دفتر شعر

دعا


«الهی بمیرم برایت!
الهی بمیرم برایش!»

برای همه، مرده مادربزرگم
همیشه، برای همه

::

الهی نمیرد!



28 مرداد 1394 669 0

«باب الجواد» راه ورودی به قلب توست


مثل نسیم صبح و سحرگاه می رود
هرکس میان صحن حرم راه می رود

از هرچه غصه دارد و غم می شود رها
هر سائلی که خدمت این شاه می رود

وقتی فرشته های حرم بال می زنند
از سینه های شعله زده آه می رود

این جا بهشت روی زمین فرشته هاست
از این زمین فرشته به اکراه می رود

خورشید در طواف حرم وه! چه دیدنی ست
هرشب به پای بوسی آن ماه می رود

«باب الجواد» راه ورودی به قلب توست
حاجت رواست هرکه از این راه می رود

 



28 مرداد 1394 4051 2

يعني که باز پنجره را دست باد بست

 
در احتضار، از لب آيينه خون چکيد
شاعر نوشت: توطئه، شب، کينه، سَم، شهيد!
 
آيينه که شکست، غزل ماند و مرگ، بعد
واژه به واژه جان به لب بيت ها رسيد
 
اديان تازه از همه سو شعر را گرفت
هر کس به زعم و سود خودش ديني آفريد
 
دين نه، که يک مترسک پوشالي مهيب
دين نه، که يک عجوزه ي صد چهره ي پليد
 
«صوفي» به اخم، گفت که بايد براي دين
کِز کرد و کنج عافيت و عزلتي گُزيد
 
«زنديق» مست و بي خود و لايعقل و خراب
خنديد و بادِ قهقهه اش سمت دين وزيد
 
هر گوشه ي زمين خدا، عنکبوت کفر
تاري به گِرد پيکر زخميِ دين تنيد
 
اين جاي شعر، نوبت او بود، او که شد ـ
بر هر چه قفل بسته ي دين، دست او کليد
 
او آمد و به کالبد مردگان شهر
با واژه هاي روشن و قدسي ش جان دميد
 
رگ هاي سرد و منجمد مذهبي عليل
لبريز خون تازه شد و قلب دين تپيد
 
هرچه مراد و پير و بزرگ و عزيز بود
در حلقه ي ارادت آن مرد شد مريد
 
او که نسيم بود و از این بيت که گذشت
ديگر کسي نشاني از او در غزل نديد
 
يعني که باز پنجره را دست باد بست
يعني گلي شکفت، ولي دست مرگ چيد...
 


19 مرداد 1394 2169 1

دلم هوای سفرهای دیگری دارد

در این سحر که سحرهای دیگری دارد
دل من از تو خبرهای دیگری دارد

من آدمم ولی این قلب عاشق از شوقت
فرشته ای ست که پرهای دیگری دارد

به نام مرگ، گلی آمده مرا ببرد
دلم هوای سفرهای دیگری دارد

همیشه بارِ دعا، میوه ی اجابت نیست
دل شکسته هنرهای دیگری دارد

و آخرین قدم عاشقی رسیدن نیست
که گاه عشق، اگرهای دیگری دارد

هزار مرتبه عاشق شدی ندانستی
که عشق خون جگرهای دیگری دارد

تو کوله بار، سبک کن که پشت مه گویند
پل از تو درّه خطرهای دیگری دارد

تو خواب رفته ای و جز تو نیست در اتوبوس
و جاده کوه و کمرهای دیگری دارد

تویی و همسر تو، کودکان تو آن جا
همان پدر که پسرهای دیگری دارد

چه دعوتی ست که امروز میز صبحانه
شراب ها و شکرهای دیگری دارد

انار هست ولی دانه هایش ازنور است
شراب نیز اثرهای دیگری دارد

فرشته آمده تا پیش خدمتت باشد
اگر دل تو نظرهای دیگری دارد

ولی دعای من این است تو خودت باشی
در آن جهان که دگرهای دیگری دارد

قرار نیست که با مرگ خود تمام شویم
جهان دری ست که درهای دیگری دارد



19 مرداد 1394 1778 0

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
 
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت!
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم
 
از هم فرو مپاش، برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
 
بر عرشه ی سرودن شعری برای تو
من با کدام قافیه، لنگر بیاورم
 
وقتش رسیده این غزل نیمه‌ سوز را
از کوره‌ های خود‌خوری ‌ام در بیاورم


18 مرداد 1394 5464 1

بگو! بلند بگو! لا اله الا ا...!

 

رسیده ای به جماهیر مردگان گناه
به استحاله ی کافوریان سرد و سیاه
 
- به ناگواری زخم آن چنان که من خوردم
به بی شکوهی تردید بین چاله و چاه -
 
جنونِ گاه به گاهم دوباره گل کرده ست
در این جنازه ی زیبا نشسته ام به نگاه
 
غرور سلسله اش می رسد به اهریمن
تبار روشن رویَش ولی، به حضرت ماه
 
به دوش می کشمش، از دلم به دوشم رفت
بگو!  بلند بگو! لا اله الا ا...!


11 مرداد 1394 2014 1

برای لحظه ی آخر تو را کنار گذاشت


برای لحظه ی آخر تو را کنار گذاشت
خدا چقدر زمین را در انتظار گذاشت

هزار سال تو را با عسل به هم آمیخت
هزار معجزه در پیکر تو کار گذاشت

از آفریدن تو آن قَدَر به وجد آمد
که از وجود خودش در تو یادگار گذاشت

کشید دایره ای حول محور تو سپس
مسیر شعر مرا روی این مدار گذاشت

تو آمدی به زمین آسمان گریست، خدا
برای گریه ی او اسم مستعار گذاشت

همان دقیقه درختان مرده سبز شدند
همان دقیقه که نام تو را بهار گذاشت

 



10 مرداد 1394 2648 0

کم کم دلت سرگرمی جالب تری می خواست

 

وقتی مرا در جعبه، پشتِ ویترین دیدی
مثل تمام بچه ها از شوق خندیدی
 
اسباب بازی های مثل من فراوان بود
اما مرا برداشتی روی زمین چیدی
 
گاهی قطار و گاه کشتی ساختی از من
گاهی درختی که از او آلوچه می چیدی
 
با اشک هایت گریه کردم، زندگی کردم
با خنده هایم زندگی کردی و خندیدی
 
تو قد کشیدی، قد کشیدند آرزوهایت
کم کم مرا در خاطرات کهنه پیچیدی
 
کم کم دلت سرگرمی جالب تری می خواست
کم کم برایم خواب های تازه ای دیدی
 
یک روز با یک تخته نردِ کهنه برگشتی
(قانون بازی را هم از همسایه پرسیدی)
 
با اشک هایم پاک کردی مهره هایش را
یک جفت تاس از استخوان هایم تراشیدی
 
آن وقت پر شد خانه ات از دود سیگار و
خونِ مرا در استکان کردی و نوشیدی
 
آن وقت دنیا شد قماری تلخ و ما در آن
هی باختیم و باختیم... اما نفهمیدی...


04 مرداد 1394 2192 2

ماه را به زنجیر می کشد

همیشه زندان چند میله ی آهنی نیست
گاهی چند شاخه ی درخت
ماه را به زنجیر می کشد
و گاهی فلاش یک دوربین
قسمتی از یک منظره را...
عکس های زیادی دیده ام
در قاب های چوبی غبار گرفته
خوب که نگاه می کنم
زندان پنج حرف حقیر است
گوشه ی آلبوم زندگی ات
که آن را قاب کرده ای


04 مرداد 1394 1478 0

آري ني اگر گل بدهد، مي رسي از راه

سر مي زند از کوچه ي ما، ماه، دوباره!
وقت گل ني مي رسي از راه، دوباره!
 
مي آيي و اين خانه ي ارواح به يمنت
پر مي شود از ماه - به ناگاه- دوباره
 
وا مي شود اين پنجره با دست تو، آن گاه
پر مي شود از اشک من اين چاه، دوباره
 
با اينکه محال است دلي که تو شکستي
از نو بشود آن دل دلخواه دوباره
 
مي جنگم و در صفحه ي شطرنج شب و روز
با يک حرکت مي کنمت شاه، دوباره!
 
آري ني اگر گل بدهد، مي رسي از راه
تا ناز کني -گرچه به اکراه- دوباره
 
اما نکند «وعده»ي ديگر بدهي و 
چشمم بشود آينه ي راه، دوباره
 
يک بار دگر وعده بده «واو»بگو تا
با «واو» تو آهو بشود «آه» دوباره!


03 مرداد 1394 1484 0

گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند

یخ زد به دل این شوق که دلسوخته باشیم
سرد است و نشد آتشی افروخته باشیم
 
سی قافله بگذشت از این دشت، مبادا
یوسف به زر ناسره بفروخته باشیم
 
زین قصّه ی پُر عمق، روا نیست که تنها
ما چاه و برادرکُشی آموخته باشیم
 
آن دلبر مه پاره عیان گشته و حیف است
کز شرم، نظر سوی زمین دوخته باشیم
 
گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند
بی آن که از او سکّه ای اندوخته باشیم


24 تیر 1394 1679 0

یکی دستان باران را بگیرد

یکی خشم زمستان را بگیرد
یکی شلّاق توفان را بگیرد
 
مبادا بر زمین افتد دوباره
یکی دستان باران را بگیرد


21 تیر 1394 1690 1

او چشم بست از کلمه بیست و پنج سال

بعد رکوع رکعت دوم شهید شد
در پیش چشم این همه مردم شهید شد
 
جرمش همین که نان جو می خورد سفره اش
این مرد هم به خاطر گندم شهید شد
 
عمری از آشتی خدا گفت و عاقبت
در راه رفع سوء تفاهم شهید شد
 
او چشم بست از کلمه بیست و پنج سال
تا خواست پا دهد به تکلّم شهید شد
 
تنها نگین درّ نجف رفت زیر خاک
این دُرّ آبدار نشد گم، شهید شد


13 تیر 1394 515 0

آیینه می شویم که دیدارمان کنند

آیینه می شویم که دیدارمان کنند
از جلوه ی مکاشفه سرشارمان کنند
 
ای کاش اگر به بهت تماشا نمی رسیم
مهمان ته پیاله ی دیدارمان کنند
 
در انتظار دیدن خورشید مانده ایم
تا کی به دام جذبه گرفتارمان کنند
 
از چشمه ی تجلّی این جلوه زارها
یک جرعه کاش سهم شب تارمان کنند
 
در جاری زلال تر از زمزم پگاه
ای کاش مثل زمزمه، تکرارمان کنند
 
پیداست از پریدن پلک ستاره ها
هنگامِ آن رسیده که بیدارمان کنند
 
ای کاش در ادامه ی این راه ناگزیر
در انتخاب واقعه، ناچارمان کنند
 
باید عبور کرد از این سنگلاخ ها
تا در مسیر حادثه هموارمان کنند
 
روزی که مثل فطرت سبز بهاره ها
از برگ های زرد، سبکبارمان کنند:
 
از راست قامتی به همین قدر قانعیم
چیزی اگر شبیه سپیدارمان کنند


07 تیر 1394 1426 0

اشكی كه روی گونه ی من پا گذاشته است

دلتنگی مرا به تماشا گذاشته است
اشكی كه روی گونه ی من پا گذاشته است
 
همزاد با تمامی تنهایی من است
مردی كه سر به دامن صحرا گذاشته است
 
این كیست این كه غربت چشمان خویش را
در كوله‌ بار خستگی ‌ام جا گذاشته است
 
این كیست این كه این همه دل‌ های تشنه را
در خشكسال عاطفه تنها گذاشته است
 
خورشید چشم اوست كه هر روز هفته را
چشم انتظار مشرق فردا گذاشته است


21 خرداد 1394 2383 2

چرا درخت شدی تا برادرم باشی؟

 

اگر شراب نبودی که در سرم باشی
چرا درخت شدی تا برادرم باشی؟
 
چرا شراب نبودی؟ چرا درخت شدی؟
که مثل آینه ای در برابرم باشی
 
بیا که باز نفهمی چقدر غمگینم
بیا که شاهد لبخند آخرم باشی
 
نه خواستی که بفهمی نه می توانستی
از این به بعد مگر زخم دیگرم باشی
 
تو تاج خار منی، بیش از این درنگ نکن!
مگر نیامده بودی که بر سرم باشی


30 اردیبهشت 1394 1344 0

دل، خرده شیشه نگیرد

بام
بوم
بیم
کرکس ها با بال های آهنین
بر طبل ماه می کوفتند
دشمن حتی
به دف دف های فرشتگان
و خواب های معصوم کودکان هم نفوذ کرده بود
پنجره ها را
ضرب در گرفتیم
دل
خرده شیشه نگیرد


28 اردیبهشت 1394 1988 0

ما را به نگاه نازنینش بفروش

ای عشق! که عطر یار ما را داری
رنگ دل بی قرار ما را داری
 
ما را به نگاه نازنینش بفروش
بفروش که اختیار ما را داری


20 اردیبهشت 1394 1556 0

سوپر استار و شهیر و بفروش

«داشت عباس قلی خان پسری»
نازنین گل پسری، تاج سری
 
پسری با وجنات و خوش پوش
سوپر استار و شهیر و بفروش
 
از همه یک سرو گردن، سر بود
شغل این شازده، بازیگر بود
 
همه چیزش بر و بازویش بود
رنگ چشم و مدل مویش بود
 
[جای آن است که این جا بنده
عذرخواهی کنم از خواننده
 
بر و بازو چه کند بازیگر؟
چون که در کشور ما اهل هنر،
 
خط و خال و لب و ابرو دارند
پهلوان ها بر و بازو دارند]
 
نان خوش هیکلی اش را می خورد
با نگاهی دل و دین را می بُرد
 
عینهو مانکن پشت شیشه
بود مأمور نجات گیشه
 
هیچ با منتقدین کار نداشت
از مخاطب زدگی عار نداشت
 
بازی اش راحت و دلچسب و روان
باب دندان و بُت نسل جوان
 
گرچه دایم به خودش می بالید
از حواشی همه جا می نالید
 
می شد از سوی جراید به وفور
سوژه ی شایعه های ناجور
 
چاپ می شد بغل خانم «شین»
عکس او روی مجلّات وزین
 
بس که اندوه و پریشانی داشت
وحشت از رفتن مهمانی داشت
 
چند سالی به همین شکل گذشت
تا زد و قرعه ی بختش برگشت
 
وسط و فرق سرش خالی شد
وارد سن میان سالی شد
 
صورت و هیکلش از فرم افتاد
جای خود را به جوان تر ها داد
 
همه از دور و برش در رفتند
سمت یک چهره ی دیگر رفتند
 
لاجرم دلزده و سر در گم
رفت یک گوشه به دور از مردم
 
نه کسی بود به دادش برسد
نه کتابی که سوادش برسد
 
کسی از قاطبه ی چشم چران
ناز او را نخرد پنج قران
 
پهن در کنج اتاقش شده است
همدم گربه ی چاقش شده است


20 اردیبهشت 1394 1692 0

قصه ی چادرم کشدار شده است...

این روزها که نیستی
گلوی تفنگ ها
تیر می کشد
درست مثل زانوی پدربزرگ
که باغچه را بیل می زند
که خاکریز بالا می آورد
این روزها که نیستی
اعصاب حوض ها
به هم ریخته است
و گنجشک ها
- سرِ ساعت -
قرص ماه را نوک می زندد
این روزها که نیستی
شاعران برایت حرف در می آورند
خیابان ها پشت سرم راه می افتند
پیاده روها تنه ام می زنند
با خط ریش هایی که کارشان به جای باریک می کشد
این روزها که نیستی
قصه ی چادرم
کشدار شده است
و سیاست مدارها
برای دیدن موهام
- که دست رویشان می کشیدی-
پروتکل امضاء می کنند
این روزها که نیستی
دلخوشم
تنها
به خاطراتی 
که از دست قاب می افتد
و گل های قالی
خواهران خونی اند با من


19 اردیبهشت 1394 1753 0
صفحه 5 از 15ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها