دفتر شعر

گفتند صبر کن که ملخ سیر می شود

وقتی که شیر، بسته ی زنجیر می شود

روباه لنگ بی سر و پا شیر می شود

 

هر داغ تازه مردن ما را بهانه ای ست

از هر هزار مرد، یکی پیر می شود

 

در ما امید، گوی بزرگی ست رو به اوج

تا می رسد به قله سرازیر می شود

 

یک گاو لاغر آمد و یک گله را درید

این خواب مانده ایم چه تعبیر می شود

 

دنیا گشاده دست شده، زخم ما مدام

بر سفره ای جدید، نمک گیر می شود

 

تصویب شد که اشک نریزیم بعد از این

از قلب های یخ زده تقدیر می شود

 

گفتم دریغ، مزرعه در حال مردن است

گفتند صبر کن که ملخ سیر می شود

 



01 تیر 1393 1817 1

با چه رویی به خانه برگردم؟

چمدان های خسته سنگین اند
سالن انتظار، سنگین تر
مثل دیشب نگاه ها ابری است 
پشت شیشه پرنده ها پرپر
 
چشمه ای اشک و شور در چشمم
کاسه ای آب و دانه در دستم 
با چه شوقی به قصد دیدن تو 
چمدان های خسته را بستم
 
ای عزیزی که آهوان غریب
می گذارند سر به زانویت 
چه کنم با نیاز این همه نذر
من محروم مانده از کویت
 
گیرم امشب برای اهل محل
ابرها را بهانه آوردم 
من نالایق زیارت تو 
با چه رویی به خانه برگردم؟


20 خرداد 1393 924 0

چون تو را یک روز باور داشتم حالا ندارم

نسبتی با میز و دفتر داشتم، حالا ندارم
با قلم حکم برادر داشتم حالا ندارم

تا می آمد بر زبان مضمونی از یک شعر تازه
پشت آن یک شعر دیگر داشتم حالا ندارم

وسعت سیمرغ نه، لاف است اما روزگاری
دست کم وزن مگس پر داشتم حالا ندارم

روی دریاهای آبی، مست بودم چون حبابی
روزگاری باد در سر داشتم حالا ندارم

داشتم، از دست دادم، شاعری را، عاشقی را
چون تو را یک روز باور داشتم حالا ندارم
 


30 مهر 1391 428 0

پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

هنوز مثل زمین در طواف خورشیدم
ولی زمین نشدم، گرد خود نچرخیدم

حکایت من و باران که می گریست یکی ست
از آسمان به زمین کرده اند تبعیدم

مرور می کنم این سال های هجری را
پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

بگو به باد که من آفتابگردانم
جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم

گل محمدی ام من، سلامم و صلوات
ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم!

ستارگان سحر پیشْ مرگ خورشیدند
ستاره سحرم پیشْ مرگ خورشیدم
 


28 تیر 1391 360 0

پای بلندای روشن سجودت ایستاد و به خاک افتاد

قیامت را
قیامت را دیدند
و آن تیر
تدبیر تند و تیزی بود
که قامت کمانی رکوعت را
نشانه رفت و
آمد،
و کسی
به کوری پیشانی های شقی
پینه های متقی
پای بلندای روشن سجودت
ایستاد و به خاک افتاد
ایستاده، به خاک افتاد
و نماز ظهر خون و خدا
خون خدا!
به سلامت
به سلامت رسید...
سلام بر تو و آن شهید سعید!



17 خرداد 1391 1871 0

در سیره ی عباس، محابا ننوشته است

در وصف تو کس، روشن و خوانا ننوشته است
ای هر که نویسد ز تو، گویا ننوشته است!

آن ماه بدیعی که کسی بهر بیانت
از معنی آن صورت زیبا ننوشته است

سیرابی یک قافله در جاری چشمت...
کس جز تو چنین صادقه، رویا ننوشته است

غیر از تو به بی خوابیِ آن کودک بی آب
لب تشنه، کسی قصه ی دریا ننوشته است

بی وقف و سکون، آیه ی طوفانی خون را
جز تیغ تو در سوره ی طه ننوشته است

چون علقمه، کس در دل آن حسرت موّاج
با نثر روان از لب سقّا ننوشته است

یا شعر تری خوش تر از آن مشک گوهر بار
با قافیه ی خشکی لب ها ننوشته است

خونی که چکید از قلم دست علمگیر
جز شرح غم و غربت مولا ننوشته است

جز چشم تو چشمی به ورق پاره ی مقتل
با ذکر سند، روضه ی زهرا ننوشته است

در کرب و بلا روح تو تلمیح علی بود
از شیعه کسی آن همه شیوا ننوشته است

دستان تو شد حجت قاطع که خداوند
در سیره ی عباس، محابا ننوشته است

با جوهر خون، نیزه و شمشیرِ که آن روز
بر لوح تنت خط چلیپا ننوشته است؟

زخمت متواتر شد و آن عشقِ موثق
دیدند در آیین تو پروا ننوشته است

می خواند کسی یک به یک آیات علق را...
زآن سجده ی واجب، کسی اما ننوشته است

فریاد زدی «اَدرک» و صد حیف که راوی
یک خط هم از آن شوق تماشا ننوشته است

چون خون خدا-غم زده- با خط شکسته
سر بسته، کسی مرثیه ات را ننوشته است

گویی قلم ای اوج کرامات حسینی!
یک موج ز دریای تو حتی ننوشته است

گفتند چرا کودک لب تشنه ی شعرم
درباره ی موضوع تو انشا ننوشته است

شب بود که بر کاغذ دل، آه نوشتیم
با نظم پریشان خود از ماه نوشتیم



17 خرداد 1391 1478 0
صفحه 15 از 15ابتدا   قبلی   6  7  8  9  10  11  12  13  14  [15]  بعدی   انتها