دفتر شعر

کاروان جاری است در تاریخ


کاروان، کاروان شور آور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر

همه در حالت سفر از خود
همه بی تاب چون نسیم سحر

همه دلباخته چو پروانه
همه بر پای شمع، خاکستر

پدران از تبار ابراهیم
مادران از قبیله ی هاجر

عارفان قبیله ی عرفات
شاعران عشیره ی مشعر

هر یکی در مقام خود ساقی
هر یکی در مرام خود ساغر

سروهایی به قامت طوبی
چشمه هایی به پاکی کوثر

هم رکاب حماسه های عظیم
در گذر از هزار و یک معبر

در دل و جان کاروان اکنون
می تپد این نهیب، این باور:

نکند شوکران شود معروف!
نکند نردبان شود منکر!

مَرحبا بر سلاله ی زهرا
هان! فَصَلِّ لربّک وَانحَر
::
می سزد حُسنِ مطلعی دیگر
وقت وصف عقیله شد آخر

در نزولش ز منبر ناقه
خطبه خوانِ حماسه، آن خواهر

شد عصا شانه ی علی اکبر
پای عباس، پله ی منبر

سرزمین، سرزمین گل ها بود
پهنه ی عشق! وه چه پهناور!
::
شد پدیدار صحنه ای دیگر
کشتی نوح بود و موج خطر

ناگهان در هجوم باد خزان
کنده شد برگه هایی از دفتر!

کاش دستان باد می شد خشک
کاش می شد گلوی گل ها تر!

کیست مردی که می رود میدان
که ندارد به جز خودش لشکر؟!

ترسم این داغ شعله ور گردد
مثل آتش که زیر خاکستر...

آه! از زین روی زمین افتاد
پاره ی جان احمد و حیدر

وَ زَنی روی تلّ برای نبی
صحنه را می شود گزارش گر

که بیا جای بوسه های شما
شده سرشار بوسه ی خنجر!

می بَرَند از تن عزیز تو جان
می بُرند از تن حسین تو سر

آن طرف صحنه ی شگفتی هست
نه! بسی صحنه هست شرم آور

رفته از پای دختران خلخال
رفته از دست مادران زیور!
::
کاروان می رود به کوفه و شام
کاروان می رود به مرز خطر

کاروان می رود ولی خالی است
جای عباس و قاسم و اکبر

کاروان جاری است در تاریخ
کاروان باقی است تا محشر...

 



08 آبان 1393 2266 0

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

 

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

 

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

محشر الله الله است می دانی چرا؟

 

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

 

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

 

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

 

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

 

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

 



04 آبان 1393 2550 0

از ماه های سال ، محرم برای من

شادی برای تو، غم عالم برای من
از ماه های سال ، محرم برای من
 
آوای آسمانی داوود، مال تو
خاموشی مقدس مریم برای من
 
از عشق خود جدایم و جای گلایه نیست
این بود ارث حضرت آدم برای من
 
بی مهری است رسم محبت برای تو
تنهایی است مونس و همدم برای من
 
یوسف که نیستم ولی آن بنده ام که هیچ 
نگذاشته ست صاحب من کم برای من
 
بگذار عمر در گذر عشق طی شود
حتی اگر نشد که تو یک دم برای من...


03 آبان 1393 2414 5

تو حُر نشدی، مگر چه کردی با خود؟

عشق آمد و یک لحظه سفر در تو نکرد
یک پلک به هم زدن، اثر در تو نکرد
 
تو حُر نشدی، مگر چه کردی با خود؟
فریاد حسین هم اثر در تو نکرد


01 آبان 1393 1911 0

آن قَدَر دیوانه ات بودم که گفتم عاقلم

باد با زلف تو بازی کرد و زلفت با دلم
این چنین آغشته شد عشق تو با آب و گِلم
 
با که غیر از چشم هایت راز دل افشا کنم؟
من که زیر تیغ ابروی تو مرغ بسملم
 
جنگ عقل و دل به پا شد، هرکه راه خود گرفت
آن قَدَر دیوانه ات بودم که گفتم عاقلم
 
با نگاهی جای خود را در دلم وا کرده ای
قاتلم را ناگزیر آورده ام در منزلم
 
روزگاری از تو غافل بودم و در بند خویش
حال در بند تو افتادم که از خود غافلم


28 مهر 1393 1750 0

پیراهنت را بفرست!


عکس هایت آمد
و
آن چند خط
... من حالم خوب است
امیدوارم به زودی زود...
چهارده تابستان گذشت
گندم ها درو شدند
و
یونجه ها...
هوای اهالی بد نیست
زمستان بی برفی بود
باد شکوفه ها را غارت کرد
زمین برکت نداشت
شب ها
شغال ها زوزه می کشند
سارا
بی نقشه قالی می بافد
بوته و ترنج...
محمد حسین
می رود ده بالا
نان می گیرد
::
عکس هایت آمد
گفته بودی بی بی هم ببیند
بی بی
عکس هایت را بویید
و گذاشت
لای قرآن
راستی!
یادم رفت
پنج تابستان است
بی بی
نمی بیند
پیراهنت را بفرست!

 



27 مهر 1393 1602 1

درخت های جوان رفته رفته پیر شدند


درخت های جوان رفته رفته پیر شدند
بهار سبز نبود از بهار سیر شدند

پس از وزیدن بادی که بوی طاعون داشت
تمام باغچه هامان پر از کویر شدند

صدای بال کبوتر چرا نمی آید
پرنده ها نکند در قفس اسیر شدند؟!

سکوت کل جهان را فرا گرفت انگار
فرشته ها همه غمگین و گوشه گیر شدند

گرفت آه خدا ابرهایمان را، آه!
و خوان نعمتشان بسته شد فقیر شدند

چه روزها که به شلاق شب کبود نشد
چه لحظه های قشنگی که «زود دیر شدند»

 



23 مهر 1393 1764 0

خورشید، ایستگاه ندارد، مسافران!‏

 

شب پشت شیشه، ماه ندارد، مسافران!‏
شب، فرصت نگاه ندارد، مسافران!‏
 
در شب علائمی است، بخوانید و بگذرید
حتی «زمین» گناه ندارد، مسافران!‏
 
شب وسعتی است، مثل همیشه شبیه مرگ
شهر ستاره راه ندارد، مسافران!‏
 
شب، پاسبان پیر تمامی راه هاست
شب، بر سرش کلاه ندارد، مسافران!‏
 
بر صندلی خود بنشانید، مرگ را
خورشید، ایستگاه ندارد، مسافران!‏


16 مهر 1393 1426 0

باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!


تا کی به پای حسرت باران بایستیم؟
با چتر در میان بیابان بایستیم؟

مثل مترسکی همه ناچار و ناگزیر
در زیر سایه های کلاغان بایستیم؟

هر فرد میله ی قفس خالی خود است
تا کی میان این همه زندان بایستیم؟

ای رود سمت آمدنت را نشان بده
رخصت بده کنار درختان بایستیم
::
یک جمعه گفته ای که می آیی، ولی بگو
باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!

 



15 مهر 1393 1643 0

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می ‌کنم

من به بعضی چهره ‌ها چون زود عادت می ‌کنم
پیش ‌شان سر بر نمی ‌آرم، رعایت می ‌کنم
 

...
 

کم اگر با دوستانم می‌ نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می ‌کنم
 
فکر کردی چیست موزون می ‌کند شعر مرا؟
در قدم برداشتن‌ های تو دقت می ‌کنم
 
یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می ‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می ‌کنم
 
ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می ‌کنم
 
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
می نیشینم تا قیامت با تو صحبت می کنم
 
با حذف دو بیت


10 مهر 1393 3003 4

مثل همیشه خواستم این بار هم نشد


هی پشت هم نوشتم و هی خط زدم نشد
نه! سایه ی تو از سر این شعر کم نشد

سوگند خوردم از تو از این پس نیاورم ـ
اسمی، ولی به اسم تو خوردم قسم نشد

بیرون زدم که حال و هوایی عوض کنم
شاید میان صحن و سرای حرم... نشد

هر کس گذشت، چند قدم عاشقش شدم
با هر کسی به جز تو شدم هم قدم نشد

گفتم میان درد و غمم محو می شوی
اما نشد حریف تو یک عمر غم، نشد

می خواهم عاشقانه نگویم برای تو
مثل همیشه خواستم این بار هم نشد

یک روز صبحِ چندم دی ماه دیدمت
طوری شدم خراب تو که ارگ بم نشد!

 



09 مهر 1393 2261 3

مبارک است، بگو هفت شاخه گل بخرند

 

نشسته حضرت طوفان نوح در جانم
به بي قراري روباه در زمستانم
 
خوشا ملامت مردم، بگو! بلند بگو!
که اهل طعنه بدانند من پريشانم
 
چهار زنبق وحشي نشسته در نفسم
هزار چشمه ي بي وقفه در گريبانم
 
پس از خليفه ي ماضي که درگذشت و گذاشت
به نام چشم تو در خانه خطبه مي خوانم
 
تويي که در سکناتم به رعشه سرگرمي،
شتاب کن که سراسيمه رو به پايانم
 
بهار با هيجاني شگفت آمده است
اگر مرا بتکاني هزار دستانم
 
هنوز منتظرم آن چنان که ساعت ها
به فال قهوه ي عصرانه خيره مي مانم
 
مبارک است، بگو هفت شاخه گل بخرند
بگو سپيد نباشد، چرا نمي دانم


08 مهر 1393 1740 0

عشق، آن عشقی که می گویند، در ما نیز هست

عشق، آن عشقی که می گویند، در ما نیز هست
با غمش امروز سر کردیم  فردا نیز هست
 
در دل توفانیِ هم، راه خود وا کرده ایم
نیل اگر طغیان کند، اعجاز موسی نیز هست
 
ناز بهتر کن که یوسف در مسیر بندگی
زیر دِین دلبری های زلیخا نیز هست
 
ماه من! دوری، ولی این بس که می بینم تو را
در مدار گردشَت گاهی مدارا نیز هست
 
شاعری دیوانه ام خواندی، بیا ای خوب من!
شاعر دیوانه ات چندی ست تنها نیز هست


08 مهر 1393 1970 2

کلاهخود و سرنیزه اش را برداشت...

پرده بالا رفت
اسبی بر خاکریز ایستاده بود
باد می وزید
و ماه
در شعله ی یال هایش می سوخت
[اشک های تو بیرون از کادر، در ساحل گونه هایت کف می زدند]
خواست تعزیه را
انتهای صحنه
به کربلا ببرد
کلاهخود و سرنیزه اش را برداشت
و دنیای زره پوش را
به تانک ها و نفربرهای رو به رو بخشید


03 مهر 1393 1396 0

که روزنامه هم از رنج این و آن خالی ست

 

شکسته ایم که از مرد، داستان خالی ست
نشسته ایم، یقین جای قهرمان خالی ست!‏
 
دعا اگر چه فراوان، نمی رود بالا
پرنده گرچه زیاد است، آسمان خالی ست
 
ورق نزن به امید دو جمله همدردی
که روزنامه هم از رنج این و آن خالی ست
 
نوشته صفحه ی اول که سفره ها پر شد
نوشته است که «پر شد»، ولی بخوان «خالی ست‏‏»
 
‏عبور رهگذران و صدای فال فروش:
«بخر که خانه ی ما از نشاط و نان خالی ست»
 
امید بسته به دستان ما که گل بدهد
کدام گل پسرک؟ هر دو دستمان خالی ست
 
چه ساده می شود از چشم های سردش خواند
که فکر می کند از دلخوشی، جهان خالی ست
 
کدام روزی امروز اوست، نان یا زهر؟
چقدر دیر رسیدیم، استکان خالی ست...


29 شهریور 1393 1413 0

به احترام تو باید چو رود بود و سرود...


بهار شد یکی از خیل بی قرارانت
که بی قرار کند باغ را بهارانت

به نام مادری اش آفتاب می نازد؛
طلایه دار سحرخیز تکسوارانت

تو سرزمین غرورآفرین ایمانی
فروتن است و دعاگو کویر و بارانت

صبا دمیده و ُ قالب گرفته روز ازل
به شکل نقشه ی تو قلب دوستدارانت

به گوش جنگل و دریا رسیده تاریخت
شکوه جنگلی ات شور سربه دارانت

به سوی تیرگی غرب و سردسیر شمال
چه سخت سینه سپر کرده کوهسارانت

به احترام تو باید چو رود بود و سرود
قصیده ای به بلندای آبشارانت

ولی زبان مرا جز دعا مجالی نیست؛
قبول باد دعاهای دوستدارانت

 



27 شهریور 1393 675 0

با رد پـــا نوشتــــی: "باید به جاده زد


درِ ِ این باغ را گیرم که بستند
کلیدش را چرا -یارب- شکستند
              فرید

 

هر چه ترانــــه های کهن جانگدازتر
افسانــه ی شهادت تــو دلنـــــواز تر

خونی شریف، جوهر سطر رگان توست
از عشق های کهنه هم اسطـوره ساز تر

هستــی ّ و نیستـــی کلماتــــی ندیده اند
از مستــــی و تــــو پاک تر و پاک باز تر

با رد پـــا نوشتــــی: "باید به جاده زد
هر چـــه نیازمند تــــر و بــی نیاز تر"

صد مثنوی نوشنی و سطری نوشته شد
تا سُکـــــرهای ناب بماننــــد راز تر

.. هر روز، قصه ی تو جهان را گرفته است
گیســـــوی ماجـــرا شده هـــر شب دراز تر

این باغ، "بسته" نیست..کلیدش شکسته نیست
برعکــــس، این دریچــــه شده باز و بازتر

من، "باز" دیده ام در این باغ سبــــز را
هر بار مُهــــر تر شده و جانمــــاز تر...

 



27 شهریور 1393 533 0

تو گفته بودی راه فردا راه دشواری ست


به یاد روزهای سخت اما خوش کشورم

 

آن روزها دیوار هم تعبیری از در بود
در آسمان چیزی که پر می زد، کبوتر بود

پسکوچه ها در عطر قرآن چفیه می بستند
در کوچه ها هر عابری با تو برادر بود

تقویم و درس و زندگی ، رنگ حسینی داشت
هر روزمان با روز عاشورا برابر بود

نه حرص بود و نه تکاثر...عشق بود و عشق
دست دعا  سرچشمه ی جوشان کوثر بود

از شهر مرگی رد نمی شد.. در عوض تا بود
حرف شهادت بود و آن هم شادی آور بود

تو زنده بودی..چهره ات را خوب یادم هست
تسبیح دستت داشتی و گونه ات تر بود

آن روز بارانی تو قرآن خواندی و رفتی
لبخند بر لب داشتی و بار آخر بود

این، بار آخربود که می دیدمت آری...
لبخندت انگار از همیشه آشناتر بود

با عشق بالا رفتی و با عشق برگشتی
برگشتی و اسم تو روی سنگ مرمر بود

امروز هم اسم تو روی کوچه ی ما هست
اما زمانه کاش فردا طور دیگر بود

ای کاش فردا روزهای رفته بر می گشت
جای تفنگ این بار در دستت کبوتر بود

تو گفته بودی راه فردا راه دشواری ست
تو رفته بودی و .. صدا.. در گوش سنگر بود

 



27 شهریور 1393 457 0

برگشتی و آیاتی از لبخند خواندی


..به شهید جاویدالاثر: سید مهدی موسوی
و اخلاص آنان که حتی نامشان برنگشت.


از حفظ دارم حرف های آخرت را
وقتی به باد عشق می دادی سرت را

وقتی نشستی و مرا بوسیدی و بعد...
بغضت رقم زد حرف های دیگرت را

یادم می آید مثل عکسی :
   " مثل عکست ،
مادر درآغوشش گرفته پیکرت را"

رفتی و مادر پشت پایت آب پاشید
در بغض من پاشید چشمان ترت را

برگشتی و آیاتی از لبخند خواندی
برگشتی و دادی به من انگشترت را

... این بار، باران پشت پایت آب پاشید
فوج فرشته موج زد بال و پرت را

این بار، پروانه شدی.. با باد رفتی
در باد خواندی آیه های از برت را

آن روز ، فکرش را نمی کردیم دیگر...
     ...دیگر...
     نمی بینیم حتی پیکرت را

دیگر نمی آیی که حتی پس بگیری
انگشترت را، نامه ی شهریورت را...

 



27 شهریور 1393 418 0

لالایی ات کجاست؟ که بی تاب مانده اند...

 

برای بانو رباب


ای آفتاب طالع و ای ماه در حجاب!
ای بدر نور یافته در ظل آفتاب!

ای مهد شاعرانگی خاندان وحی!
ای منظر حسینی ! ای حسن انتخاب

پیشانی تو آینه ی صبح راستین

پیش زلالی دل تو آب ها سراب!

..لالایی ات کجاست؟ که بی تاب مانده اند
گهواره های خالی و مهتاب های خواب!

لالایی ات چه خوانده که بعد هزار سال
نامت شده ضمان دعاهای مستجاب

شیر تنت چه شعبده ای کرده تا شوند...
شش ماهه های تشنه، شیران کامیاب؟

نامت چه شربتی ست که در جان هر که ریخت
چون چشمه ی گلاب که جوشانده از گل آب-

در قلبش انقلابی انگیخت  بی حسیب...
در هستی اش فتوحی انداخت بی حساب !

سرباز کوچک تو ، علی اصغر تو را

نامیده ام جواب سوالات بی جواب

اما... تو را و بغض فرو خورده ی تو را
با لالمانی ام چه بنامم؟ سرود ناب!

این بار در فضای حسینیه ی دلم
پیچیده عطر نام تو یا حضرت رباب!

 



27 شهریور 1393 1499 0
صفحه 9 از 15ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها