دفتر شعر

از بس که سرخ بود، زبان درخت ها

 

پیچید مثل باد، میان درخت ها
سروی شکست در هیجان درخت ها
 
شاید تبر سؤال شگفتی ز باغ کرد
که باز مانده بود، دهان درخت ها
 
- پاییزمان دوباره سر از سینه می بُرند!
- دیگر به سر رسیده زمان درخت ها!
 
- نشنیده اید، هیچ، تبردارهای پیر
سوگند می خورند به جان درخت ها!
 
تنها همین که ریشه ی آنها به خون رسید
رنگ یقین گرفت، گمان درخت ها
 
آن سوی جاده های مه آلوده ی غروب
با ابر، بسته شد، چمدان درخت ها
 
پس هر درخت، دست تکان داد و دور شد؛
و روی جاده ماند، نشان درخت ها...
 
پاییز، نارسیده سر سبزشان بُرید؛
از بس که سرخ بود، زبان درخت ها


16 اردیبهشت 1394 2992 0

تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها


قفس تا کی بماند در گمان این کبوترها؟
قفس را پاک کن از ازدحام سرد باورها

ببین! زخم تبر مانده ست بر پیشانی جنگل
و پشت هر کسی را می درد کابوس خنجرها

چه بارانی؟ که می بارد نمک بر زخم این کوچه
چه مهمانی؟ نمی کوبد کسی بر کوبه ی درها

درختان تا ابد میراث دار یادگاری ها
ولی ردّی ندارد از تو دیگر روح دفترها

دل تقویم ها پوسید از آدینه ها غربت
تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها

می آید مرد در باران، می آید آسمان بر دوش
تو تعبیر همان مردی که از سمت صنوبرها ـ

می آید با پرستوها می آید لانه می سازد
به پیشش سارها، گنجشک ها، آری! کبوترها

می آید مرد در باران، تو تعبیر همان مردی
که می آیی از اقیانوس از آن سوی بندرها

 

پ ن: یک بیت از شعر حذف شده

 



10 اردیبهشت 1394 1470 0

8 سال کوه، 8 سال پرنده

دهان باز جام های شیشه ای
و خنده ی فنجان ها
یعنی
حتی تصور کافی شاپ بر یک پل متحرک بین جنگ هم
خنده دار است
چه رسد به تشبیه دود سیگار
به چترابرهای برخاسته از باران خمپاره
اما من فقط
از زبان همین چیزها که دور و برم نشسته اند
می توانم با تو صحبت کنم
و مثلا بنویسم:
دل
که دریا
پیشانی
که آسمان
یکی با پری این آبی
یکی با پری آن آبی رفت
 که سطری حماسی بپرد وسط و بگوید:
ای زنگار چرخ های زورخانه بر مچ
بیدار شوید
بزنید زنگ را
قرارمان با بی قراری دیر شد
 
اکنون
-جایی پایین تر از مدرسه ی امام خمینی در قم
نیمه ی شب ست و
شرافت دارد کنار بلوار جمهوری
همین طور که من داروگ را زیر لب هجی میکنم
لبخند ظرف ها و بساطی که بساطی نیست را
از روی میز جمع می کند
تا باز فردا
گلی بر سر کفش کتانی اش بزند و 
دنبال کار اصنافش بدود
مرتضی و شهاب رفته اند
علی می خواهد
به سمت آذر و گلزار برود
بی هر اکنونی
من مانده ام و پایان این شعر
من مانده ام
و زنگ مین کهنه ای در نبض
که تماشای زخم های دیروز را در چشمم کوک می کند
و خون های ریخته بر کاغذ
که خشک شده است و
کم کم دارد رو به سیاهی می رود
این یادگار هشت ساعت جدل
در به در
بر سر واژه ای بی سقف
سال کوه
سال پرنده
8 سال فلش سروها رو به گرداب خورشید
که باز هم تنهایی ام را با شما قسمت می کنم و
پا روی قاشق را غرق در فکر رها
و می نویسم:
ما مانده ایم و
خاک
ما مانده ایم و این
خالی تلخ قهوه ای سوخته


05 اردیبهشت 1394 1678 0

هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو


مردی پیاده آمده تا روستای تو
شعری شکفته روی لبانش برای تو

آورده لهجه های پر از دود شهر را
آرام شستشو بدهد در صدای تو

یک استکان طراوت گل های تازه دم
یک لقمه آفتاب سحر ناشتای تو

هر چار فصل، دامن چل تکه ات بهار
هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو

در کوچه باغ های نشابور و «باغرود»
پیچیده ماجرای من و ماجرای تو

گه گاه اگر که سر به هوا می شوم چه عیب؟
گه گاه می زند به سر من هوای تو

جسم مرا بگیر، و در خود مچاله کن!
خواهد چکید از بدنم چشم های تو

!
     !
!
این ردّ کفش نیست نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو...

 



05 اردیبهشت 1394 2672 0

گیرم تمام باغچه را زیر و رو کنند

 

بیل و کلنگ و ریشه بُر و گاوآهن اند
دارند روستای مرا شخم می زنند
 
دارند دانه دانه درختان سبز را
با داس و تیشه، از کمر، از ریشه می زنند
 
اینجا در آسمان همه ی شب ستاره ها
مانند شمع های عزاخانه روشن اند
 
اینجا تمام روز زنانی سیاه پوش
در سوگ سروهای جوان، موی می کَنند
 
گیرم تمام باغچه را زیر و رو کنند
شایع کنند غنچه و پروانه دشمن اند
 
گیرم که زیرِ ضربِ تبرهای تیزشان
حتی درخت های تنومند بشکنند...
 
من جلگه ی وسیع شمالم، چه می کنند
با این همه جوانه که در سینه ی من اند؟


04 اردیبهشت 1394 1665 1

دانش و علم و فضل سیری چند؟

پسری گیر داده بود،مدام
وقت و بی وقت، دم به دم، یک بند
 
که «پدر! جزوه و کتاب بخر
تست کنکور «گاج» و «دانشمند»
 
بفرستم کلاس رایانه
«کورل» و«اکسل» و«اتوکد لند»
 
تا که با علم و دانش و تحصیل
بشود دست من به جایی، بند
 
وقت کنکور، انتخاب کنم
رشته ای باب طبع و باب پسند
 
در همین اصفهان قبول شوم
نه قم و بهبهان، نه شوش و زرند»
 
پدرش شب کلافه و خسته
کت و شلوار را که از تن کند،
 
دست و صورت نشسته، سیگاری
گوشه ی لب گذاشت با غرولند
 
سپس آهی کشید و سرجنباند
سرفه ای کرد و گفت: «ای فرزند
 
از چه هی بی خودی برای خودت
سر هم می کنی چرند وپرند؟
 
دست ارباب معرفت کوتاه
بخت افراد بی سواد بلند
 
می شود آن که بی سواد تر است
بیشتر پولدار و ثروتمند
 
علم تاریخ و طب و جغرافی
همه کذب است و حقّه و ترفند
 
فرضاً اصلاً چه کار دارم من
با فلان شاه غزنوی یا زند؟
 
یا به من چه که پنگوئن  بالفرض
مال قطب است یا گروئنلند؟
 
جای حفظ مساحت سبلان
شده ام صاحب سه دانگ سهند
 
گر ببینی، مبلّغان سواد
همه خوش باورند و خالی بند
 
خود حافظ مگر نمی برده 
سمت بنگال و آن حوالی قند؟
 
تازه آن هم به این بهانه که هند
طوطیانش شکر شکن بشوند
 
فکر نان کن که خربزه آب است
دانش و علم و فضل سیری چند؟»


01 اردیبهشت 1394 1517 0

قمار، جوهر مرد است، هرچه بادا باد!

 

جهان تهاجم سنگ است، کودکانه و شاد
از آنچه با سر ديوانه مي کند فرياد
 
زمانه سفله پسند است، هرکه خم نشود
جز از طريق شکستن نمي رسد به مراد
 
شکست، مذهب رندان نابهنگام است
قمار، جوهر مرد است، هرچه بادا باد!
 
بهار با هيجاني شگرف آمد و برد
تو را به سير درختان گل، مرا از ياد
 
براي آن که غريب است، هيچ فرقي نيست
ميان جوي خيابان و آب رکناباد
 
اگر نرفتم و ماندم کمي تحمل کن
اگر نرفتم و ماندم، بقاي عمر تو باد!


25 فروردین 1394 2771 0

نظر عشق چنين است،نپرسيد چرا

گل من نقش زمين است نپرسيد چرا؟
کار پاييز همين است  نپرسيد چرا؟
 
زني افتاد و رگ غيرت عالم نگريست
نظر عشق چنين است نپرسيد چرا؟
 
گاه مردي که جهان دور سرش مي گردد
بي کس و کارترين است نپرسيد چرا؟
 
تا نرنجد دل من، فاطمه هرچند که ديد
حيدرش خانه نشين است نپرسيد چرا؟
 
بي جواب است سلامم نه تعجب نکنيد
آخر اين شهر، مدينه است نپرسيد چرا؟


03 فروردین 1394 2381 1

آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...

این شور تازه، هلهله ی عاشقانه ای ست
آهنگ پای قافله ی عاشقانه ای ست
 
«حسنت به اتفاق ملاحت» که می رسد
حسن ختام سلسله ی عاشقانه ای ست
 
نام تو می برند به آوای زیر و بم
دل می تپد؟...نه! زلزله ی عاشقانه ای ست
 
کارم نوشتن است به امید خواندنت
آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...
 
در دوری ات قصیده ی درد است این غزل
هرچند شعر یک دله ی عاشقانه ای ست
 
عاشق، درست اینکه شکایت نمی کند
گاهی، ولی گله، گله ی عاشقانه ای ست
 
گاهی همین «کجایی؟» و «کی می رسی؟» عزیز!
هرچند سخت، مسئله ی عاشقانه ای ست
 
اصلاً همین که جمعه ی این هفته هم گذشت
اما هنوز فاصله ی عاشقانه ای ست...
 
انگار صبر بغض گلویم تمام شد
اینک شروع مرحله ی عاشقانه ای ست
 
با چشم خیس، شعر تری می نویسمت
آن را فقط بخوان! صله ی عاشقانه ای ست


22 اسفند 1393 1720 0

بگذار امشب با خودم باشم

آهسته تر این جا قدم بردار
تنهایی ام را محترم بشمار
 
از کودکی ما همنشین بودیم
از کودکی دیوانه ام انگار
 
دیگر چه در سر پخته ای؟ ای شعر!
بسیار خامم کرده ای، بسیار
 
این واژه های بی سر و تَه چیست؟
بیزارم از این واژه ها، بیزار
 
یک شب به توصیف جدایی رفت
یک شب به شرح قصّه ی دیدار
 
بگذار امشب با خودم باشم
تنها یک امشب راحتم بگذار
 
بگذار مثل دیگران باشم
تکرار در تکرار در تکرار...


17 اسفند 1393 1349 0

کجاست صاعقه ی روشنی که من بودم

کجاست صاعقه ی روشنی که من بودم
دریغ از من دیگر منی که من بودم
 
بدا به همت خورشید تیره روز که خواست
بدل به قطره شود بهمنی که من بودم
 
خمیده تر شدم از بس که سر به سنگ زدم
حریف کوه نشد سوزنی که من بودم
 
زمانه سر به سر من گذاشت چون ترسید
تبرشکن بشود گردنی که من بودم
 
خوشا که پنجره ای رو به روز گشت و دریغ
که وقف تیغ نشد آهنی که من بودم!


17 اسفند 1393 1314 0

دلم بینِ در و دیوار مانده

من و این داغِ در تکرار مانده
من و این آتشِ بیدار مانده
 
مپرس از من چرا دلتنگ هستم
دلم بینِ در و دیوار مانده


13 اسفند 1393 2143 0

بادها...


بادها
هر شب در جنوب
خیمه می زنند
بادها
بوی ابریشم می دهند
بادها
هر شب
روی تلی از خاک
تفحص می کنند
گوشه ی پلاکی
تکه ای از پیشانی بند
و بندی از پوتین...
بادها
زودتر از چشمان من
به زیارت
می آیند
بادها می آیند
از جنوب
با گل هایی که بیرق خاکند
وای بر ما!
اگر بیرق هامان
افراشته نیست!

 



09 اسفند 1393 1305 0

تا یک وجب از خاک جهان مال تو باشد

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد
خورشید نماینده ی فعال تو باشد
 
بگذار پس از این همه حرافی بی ربط
خط های جهان جمله در اشغال تو باشد
 
هر چند خداوند «غزل» را به بشر داد
تا شعر برازنده ی امثال تو باشد
 
اوضاع جهان بدتر از آن است که بالکل
مضمون غزل فلسفه ی خال تو باشد
 
یک عمر قرار است به هر خاک بیفتی
تا یک وجب از خاک جهان مال تو باشد
 
سیمرغ شوی بگذری از قاف به قاشق
تا مرغ نحیفی نوک چنگال تو باشد
 
با این همه بگذار به جای جدلی پوچ
در این جگر سوخته جنجال تو باشد


07 اسفند 1393 1966 0

به آن که زود رفته است

گلدسته های مسجد انگار
دو شهید
دو دسته گل
تقدیم کنند به هم
یکی به آنکه زود رفته است
یکی به آن که دیر می آید
و گنبد انگار
کلاهخود روح بزرگ کودکان فرداست
روزی که پندارشان آن قدر بال گسترده
که
پنجره
پنجره
آسمان خراش ها هم نمی توانند
مسیرشان را تا شکاف ابر
دنبال کنند


07 اسفند 1393 1963 0

نفرین به روزگار کسی که تو نیستی

 

یک اسم، یادگار کسی که تو نیستی
اسمی به اعتبار کسی که تو نیستی
 
زندان ـ هزار و سیصد و پنجاه و پنج ـ مرد
عکسِ شماره دار کسی که تو نیستی
 
در پارک، صندلی کنار تو خالی است
در فکر او، کنار کسی که «تو» نیستی
 
مردِ مچاله ـ ساعتِ بیهوده ـ شهرِ گیج
یک زن، در انتظار کسی که تو نیستی...‏
 
تو مرده ای و چند بلوک آن طرف تری
او رفته بر مزار کسی که تو نیستی
 
نفرین به روزگار تو که نیستی کسی!
نفرین به روزگار کسی که تو نیستی!


06 اسفند 1393 1716 0

پرهیز چشم های خراسانی ام شکست

 

با بوسه ای خطوط مسلمانی ام شکست
حالا مرا ببوس که پیشانی ام شکست
 
زندیق مست چهره ی تبریزی ات رسید
پرهیز چشم های خراسانی ام شکست
 
چرخی زدی، نشستی و گفتی: وطن منم
گفتم: طلسم بی سر و سامانی ام شکست
 
با چشمی از مناسک نوصوفیان ترک
احرام چله های زمستانی ام شکست
 
بگذار نامه ای بنویسم برای دوست
شاید که حکم حبس پریشانی ام شکست


04 اسفند 1393 3603 0

چرخی بزن که درد مرا زعفران کنی

 

پلکی بزن که میکده ها را عیان کنی
داروغه های معرکه را مهربان کنی
 
هنگام آن رسیده که بی پرده بگذری
تا سالخوردگان جهان را جوان کنی
 
روزی به رسم گوشه نشینان اشاره کن
تا مرگ را دو کودک شیرین زبان کنی
 
من با صدای پای تو پروانه می شوم
باور نکن! بیا که شبی امتحان کنی
 
میخانه های خلوت شب را شلوغ کن
چرخی بزن که درد مرا زعفران کنی
 
آتش بپوش تا به زبانی که خاص توست
احوال سینه سوختگان را بیان کنی
 
ای ناگهان قاطع تکرارهای تلخ
بنشین که ناگزیر مرا، ناگهان کنی


04 اسفند 1393 2820 0

باور نکردی...برف آمد..برف پشت برف

 

گفتم به باغ من نیاور باد و باران را!
حالا چطور آرام خواهی کرد توفان را؟
 
حالا چطور از خانه ام پرواز خواهی داد
این قار قار شوم..این خیل کلاغان را؟
 
حالا چطور از شانه ام پایین می اندازی
سرپنجه های اسکلت وار زمستان را؟
 
گفتم که فصلی تازه، فصلی سرد در راه است
گفتم که جدی تر بگیر این برگ ریزان را!
 
باور نکردی حرف هایم را و خندیدی
هرقدر گفتم لا اقل این سقف ویران را...
 
باور نکردی...برف آمد..برف پشت برف
پوشاند صحن خانه را، پوشاند ایوان را
 
آوار شد بر شانه هامان برف و کرکس ها
از شاخه ها گنجشک های خیس لرزان را...
 
حالا تمام روز روی تلّی از آوار
بنشین و تا شب قار قار این کلاغان را...


02 اسفند 1393 1155 0

بدون کلاه زیباتری

انگار نشسته بود روی صندلی
با همان چهره به جا مانده از آفتاب جنوب
از کنارش
ساختمان ها رشد کردند
برج ها تعریف شدند
اما زبان بلندگوها را نفهمید
سراغ خلاصه ی خوبی ها را می گرفت
با لبخندی که در تخم آفتابگردان ها کاشته بود
وقتی مردم به جای سلام
در چهارراهها ترافیک می کارند
چه طور برسم؟
گذشته
و
من
مثل کاغذ مچاله شده در خیابان های شهر پرسه می زنیم
خستگی ام می رسد
میدان راه آهن
باید به جیب هایم فکر می کردم که با هر سلامی
خالی نشوند
تو رفته بودی
با قطاری که پر از دلتنگی بود
و به راه می افتم
و بلند بلند می گویم
خیابان دولت
کلاه جدیدت را از سرت بردار
بدون کلاه
زیباتری


28 بهمن 1393 2073 0
صفحه 6 از 15ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها