دفتر شعر

حتی هوا هم بی «هوا»ی تو نفس گیر است

امشب یکی از بدترین شب های تقدیر است
تنها ترین فرزند آدم از تو دلگیر است
 
امشب دوباره مرد خواهش های صد ساله
حس می کند از آب و نان نه ...از هوا سیر است
 
خود را به هر در می زند اما قرارش نیست
مانند رودی که ز کوهستان سرازیر است
 
مأیوس... نه! مطرود ...نه! حالی دگر دارد
حالی که بیرون از بیان و شرح و تفسیر است
 
در خشت می بیند که از او دست خواهی شست
آیینه نه، در خشت، آری او دلش پیر است!
 
یک بار خوابی دیده - یک کابوس وحشتناک-
امروز خواب آن شبش در حال تعبیر است!
 
ای احتیاج زندگی! آی ای عزیزی که
حتی هوا هم بی «هوا»ی تو نفس گیر است!
 
امشب، همین امشب دل او را به دست آور
امروز و فردا هی مکن، فردا کمی دیر است!


23 بهمن 1393 1960 0

نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما

به دست غیر مبادا امیدواری ما
نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما
 
به رنج راه بیامیز تا بیاموزی
به خطّ آبله، اسرار پایداری ما
 
مدام داغ جوان دیده ایم و در تشییع
ندیده است کسی اشک سوگواری ما
 
به سربلندی سرویم و استواری کوه
به رودهای جهان رفته بی قراری ما
 
نمانده جای شکایت که در پیِ هر زخم
بلندتر شده طومار بردباری ما
 
بهار می رسد و پیش پای آمدنش
خوشا که سرخ شود جامه ی بهاری ما 


14 بهمن 1393 4154 5

بارانِ هشت ساله فرو ریخت، تا خاک را «پرنده» بکارند

 

آن ظهر تابناک، پدر گفت: ای کاش هیچ گاه نبارند!
این تکه ابرهای تهیدست، چیزی برای خاک، ندارند...
 
- فرزند من! خدا نکند تو، خورشید را سیاه ببینی؛
این قلب ها به وهم اسیرند، این چشم ها به خواب دچارند
 
(و از لبش کبوتر سرخی، یک حرف را به سوی خدا برد؛
حتی کبوتران هم، امروز، آن حرف را به یاد ندارند)
 
آن گاه ابر و باد در آمیخت، پیشانی زمین، ترکی خورد،
تقویم های کهنه ورق خورد، تا سال و ماه را بشمارند
 
آن ظهر تابناک، پدر رفت، در خاطراتِ مزرعه گم شد
بارانِ هشت ساله فرو ریخت، تا خاک را «پرنده» بکارند
 
شاید فرشتگانِ مسافر، او را میان راه ببینند؛
او را به خانه اش برساندد، او را به بسترش بگذارند...


07 بهمن 1393 1636 0

امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست


من گم شده ام... روی زمین هیچ کسی نیست؟
امروز چه قرنی ست که فریادرسی نیست؟

آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست

من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست

من مولوی ام! ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آنگاه که دیگر نفسی نیست

 



02 بهمن 1393 3575 1

اوقات صوفیان دلت خوش! سبو، سبو

 

بی طاقتم به وسعت این عصر بی وضو
"صبح است ساقیا قدحی پر" اذان بگو
 
حرفی بزن که یک سده خالی نشسته ام
ای حکم نسخ سایر احکام گفتگو
 
" خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد"
بنشین مقابلم که بنوشیم تا گلو
 
بنشین که شانه های مرا امتحان کنی
ای رسم بی اراده ی مستان رو به رو
 
دستار شارحان دمت کج! شکن شکن
اوقات صوفیان دلت خوش! سبو، سبو
 
وقت است، وقت قبض جهان، وقت بسط ما
زنهار تا قضا نشود! هان! از آن بگو


25 دی 1393 1209 0

که زمانِ زمانه ساختن است

هنر دل ترانه ساختن است
غزل عاشقانه ساختن است
 
امشب ای غم بیا بهانه مگیر
دل من گرم خانه ساختن است
 
چشم خاکستر دلم روشن!
شعله گرم زبانه ساختن است
 
نوبت رجعت پرستوهاست
چلچله گرم لانه ساختن است
 
ای پرستو! به باغ گل برگرد
موسم آشیانه ساختن است
 
بیش از این با غم زمانه مساز
که زمانِ زمانه ساختن است


24 دی 1393 1259 0

بهار، بازار شهر را قفل می زند

همه رفتند
لباس های چهارخانه پشت ویترین
کفش های پاشنه بلند
و دست فروش ها
و اتوبوسی که دلتنگی را به روستا خواهد رساند
انگار دست های اسفند
از کادر سبز دوربین بیرون مانده اند
بهار
بازار شهر را قفل می زند
و از تک تک خانه های ما بیرون می آید
عقربه ها ساعت سه را خمیازه می کشند
من بیدارم
پلیس ها که به خانه نمی روند
مجبورند در لباس های شان سبز شوند
حالا می توان
تمام شهر را چرخید
نام خیابان را، خیابان گذاشت
کوچه را تعریف کرد
می توان خوابید
و از خواب های ترافیک بیدار نشد


23 دی 1393 1572 0

بیا که تازه کنی داغ ارغوان ها را

بیا که تازه کنی داغ ارغوان ها را 
عوض کنی تو مگر مزه ی دهان ها را
 
قیام کردی و خواندم "شهادتین"ام را 
اقامه ات به کجا می کشد اذان ها را
 
به مهر و قهر تو راضی شدم، چنان که دلم 
ضمیمه کرده به الغوث، الأمان ها را
 
تویی که حاصل ضرب تمام اعدادی
به حداکثر خود می بری توان ها را
 
در این معامله، سنگی تو و من آینه ام 
چه سود دارد اگر رو کنم زیان ها را
 
تو زود رفتی و باران گرفت، می گویند:
شکسته است کسی بغض ناودان ها را


21 دی 1393 1679 0

بچّه جن داخل بطری می کرد!

«داشت عبّاس قلی خان پسری»
پسر لاف زن و حیله گری
 
پسری عاشق جادو جنبل
کلک و حقّه و شیاد و دغل
 
کار او جالب و جنجالی بود
اهل جن گیری و رمّالی بود
 
گوشه ای دور ز چشم زن و مرد
بچّه جن داخل بطری می کرد
 
گر شبی عازم ساری می شد
جنّ ساری متواری می شد
 
یا اگر جانب ابهر می رفت
جنّ ابهر به یقین در می رفت
 
سر شب نعل به آتش می کرد
وسط ذکر و دعا غش می کرد
 
پاتوقی مخفی و پنهانی داشت
از همان ها که تو می دانی داشت
 
گرچه بود از همه عالم مطرود
ساحری معتبر و مطرح بود
 
دایم از شوش و نطنز و مشهد
مشتری خانه ی او می آمد
 
خاطر«زیدی»اگر بود عزیز
وقت می داد به او بین مریض
 
داشت در منزلش از مهره مار
تا دُم گرگ و فلانِ کفتار
 
نسخه ای معجزه آسا می داد
بچّه دست زن نازا می داد
 
تا زبانش به دعا تر می گشت
از در خانه هوو بر می گشت
 
می رساندش به وصال مقصود
دختری را که پی شوهر بود
 
سال ها با کلک و کذب و دروغ
کسب و کارش همه جا داشت فروغ
 
قلک و جیب و حسابش پُر بود
ثروتش قدر سه تا دکتر بود
 
هیچ از دوز و کلک عار نداشت
هیچ کس نیز به او کار نداشت
 
آن که رم می کند از او ابلیس
چه اِبا می کند از تیم پلیس؟
 
تله هم بود زن و پول و پله
او نمی داد ولی دُم به تله
 
الغرض بس که دروغ از بر بود
همدم مردم خوش باور بود


21 دی 1393 2077 0

هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو
 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم
هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

بیدار می‌شویم از این خوابِ هولناک
یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

آدینه‌ای که می‌رسی و پهن می‌شود
چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

یک‌روز گرم و روشن و سرشار می‌شویم
در خلسه‌ای که می‌وزد از چشم‌های تو

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند
حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو

 



19 دی 1393 1858 0

کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است


عشق یک دنیای دیگر را نشانم داده است
کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است

عشق ضرب چشم های توست در چشمان من
عاشقی تنها دو دوتا چارتایی ساده است

باز خواهم گشت هر قدر از خودت دورم کنی
موجم و سنگی اگر باشد سرم آماده است

فکر مقصد نیستم فهمیده ام گاهی سفر
لذتش تنها به بودن در میان جاده است

پیش پایت روی خاک افتاده ام عمری، ولی
سایه ات هستم که بر روی زمین افتاده است

 



08 دی 1393 3659 2

زندگي توي قفس يا مرگ بيرون از قفس ؟

سينه ام اين روزها بوی شقايق مي دهد
داغ از نوعي که من ديدم تو را دق مي دهد
 
«او» که اخمت را گرفت و خنده تقديم تو کرد
آه را مي گيرد از من جاش هق هق مي دهد
 
برگ هايم ريخت بر روي زمين؛ يعني درخت
خود به مرگ خويشتن رأی موافق مي دهد
 
چشمهايت يک سوال تازه مي پرسد ولي
چشمهايم پاسخت را مثل سابق مي دهد
 
زندگي توي قفس يا مرگ بيرون از قفس ؟
دومي ! چون اولي دارد مرا دق مي دهد


06 دی 1393 2937 2

کوچک ترین نشانه ای از خویشتن نداشت...


به روزهای رنگین کمانی از تابوت


وفتی که دیدمش ،...چه بگویم بدن نداشت
کوچک ترین نشانه ای از خویشتن نداشت

گوشــــم حکایت تن بی سر شنیده بود...
..دیدم به چشم خود بدنی را که تن نداشت

آن خاکِ پاکِ سرخ معطـــــر، به جــــز پلاک
-آن هم پلاک سوخته ای- در کفن نداشت

او ماه بود و یک تنه تابید تا مُحـــــاق
او شعله بود وچاره ای از سوختن نداشت

::
دیشب به خوابم آمد.. بی خاک و بی پلاک
گلزخــــم های وا شده بر پیرهن نداشت

پیشانــــــی مرا با لبخند بوســــــــه زد
-.."دیدی که جان هم ارزش اندوختن نداشت!"

فـــــردا شهیـــــد آوردند و ندیدمش...
...پیراهن قدین تنش را به تن نداشت

هر بار دیدمش ، همه او بود و او نبــــود
کوچک ترین نشانه ای از خویشتن نداشت

 



28 آذر 1393 1166 0

دقایقِ «تو کی از راه می رسی» چه بدند!

 

دو چشم هات که راه ستاره را بلدند؛
جهانِ بی کلمه، بی نشانه، بی عددند...
 
تمامی کلماتم به گریه می افتند؛
دقایقِ «تو کی از راه می رسی» چه بدند!
 
برای دیدن چشمان شاید آبی تو،
تمام پنجره های شبانه در رصدند
 
کسی شبیه تو ـ چون ماه ـ از دریچه گذشت؛
هنوز غالب اشیا اسیر جزر و مدند
 
دقایقِ «تو کی از راه...» از تو می پرسند،
و سخت مضطرب از فکر «او نمی رسد» ند
 
تو کی؟ تو کی؟ تو؟ و با این سوال ابرآلود
دهان پنجره ها نیز، باز و بسته شدند
 
تو یک دقیقه، تو یک ثانیه، تو یک لحظه...
و از تو دفتر و ساعت چقدر حرف زدند
 
و هیچ وقت ندانسته اند، چشمانت
جهانِ بی کلمه، بی نشانه، بی عددند


26 آذر 1393 1721 0

بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟

 

تا پرده را پس می زند انگشتِ بی خوابی
رد می شوند از آسمان شش هفت مرغابی
 
یاد تو می افتم که می گفتی چهل سال است
شب ها کنار یک درختِ کاج می خوابی
 
- «شب ها هوا زیر درخت کاج شنگین است
من رخت خوابم را همین جا توی مهتابی...»
 
یاد تو می افتم...(چقدر این خانه تاریک است!)
یاد تو می افتم...تو و آواز (سیما بینا) و صدای
 
قل قل قلیان و عطر چای...
شب های تابستان و آن...آن فرشِ عنّابی...
 
بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟
افتاده از سقف جهان یک کاشیِ آبی!


24 آذر 1393 1570 0

ما خواب بودیم و تو پرچم را نخواباندی...


برای جانبازان شیمیایی

یخ بست دنیا در دلم ، "یخ بستن"ی آنی
"یخ بستن"ی آن طور که تنها تو می دانی


چیزی شبیه بهت تو از حال و روز ما
وقتی که داری روز.. نه شب نامه می خوانی

آری، شب آن بیرون،قیامت کرده ..حق داری
ما را نبخشی ّ و برامان دل بسوزانی

::  

وقتی تو را دیدم تنم لرزید.. خندیدی..
-درچشم هایت اشک ها در لاله گردانی

بغضم گرفت از حرف هایی که نمی گفتی
خشکم زد از پرسه در آن چشمان بارانی

..فرمانروای درد، روی تخت درمانگاه..
..گم کردن خورشید در خواب زمستانی

ما خواب بودیم و تو پرچم را نخواباندی
ما خواب ماندیم و تو این جا رو به ویرانی..

با خنده هایی تلخ ، مثل شیمیایی، تلخ
با سرفه هایی مثل شب تا صبح طولانی..

.. رد می شود شب با صدای ضبط ماشین ها
 .. با خس خس سینه دعای عهد می خوانی..

اما زمان یخ بسته در ما.. در زمان .. در شهر..
یخ بسته حتی در همین مصراع پایانی...

 



24 آذر 1393 1329 0

سطر سطر ریل، امضا شد

زمستان بود و
نگاه ها را بخار گرفته
انگشتش را روی شیشه تکانی داد و
در یک آن
پایِ
سطر
سطرِ 
ریل
امضا شد
اما هیچ یک از ما نمی بیند
بر ابر چه نوشت
لطفا این فرم از خاطرات قیصر امین پور را برگردانید و
زوم کنید بر پنجره ی قطار
ها....
کربلا


23 آذر 1393 1835 0

در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

به نینوای حسین از "شفق" سلام برید
سلام خسته دلی را به آن امام برید

"ز تربت شهدا بوی سیب می آید"
مرا به یدن آن روضة السلام برید

شکسته بسته دعای من از اثر افتاد
خبر به حضرت مولا از این غلام برید

معاشران! دل من، جای مانده در حرمش
مرا دوباره به آن مسجدالحرام برید

در آن حریم که هفتاد رنگ، گل دارد
به خون نشسته نگاهی بنفشه فام برید

در آن حریم مقدس، دوباره شیعه شوید
به شهر نور رسیدید، فیض عام برید

اگر که علقمه در موج خیز اشک شماست
برای ساقی لب تشنه یک دو جام برید

به دست های علمدار کربلا سوگند
مرا دوباره به پابوس آن "مقام" برید

به یک اشاره ی او کارها درست شود
در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

زبان حال "شفق" شعر "شمس تبریز" است
"به روح های مقدس ز من پیام برید"



16 آذر 1393 1909 0

دوران برنمی گردد

ساعت اگر هزاران بار بچرخد
زین الدین برنمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
باقری برنمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
کاظمی برنمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
بابایی بر نمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
همت بر نمی گردد
چگونه
شما را از دست دادیم و ندانستیم
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
دوران برنمی گردد
 
جاده
رودخانه ی خشکیده ای است
خاطره ی ماهی ها
آزارم می دهد


13 آذر 1393 1830 0

"دوشیزه غم" ! آیا وکیلم که شما را...

"دوشیزه غم" ! آیا وکیلم که شما را...
"شادی "کنم تا هی نگریانید ما را!؟
 
آیا وکیلم من که زیر پلک هایم
یکسان کنم وضعیت آب و هوا را؟
 
در هر دو "قطب "چشم خود، یک بار دیگر
جاری کنم آب و هوای "استوا" را
 
من خسته هستم، خسته هستم، خسته هستم!!
(می فهمی آیا معنی این جمله ها را) !؟
 
چون پا به پایت سالها گشتم تو حالا
مهر قبولم میکنی این رد "پا" را!؟
 
 
این بار می پرسم برای بار آخر
"دوشیزه غم" آیا وکیلم که شما را...!؟ 


07 آذر 1393 2326 0
صفحه 7 از 15ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها