دفتر شعر

آتش بر تو گلستان شد

انفجار پرده را کنار زد
و آتش
بر تو گلستان شد
در حیاط امامزاده ابراهیم
عکس ایستاده بر قبرت طوری به من زل زده بود
که فندک
تا بند آخر اشاره ام را سوزاند
مادر می گوید
این طور فکر کردن ها برای سلامتی ضرر دارد
راست می گوید
اگر اراده باشد ترک می کنم
اما
دنیا برای تو چه ضرری داشت
که ترکش کردی؟


04 آذر 1393 1606 0

زیارت...


تنها
آمده بودم زیارت
-السلام علیک یا...
که همسرم را آوردم
و پسرم را
می رفتم
که همه آمدند
حتی مادرم
که سال هاست رفته است

زیاد شدم
شلوغ شد
گم شدم
نشستم
انگشتانم را شمردم
-نه ، ده ، یازده...
چشمانم را
-سه ، چهار ، پنج...
زبانم سکوت جوانه می زد
که علامت رضاست
دلم را
نشد بشمارم
شاید نبود
شاید بی نهایت بود

بعدها مرا
در محل اشخاص گم شده بیابید.

 



29 آبان 1393 498 0

گذشت و آینه را غرقِ در غبار گذاشت

گذشت و آینه را غرقِ در غبار گذاشت
نسیم، نام تو را «رسم روزگار» گذاشت
 
نسیم، با تو که از سرنوشت لبریزی
گذشت و خاطره ها را به یادگار گذاشت
 
بهانه کرد که قلب مرا نشانه رود
اگرچه بر سر من سیب آبدار گذاشت
 
هدف گرفت و جگر را به جای قلب نواخت
جهت عوض شد و منّت، سرِ انار گذاشت
 
بهار عمر به پایان رسید و دست خزان
به راحتی گل پژمرده را کنار گذاشت
 
قطارِ رفته ی تقدیر، بر نمی گردد
زمانه دود شد و ردّی از قطار گذاشت


29 آبان 1393 1835 1

خجالت می کشد این ریسمان از هرچه انسان است


برای دردانه ی امام حسین "ع" بانو سکینه..


چنان خون می چکد از رنگ و روی دامنت بانو !
که گل شرمش می آید از گل پیراهنت بانو !

بگو بر چهرات خون کدامین لاله پاشیده ؟
چه پاییزی گذر کرده  ز باغ دامنت بانو ؟

نگو خونگریه های ظهر عاشوراست... می دانم..
که رد تازیانه مانده بر روی تنت بانو !

خجالت می کشد این ریسمان از هرچه انسان است
که گردیده است گردنبند دور گردنت، بانو !

همه گوشند سرها بر فراز نیزه ها امشب
مگر لب تر کنند از جوی قرآن خواندنت، بانو !

 

شب سردی ست... در دلهای ما شام غریبان است..
زمین را گرم کن با چشم های روشنت، بانو!

 

.............

با حذف یک بیت



29 آبان 1393 1722 0

شبی که با تو پریشان و بی تو زندان است

 

اگر چه دست تو تقسیم نان و ریحان است
رفیق دست من این روزها گریبان است
 
بگو چه کار کنم با شبی چنین یکدست
شبی که با تو پریشان و بی تو زندان است
 
شده ست خسته بیایی، شکسته برگردی؟
امیدوار به روزی که روز پایان است؟
 
شبی نگاه کنی در شمار یارانت
ببینی آنچه نمی خواستی فراوان است
 
ببینی ای دل غافل چقدر دیر شده
دلت قناری مغموم فالگیران است
 
نه لحن بخردِ سازی، نه سوز تحریری
صدا، صدای سفیهان شاد و خندان است
 
کلام دوستی از هیچ کس نمی شنوی
که آنچه می شود آسان شنید بهتان است


25 آبان 1393 2124 0

عشق یکی پنجره ست باز شود دیر دیر

 گریه کنم قاه قاه، خنده کنم زار زار

خود چه خبر دارد از گریه ی بسیار، یار؟
 
تیر کج ابرویش دیده به تردید دید
شکر که بر مقصدش می رسد این بار، بار
 
هیچ نمی گشت او با تن رنجور، جور
عشق اگر داشت با این همه انکار، کار
 
عشق یکی پنجره ست باز شود دیر دیر
دیده به دیدار این منظره وادار دار
 
تا به کی این سان خراب؟ خانه ات آباد باد
خیز! تو منشین چنین صامت دیوار وار
 
ماه من! امشب سراغ از من دلگیر گیر
حال که دیدی شده شام گرفتار تار


25 آبان 1393 1442 0

یک بوسه وقت مانده که نذر گلو کنی!


تو صبح روشنی که به خورشید رو کنی
حاشا که شام را خبر از تار مو کنی

طوفانی و تموّج اگر سر برآوری
آتشفشان دردی اگر سر فرو کنی

می خواستی طلوع فراگیر صبح را
با ابتهاجِ خطبه ی خود بازگو کنی

می خواستی جماعت مست از غرور را
با اشک های نافله بی آبرو کنی

عطر حسین را همه جا می پراکنی
همچون نسیم تا سفر کو به کو کنی

پنهان شده است گل پس باران برگ ها
باید که باغ را به تمناش بو کنی!

وقتِ وداع آمده با پاره های دل
یک بوسه وقت مانده که نذر گلو کنی!

 



24 آبان 1393 2766 0

مشک برداشت و عباس شد

پرسیدند
ساعت چند ست؟
گفتیم به وقت همیشه
پرسیدند 
خیابان دوران کجاست؟
بی اختیار
سرهایمان به سمت آسمان چرخید
و رعد
 
مشک برداشت
از رکاب هواپیما بالا رفت
و عباس شد
عباس دوران
 
با چتر گل های همیشه بهار
فرود آمدی
بر فروردین
و برج  و باروی تقویم را فتح کردی


22 آبان 1393 1551 0

فراز منبر نی قرص ماه می بینم

فراز منبر نی قرص ماه می بینم 
خدای من نکند اشتباه می بینم 
 
بتاب یوسف من بوی گرگ می شنوم 
بتاب راه دراز است و چاه می بینم 
 
نظاره می کنم از راه دور، سرها را 
جوان و پیر و سفید و سیاه می بینم 
 
به آیه های کتاب غمت که می نگرم 
تمام را «به کدامین گناه» می بینم 
 
به احترام سرت سر به مهر می سایم 
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم


22 آبان 1393 2618 1

تو نیستی و کلاغان چه عالمی دارند!

 

چه شکل های غم انگیز مبهمی دارند‍!
و ابرها چه خیالات مبهمی دارند!
 
چقدر ساکت و سنگین و سرد می گذرند
سیاه و غم زده انگار ماتمی دارند
 
حیاط خانه پُر از پَر، پُر از زباله شده ست
تو نیستی و کلاغان چه عالمی دارند!
 
تو نیستی...منم و بادهای پاییزی
که دست از سر این خانه بر نمی دارند
 
منم که پنجره را باز می کنم هر روز
و فکر می کنم این کاج ها غمی دارند
 
تو نیستی... منم و شاخه های خشک انار
و ابرها چه خیالات درهمی دارند!


21 آبان 1393 1671 0

فردا روز ولادت باران است

فردا اکبر مؤذن میدان است
فردا روز ولادت باران است
 
فردا سر شمر می رود بر نیزه
فردا جشن رهایی انسان است


21 آبان 1393 2050 0

تیری به گلوی حرمله خواهد خورد

فردا دریای خون به پا خواهد شد
هر جای جهان کرب و بلا خواهد شد
 
تیری به گلوی حرمله خواهد خورد
سر از تن شمر هم جدا خواهد شد


18 آبان 1393 1556 0

بگذار این شاعر جوانی کرده باشد

بگذار این شاعر جوانی کرده باشد 
با واژه ها نامهربانی کرده باشد 
 
بگذار ما را باد با خود برده باشد 
تنهایی ما را جهانی کرده باشد 
 
بگذار بین دوستان و دشمنانت 
خنجر فقط پا در میانی کرده باشد 
 
می داند احوال من بی برگ و بر را 
هر کس که عمری باغبانی کرده باشد 
 
کی دیده ای یک زنبق هفتاد و یک برگ 
بالای نی شیرین زبانی کرده باشد؟ 
 
ای گل! نبینم نشنوم دست پلیدی 
لب هایتان را خیزرانی کرده باشد


15 آبان 1393 1340 0

این لف و نشر یک دست، کار بزرگ عشق است

خورشید در تنور است، مهتاب در عماری
ای آسمان بی یار، بنشین به سوگواری
 
از دست عشق رفتند، آب آوران بی دست
افسوس برنیامد دستی برای یاری
 
این لف و نشر یک دست، کار بزرگ عشق است
-لیلا و بی قراری، مجنون و نی سواری-
 
باور نمی کنم تیغ این شعر را سروده است:
-دشتی ستاره باران، دشتی بنفشه کاری-
 
عمری است چون سپیدار، از ناخنان آن یار
مانده است بر تن من، زخمی به یادگاری:
 
«ای گنج نوشدارو، بر خستگان نظر کن
مرهم به دست و ما را، مجروح میگذاری»


13 آبان 1393 2006 1

جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی

پیچیده در این دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
 
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
 
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است 
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
 
این گل، گل صدبرگ، نه هفتاد و دو برگ است 
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
 
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
 
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال 
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی!


13 آبان 1393 1700 0

محبّت خانه ای دارد که دقّ الباب می خواهد


چه اشراقی دل از این لحظه های ناب می خواهد؟
چه شوری سینه از این اشک چون سیلاب می خواهد؟

من از این سیر آفاقی دو چندان می شوم بی دل
که چشمی منتظر در خیمه از من آب می خواهد

و آن سوتر کسی در دست داسی دارد و حتماً
تمام غنچه ها را از عطش سیراب می خواهد

ادب با دست شستن از دل و دستم به دست آمد
مگر درس ادب آموختن آداب می خواهد؟!

نمانده در تنم دستی و گرنه خوب می دانم
محبّت خانه ای دارد که دقّ الباب می خواهد

بیا موسی که هارونت به رغم سامری خواهان
فقط از معجز چشم تو اسطرلاب می خواهد!

وضو از خون، اذان با یا اخا، سجاده ام صحرا
بیا ای بهترین، این لحظه ها محراب می خواهد

و من ماه ـ بنی هاشم ـ یقین دارم که بعد از این
مدینه هر شب از ام البنین مهتاب میخواهد!

 



12 آبان 1393 2249 1

چشم مرغان حرم می دود از دنبالش


تیر کمتر بزنید از پی صید بالش
چشم مرغان حرم می دود از دنبالش

کرم حاکم کوفه است که فرزند علی
تیر، باید ببرد سهم ز بیت المالش!

عطش و آتش از آن لب به هم آمیخته است؟!
یا که خورشید دمیده است روی تبخالش؟!

کیست این شوکت پر شور که در دشت حضور
یک چمن یاس شکفته است به استقبالش؟!

گوش وا کرده زمین تا شنود تکبیرش
چشم وا کرده سماوات به استهلالش

و شنیدیم به تفصیل ز مردان خدا
ماجرایی که چنین است چنین اجمالش:

هرگز از آّب ننوشید علمدار حسین
یاد کرد از لب او، از جگر اطفالش

گفت واللّه احامی ابداً عن دینی
با لب از عطش و عاطفه مالامالش

به براهین شهودی سخنش منتج شد
هرکه شد منطق او پایه ی استدلالش

 



11 آبان 1393 1914 0

یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله

دل را اگر با عشق بر دریا زنی، باری
آبی تر از آبی شوی، جاری تر از جاری
 
هر دفعه خار خیر می چینی، چرا یک بار
از این گلستان غنچه ی آری نمی آری؟
 
بهر کفی نان، گرد خود بیهوده می چرخی
بیهوده می چرخی الاغ پیر عصّاری!
 
عمری زدی خود را به خواب، آیا زمانش نیست؟
یک بار هم عمداً زنی خود را به بیداری؟
 
او با تو گفته حالِ خود را، حال خود دانی
ای دوست! حق داری، نداری هیچ اجباری
 
یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله
این بوسه دشوار است و تو امروز مختاری


11 آبان 1393 1754 0

ای تیر به حرف حرمله گوش نکن

 

ای تیر، کجا چنین شتابان؟...آرام
قدری به کمان بگیر دندان...آرام
 
ای تیر به حرف حرمله گوش نکن
برگرد!...نرو تو را به قرآن!...آرام


09 آبان 1393 2933 3

خیز که شمشیر تو غلاف ندارد


خیز که شمشیر تو غلاف ندارد
جز هوس رزم در مصاف ندارد

شهر جنون نیست غیر دامن صحرا
مسجد این شهر، اعتکاف ندارد!

گرم ستیزند عقل و عشق، ولیکن
عقل تو با عشق اختلاف ندارد

عارف واصل! بگو حقیقت عرفان
قصه عنقا و کوه قاف ندارد!

مرد، هوای غبار معرکه دارد
مرد، هوای هوای صاف ندارد

یوسف جانت کجا و چشم خریدار؟!
پیش تو حتی کسی کلاف ندارد!

رو به منا می روی حقیقت مشعر
حج دلیران مگر طواف ندارد؟!

با لب تیری ز مرگ بوسه گرفتی
عشق تو آری حد کفاف ندارد!

 



09 آبان 1393 2313 0
صفحه 8 از 15ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها