دفتر شعر

نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او


شب و روزم گذشت، به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند، به چه ارزد نماز؟
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب حال، نه یکی گفت و گو

نه به خود آمدم، نه زِ خود می روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه ست، همه جا همهمه ست
همه جا «لا شریک...»، همه جا «وحده...»

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین، هله! با می نشین
هله! سرکن غزل، هله! ترکن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه اش هوی و های، همه اش های و هو

هله! امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم مال او

هله! از جان جان، چه نوشتی؟ بخوان!
هله! گوش گران! چه شنیدی؟ بگو!

ببریدم به دوش، به کوی می فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو



18 شهریور 1394 1946 0

مرگ از جسمم نمی پرسد که حتی کیستی


مرگ در جانم تلاطم می کند این روزها
زندگی دارد مرا گم می کند این روزها

عشق می آید خبر می گیرد از اندوه من
درد می آید تبسّم می کند این روزها

گاه تنهایی می آید می نشیند پای حوض
سنگ هم با من تکلّم می کند این روزها

مرگ از جسمم نمی پرسد  که حتی کیستی
مرگ بر روحم ترحّم می کند این روزها

روح بازیگوش، می خندد به جسم خسته ام
جسم، روحم را تجسّم می کند این روزها

دختران کوزه بر سر، می رسند از راه دور
کوزه گر خاک مرا  خم می کند این روزها

 



15 شهریور 1394 1205 0

روستایی ام مرا ببخش...

 

با سلام و عرض احترام

آه حضرت رضا سلام

آفتاب گرم بی دریغ!

ماه کوچه های بامرام!

روستایی ام مرا ببخش

می زنم صدا تو را به نام

تربت تو مسجد النبی!

دیدن تو مسجد الحرام!

هم تویی زمین کربلا

هم تویی خرابه های شام

روزگارتان چگونه است؟

باد روزگارتان به کام

خنده ی سپیدتان شروع

گریه ی کبودتان تمام

حال من؟ گرفته و بد است

مثل میوه ای همیشه خام

گریه کرده ای بدون اشک؟

خوانده ای قصیده بی کلام؟

دست و پنجه نرم کرده ای

پا به پای زخم و التیام؟

قطره قطره شعر گفته ای

با ستاره های پشت بام؟

بیت های گرچه تند و تیز

با خلوص دارد این پیام:

لااقل سری به من بزن

این من شکسته سر مدام

راستی به جز برادر و

مادر و عمو و عمه هام

هم اتاقی ام رسانده است

گرم خدمت شما سلام

دست بوس تا ابد منم

لطف آن جناب مستدام

دوستدار حضرت شما

شاعری غریب والسلام...

 

نامه را کبوتری گرفت

رو به سوی گنبد امام



03 شهریور 1394 3069 2

ای خوشا آنان که نقاشان درد مردم اند


هرچه می خندیم برخی چهره در هم می کشند
خنده را هم با مداد دودی غم می کشند

سرخوشان، از بیم غم دنبال شادی می دوند
لولیان، از فرط شادی، نشئه ی غم می کشند

تاجران، در بیت شان آروغ شرعی می زنند
شاعران در شعرشان آه دمادم می کشند

پشت این بازار ناموزون، ترازودارها
عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند

آخرت جویان،  خدایا! بیشتر دنیایی اند
آخر از چاه زنخدان آب زمزم می کشند

نقش اگر باشد، عزا گویان «حیدر حیدر» اند
نقشه ای باشد اگر، با ابن ملجم می کشند

گول این نقش آفرینان ثناگو را مخور
بیشتر گرسیوزان را شکل رستم می کشند

ای خوشا آنان که نقاشان درد مردم اند
عید را عید و محرم را محرم می کشند

 



02 شهریور 1394 1166 0

مبارک شمایید و ماییم و آن ها

 

مبارک شمایید و ماییم و آن ها

که دل تازه کردند در بی کران ها

 

مبارک! مبارک! سحر ها مبارک!

مبارک سحرها! مبارک اذان ها!

 

مبارک تر از هر مبارک، شمایید

شما روشنان شب کهکشان ها

 

شما بی گمان آیه های یقینید

مبارک یقین ها! مبارک گمان ها!

 

مبارک بهاری که در برگ برگش

نشانی ست از جلوه ی بی نشان ها

 

بهاری که زیباست چون نسترن ها

بهاری که غوغاست چون ارغوان ها

 

بهاری که روییده از خون، از آتش

بهاری که گل کرده از استخوان ها

 

خدایا! خدایا! جوانه… جوانه…

خدایا! جوان ها… خدایا! جوان ها…



02 شهریور 1394 817 0

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام


کهنه صرّافان دنیا، از تصرف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند

می نویسم: «دوستان! معیار خوبی مرده است»
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند

این که طبع شاعران خشکیده باشد، عیب کیست؟
ناقدان از سفره ی چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا؛ از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند

 



02 شهریور 1394 822 0

پسران و پدران، بی خبر از حال هم اند


عاشقان، از گون دشت عطش طاق ترند
ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند

دوره ی آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچه ی آیینه بداخلاق ترند

واعظا! موعظه بگذار؛ که وعّاظ عزیز
به تقلّای گناه از همه مشتاق ترند

راستی را، اگر از نان و خورش نیست خبر،
این گدایان زِ چه از پادشهان چاق ترند؟

پسران و پدران، بی خبر از حال هم اند
روز محشر، پدران از پسران عاق ترند

بعد از این نام من و گوشه ی گمنامی ها
که غریبان جهان، شهره ی آفاق ترند

 



02 شهریور 1394 471 0

تو  سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط


دورشو از خود که بانگ دورها را بشنوی
در نمازت گریه ی انگورها را بشنوی

تارشد شب های تنهایی ت؛ چنگی زن به دل
تا صدای هق هق زنبورها را بشنوی

رکعتی از رنگ بیرون آی، ای هم رنگ نور!
نور شو، تا ربّنای نورها را بشنوی

سعی کن آیینه را هر صبح لب خوانی کنی
سعی کن با یک نظر منظورها را بشنوی

پنبه را از گوش  بیرون آر، ای حلّاج وهم!
تا اَنَاالحَق گفتن منصورها را بشنوی

بی که موسی باشی، از طور تجلّی بگذری
بی که اسرافیل باشی، صورها را بشنوی

تو  سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط
شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی

شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا
محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی

 



02 شهریور 1394 549 0

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم


دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم، در آب و آتش خانه می کردم

چه می شد آه، موسای من! من هم شبان بودم؟
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد، همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد، شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوب تر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ، صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

 



02 شهریور 1394 1772 0

دست مرا گرفت که: «باری چه چیده ای؟»


دست مرا گرفت که: «باری چه چیده ای؟»
گفتم: «دلی به رنگ غزل یا قصیده ای»

گفت: «آنچه دیده ای، همه عکس خیال توست
رنگی به غیر خویش در آیینه دیده ای؟»

با خنده گفت: «اشک کدامین شبانگهی؟»
با گریه گفتم: «آهِ کدامین سپیده ای»

در من نشست نعره ی شیر شکسته ای
در من دوید آهوی از خود رمیده ای

می رفتم از غلاف غم خود رها شوم
فریاد زد که: «خنجرِ دلتنگ دیده ای؟»

هفتاد باغ، در پی بویش غزل شدم
تا دست من رسید به سیب رسیده ای

هر صبح و شام یکسره خون گریه می کند
در شیشه ی دلم، پریِ سربریده ای



02 شهریور 1394 492 0

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست


در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند
شانه ای لرزید؛ باران ها به دنیا آمدند

توی گلدان زمین، انسان، گلی دلتنگ بود
گل تبسم کرد؛ گلدان ها به دنیا آمدند

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد
شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید
بال وا کردیم، توفان ها به دنیا آمدند

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد
حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

دیده وا کردیم، دیدیم آسمان در چشم ماست
چشم را بستیم، مژگان ها به دنیا آمدند

پیش تر از ما و من، اویی به نام عشق بود
این و آن مردند تا «آن» ها به دنیا آمدند

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تپید
با دعای عشق ایمان ها به دنیا آمدند

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد
دور دوری بود؛ دوران ها به دنیا آمدند

خانه ها دلتنگی حوّاست پشت کوچه ها
آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست
از همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند

 



02 شهریور 1394 578 0

در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست


در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست
با خودم می گویم: «امّا حال من بد نیست»

درد، آن دردی که روحم را بسوزد، هست
ابر آن ابری که بر جانم ببارد نیست

زندگی این جا که من هستم، همه درد است
درد، حدی دارد؛ این جا درد را حد نیست

مرگ، در شهری که من هستم، نمی میرد
زندگانی نیز جز مرگ مجدد نیست

آدمی، این جا که من هستم، دلش تنگ است
هیچ جا مانند این جا، غم زبانزد نیست

با وجود این، پر از آرامش است انسان
شادمانم من؛ ولی آرامشم صد نیست

گاه با ایمان خود در شک و تردیدم
گرچه در کفر خود این جا کس مردد نیست

مرده سوزان است این جا آدمی سنگی ست
خاک این خاکسترستان جز زبرجد نیست

آدمی تنها تر از تنهایی خویش است
آدمی این جا بجز روحی مجرّد نیست

با وجود این، دلم، روحم خراسانی ست
هیچ خاکی پیش من چون خاک مشهد نیست

گرچه نام «رام» و «لچمن» نیز نام اوست
در نگاهم هیچ نامی چون «محمّد» نیست

در دلم تا «اشهد ان لا اله» اوست
گوش جانم وام دار زنگ معبد نیست

بین هفادودو ملّت، عقل اگر جنبد
بینِ شان جز عاشقی در رفت و آمد نیست

بین هفاد و دو ملّت، عشق اگر باشد
هیچ انسان کافر و زندیق و مرتد نیست

 



02 شهریور 1394 1046 1

خدایا! تلخ می بینم سرانجام جوان ها را

خدایا! تلخ می بینم سرانجام جوان ها را
زمانه سرمه می ساید شکستِ استخوان ها را

چقدر –ای روزگاران!- زخم از تیغ خودی خوردن؟
میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را

خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم
خدایا! شور این آتش فروشان سوخت نان ها را

به نام نامی توفان و دریا بال خواهم زد
کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را!

به ملّاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها
بگو، توفان! بگو؛ پایین نیاور بادبان ها را

دهان موج را باید ببندد تربت مولا
بگو باید تحمّل کرد یک چند این تکان ها را

چرا اهل سیاست، منطق حکمت نمی دانند؟
خدایا! بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را

 



02 شهریور 1394 556 0

شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم!


چه شب هایی که پرپر شد! چه روزانی که شب کردم!
نه عبرت را فرا خواندم، نه غفلت را ادب کردم

برات من شبی آمد که در آیینه لرزیدم
شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم

شب تنهایی دل بود؛ چرخیدم، غزل گفتم
شب افتادن جان بود؛ رقصیدم، طرب کردم

تمام من همین دل بود؛ دل را خون دل دادم
تمام من همین جان بود؛ جان را جان به لب کردم

دعایی بود و تحسینی، درودی بود و آمینی
اگر دستی برآوردم، اگر  چیزی طلب کردم

تو بودی هرچه اوتادم اگر از پیر دل کندم
تو بودی هرچه اسبابم اگر ترک سبب کردم

نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن
اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم

الهی! عشق! در من چلچراغی تازه روشن کن
ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم

 



02 شهریور 1394 1014 0

عزا این نیست، غم این نیست، داغ کربلا این نیستا


بهاران بود و مجنون مرد از بی همزبانی ها
به قدر عمر پیران، کم شد از عمر جوانی ها

دریغا پهلوانان و دریغا پهلوی خوانان
دریغا تر فتوّت نامه ی بی پهلوانی ها

شغاد قصّه بازی می کند در نقش رستم هم
چه زخمی می خورد سهراب در این پرده خوانی ها

نمی دانی ندانستن چه طُرفه صرفه ای دارد
که شور هیچ دانان است و دور هیچ دانی ها

عزا این نیست، غم این نیست، داغ کربلا این نیست
به خندیدن شباهت می برد این نوحه خوانی ها

دلم می خواست در عهد عتیق عاشقی باشم
چرا منسوخ شد –موسای من- عهد شبانی ها؟

 



02 شهریور 1394 794 0

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم


به سلام رمضان، بر شده ام باز به بامی
ماه نو! ماه نو! از مات درودی و سلامی

ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه  داری؟
پیش از این، از رمضانم نه مِیی مانده، نه جامی

ماه نو! ماه نو! امشب چه شب واقعه جوشی ست
چه شب واقعه جوشی! چه شب آینه فامی!

ماه نو! ماه نو! امسال مرا نور بیاموز
تو که در مهر، امامی، تو که در سوز، تمامی

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم
روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی

رمضان آمد و در سفره ی افطار و سحر نیست
نه تو را نان حلالی، نه مرا آب حرامی

در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم
آه، آیینه در آیینه! عجب حسن ختامی!

 



02 شهریور 1394 697 0

دیدم که در آن سوی قیامت، چه خبرهاست!


باید بروم؛ راه من از کوه و کمرهاست
هرچند که پایان شبم غرق سحرهاست

ساقی! به خدا دور غریبی ست؛ بگردان
دیری ست که در ساغر ما خون جگرهاست

پیمانه به من دادی و گفتی: «به سلامت!»
می نوشم از این زهر که لبریز شکرهاست

رفتم به تماشای جمال تو در آتش
دیدم که در آن سوی قیامت، چه خبرهاست!

وقت است که از آینه بیرون بزنم باز
آیینه ندانست که در من چه سفرهاست

چشم پدران است به اندوه پدرها
اشک پدران است که در خون پسرهاست

دیروز به دست من و تو آینه دادند
امروز ولی نوبت رقصیدن سرهاست

 



02 شهریور 1394 511 0

این رجب ها در من آغاز طلوع تازه ای ست


باده بالایی ست امشب باده از بالا بریز
آتش تبریز  را در جان مولانا بریز

ای ضیاء الحق! شبم از نور شمس الدّین تهی ست
این دو روز مانده را دردی به جان ما بریز

لای لایِ مادران جز «لا الٰه» درد نیست
شیر «لا» نوشیده ام من، شربت «الّا» بریز

گرچه لبریزیم از زخم کهن، امّا بزن
گرچه تلخ است این شراب خانگی، امّا بریز

ما همه خاکستر توفان و خورشیدیم و موج
مشتی از خاکستر ما بر سر دریا بریز

زیر دلق خود چه داری؟ زاهد دنیا پرست!
از می فردا چه می گویی؟ همین حالا بریز

این رجب ها در من آغاز طلوع تازه ای ست
شور شعبان است در من،  شور عاشورا بریز

ای گلِ مولا! نفَس فرسود دنیایم مخواه
بر سر قبرم چو می آیی گلِ مولا بریز

 



02 شهریور 1394 453 0

این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست

 

می خواهم از مسیر کویری گذر کنم
با گردباد، زمزمه ای مختصر کنم
 
خطّ غبار، یکسره رسم است بر دلم
با بادگیرها مگر آواز سر کنم
 
روزی امام هشتم از این جاده رد شده ست
با ذکر این حدیث، شبی را سحر کنم
 
شاید به سایه سار همین سرو آمده ست
باید سؤال از شب و کوه و کمر کنم
 
از«مسجدالرضّا» کمی آهسته تر بپیچ
تا دل به زیر بارش گلدسته تر کنم
 
این جا اذان گریه ی مولا شنیدنی ست
این جا وضو خوش است به خون جگر کنم
 
این قطعه، جانماز امام شهید ماست
می خواهم ای دریغ، از این جا سفر کنم
 
حجّ است هشت فرسخ از این جاده رد شدن
باید مسافران حرم را خبر کنم
 
حس می کنم که نافله از دشت می وزد
وقت است تا که هروله را بیشتر کنم
 
این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست
باید در این مسیر سلوکی دگر کنم
 
این جا خوش است جامه دران غرق گریه شد
قطع درخت وسوسه با این تبر کنم
 
این جا خوش است ذکر شبانگاه در کویر
انگشتری به دست و عبایی به سر کنم
 
می ترسم از قیامت و سرگشتگی به حشر
یکباره استغاثه ی « این المفرّ» کنم
 
این جا درنگ کرد، کویر آبرو گرفت
بر سنگ، شرح واقعه ای معتبر کنم
 
گویی به صخره های هوا می خورد سرم
وقت است تا که قافیه را در به در کنم
 
امشب صدای روشنی از دور می رسد
خواهم شنید چشم به بالا اگر کنم:
 
« از این مسیر سمت سناباد رفته ام
تا خاک تشنه را به قدم عین زر کنم
 
از این مسیر آمده ام تا کویر را
با ربّنای نیمه شبم شعله ور کنم»
 
می بینمت، امام من! آشفته آمدم
تا از دلم گدازه ی عصیان به در کنم
 
می آیم از شمیم قدم گاه پر شوم
بر عطر ماه، پنجره را بازتر کنم
 
ختم قصیده، روضه ی ماه جوان توست
این را، امام! هدیه ی روز پدر کنم؟‍!


02 شهریور 1394 1794 1

کلاغ پر

 

شب رسید

مادر و مادر بزرگ

محسن و پروانه و ناهید و من

گرم بگو و بخند:

«سار پر

باز پر

هدهد و گنجشک

کبوتر

کلاغ

جغد دلازار پر

یا به غلط

مار پر»

 

::

 

صبح شد

خاک دهان باز کرد

گفت: «پر

شهر پر

کوچه پر

سنگ و گل و شیشه پر

باغ هم از ریشه پر»

 

::

 

 

ظهر شد

مادرم از گوشه ی ویرانه خواند:

«عشق پر

خانه پر

محسن و پروانه پر»

 



28 مرداد 1394 1238 0
صفحه 4 از 15ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها