دفتر شعر

پدر به مزرعه برگردیم

پدر به مزرعه برگردیم 
دلم برای سحرهای بذرافشاندن
دلم برای تقلای چرخ خرمنکوب
دلم برای زمین های بارور تنگ است 
پدر به مزرعه برگردیم 
و دست سبز و نوازشگر درختان را 
دوباره بفشاریم
و بیل منتظر آب و آبیاری را
دوباره برداریم 
چه آسمان سیاهی!
چه روزهای بدی!
غرور کاذب شهر 
غریو آهن و الکل 
شکوه سادگی ام را مچاله خواهد کرد
پدر نمی خواهم 
که شهر نفرت و نفرین 
که شهر پوشالی 
مرا حرام کند
مرا تمام کند
مرا که دامنه دارم 
در عشق و آب و علف 
مرا که خاطره ی چشمه های شفافم
مرا که از نفس پاک پونه سرشارم
پدر به مزرعه برگردیم
کنار بیشه ی «راجی»، کنار تپه ی کنگر
نگاه عاشق«کیتو»
هنوز منتظر است 
هنوز منتظر شوق روستایی من 
هنوز منتظر دست خوشه پرور تو 
هنوز منتظر آبیاری عشق
که ریشه در نَفَس شرم و 
نبض نی دارد
پدر تو می دانی
که عشق در قفس شهر پا نمی گیرد
که عشق در قفس شهر؛ لال خواهد شد 
میان ادکلن و اخم مضحک میدان 
میان جاز و جنون 
و انفجار هوس
چه روزهای سیاهی!
چه فصل دلتنگی!
پدر به مزرعه برگردیم
به فصل شبنم و بانگ خروس و صبح زلال 
به بازخوانی عطر نجیب خاطره ها
به میهمانی باران، به باغ چلچله ها
به میهمانی آواز آشنای بهار 
به میهمانی آغوش باز گندمزار 
پدر دلم تنگ است 


14 مرداد 1393 3285 2

در كارتِ‌ عكس ‌دارِ شناسایی‌، فرصت‌ برای‌ زندگی‌ دل‌ نیست‌

در اضطراب‌ِ زندگی‌ شهری‌ 
جز، با كارتِ‌ عكس ‌دارِ شناسایی‌
هرگز دری‌ گشوده‌ نشد بر من‌ 
هرگز كسی‌ به‌ یُمن‌ ورود دلم‌ نگفت:
«آقا خوش‌ آمدی»
امروز، معنای‌ من‌
یك‌ كارت‌ِ بی‌ تحرك‌ِ بی ‌روح‌ است‌
بر آن، نشان‌ِ نامی‌ و عكسی‌ كه‌ این‌ منم‌
در كارتِ‌ عكس ‌دارِ شناسایی‌ 
فرصت‌ برای‌ زندگی‌ دل‌ نیست‌
دائم‌ نگاهبان‌
با جستجوی‌ جامه‌ و جیبم‌
در چشم‌ های‌ من، تردید می‌ كند
هربار، یك‌ كارت‌ بی ‌تحرك‌ بی ‌روح‌
راه‌ خلاص‌ من‌ 
یادش‌ به‌ خیر
در سال‌ های‌ زندگی‌ روستایی ‌ام‌
هرگز میان‌ مزرعه‌ و من، دری‌ نبود
هرگز برای‌ دیدن‌ روییدن‌ گیاه‌ 
یك‌ كارت‌ِ عكس‌ دار شناسایی‌ 
در جیب‌ من‌ نبود
بی ‌جستجوی‌ جامه‌ و جیبم‌
از مرزهای‌ گندم‌ و جالیز
هر روز می‌ گذشتم‌ و می‌ رفتم‌ 
مرزی‌ اگر كه‌ بود
دستان‌ كرت‌ بود گشوده‌ به‌ روی‌ آب‌
تا آب‌ را به‌ شوق‌ در آغوش‌ بِفشرد
مرزی‌ اگر كه‌ بود
بالایِ‌ بی قرارِ سپیدارِ سبز بود
چشم‌ انتظارِ حاصل‌ پیوند خاك‌ و آب
یادش به خیر
دیروزها و زندگی روستایی ام
آن روزهای سرخوش بی کارت
شادابی دلی که نمی ترسید
شیرینی دلی که نمی افسرد
د‌یروز رفت و روز‌
امروز، 
یك‌ كارت‌ بی‌ تحرك‌ بی‌روح‌
آیینه‌ دار این‌ دل‌ افسرده‌ است‌
حتی‌ 
این‌ كارت‌ بی‌ تحرك‌ بی‌ روح‌
بوی‌ نجیب‌ رویش‌ گندم‌ را
در ذهن‌ من‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ است.
 


22 تیر 1393 599 0

بوی بهشت می شنوم از صدای تو، شعر قیصر امین پور برای دخترش آیه

برای دخترکم آیه


بوی بهشت می شنوم از صدای تو
نازکتر از گُل است گُلِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من
ای بوی هر چه گل، نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه ی خدا
حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر
آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام
تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود
ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من
فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد
چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

همبازیان خواب تو خیل فرشتگان
آواز آسمانیشان لای لای تو

 بگذار با تو عالم خود را عوض کنم:
یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری، برای من
دار و ندار و جان و دل من برای تو


30 فروردین 1391 12451 2
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها