دفتر شعر

راستی روزه مگر چیست؟ همین خانه تکانی

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

لیلةالقدر عزیزی ست بیا دل بتکانیم
راستی روزه مگر چیست؟ همین خانه تکانی

ماه کنعان ندهد سلطنت مصر فریبت
تو چرا مثل پدر نیستی ای یوسف ثانی؟

نیست تقصیر عصا، معجزه ی موسوی ات نیست
کاش می شد که شعیبت بپذیرد به شبانی

بی نشانان زمین، زنده به گوران زمانیم
همه همسایه ی مرگیم، همین است نشانی

 



30 خرداد 1394 1359 0

می توانیم در این ماه به قرآن برسیم

رمضان است رفیقان! همه بیدار شویم  
همه بیدار در این فرصتِ سرشار شویم
 
زیر سنگینی اعمالِ پریشان مُردیم
رمضان است، بیایید سبک بار شویم
 
می توانیم در این ماه به قرآن برسیم
می توانیم در این ماه، علی وار شویم
 
ماهِ مهمانیِ حقّ است، بیایید همه
تا نمک خورده ی این سفره ی افطار شویم
 
چشم ها را بتکانیم در این ماهِ زلال
با دو آیینه همه راهیِ دیدار شویم
 
نفَسی حق بکنید ای همه ناهمواران!
تا در این ماهِ مبارک همه هموار شویم
 
زین کنیم اسب، رفیقان! سفری در پیش است
جای اُتراق نَه این جاست، خبردار شویم
 
سِرِّ سی جزء به سی روز فرو می آید
هان! رفیقان! همه آیینه ی اسرار شویم
 
یازده ماه گذشت و خبر از عشق نشد
با خداوند، در این ماه مگر یار شویم
 
رمضان است رفیقان! همه بیدار شویم
همه بیدار در این فرصتِ سرشار شویم

 



28 خرداد 1394 1778 1

این بنده ی ‌رو ‌سیاه بر ‌مي‌‌گردد

شوری به دل پر ‌تب و تابم دادی

همواره تو رزق بی حسابم دادی

هر ‌چند اطاعتت نکردم هرگز

هربار که ‌خواند‌مت جوابم دادی

 

هستيم هميشه از حضورت غافل

اما شده الطاف تو ما را شامل

«يا غافِر! شَرّنا اِليکَ صاعِد

يا راحم! خَيرُکَ اِلَينا نازِل»

 

یا رب به ‌د‌ل ‌سیا‌هم ‌ار‌ز‌ش داد‌ی

این ‌مر‌تبه ‌هم ‌شوق ‌نیا‌یش داد‌ی

بی ‌شر‌می ‌من گذ‌شته از ‌حد اما

هر ‌بار ‌به ‌من جر‌ئت ‌خوا‌هش داد‌ی

 

با آ‌ن ‌که ‌عباد‌تم ‌ملا‌ل ‌انگیز ‌ا‌ست

ره ‌تو‌شة ‌ا‌عمالم ‌ا‌گر ‌ناچیز ‌ا‌ست

مهر ‌تو ‌نجات ‌بخش ‌من ‌خوا‌هد ‌شد

یار‌ب د‌لم ‌ا‌ز ‌محبتت ‌لبریز ا‌ست

 

این بندة ‌رو ‌سیاه بر ‌مي‌‌گردد

از جادة ا‌شتباه بر مي‌گردد

افتاده ‌ز پا ‌ا‌گرچه در بی ‌راهه

یک روز ولی به راه بر ‌مي‌‌گردد

 

با این دل ‌مر‌ده ‌و ‌کویر‌ی ‌چه ‌کنم

با ‌ا‌ین ‌همه ‌جر‌م ‌و ‌سر ‌به ‌زیری چه ‌کنم

«مِن اَینَ لِیَ ‌ا‌لنَّجا‌ت یا ‌ر‌ب یا ‌ر‌ب»

تو دست مرا اگر نگیر‌ی چه ‌کنم؟

 

بر ‌پا‌ست ‌همیشه ‌ها‌ی ‌و ‌هویم ‌اما...

دا‌ئم بد ‌ا‌ین ‌و آن بگویم اما...

مولا! نشده زشتی اعمالم را

یک ‌با‌ر ‌بیاور‌ی به رویم اما...

 

هر روز فرشته اي صدايم زده است

آرام به روي شانه هايم زده است

هر بار که خواستم به سويت آيم

اين نفس چه بندها به پايم زده است

 

نفس ‌ا‌ست ‌که ‌در‌گیر ‌غرور‌م ‌کر‌د‌ه ‌ست

این تیر ‌معا‌صی ‌ا‌ست کور‌م ‌کر‌د‌ه‌ ست

«فرِّق بینی و بینَ ذَنبی یار‌ب»

از درگه ‌تو گناه دور‌م ‌کر‌د‌ه‌ ست

 

در وادي جهل و معصيت حيرانيم

اما به گمان خويشتن انسانيم

در توشة ما يک عمل صالح نيست

والعصر! تمام عمر در خسرانيم

 

از کينة اين و آن دلم پُر! تا کي؟

از من همه دلشکسته، دلخور! تا کي؟

اين عمر گران نيز زوالي دارد

افزون طلبي، جهل، تفاخر؟ تا کي؟

 

بگذا‌ر ‌د‌ل ‌ا‌ز ‌بند ‌غم ‌آ‌زاد شود

ویرانة دل به ‌لطفت آباد ‌شود

در ‌شعلة آ‌تشم ‌مسوزان ‌یا ‌ر‌ب

آر‌ی ‌مپسند ‌د‌شمنت شاد شود

 

گفتم ‌که ‌بر‌ا‌ی خا‌طر ‌ا‌و ‌بايد ...

گفتم ‌ببر‌م ‌تو‌شة ‌نيکی ‌شا‌يد ...

ا‌فسو‌س ‌نماند ‌فر‌صتی تا ‌حتی ...

هيهات که ‌عمر ‌ر‌فته کی باز آيد؟

 

عالم همه در سير کمال ست اي دوست

در کشف حقايقي زلال ست اي دوست

زنگار دل ماست وبال پر ما

آئينه شدن شرط وصال ست اي دوست

 



28 تیر 1393 3522 2

آی تیغ بی حیا!شرم کن وضو بگیر

ای سجود باشکوه و ای نماز بی نظیر
ای رکوع سربلندو ای قیام سر به زیر
 
در هجوم بغض ها ای صبور استوار
در میان تیرها ای شکست ناپذیر
 
شرع را تو رهنما، عقل را تو رهگشا
عشق را تو سر پناه، مرگ را تو دستگیر
 
فرش آستانه ات بوریایی از کرم
تخت پادشاهی ات دستبافی از حصیر
 
کیست این یگانه مرد، این غریب شب نورد
این که آشنای اوست هم صغیر و هم کبیر
 
کاش قدر سال بود آن شب سیاه و تلخ
آسمان تو غافلی زان طلوع ناگزیر
 
بعد از او نه من نه عشق، از تو خواهم ای فلک
یا ببندی ام به سنگ، یا بدوزی ام به تیر
 
دست بی وضو مزن بر ستیغ آفتاب
آی تیغ بی حیا! شرم کن وضو بگیر
 
لَختی ای پدر درنگ، پشت در نشسته اند
رشته های سرد اشک کاسه های گرم شیر 


26 تیر 1393 2100 2

اين سحرها آسمان گم مي شود در بال ما


السلام اي ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو مي گرديم و تو دنبال ما

ماه پيدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه گم
رؤيت اين ماه يعني نامه ي اعمال ما

خاصه اين شب ها که ابر و باد و باران با من است
خاصه اين شب ها که تعريفي ندارد حال ما

کاش در تقدير ما باشد همه شب هاي قدر
کاش «حوّل حالنا»يي تر شود احوال ما

اين سحرها در زلال ربّنا گم مي شويم
اين سحرها آسمان گم مي شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خويش تا بيرون زديم
ماه با پاي خودش آمد به استقبال ما

گوشه ي چشمي به ما بنماي اي ابرو هلال
تا همه خورشيد گردد روزي امسال ما



16 تیر 1393 1718 1

گفتند او نشانیِ شب های قدر بود

 

پاشیده اند عطر دعا، باز در زمین
آنک دوباره قافله ی ناز در زمین
 
صبح و سلام می رسد از آسمان، ببین
آورده اند یک سحر آواز، در زمین
 
هر شب هزار ماه، به ما سجده می برند
در حسرتِ شکفتن یک راز، در زمین
 
رازی که آن سپیده دم از سینه ی علی(ع)
بر لب رسید و رفت، به اعجاز در زمین
 
گفتند او نشانیِ شب های قدر بود
گفتیم مانده روزنه ای باز در زمین
 
شاید شبی، بشارتی از آسمان رسید
چون یازده نشانه ی پرواز در زمین


15 تیر 1393 1484 1
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها