دفتر شعر

مرگ بر...

 

مرگ بر

        كشتن جوانه ها



12 آبان 1392 1971 0

باید این بار به غوغای قیامت برسم

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

باید این بار به غوغای قیامت برسم

 

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

 



10 آبان 1392 1919 1

اعتقاد

در همين سياهي شگفت هم
گرمي حضور آفتاب را
مي شود نفس كشيد
مي شود هنوز... مي شود!
گرچه شب
    پيش چشم ما
        ثانيه به ثانيه به روز مي شود


09 مهر 1392 996 0

از کوچه بن بست دنیا باز می گردیم

آری همین امروز و فردا باز می گردیم
ما اهل آنجاییم، از اینجا باز می گردیم

با پای خود سر در نیاوردیم از این اطراف
با پای خود یک روز اما باز می گردیم

چون ابرها صحرا به صحرا برد ما را باد
چون رودها صحرا به صحرا باز می گردیم
 
این زندگی مکثی ست مابین دو تا سجده
استغفراللهی بگو، ما باز می گردیم

بین جماعت هم نماز ما فرادا بود
عمری ست تنهاییم و تنها باز می گردیم(۱)

ما عاقبت "انا الیه راجعون" بر لب
از کوچه بن بست دنیا باز می گردیم

--------------------

(۱) و لقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره( همانا تنها به سوی ما آمدید، آن سان که در آغاز آفریدیمتان)انعام/۹۴


08 مرداد 1392 1620 0

بیداد کن، که نیستم از اهل سبزوار

بیداد کن، که نیستم از اهل سبزوار
هم تن دهم به ذلت و هم سر نهم به دار!*

باید نظاره کرد، نباید فرار کرد
وقتی که شیر داشته باشد سر شکار

در گردشم به سوی تو، والشمس و القمر
شیدای روی و موی تو، واللیل و النهار

باور مکن که زنده بمانم بدون تو
نه من کم از زمینم و نه تو کم از بهار

گیسو ببند و نظم جهان را به هم مزن
حکم خدای عالمیان را نگاه دار

امروز آبروی من است این که می رود
پنهان کن اشک های مرا آسمان، ببار



*اشاره به شعار سر به داران سبزوار؛ «سر به دار می نهیم اما تن به ذلت نمی دهیم!»    



29 تیر 1392 1195 0

بیش از این حق به گردنم داری!

ناز -با لحن زیر و بم- داری
باز گفتی که دوستم داری

از سر سادگی ندانستم
سر جور و سر ستم داری

تو هم آری دل مرا بشکن
مگر از دیگران چه کم داری

تو بیا و سر از تنم بردار
بیش از این حق به گردنم داری!

من سراسیمه می شوم تو بخند
تا تو داری مرا، چه غم داری؟

راستی چیز حیرت انگیزی است
این دل آدمی... تو هم داری؟!



28 اردیبهشت 1392 1606 0

نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم...

قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم

اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز
من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم

کنون بیا که بگرییم بر غریبی هم
غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه خون گریه می‌کند دیوار
مگر قرار نشد رازدار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه رو رو گرفته‌ای از من
مگر چه شد که چنین شرمسار هم باشیم

به دست خسته‌ی تو دست بسته‌ام نرسید
نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم

شکسته است دلم مثل پهلویت آری
شکسته‌ایم که آیینه‌دار هم باشیم


04 فروردین 1392 4103 3

پنج نیمایی و تصنیفی بهاری

 

اخبار

بوي برخاسته از شعله بمباران، نه...

بوي خاكستر گيسوي پريشان هم نيست...

بوي آن چاه هراسيده نفت

       كه لهيبش شده اينگونه خروشان هم نيست

آشناتر بويي ست

با نسيم نگراني كه گذشت

آشنا بويي ست در شامه شرقي ما:

         بوي بال و پر ققنوس

  -پراكنده به دشت-

 

◄تعريف

چيست اين جهان؟

چيست اين جهان؟

با تمام طول و عرض و ارتفاع

در نبودنت براي من

جز اتاق انتظار

تنگ و تار

تنگ و تار

 

اعتقاد

در همين سياهي شگفت هم

گرمي حضورآفتاب را

ميشود نفس كشيد

ميشود هنوز... ميشود!

گرچه شب

    پيش چشم ما

        ثانيه به ثانيه به روز ميشود

 

راه و رسم

 سنگفرش

زير پاي هيچ كس

ذره اي فرو نميرود

سنگفرش

راه رسمي زمان ماست

عصر

    عصر مردم بدون رد پاست

 

ناگهان

 بنگر چه كرده اي!

اي شوخ وشنگ! اي تر و تازه!

باران ناگهان!

هر چاله چوله اي

     آيينه اي شده ست پر از ابر و آسمان

هر جا كه پاي مينهي ابري روان شده

بنگر، زمين گُله به گُله  آسمان شده!

 

 

◄ یک تصنیف بهاری

با آهنگسازی استاد محمد آرزم، صدای علی چراغی و مثنوی من

از تولیدات واحد موسیقی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی (همان راه)

این تقدیر خود جوش را هم از وبلاگ دوست هنرمندم "محمد مهدوی اشرف" بخوانید تا کار را با جوگیری کامل گوش کنید!

تصنیف "سلام خداوند"

سلام ای بهارانِ از ره رسیده
چه گل‌ها که در پیشوازت دمیده


سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطرِ سلامِ خداوند با توست


بهارانِ من! چشمِ عید از تو روشن!
دلِ مادرانِ شهید از تو روشن!


چه گل‌های سرخی‌ست در آستینت
چه سروی‌ست هم‌سفره‌ی هفت‌سینت


نترسیده‌ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک‌به‌یک شاخه‌ها را


ببین باز کردیم مشتِ خزان را
رجزخوان شکستیم پشتِ خزان را


بهارا تمام است کارِ زمستان
نماندیم ما زیرِ بارِ زمستان



15 اسفند 1391 1714 1

خاطراتی تار از آن آهنگ باقی مانده است

زخم هایی بر تن این چنگ باقی مانده است
خاطراتی تار از آن آهنگ باقی مانده است

تکه ای از آسمان بوده است روزی این زمین
رعد و برقی در دل هر سنگ باقی مانده است

همدم ای کاش هاییم و غبار آه مان
روی کاشی های آبی رنگ باقی مانده است

کم نمی آید خدا را شکر، من پرسیده ام
غم برای یک جهان دلتنگ باقی مانده است

راه کوتاه است...یک آه است...تا فانی شدن
گر چه زاهد گفت صد فرسنگ باقی مانده است

مرغ بسمل خواند: بسم الله الرحمن الرحیم
در گلویم صدهزار آهنگ باقی مانده است...



05 اسفند 1391 1686 0

غزل تازه

 

سر در گم

 

باری ست گران که مانده بر دوشم

این سَر که از آن نمیپرد هوشم

 

چون خانه بی حافظ و بی قرآن

از یاد فرشتگان فراموشم

 

چون مسجد بی نمازخوان مانده

با این همه چلچراغ، خاموشم

 

سوگند به عصر... سخت دلگیرم

آنقدر که با خودم نمیجوشم

 

هم، این دل بیخود است در سینه

هم عاطل و باطل است آغوشم

 

چون ماهی بی نفس پشیمانم

جنبیده اگر کمی سر و گوشم

 

هم خانه خاطرات بیخوابم

هم صحبت خوابهای مغشوشم

 

دیریست مرددم "خدا" یا "خود"؟

سردرگم نسخه های مخدوشم

 

در خاطر عاطر فراموشی

میماند ناله های خاموشم

 



04 بهمن 1391 1530 0

این است حرف تازۀ زیتون: جنگ!

چندی‌ست هر بهار می‌شکفد
بر شاخه‌های تازۀ زیتون، سنگ
دیگر نشان صلح نخواهم بود...
این است حرف تازۀ زیتون: جنگ!

 دیری‌ست سهم سینۀ ما تیر است
دیری‌ست راهِ رفتنِ ما خار است
بیدارماندگانِ شبی تاریم
دار است حقّ گردنِ ما، دار است

 زنجیر باز کرده و می‌آییم
با دسته‌های سینه‌زنی از راه
ما فوجِ بسملیم که در راهیم
ای تیغ‌های سر زده! بسم‌الله!

 یادش به خیر گفتۀ دریامَرد:
کافی‌ست سطل آبی اگر ریزیم...
جز آبروی رفته چه خواهد ماند
امروز اگر که سیل نینگیزیم؟


30 آبان 1391 1019 0

دریدند قابیل ها نعش هابیل را

نهادند زین لشکر ابرهه فیل ها را
ولی سربریدند اول ابابیل ها را

به قرآن سر صلح دارند اینان، ببینید
سرِ نیزه تورات ها را و انجیل ها را

ببندید دستان بی تابتان را ببندید
فلاخن میارید از امروز سجیل ها را

دریغا به این قصه هرگز کلاغی نیامد
دریدند قابیل ها نعش هابیل را

به دنبال «نیل و فرات» است و پر کرده فرعون
یزیدانه از خون نوزادگان نیل ها را


28 آبان 1391 2246 0

باز محرم رسید...

 

همین که نام مرا میبرند میگریم

چارپاره ای برای بانو ام البنین(س)

 

دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم

دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!

دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!"

فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر

 

مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است

که چشم بد ز رخت دور بهتر از جانم!

بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای

اگرچه من هم "جوشن کبیر" میخوانم

...

شنیده ام که خودت یک تنه سپاه شدی

شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد

شنیده ام که به آب فرات لب نزدی

فدای تشنگی ات ...شیر من حلالت باد

 

بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!

بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!

بگو که در غم تو رود رود گریه کنم

کدام دست تو را چید میوه دل من!

 

بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟

که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟

بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت

بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد

...

همین که نام مرا میبرند میگریم

از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای

چه نام مرثیه واری ست "مادر پسران"

برای مادر تنهای بی پسر شده ای

 

چند شعر عاشورایی دیگر

 

سیب سرخی سر نیزه ست...

 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

باید امروز به غوغای قیامت برسم

 

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

 

نماز شام غریبان...

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو

تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

 

از خار،گرچه گرد حرم پاک کرده ای

تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو...

 

خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

 

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم

اما سر تو همسفر ماست کو به کو

 

بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!

بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!

 

 ای کاش...

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود

این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!

 

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت

بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

 

ای کاش گرگ  تاخته بر یوسف حجاز

مانند گرگ  قصه کنعان دروغ بود!

 

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار...کاش

برجان باغ داغ زمستان دروغ بود...

 

 



22 آبان 1391 1869 0

بایداین بار به غوغای قیامت برسم


سیب سرخی سر نیزه ست دعا کن من نیز

این چنین کال نمانم 

به شهادت برسم...




21 آبان 1391 1566 0

کي روز زمين خوردنشان مي آيد؟

کي لحظه افسردنشان مي آيد؟
پايان دل آزردنشان مي آيد

ديديم زمين خواري شان را يارب
کي روز زمين خوردنشان مي آيد؟


06 آبان 1391 1485 1

درک پایتخت جهان + چهار نیمایی

درك پايتخت جهان

سه ساعت از آخرين سه شنبه مهرماه، با دكتر شفيعي كدكني

۲۵/۷/۱۳۹۱


   استاد بالاخره ميرسد و گل از گل جماعت كه كم كم داشتند از آمدنش نا اميد ميشدند ميشكفد.سر حال و سر به زير خودش را از لابلاي جمعيت كه حالا ديگر از دم در تا پاي تخته براي خودشان جا گرفته اند به ميانه كلاس ميرساند و همانجا روي ميز استاد مينشيند. همهمه دانشجوها هم كم كم فرو مينشيند تا صداي نحيف استاد به همه برسد. اول كلي بابت تاخير عذر خواهي ميكند و ميگويد همكار ما كه استاد دانشكده پزشكي است و هميشه ما را ميرساند امروز كنفرانسي داشته و من به ناچار با اتوبوس واحد و تاكسي به دانشگاه آمدم و گمان نداشتم در صف اتوبوس و ترافيك خيابان اين همه معطل شوم!

    بعد در حالي كه سعي ميكند تلخي در لحن سخنش آشكار نشود ميگويد:" بچه ها خودتان هم ميدانيد كه من چقدر از بودن با شما لذت ميبرم و همين دو ساعت كلاسي كه در هفته مي آيم چقدر به من روحيه و نشاط ميدهد اما فكر ميكنم از ترم بعد ديگر نتوانم خدمت شما باشم . مگر از عمر من چقدر مانده و من چقدر براي تكميل كارهاي زمين مانده ام فرصت دارم؟ من فوقش چهار پنج سال ديگر... ("نچ نچ" و "خدا نكند" و بچه ها نميگذارد جمله تمام شود)... به هر حال ميترسم به قول متكلمين "اجل اخترامي" سر برسد و همه يادداشتها و طرحهاي پژوهشي  من كه از همه كتابهاي قبلي ام مهم تر هستند بلا استفاده بماند، چون فقط خودم از آنها سر در مي آورم و ميدانم اگر اينها به سرانجام نرسد ادبيات و فرهنگ فارسي ضرر خواهد كرد."

    پس از اين مقدمات، كلاس با اين جمله استاد وارد بحث اصلي ميشود: " خب هركس هر سوالي دارد بپرسد! البته با اولويت عنوان كلاس كه ادبيات تصوف است." سوالها به مرور جان ميگيرند و استاد هم با حوصله پاسخ ميدهد. كلمه اي كه هرگز از زبان پيرمرد نمي افتد " فرم" است. او انگار گمشده تفكر در علوم انساني را فرم ميداند. فرم هايي كه به واسطه آنها امكان مفاهمه و مقايسه در همه حوزه هاي علوم انساني به گونه اي جهان شمول فراهم آيد و مباحث به جاي "انشاهاي پا در هوا" به پژوهشهاي دقيق علمي تبديل شوند.كلاس قدري خشك و تئوريك پيش ميرود اما اوج گفتگوها زماني شكل ميگيرد كه يكي از دانشجوها وسط سوالش به عنوان يك مثال از قالب نيمايي، سطري از اخوان ميخواند: "با تو امشب به كجا خواهم رفت" و استاد ناگهان سوال را بي خيال ميشود و به مثال ميچسبد و يك نفس كل شعر بلند اخوان را از بر ميخواند. هر ده دقيقه يك بار به مناسبتي يادي از استادش فروزانفر ميكند و هر بار او را به هنري ميستايد. اگر سوالي خارج از حوزه مطالعات و تخصص اوست بي واهمه "نميدانم" ميگويد مثل سوالي كه درباره "روح" در فلسفه هگل پيش كشيده شد.

  كلاس تمام ميشود و تازه در راهروها و حياط دانشگاه سوال و جوابهاي شخصي تر شروع ميشود.يكي از كرج آمده و موسيقي كار ميكند،يكي از اصفهان آمده و درباره موضوع پايان نامه اش ميپرسد، يكي اهل آسياي شرقي است و ذوق زده تند تند عكس مي اندازد. پيرمرد اتو كشيده اي كه به طور تصادفي با اين جمع روبرو شده ناگهان پيش مي آيد و سلام عليك ميكند. معلوم ميشود پزشكي ساكن آمريكاست و در آنجا انجمن شعر ايران راه انداخته و از قضا همين ديروز  كتابهاي شعر شفيعي را خريده كه سوغات ببرد. راحت ميشود فهميد قيصر چرا اين سه شنبه ها را پايتخت جهان ناميده.

 

     با او تا كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه همقدم ميشويم و جمعيت كم كم، كم ميشود. موقع خداحافظي يك "حق السكوت" پيشكش ميكنم و او همانجا در پياده رو غزل اول كتاب را ميخواند و وقتي ميشنود الان نيمايي هم كار ميكنم ميگويد: راه درست همين است، تو ميتواني در قالبهاي نو موفق باشي كه تجربه كلاسيك داشته اي...

   اين هم حاصل يادداشتهاي من از مباحث كلاس، تا طالبان را به كار آيد:  

 

-         مثنوي مولوي - بلا تشبيه، بلا تشبيه، بلا تشبيه-  باديگارد قرآن است. اين كتاب يك عطيه الهي به بشريت و زبان فارسي است و نميتوان آن را به چيزي جز عنايت و لطف ويژه خداوندي نسبت داد.مثنوي كتابي است جدا از همه كتابها.

-         من براي "ابن عربي" احترام قائلم اما اگر بخواهيم براي فهم عرفان مولوي از مباني ابن عربي مدد بگيريم مثل اين است كه روبروي حسينيه ارشاد به تاكسي هاي تجريش بگوييم: بهشت زهرا سه تومن!

-         ما به دليل ضعف فرهنگي و تمدني -كه از حمله مغول به اين سو دچار آن شده ايم- هرگز در حوزه پژوهش نتوانسته ايم حق مطلب را درباره ميراث فكري و فرهنگي دوران اسلامي  ادا كنيم.

-          اگر مثنوي به زبان انگليسي بود خدا ميداند اروپايي ها چقدر براي شناسايي ابعاد مختلف و پيچيدگي هاي آن پژوهش ميكردند. مطالعات آنها درباره شاعران درجه دو و سه شان بسيار بيشتر از مطالعات ما درباره شعراي طراز اولمان است.

-         هر نظريه ادبي بيش چند صباح در محافل علمي و ادبي دوام نمي آورد و بعد از مدتي ديگر جوابگوي تبيين  مواجهه ما با آثار ادبي و لذتي كه از ادبيات ميبريم نيست.

-          نقد ساختاري آن اوايل كه مطرح شد تمام دنيا را شيفته خودش كرد و جنب و جوشي در همه دپارتمانهاي ادبي اروپا و آمريكا به وجود آورد. من شور و شوق حاكم بر فضاي آكسفورد را در هنگام سخنراني ياكوبسون فراموش نميكنم. اما ساختار گرايي بيش از بيست و پنج سال در اوج نبود. در سفر اخيرم به پرينستون ديدم اصلا در حوزه مطالعات ساختارگرايانه پشه هم پر نميزند. دوره استراكچراليزم ديگر سر آمده و اين مكتب از آن آب و تاب افتاده.اما نظريه فرماليستهاي روسي بيشتر دوام آورده و هنوز هم كاربرد دارد.

-         هر مكتب هنري و نظريه ادبي در مغرب زمين برآمده از يك مكتب فكري و فلسفی است اما در ايران هيچ نظريه فلسفي به نظريه ادبي منتهي نشده است.آنچه ابن سينا و ديگران درباره ادبيات گفته اند همه بازگو كردن بوطيقاي ارسطوست. تنها مكتب فكري در تمدن اسلامي كه توانست ترجمان و بازنمايي ادبي و هنري پيدا كند و ميتوان از آن نظريه ادبي متمايزي هم استخراج كرد " كلام اشعري" و "تصوف" است.

-         آن چه فروزانفر را فروزانفر كرد نبوغ او بود.نبوغ كه شاخ و دم ندارد!

 

         

چهارنیمایی

۱.

اوضاع...ای...بد نیست، مشغولم

                      با چند تخته پاره و اره

                       کنج کویری لخت

                      خو کرده با تنهایی پیشین

                                       با رنج نجاری

                                       با طعن بسیاران

                      مشغول کشتی ساختن

                                        چشم انتظار اولین باران

 

۲.

کتمان نباید کرد،

      در این عکسها پیداست

من بعد از آن پاییز هم خندیده ام گهگاه!

خندیده ام، یا از ته دل

         یا دست دور گردن فرد بغل دستی

                     با گفتن یک "سیب" ناقابل

خندیده ام اما تو میدانی

                   من بعد از آن پاییز تنهایم

خندیده ام اما تو میدانی

                  در عکسهای دسته جمعی نیز تنهایم

 

۳.

یکایک ریخت برگ هر درختی بود

یکایک ریخت حتی برگهای نخلها....باری

چنان پاییز پاییز است و از غارتگری لبریز

که حتی سرو هم صبرش سر آمد چندم آبان

و همرنگ جماعت شد

                    و رسوا شد

                             در این پاییز...

۴.

پیشانی مواج ماهیگیر

            یا چشمهای ساده این ماهی بی تاب؟...

آنک سوالی مانده آویزان

           در امتداد ریسمان در آب


19 مهر 1391 1157 0

مي گفت که شطرنج حرام است حرام

اي معتمدين قوم، ياران امام
نيکوصفتان پشت بر جاه و مقام

آن پير اگر بازي تان را مي ديد
مي گفت که شطرنج حرام است حرام


01 مهر 1391 2436 0

دشواری تصرف این قلعه را ببین

از دور چشم دوخته ای بر تفاخرش
بر برج های خیره سرِ پر تکبرش

دشواری تصرف این قلعه را ببین؛
دشوار می نماید، حتی تصورش

اما تو آنچنان هم، از هیبتش نترس
اما تو آنچنان هم، سرسخت نشمرش

نزدیک تر بیا که ناگاه بنگری
نقش دلی شکسته بر آجر به آجرش

او سال هاست چشم به راه کسی است تا
از شادی شکست بزرگی کند پرش

از ساحلش جدا شده این «قلعه ی شنی»
دریا، بیا و باز به امواج بسپرش...



20 شهریور 1391 1746 0

...

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک ...


17 مرداد 1391 1298 0

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه ...

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روايت کرده‌اند ارديبهشتي مي‌رسد از راه

بهاري م‍ي‌رسد از راه و مي‌گويند مي‌رويد
گل داوودي از هر سنگ، حسن يوسف از هر چاه

بگو چله‌نشينان زمستان را که برخيزند
به استقبال مي‌آييمت اي عيد از همين دي‌ ماه

 به استقبال مي‌آييمت آري دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از ياران ناهمراه

به استهلال مي‌آييمت اي عيد از محرم‌ها
به روي بام‌ها هر شام با آيينه و با آه...

سر بسمل شدن دارند اين مرغان سرگردان
گلويي تر کنيد اي تيغ‌هاي تشنه، بسم الله!


15 مرداد 1391 4963 3
صفحه 4 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  بعدی   انتها