای نوش دارو می کند

دل به دریا می زنم امشب تو دریا می شوی
باد، رازی را که در دل داشتم رو می کند

 

............

با حذف یک بیت



20 شهریور 1393 1672 0

چشمم غروب سوم اردیبهشت بود

 

ای آه سینه سوختگان در هوای تو
ای جشن غمزه های خطوط انحنای تو
 
خاموش و سر به زیر به من فکر می کنند
نوصوفیان چله نشین در صدای تو
 
بر تخت بی شکوه تنم تکیه داده است
بعد از تو هر کسی که نشسته است جای تو
 
از شاهدان بپرس که لب تر نمی کنم
بی نقلی از کرشمه ی مشکل گشای تو
 
امروز در وقاحت مشتی سبکسرم
یادش به خیر شرم گلِ گونه های تو
 
چشمم غروب سوم اردیبهشت بود
قلبم صدای لرزش خلخال پای تو
 
رگبار بی توقف باران سال بعد
از من به یادگار بماند برای تو
 
اوصاف راویان تو پایان پذیر نیست
بگذار بگذریم که باقی بقای تو


19 شهریور 1393 1924 2

اگر یاری به یاری می رسد، جامی ست با ما هم

مران مار ا اگرچه جانِ بدنامی ست با ما هم
به خود پی برده ایم ای دوست! پیغامی ست با ما هم
 
به خود پی برده ایم ای دوست! یعنی رفته ایم از خود
حکایت ها ز کوچ نابهنگامی ست با ما هم
 
نمی بینیم در دنیا دل آرامی به غیر از تو
ببر هرجا که می خواهی، دلِ رامی ست با ما هم
 
خدایا! تهمت دزدی زده یوسف به بنیامین
اگر یاری به یاری می رسد، جامی ست با ما هم
 
دل از هرکس ربودی، عاقبت روزی شهیدت شد
به قرآنت قسم، این گونه فرجامی ست با ما هم


19 شهریور 1393 1291 0

موشک کاغذي بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت


موشک کاغذي بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: ...هواپيما بمب روي قرارگاه انداخت

پدر از روي صندلي افتاد، پاشد و گفت:«يا علي»... افتاد
سقف با بمب اولي افتاد او به بالا سرش نگاه انداخت

تانک از روي صندلي رد شد شيشه ي عينکم ترک برداشت
يک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفيه و کلاه انداخت

خاکريز از اتاق خواب گذشت من و او سينه خيز می رفتيم
او به جز عکس خانوادگي اش هرچه برداشت بين راه انداخت
...
به خودم تا که آمدم ديدم پدرم روي دستهايم بود
يک نفر دوربين به دست آمد آخرين عکس را سياه انداخت

موشک آرام روي تخت افتاد زني از بين چند دست لباس
يونيفرم پلنگي او را توي ايوان جلوي ماه انداخت

 



18 شهریور 1393 2614 0

آه ای نهال! با تو چه کردند ارّه ها؟

 

با غرّشی به کار می افتند پرّه ها
آن وقت از تمام تنت خاک ارّه ها...
 
حتی درخت های کهنسال دور دست
هی آه می کشند در اعماق درّه ها
 
آه ای نهالِ کوچک تنها! چه کرده است
با ساقه های تردِ تو دندانِ ارّه ها؟
 
با تو چه کرده اند تبردارهای پیر؟
با تو چه کرده اند؟ که عمری ست برّه ها
 
اندام های سبز تو را می جوند...آه!
آه ای نهال! با تو چه کردند ارّه ها؟


13 شهریور 1393 1837 2

خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم

آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گهگاهِ انبیاست
 
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست
 
آنجا که «راه » می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
 
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست
 
پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
 
حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست
 
جان ها گرسنه اند... چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟
 
ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
 
خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم 
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
 
آنها که دست کم، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم؛ آیین مان ریاست
 
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست
 
غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست
 
 دوریم و دست مان به ضریح تو متصل،
سیریم و عادت لب مان، ذکرِ «ساقیا»ست
 
 
ها... راستی... بلیت، غذا، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست ؟!
 
 
آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد


13 شهریور 1393 1934 1

کوچه و بازار را گشتم ولی پیدا نشد

عالم پندار را گشتم ولی پیدا نشد
کوچه و بازار را گشتم ولی پیدا نشد
 
خوانده ام دیوان شمس و خواجه را دیوانه وار
«مخزن الاسرار» را گشتم ولی پیدا نشد
 
در پی یک شمه از عطر خوشش ، چندین مشام
طبله ی عطار را گشتم ولی پیدا نشد
 
دمخورم با «گلشن راز» و «فصوص» اما دریغ!
خط به خط «اسفار» را گشتم ولی پیدا نشد
 
سالها یک دست بر تسبیح و دستی بر چراغ
شهر استغفار را گشتم ولی پیدا نشد
 
با خودم گفتم که من هم آدمم! پس او کجاست؟
باغ و گندمزار را گشتم ولی پیدا نشد
 
من، خودم آن حلقه ی مفقوده بودم ، بعد از آن 
نقطه ی پرگار را گشتم ولی پیدا نشد


11 شهریور 1393 2202 0

محبوب من ماهی است با چشمان معمولی!

در دفتر شعر من-این دیوان معمولی-
محبوب من ماهی است با چشمان معمولی!
 
بر عکس آهوهای حیران در هزاران شعر
او نیز چیزی نیست جز انسان معمولی
 
با پای خود دور از «پری دم» های دریایی
عمری شنا کرده ست در یک وان معمولی!
 
محبوب من، جای قدح نوشیدن از ساغر
یک عمر چایی خورده در فنجان معمولی
 
او جوجه تیغی روی پلک خود نچسبانده!
تا نیزه ای سازد از آن مژگان معمولی
 
محبوب من این است و من با سادگی هایش
سر می کنم در خانه ی ارزان معمولی
 
جای گلستان می توان با بوسه ای خوش بود
در یک اتاق ساده با گلدان معمولی
 
با عقد دل فرقی ندارد شاهد عقدت
قرآن زرکوب است یا قرآن معمولی
 
عاشق اگر باشی برای بردن معشوق
اسب سفیدت می شود پیکان معمولی
 
معشوق من پاک است و عشقم پاک اما من ...
من کیستم در متن این دوران معمولی؟!
 
من هم بدون سیم و زر یک شاعر پاکم
یک شاعر از نسل بدهکاران معمولی!


09 شهریور 1393 7163 1

چفیه، پر!

قمقمه
پر
فانوسقه پر
چفیه 
پر
بابا سوخت
بابا پرید
ما بر گل های قالی فاتحه می خوانیم


09 شهریور 1393 813 0

به خدا می سپاریم

تو را به خاک سپردیم
خاک
تو را پوشاند
تو را به باد سپردیم
باد
تو را برد
تو را به کوه سپردیم
صخره
سنگین شد
تو را به خورشید سپردیم
سایه
پیش پا افتاده بود
تو را به سینه سپردیم
بغض
هوای نفس را گرفت
تو را به کتاب ها سپردیم
و سطرها
موازیان به ناچار
تا انتها
عالم معنایت نشد
به هرچه سپردیم
تو را
به خدا می سپاریم


08 شهریور 1393 547 0

از خون دل های تو

زخمی مورب
بر بازو
و هلال احمری
در قلب
 
طی سطرها
دنبال برانکارد آمدیم و نفهمیدیم
نقطه های کلمات
از خون دل های تو بود
یا دانه های ریخته
از تسبیح سرخ شهید؟


08 شهریور 1393 484 0

از دوکوهه

بدون رو در بایستی
برابرم بایست و بگو
برادر چند رویایی باشی
بهتر است؟‍!
همین کلمات
همین ساختارها و صورت های شهید شده
کافی نیست؟
از دو کوهه
به تاویل همه چیز می توان رفت
از کوهان شترهای هجرت گرفته
تا حرم سراهای عرب
از ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد اما آدم به ...
تا برج های دوقلو
که دلاهایش
سنت
سنت
از عرق پیشانی آفتاب سوخته ی تو
تا شکوفه ی اشک بر گونه ی همسرت
دست داشته اند
حتی از همین دو کوهه
برخی تاریخ را غنیمت شمرده
از شکاف بام و شام
با نگاه خارجی به همه باز گشته اند
می بینی
اتفاق نظر دور نیست
محال است
از دو کوهه به هر مهر و ابری می توان رسید
چه ابهام ها را که نمی شود بر تافت
حتی برای آن ها که سال ها
در چشم اندازشان همه چیز محشر بوده
گاهی حساب و کتاب دقیق نمی آید
مثلا همین خطوط
کلمات من شهید شده اند
اما این تویی
که از بهشت هم گذشته


08 شهریور 1393 594 0

چه می شد اگر با باران برگردی

یک روز
پنج شنبه
پشت سرت آب ریختم
یک عمر
پنج شنبه 
روی قبرت
 
مادر
چشمم به آسمان خشک شد
چه می شد اگر
همین جمعه
با باران برگردی؟


07 شهریور 1393 1610 1
صفحه 10 از 15ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها