دفتر شعر

یا چراغ رمضان! در من روشن باش

    
چند وقت است چراغ شب من کم سوست
رمضانی بوزان در دل من، یا دوست

یا چراغ رمضان! در من روشن باش
من کی ام غیر چراغی که شرارش اوست

دیگران در طلب دیدن ابرویش
بر سر بام شدند و روی من این سوست

دیگران در طلب ابروی ماه او
حجّت شرعی من رؤیت آن گیسوست

هر کجا می گذرم حلقه ی آن زلف است
هر کجا می نگرم گوشه ی آن ابروست

ماه من  زمزمه در زمزمه پیش چشم
ماه من آینه در آینه رو در روست

ماه را دیدم و گفتم که صباح الخیر
ماه را دیدم و گفتم چه خبر از دوست؟

گفت من نیز به تنگ آمده ام از خویش
گفت من نیز برون آمده ام از پوست

تشنگانیم ولی تشنه ی دریاییم
در پی تشنگی ما همه جا این جوست

رمضان فلسفه ی گم شده ی بودا
رمضان زمزمه صبح و شب هندوست

رمضان هر رمضان بر لب ما حق حق
رمضان هر رمضان در دل ما هوهوست

گفت و آیینه ای از صبح و سلام آورد
گفتمش هر چه که از دوست رسد نیکوست

غنچه ی روزه ما در شب عید فطر
باز خواهد شد اگر این همه تو در توست

رودی از آینه کن جان مرا، یا عشق
رمضانی بوزان در دل من، یا دوست



19 خرداد 1395 2790 0

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام
چشمان پرستاره و دامان خالی ام

ماییم آن «خسی که به میقات» آمدیم
شرمنده با «بضاعت مزجات» آمدیم

شام فراق، سوره ی والیل خوانده ایم
یوسف ندیده «اوف لنا الکیل» خوانده ایم

یا ایها العزیز! به زیبایی ات قسم
بر حسن بی بدیل و دلارایی ات قسم

دل ها، ز نکهت سخنت، زنده می شود
عالم به بوی پیرهنت، زنده می شود

صبح وصال تو، شب غم را سحر کند
آفاق را نگاه تو زیر و زبر کند

موسیٰ تویی، مسیح تویی، مکه، طور توست
شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست

تنها نه از غمت، دل یاران گرفته است
چشم بقیع تر شده، باران گرفته است

شعر «شفق»، حدیث زبان دل من است
تکرار نام تو- ضربان دل من است

 

بخشی از یک مثنوی غزل



01 خرداد 1395 3880 3

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمّدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعرابِ جهل بفرستد
که ناظم غزل «ع و ق و ش» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده ی زمین بشوی
::
مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی ست که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا و سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچم دار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دست چین بشوی

 



19 اردیبهشت 1395 3923 1

باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت
هر شاخه ای قنوت برای خدا گرفت

شعر علیل و واژه ی بی اشتهای آن
با اشک های شوق تشرف شفا گرفت

در گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر
دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفت

امّا پس از طلوع فراگیر آفتاب
بی اختیار دامن مهر تو را گرفت!

مهر تو شرح روشن اشراق ناب بود
خورشید با تبسّم تو روشنا گرفت

عالم قرار بود پس از تو شود خراب
مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفت

با فطرت اویس دل آمد به سوی تو
از عطر مصطفای وجودت صفا گرفت

باغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست
اذن طواف در حرم کربلا گرفت

بی شک سراغ رایحه ی گیسوی تو را
حافظ هزار بار ز باد صبا گرفت!

با شوق تو مشارق الهام جلوه کرد
با عطر تو عوالم ایجاد پا گرفت

دیدم چگونه شاهد بزم شهود شد
آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت!
::
از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت
آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفت

فیض عظیم با «وَفَدَیناهُ» موج زد
این جام را خلیل به لطف شما گرفت

حتی پیامبر به پیامت امید داشت
آن روز که تو را به سر شانه ها گرفت

عمّان درست گفت: خدا در دم نخست
وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفت

قلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست
جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفت

ای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من
از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفت

در حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر
از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!

«آنان که در مقام رضا آرمیده اند»
دیدند دعبل از چه امامی قبا گرفت

من در خور عطای شما نیستم ولی
باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

وقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است»
آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت...

 



19 اردیبهشت 1395 2911 0

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم 
یا نه چراغستانی از جادو بچینم
 
باید پی تکرار تو تا بی‌ نهایت 
آیینه‌ ها را با تو رو در رو بچینم
 
فانوس‌ های روشن دلتنگی ‌ام را 
تا کی در این دالان تو در تو بچینم؟
 
یا کوزه‌ های تشنه کامم را شبانه 
پُر مِی کنم پنهان و در پستو بچینم
 
کی می‌ رسی از راه ای خورشید ای پیر 
کز دست تو کشکول ‌ها یاهو بچینم
 
کی می‌ رسی تا من هزاران گوشه آواز 
از مسجد آدینه تا خواجو بچینم
 
لب‌ های شور من به هم می‌ چسبد آرام 
گر بوسه‌ای شیرین از آن کندو بچینم
 
یک شب در این دالان قدم بگذار تا من 
یک عمر نرگس بو کنم شب ‌بو بچینم
 
امشب مهیا کن شراب و شعر حافظ 
تا سفره ‌ای رنگی برای او بچینم 


17 اردیبهشت 1395 1709 0

تا ظهر خیلی از درختان را بریدند

 

از ماه فروردین خبر آورده بودند
با قشقرق با شور و شر آورده بودند
 
با جیغ جیغ و جیک جیک دسته جمعی
گنجشک ها انگار سر آورده بودند
 
تا شب از این شاخه به آن شاخه پریدند
از شادی آن ها بال در آورده بودند
 
صبحی پدر جان رفته بودند و یک عده
از دور میدان کارگر آورده بودند
 
و کارگرها طبق دستور پدر جان
همراه خود اره-تبر آورده بودند
 
تا ظهر خیلی از درختان را بریدند
گنجشک ها هم، آه برآورده بودند
 
از ترس گر چه جیک شان هم در نیامد
من را به زیر بال و پر آورده بودند
 
پشت درختان گریه کردم، کارگرها
با خود مرا پیش پدر آورده بودند
 
و او تعجب کرد: یک گنجشک بودم
وقتی مرا نزدیک تر آورده بودند
 
از خانه می رفتم که دیگر بر نگردم
و هی مرا از دور و بر آورده بودند
 
یک روز من را از بیابان های اطراف
در شکل یک شانه به سر آورده بودند
 
فردا شبیه بلبل سرگشته ای که
با زحمت از کوه و کمر آورده بودند
 
یک ذره در شیشه هوا آورده بودند
سوغاتی از یک روستا آورده بودند
 
وقتی که برگشتند ده- همراه آنها
هی رفته بودم هی مرا آورده بودند
 
جای درختان سبز، دیگر برج ها را
مردم به اصل ماجرا آورده بودند
 
کم کم فراموشی گرفتم فکر کردم
در اصل من را برده یا آورده بودند
 
اول مرا از باغ بیرون کرده بودند
و بعد در این برج ها آورده بودند
 
در برج ها، بهتر بگویم در قفس ها
حیف از کجا من را کجا آورده بودند
 
القصه مردم بعد از آن تاریخ کمتر
گنجشک و انسان را به جا آورده بودند


11 اردیبهشت 1395 1100 0

آن کس که می بايست با من همسفر باشد...

آن کس که می بايست با من همسفر باشد
بايد کمی هم از خودم ديوانه تر باشد! 
 
ياری چنان چون «ويس» می خواهم که با عشق
انگيزه اش در کار سودا سر به سر باشد!
 
«شيری»که با آميختن با «آهو»يی مغموم
مصداق رويا گونه ی شير و شکر باشد 
 
«ماه»ی که در عين ظرافت هر چه «عشق»اش گفت
فرمان برد حتی اگر «شق القمر» باشد
 
ياری که همچون شعرهای حضرت حافظ
نامش مرا ذکر شب و ورد سحر باشد 
 
از خويش می پرسم ؟ کجا دنبال او هستی ؟
ـ هر جا که حتی ذره ای از او اثر باشد 
 
می گويم و می دانم اين را کاين چنين ياری
در دفتر افسانه پردازان مگر باشد!


05 اردیبهشت 1395 4021 0

«سه روز» بود که در مکّه بی قراری بود


«سه روز» بود، که در مکّه بی قراری بود
نگاه کعبه، پر از چشم انتظاری بود

«سه روز» صبح شد و سایبان «حِجر و حَجَر»
سحاب رحمت و ابرِ امیدواری بود

به احترام شکوفایی گل توحید
«سه روز» کار حرم عشق و رازداری بود

زِ هجر روی علی، کار «حِجر اسماعیل»
در این سه روز و سه شب، ندبه بود و زاری بود

پس از «سه روز» از آن روی ماه پرده گرفت
حرم که محرم اسرار کردگاری بود

صفای آینه از چشم «مَروه» می تابید
شمیم آینه از «مُستَجار» جاری بود

زمین به مقدم مولود کعبه، می نازید
هوا هوای بهشتی، زمین بهاری بود

فرشتگان خدا، در مقام ابراهیم
سرودشان، غزل عشق و بی قراری بود

سحر به زمزم توحید، آبرو بخشید
علی، که زمزمه ی چشمه در حصاری بود

::

قسم به وحی و نبوّت که در کنار نبی
علی تمام وجودش، وفاو یاری بود

نشست بر لبش آیات «مؤمنون» آری
علی که جلوۀ آیات جان نثاری بود

چگونه نخل عدالت نمی نشست به بار
که اشک چشم علی گرم آبیاری بود

امیر ظلم ستیز، افسر یتیم نواز!
یگانه آینه ی عدل و استواری بود

همین نه «مکّه» از او عطر ارغوانی یافت
«مدینه» از نَفَس او بنفشه کاری بود

علی، تجسّم اخلاص بود و صبربود و امید
علی، تبلور ایمان و پایداری بود

علی، به واژه ی آزادگی تقدّس داد
علی، تجلّی ایثار و بردباری بود

جهان کوچک ما حیف درنیافت که او
پر از کرامت فضل و بزرگواری بود

قسم به کعبه که سجّادۀ گل افشانش
زِ خون جبهه ی او باغ رستگاری بود

خدا کند بنویسند روی دامن یاس
«شفق» به گلشن او خارِ افتخاری بود

 



02 اردیبهشت 1395 1173 0

تو ناگاهان می آیی مثل این ناگاه بی فرصت


به پایت ریختم اندوه یک دریا زلالی را
بلور اشک ها در کاسه ی ماه هلالی را

چمن، آیینه بندان می شود صبحی که می آیی
بهارا! فرش راهت می کنم گل های قالی را

نگاهت شمع آجین می کند جان غزالان را
غمت عین القضاتی می کند عقل غزالی را

چه جامی می دهی تنهایی ما را؟ جلال الدّین!
بخوان و جلوه ای بخشای این روح جلالی را

شهید یوسفستان توأم؛ زلفی پریشان کن
بخشکان با گل لبخند هایت خشک سالی را

سحر، از یاس شد لبریز، دل های جنوبی مان
نسیم نرگست پر کرد ایوان شمالی را

افق هایی که خون رنگ اند، عصر جمعه ی مایند
تماشا می کنم با یاد تو هر قاب خالی را

کدامین شانه را سر می گذارم وقت جان دادن؟
کدام آیینه پایانی ست این آشفته حالی را؟

تو ناگاهان می آیی مثل این ناگاه بی فرصت
پذیرا باش از این دلتنگ، شعری ارتجالی را



28 اسفند 1394 1109 0

فرسوده ی کشاکش امواج کوچک است

 

چون کوه، سخت و ساکت و تنها نشسته است
انگار سال‌ هاست همین جا نشسته است
 
این صخره ی عظیم که با زخم سینه اش
یک عمر پای صحبت دریا نشسته است
 
فرسوده ی کشاکشِ امواجِ کوچک است
اما چه با وقار و شکیبا نشسته است
 
خورشید روی شانه و مهتاب در بغل
در کارِ روشنایی دنیا نشسته است
 
رفتند زیرِ آب تمام جزیره ها
تنها هم اوست، اوست که تنها نشسته است
 
آن صخره ی عظیم که با چشم های خیس
جشنِ حباب را به تماشا نشسته است


23 اسفند 1394 1137 0

تو می روی و علی از علی غریب تر است

 

برای حضرت زهرا سلام  الله

 

هزار سال گذشت و هزار بار دگر
تو ایستاده ای آن جا  در آستانه ی در

تو ایستاده ای آن جا و در نگاه ترت
هزار شاپرک است و هزار جاده ی تر

هزار شاپرک گرد شمع حلقه زده
هزار جاده ی مشتاق قله های خطر

تن کبودت ، نیلوفری ز باغ " فدک"
دل بلندت شعری به اقتفای پدر

ربوده نیمه شبان عطر گیسوان تو را
هزار باد صبا با هزار شانه به سر

تو می روی و علی از علی غریب تر است
شبیه نام تو که از همیشه فاطمه تر

پس از غروب تو بی چشم تر نخواهد دید
یکی از این دو پسر را یکی از این دو پسر

کدام چشمه ی خورشید و آشیانه ی ماه
به جای روی تو می جوشد از خیال بشر؟

کدام حادثه جز کوچ تو حریف علی ست ؟
بگو کدامین غربت؟ بگو کدام خبر ؟

بگو که زنده ای و سوی ما نظاره گری
دل مرا به بقیعت نه ...تا خود "تو" ببر

هنوز هم که هنوز است این قد خم توست
که ایستاده همان جا ... در آستانه ی در...

 



22 اسفند 1394 1320 0

دستی به پهلو دارد و دستی به دستاس

دستی به پهلو دارد و دستی به دیوار
داده ست تکیه مادر هستی به دیوار

هرلحظه دردی تازه داغی تازه دارد
در چشم خود غم های بی اندازه دارد

مثل شبی تیره ست دنیای مقابل
تنها هلالی مانده از آن ماه کامل

گاهی که بر دیوار و در دارد نگاهی
آهی به لب می آورد از درد آهی

لبریز از دردست اما غرق احساس
دستی به پهلو دارد و دستی به دستاس

آه این نسیم با محبت، مادرانه
دستی کشیده بر سر و بر روی خانه

شرمنده احساس او شد خانه داری
با هر نفس آه از در و دیوار جاری



شب، نیمه شب خسته شکسته، مات، مبهوت
دستی به سر می گیرد و دستی به تابوت

از خانه بیرون می رود ناباورانه
جان خودش را می برد بر روی شانه

خورده گره با گرد غربت سرنوشتش
در خاک پنهان می شود پنهان بهشتش

نفسی علی ... آه از دل پر درد او آه
یا لیتها... آه از دل پر درد او آه


این روزها دستی به سمت ذوالفقار است

 



02 اسفند 1394 3999 11

تا جذبه ي جنون هست ليلا ادامه دارد

حتي اگر نباشي ، دنيا ادامه دارد!
دردا که درد امروز فردا ادامه دارد
 
بعد از تو خاطراتت ماندند تا بدانم
گيرم به شکل کابوس رويا ادامه دارد
 
افسانه چون خود عشق پايان نمي پذيرد
حتي در اين تغزل نيما ادامه دارد
 
صدها جمال هر روز چين ميخورند اما
تا جذبه ي جنون هست ليلا ادامه دارد
 
سر در هوايي موج او را به صخره کوبيد
اما بدون او هم دريا ادامه دارد
 
عشق است و راه دورش راهي که در دل ما
جايي اگر نباشد بي جا ادامه دارد


22 دی 1394 3314 0

حک شد که بعد از اين پدران مهربان شدند

 
فوج ملک به ظن غلط در گمان شدند
با طرح نکته اي همگي نکته دان شدند
 
طوفان شک وزيد و ملائک از آسمان
با کشتي شکسته به دريا روان شدند
 
عرش از درون به لرزه در آمد که بس کنيد
از اين به بعد اهل زمين در امان شدند
 
شک شد يقين و «کن فيکون» بانگ برگرفت
بود و نبود، آن چه نبودند، آن شدند
 
برقي زد آسمان و زمين غرق نور شد
يک يک ستارگان همگي کهکشان شدند
 
مردان گوژپشت و درختان پير و خشک
قد راست کرده، باز نهالي جوان شدند
 
بر قبرهای کوچک و بي نام و بي شمار
حک شد که بعد از اين پدران مهربان شدند
 
هر سنگ: شاخه اي گل و هر سخره: جنگلي
انبوه رنگ ها همه رنگين کمان شدند
 
«کسري» شکست و آتش «آتشکده» نشست
«رود» از خروش ماند و علائم عيان شدند
 
اهل زمين بدون پر و بال پر زدند
مردم تمام سالک هفت آسمان شدند...
 


29 آذر 1394 486 0

تنها صدا، صداست که باقی ست؛ بگذار از صدا بنویسم


تنها صدا، صداست که باقی ست؛ بگذار از صدا بنویسم
دلبستگی به خلق ندارم، می خواهم از خدا بنویسم

می خواهم این دو روزه ی باقی، گوشه نشین زلف تو باشم
بر صُفّه ی صفا بنشینم، از بقعّه ی بقا بنویسم

آزاد از خواص و عوامی، از خود رها شوم به تمامی
تا چند با فریب نشینم؟ تا چند از ریا بنویسم؟

من کیستم که دل به تو بندم؟ بادا به سوی دوست برندم
تو کیستی که از تو بگویم؟ آخر چرا تو را بنویسم؟

از بی نشان این همه ماتم، می مانم از چه چیز بگویم
از بی کجای این همه اندوه، می مانم از کجا بنویسم

حالم خوش است و دوست ندارم دستی به روی دست گذارم
تنها همین به چلّه نشینم، تنها همین دعا بنویسم

از مهر و قهر او نبریدم، می خواهم آن چنان که شنیدم
از بیم و از امید بگویم، از خوف و از رجا بنویسم

می خواهم از همیشه رساتر، از چند و چون راه بپرسم
می خواهم از «چگونه» بگویم، می خواهم از «چرا»بنویسم

از شهر دود و شهوت و آهن، رفتم به عصر آتش و شیون
فرصت نبود تا که بگویم، فرصت نبود تا بنویسم

حالی بر آن سرم که از این پس، سر از درون چاه برآرم
هر شام، از مدینه بگویم، از ظهر کربلا بنویسم

من بنده ی علی و رضایم، بگذار تا به خویش بیایم
از حضرت علی بسرایم، از حضرت رضا بنویسم

 



23 آذر 1394 1137 0

بخوان دعای فرج را، که صبح نزدیک است


بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است بال و پر دارد

بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار، بسی فتنه زیر سر دارد

تو در هجوم حوادث، صبور باش، صبور
که صبر میوه ی شیرین تر از ظفر دارد

در آستان ولا، جای ناامیدی نیست
بهشت پاک اجابت هزار در دارد

دل شکسته بیاور، که با شکسته دلان
نسیم مهر خدا، لطف بیشتر دارد

بخوان دعای فرج را، که صبح نزدیک است
که شام خسته دلان مژده ی سحر دارد

صفا بده دل و جان را به شوق روز وصال
مسافر دل ما، نیّت سفر دارد

زمین چو پر شود از عدل، آسمان ها را
شمیم غنچه ی نرگس، ز جای بردارد

بخوان دعای فرج را، زِ پشت پرده ی اشک
که یار، چشم عنایت به چشم تر دارد

دهند مژده به ما از کنار خیمه ی سبز
که آخرین گل سرخ از شما خبر دارد

مراقبت بکن از دل، که یوسف زهرا
زِ پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد

برآر دست دعایی، که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن ماهروی بردارد

غروب و دامنه ی نور آفتاب و شفق
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد



12 آذر 1394 9161 1

در سینه ی ما یزید چادر زده است

ما را نه مگر عشق تلنگر زده است
با شعله ی روشنی که در حُر زده است
 
در تاخت و تاز شمر و ابن سعدیم
در سینه ی ما یزید چادر زده است


02 آبان 1394 1522 0

نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را..

 

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
 
نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد
 
نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه!
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد!
 
چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و
چقدر جعبه ی پر راهی خیابان شد
 
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد!
 
چطور قصه ام این قدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد؟
 
انار سرخِ سرِ شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد


29 مهر 1394 2277 0

غدیر حادثه ای متّصل به عاشوراست


غدیر، خاطری از گل شکفته تر دارد
غدیر، یک چمن آلاله زیر پر دارد

غدیر، از سفر حجّة الوداع هنوز
هزار خاطره ی ناب در نظر دارد

غدیر، چشم به راه حضور مهمانی ست
که جان عاشق و چشم خدانگر دارد

چه میهمان عزیزی، که در مدینه ی وحی
غم هدایت و آزادی بشر دارد

غدیر گفت: خدایا چگونه اقیانوس
به سوی «برکه ی خم» نیّت سفر دارد؟

غدیر دید که دستش تهی ز برگ و نواست
زلال روشنی از آب، مختصر دارد

به ماه گفت: برو فرشی از حریر بیار
پیام داد به خورشید چتر بردارد

به غنچه گفت: که در مقدمش تبسّم کن
به لاله گفت: که جام گلاب بردارد

::

غدیر، جلوۀ سینا به خود گرفته، مگر
از اتفاق شگفت آوری خبر دارد؟

غدیر دید، که یکصد هزار دل لرزید
دل است و صحبت دلبر در او اثر دارد

غدیر و صبر و سکوت نبی مسَلّم بود
که پرده دار حرم، بیم پرده در دارد

در این مکاشفه، ناگاه دست غیب آمد
که از حقیقت اسلام پرده بردارد

امین وحی خدا گفت: یا رسول الله
بگو که شمس جمال تو یک قمر دارد

کنون که چلّه نشینان همسفر جمع اند
بگو که جامعه، حاجت به راهبر دارد

بگو به حکم صریح خدا علی مولاست
به هرکسی که ولای پیامبر دارد

عبادت دو جهان، ناز ضرب شصت علی ست
بگو کدام جوانمرد، این هنر دارد

حدیث منزلتش را بخوان در این صحرا
تلاوت از لب تو لذّت دگر دارد

بگو به عارف و عامی مراقبت بکنند
از این نهال، که هم سایه، هم ثمر دارد

غدیر و آیه ی «یا اَیُّها الرَّسول» و علی
چه ارتباط عمیقی به یکدگر دارد

دلش رضا نشود جز به دوستی علی
«مگر کسی که دل از سنگ سخت تر دارد»

::

غدیر دید که بعد از نبی ورق برگشت
غدیر دید که تاریخ چشم تر دارد

غدیر دید که این شعله رو به خاموشی ست
نیاز اگرچه دو عالم به این شرر دارد

غدیر از آن چه که در سایه ی سقیفه گذشت
هنوز خون به دل و داغ بر جگر دارد

غدیر سر به کمند سقیفه و شوراست
غدیر حادثه ای متّصل به عاشوراست

 



09 مهر 1394 1592 0

مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد


کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد
راه بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد

مهربانا! یک دو جامی بیشتر از خود برآ
مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد

«خون نمی خوابد» چنین گفتند رندان پیش از این
کیست می خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟

نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند
هرکه از مجموع آن زلف پریشان بگذرد

پرده ی عشّاق، حاشا بی ترنّم گل کند
شام دلتنگان مبادا در غم نان بگذرد

وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود
حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد

خون سهراب و سیاوش سنگ فرش کوچه هاست
رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد

کاشکی این روز ها بر ما نمی آمد فرود
حسرت این روز ها بر ما فراوان بگذرد

کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد
کاش می شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

حال و روز عاشقان امروز بارانی تر است
نازنینا! اندکی بنشین که باران بگذرد

از شراب مشرق توحید خواهد مست شد
گر نسیمِ هند، از خاک خراسان بگذرد

 



01 مهر 1394 2719 0
صفحه 3 از 15ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها