دفتر شعر

ضامن کارمند می‌خواهند !

حالا که گنبدت

چشم خورشید را می‌زند

هیچ بعید نیست

زمین‌گیر شود آسمان.

دخیل می‌شوند دست‌هام به ضریح

شاید فردا

دنیا از این که هست

وارونه‌تر شود :

قطار تهران-مشهد پنچر شود و

آهو بگوید :

« شرمنده آقا...

ضامن کارمند می‌خواهند ! »


25 بهمن 1392 1790 4

عقل و تدبیر گر این است که ساقی دارد...


در دلم نیست از این پس هوس صهبایی
ساقیا بهر من آور سبد کالایی!

اولویت به خدا با من شیدا باشد
«در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی»

کیست مفلس‌تر از این شاعر‌ مسکین که منم؟
«خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی»

بی تعلل سبدم را بده و شادم کن
به‌خدا گر ندهی کِش بروم از جایی!

داخل خمره، برنج‌ام ده و در جام، پنیر!
روغنم را پس ازآن، در قدحی- مینایی!

ای به قربان تو و مرحمت والایت
کس ندیده‌ست چنین مرحمت والایی

گیرم اندر صف کالا و هجوم مردم
بشکند از منِ محنت‌زده، دستی- پایی!

دست و پایم به فدای سبد کالایت
سر من هم شکند، نیست مرا پروایی

دست و پا و سر من گر برود باکی نیست
باز صد شکر که باقیست دگر اعضایی

توی صف یکسره هل دادم و هل دادندم
نیست این جز کنش و واکنش زیبایی!

یک نفر از تهِ صف تا سرِ صف برد هجوم
مات ماندم که عجب حملۀ برق آسایی!

دیگری گفت:کجا؟گفت:شما را سنه‌نه!
ناگهان گشت به‌پا داخل صف، دعوایی

از سر و کلّۀ هم خلق چو بالا رفتند
پیری افتاد به زیر قدمِ بُرنایی!

آن کرامت که از آن دم زده‌ای جز این نیست
نیست در لطف تو یک ذرّه اگر-امّایی!

نازم این لطفِ کریمانه و شاهانۀ تو
کان بیرزد به چنین محنت جان‌فرسایی!

شکر گویم که خدا کرد دعایم را گوش
چون طلب کردم از او دولت روشن‌رایی

«این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت»
بر در میکده با هلهله یک بابایی(!):

عقل و تدبیر گر این است که ساقی دارد
«وای اگر از پس امروز بوَد فردایی»!

*
بس کن ای شاعر ناپخته که شعرت همه بود
شوخی بی‌مزه‌ای ،صحبت بی‌معنایی!


16 بهمن 1392 2030 5

فقط يكي دو قدم مانده تا بهار شدن

درخت منتظر ساعت بهار شدن
و غرق ثانيه هاي شكوفه بار شدن

درخت، دست به جيب ايستاده آخر فصل
كنار جاده، در انديشه ي سوار شدن

درخت منتظر چيست؟ گاري پاييز؟
و يا مسافر گردونه ي بهار شدن ؟

و او شبيه به يك كارمند غمگين است
درست لحظه ي از كار بركنار شدن

گرفته زير بغل، برگه هاي باطله را
به فكر ارّه شدن، سوختن، غبار شدن

 درخت، ديد به خوابش كه پنجره شده است
ولي ملول شد از فكر پر غبار شدن

و گفت پنجرگي .... آه دوره ي سختي ست
بدون ِ پلك زدن، چشم انتظار شدن

و دوست داشت که يك صندلي شود مثلاً
و جاي دار شدن، چوبه مزار شدن

درخت،ارّه شد و توي كاميون افتاد
فقط يكي دو قدم مانده تا بهار شدن

 و سر در آورد از كارگاه نجاري
پس از بريده شدن، خيس و تابدار شدن

 ولي درخت ندانست قسمتش اين بود
برايِ يك زن ِ آوازه خوان، سه تار شدن


14 بهمن 1392 4568 0

من به هر قیمت شده باران برایت می خرم

 

با وجود قحط سالی نان برایت می خرم

نان اگر شد قیمت جان، جان برایت می خرم
 

آبروی ابرها را با نگاهم می برم

من به هر قیمت شده باران برایت می خرم
 

دست و بالم خالی است اما به مشهد می روم

تاج پر الماسی از سلطان برایت می خرم
 

در بساط من به جز این جان ناقابل که نیست

هر چه می خواهی بگو، ارزان برایت می خرم
 

کم به فکر این گلیم کهنه و پوسیده باش

قالی ابریشم کاشان برایت می خرم
 

باد سردی می وزد حتماً لباسی گرم و نرم

مهر اگر ممکن نشد آبان برایت می خرم
 

جانمازت را حسن برده به جبهه، بی خیال

از حرم یا از دم شیخان برایت می خرم
 

سور و سات روضه ات را جور خواهم کرد باز

استکان و سینی و قندان برایت می خرم
 

از گلویت نان خوش پایین نرفته سالهاست

پیرزن بیدار شو دندان برایت می خرم
 

پیرمردی توی قبرستان نگاهم می کند

سوره ی یاسین و الرحمن برایت می خرم...


 

 



10 بهمن 1392 2142 2

ایستاده ایم


ایستاده ام

ایستاده ای

ایستاده ایم

جنگلیم

تن به صندلـــــــــــــــــــــــــــــــــــی شدن  نداده ایم


01 بهمن 1392 15963 0

شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی
عکس های من و دلتنگی یاران صمیمی

روزهایی همه محبوس در انباری خانه
خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی

رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا
با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من
گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی

تازه همسایه ی باران و خیابان شده بودیم
کاشی چاردهم، رو به روی کوی نسیمی

عشق را تجربه می کردم در ساعت انشاء
شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

نام هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل
ساعت جبر شد و غُرغُر استاد عظیمی

اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون
رقص موسای عرب، خنده ی مسعود کریمی

این یکی هست ولی از همه ی شهر بریده
آن یکی را سرطان کشت، سلامی...نه، سلیمی

این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه
آن یکی قصّه نویسی شد در حدّ حکیمی

آن یکی پنجره ای واکرد از غربت فکّه
این یکی ماند، گرفتندش در خانه ی تیمی

این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران
این یکی باز منم در چمدان های قدیمی
 



15 دی 1392 3634 5

آه گلنار، چه کرده‌ست خیابان با تو!

باز خوابید ِ تن ِ فربه‌ی میدان با تو
شهوت ِ این شب ِ آلوده‌ی تهران با تو

 آه گلنار، همین بوق، همین ترمزها
بُرده از یاد ِ تو، میعاد ِ درختان با تو

 بوق‌ها باز جویدند تنت را امشب
آه گلنار، چه کرده‌ست خیابان با تو!

 سال‌ها فاصله داری ز شب ِ دهکده و
درهم آمیختن گیسوی باران با تو

عرق شور کجا؟ بوی گُل و شیر کجا؟
سال‌ها فاصله‌ی دختر چوپان با تو

گُل ِ آتش، لب ِ تو یخ زده و وقت ِ سلام
نیست آن سرخ شدن، شرم ِ گریزان، با تو

قصدش آن است که گرمای تنت را بمَکد
که قدم می‌زند این گونه زمستان با تو

 دست ِ تو سرد، دلت سرد، نگاهت سرد است
نیست آن شعله‌ی رقصنده‌ی پیچان با تو

می‌روم دور شوم، روی سرم می‌ریزند
خاطراتم همه پوسیده و ویران با تو

 با من اندوه ِ درختان ِ انار ِ بی بار
عشق بازی کثیف ِ «شب تهران» با تو

 



15 آذر 1392 1997 1

به تو فکر می کنم...

همه چیز را شست‌و‌شو دادم
از کاشی‌های آشپزخانه گرفته تا چشم‌هایم
حالا به شکل پیراهن کهنه‌ای
آویزان از بند
به چشم‌های شرقی‌ات فکر می‌کنم
به این‌که تو بیایی
آسمان آبی شود
من خودم را بردارم از روی بند
اتو بکشم و دوباره بپوشم
به عید فکر می‌کنم
و گلدان‌های خالی پر از خاک را
کنار پنجره می‌کارم
بهار از لب‌های تو شروع می‌شود
بدون تو
ماهی می‌میرد
و این سکه‌ها
برای خریدن پیراهنی نو کافی نیست
پدرم می‌گوید باید ترکم کنی
و دلتنگ نشوی برای خانه کاهگلی‌مان
پدرم وقتی این را می‌گوید
به شکل دریای طوفان زده است
من چشم‌های پدرم را دوست دارم
او هر روز چاه‌های عمیق را روشن می‌کند
و به دنبال ریشه‌ای‌ست
که در حیاط خانه‌مان سبز شود
چرا خاک چیزی فاش نمی‌کند؟
یا آسمان تو را فریاد نمی‌زند؟
بدون تو
مادرم غمگین است
و خواهر کوچک‌ام کیف‌اش را با کتاب‌های دست دوم پر می‌کند
و به مدرسه مهاجرین می‌رود
او هرگز مدادرنگی‌هایش را دوست نداشت
و از خط کشی‌های خیابان تنها عبور می‌کرد.
من برق چشم‌های خواهر کوچک‌ام را دوست دارم
برق چشم‌های “امید” برادر کوچک‌ام را دوست دارم
اما همیشه دستمالی خیس
آن‌ها را از من می‌گیرد
و من به شکل تکه پارچه‌ای
همیشه آویزان از بند
به تو فکر می‌کنم.



13 شهریور 1392 2516 0

امروز سی و دو سال از آن روز گذشت

من قلک خویش را شکستم که پدر...
در کوچه به شوق آن نشستم که پدر...
امروز سی و دو سال از آن روز گذشت
در حسرت آن دوچرخه هستم که پدر...



05 شهریور 1392 1771 0

از حق، حتی دو حرف گفتن تلخ است

در منظرِ شب، کلامِ روشن تلخ است
بر بادکنک، بوسه ی سوزن تلخ است
شیرین کاریم، دوستان! مصلحت است
از حق، حتی دو حرف گفتن تلخ است


26 مرداد 1392 6599 0

مرگ باید برادرت باشد!

در سختی و در بلا نگه می‌دارد
نامرئی و بی صدا نگه می‌دارد
تو جانب اهل حق نگه دار و ببین
دستان خدا تو را نگه می‌دارد

***
چشم‌ها را به روی هم مگذار
كه سكون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است
 
گوش كن؛ در سكوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
 
پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینك اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی كه حیله بیدار است
چه كسی گفته وقت لالایی است؟!
 
گوش كن؛ دشمن از تو و خاكت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!
 
دشمنت مار خوش خط و خالی است
كه فقط خون تازه می‌نوشد
هر كجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
 
به درستی نگاه كن پسرم
هر كمان‌بركفی كه آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای كه پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست
 
چشم وا كن كه دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر كفتار
در لباس پلنگ می‌آید
 
پسرم! ممكن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
كه پدر قاتل پسر باشد!
 
تو ولی شك نكن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای كوچك گنجشك
قدرت بال‌های ققنوس است!
 
دست‌های تو مكر دشمن را
به جهنم حواله خواهد كرد
نفس آتشین این ققنوس
كركسان را مچاله خواهد كرد!
 
آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاك
مرگ باید برادرت باشد!
 
شك ندارم به این حقیقت كه
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
كربلا را دوباره می‌سازی
 
مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم كه چطور
قهرمان جهان خود باشی
 
پسرم! قهرمان كوچك من!
نقش خود را درست بازی كن
هر كجا دور، دور خاموشی است
با سكوتت حماسه‌سازی كن!
 
دشمن از دست‌های كوچك تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط كوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!
 
من برای دلیر كوچك خود
تا قیامت چكامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم...


03 مرداد 1392 2613 1

اجازه؟ بشكند بادام چشمم جزر و مدها را؟



افتد گذرش سمت دوراهی كه منم
باران بدهد دست گیاهی كه منم
با طرح محرم به خیابان بزند
این چادر كشدار سیاهی كه منم

***
عجب تحویل می‌گیری نماز نابلدها را
به شور آورده‌ای در من هوالله أحدها را

دِهم را جنگ با خود برد آهی در بساطم نیست
برایت مو به مو گفتم حدیث آن جسدها را

پدر پیوسته گاری را نصیب سد معبر كرد
و پنهان خانه آورد آخرین مشت و لگدها را

كسی با نان افغانی نمك‌گیرم نخواهد شد
خیابان تا خیابان خسته كردم این سبدها را

همین امضای سروان رد مرزم می‌كند فردا
به شهرت باز دعوت می‌كنی ما نام‌بدها را؟

چه كیفی دارد آب از حوض‌تان برداشتن آقا
اجازه؟ بشكند بادام چشمم جزر و مدها را؟


03 مرداد 1392 2843 1

«ترافیک نامه» بباید نوشت

چنین گفت فردوسیِ پاک زاد
-که رحمت بر آن پاک تندیس باد-

بسی رنج بردم در این سالِ سی
ز دودِ تریلی، دَمِ تاکسی

ندیدم من از دهر، غیر از ستم
نخوردم در این شهر، جز دود و دم

به «میدان فردوسی» و «لاله زار»
دگر «شاهنامه» نیاید به کار

در این شهرِ آشفته ی بدسرشت
«ترافیک نامه» بباید نوشت

سحر چون برآید بلند آفتاب
کند چرخ گردنده پا در رکاب

بسی لشکر از وانت و کامیون
فرستد مرا بر سر، این چرخِ دون

اتوبوس و پیکان و بنز و ژیان
همه گردِ میدان و من در میان

به پا گشته هنگامه ی رستخیز
به هر سو کسان اند در جستخیز

شده محشرِ شیر هر جا عیان
خیابان، خرابان شده بی گمان

تو گویی به هر سو پیاده سوار
گرفته مرا دامن از هر کنار

بسی لشکر از آدم و آهنم
زده چنگ بر زیر پیراهنم

ز آدم، ز آهن، ز ریز و درشت
یکی پشتِ زین و یکی زین به پشت

به میدان فردوسی از چار سوی
مرا گوش بخراشد این های و هوی

چه گویم، چه پیش آید از چرخ دون
مرا بر سر اکنون در این آزمون

سپاه ترافیک ببین صف به صف
به میدانِ فردوسی از هر طرف

تو گویی که اکنون به آوردگاه
فرستاده لشکر، «ترافیک شاه»

ز هر سو سپاهی رسد فوج فوج
چو دریا که آرد به هر موج موج

یکی لشکر از «توپخانه» روان
به میدان فردوسی و بعد از آن

خروشان و غرّان و شیپور زن
سپاهِ گرانِ سپهبد قَرَن

ز پیکان و پاترول، ژیان و رنو
ز بنز و ز نیسان و گلف و پژو

«ز سمّ ستوران در آن پهن دشت
زمین شد شش و آسمان گشت هشت»

بسی لشکر اینجاست اندر برم
مگر بنده سرتیپ و سرلشکرم

ز «سعدی» و«حافظ» به صد پیچ و تاب
بدین سو روان لشکر بی حساب

ز بالا و پایین و از غرب و شرق
همی آمد و رفت، چون باد و برق

روان لشکری از اتوبوس شد
هجوم آور از «تخت طاووس» شد

تریلی ز «فوزیه» آمد چو دیو
که از مرد و از زن برآمد غریو

چه گویم چه ها آید از چرخِ پیر
مرا بر سر اکنون در این هیر و ویر

چو همسایه ام با وزیرِ «صنا
یع»ش گر چه شد تا حدودی جدا

بگویید از قول من با وزیر
که همسایه گوید چنین با وزیر

ترافیکِ سنگین خودش نعمت است
ز سنگین صنایع یکی صنعت است

دمی کار بگذار و پایین بیا
ز ماشین به پایینِ ماشین بیا

بیا، پیش تر آی، اینجاست صف
ببین محشرِ شیر از هر طرف

اتوبوس چون مرغ، قد قد کنان
زن و مرد چون جوجه سویش دوان

تو گویی که اینان، کیان در کیان
همی زاده اند از ترافیکیان

تو گویی که تاریخ تاریک بود
بشر از تبار ترافیک بود

فغان زین همه پاتُرول، ماتُرول
امان زین همه بنزِ بی کنترل

ز بار ترافیک، میدان خمید
«پل چوبی» و «پیچ شمران» خمید

نیاید دگر از زبان قلم
که شرح ترافیک تهران دهم

حکیمم، ابوالقاسمم، طوسی ام
اگرچه به «میدان فردوسی» ام



17 تیر 1392 3224 0

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت...

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا



15 تیر 1392 1978 2

صدای خاموش چرخ خیاطی...

 

صدای خاموش چرخ خیاطی

آوازهای غمگین مادرم بود

که در بساط پدر

شلوار کردی هایش

می توانست مرا به مدرسه بفرستد

جواب صاحبخانه را بدهد

و دارو بخرد

مرضیه خواهرم که مریضیش را هیچ کس نمی فهمد

و مادر نخ سوزنی است که با سرفه های او

هر دم بند دلش پاره می شود

پدر در باران بساطش را جمع نمی کند

و من در جایی که کسی نباشد

با خودم حرف می زنم

روشنفکران در روزنامه ها

مقاله های مرا می نویسند

 

در حالی که هموطنانم

لذت جشن گل سرخ را فراموش کرده اند

مادر، شبانه ها پایه های چرخ خیاطی است

                                                       می لرزد

پدر، چهارچوب در است

در خود بسته

یک قوری چای تلخ

مرضیه در آلبوم عکس آرام می خندد

من به همه چیز فکر می کنم ...

 



09 تیر 1392 5835 2

شاکی پرونده ام با دیدن تو رام شد

با تو، «اصغر پارکابی» نام «آتیلا »گرفت
در کنار ساحل دریا دو تا ویلا گرفت
در صف ویزای کشورهای غربی جا گرفت
عاقبت هم ناقلا یک بلّه از ژیلا گرفت

آنچه می سازد بشر را از غم و محنت خلاص
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

پول تحصیلات شهلا ورپریده جور شد
با دو سه ملیون هزینه راهی کنکور شد
عاقبت دانشجوی آزاد راه دور شد
بین فامیلش به «شهلا نابغه» مشهور شد

علم و دین و پایه و شالوده و اصل و اساس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

قدرت جادویی منچستر و میلان تویی
علت آن شوت استثنایی زیدان تویی
قوت قلب و امید داور میدان تویی
مایه ی بدبختیِ «فولاد خوزستان» تویی

آنچه با آن قهرمان گشته اخیراً تیم پاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

در اداره با وجودت کار من انجام شد
شاکی پرونده ام با دیدن تو رام شد
کارها سامان گرفت و قلب من آرام شد
شاکی بدبخت، هم مشکوک، هم بدنام شد

آنچه در جیب خودم دارم به جای برگ آس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

با تو مردم بی جهت گردن درازی می کنند
پیش هر کس با وجودت سرفرازی می کنند
هاکی روی یخ و بولینگ بازی می کنند
«اصغر» و «بلقیس» را «پدرام» و «نازی» می کنند

آنچه می آرد برای هر کس و ناکس کلاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

در فراق تو جوانی پاپتی دلتنگ شد
بی خیال آبرو و عِرض و نام و ننگ شد
دست خود را زد به هر کاری، دلش از سنگ شد
چون تو را نا یافت آخر، رفت و اهل بنگ شد

آنچه ما را می کشد با خود به سمت اختلاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس



06 تیر 1392 827 0

فکر کردی یک خیابان خواب تنها غیرتی نیست؟

فقر، توجیهی برای این هراس لعنتی نیست
این صدای ساعت عید است... بمب ساعتی نیست

سال تحویل غریبی می شود... باشد... چه بهتر
چشممان دیگر به دست عابران غربتی نیست

یک خیابان را برایت سنگفرش تازه کردند
گرچه می دانم که آن هم رختخواب راحتی نیست

گلفروش چارراه خلوت این شهر متروک!
خنده هایت مشتری دارد نگو که قیمتی نیست

گریه هایت را برای شانه های من نگه دار
فکر کردی یک خیابان خواب تنها غیرتی نیست؟


31 اردیبهشت 1392 1435 2

تخته سیاه

آقای سین! به فرض شما هم در این خیال
ماندید و شد، کسی به شما می دهد مجال؟

آقای ب! به خانم وِ  وام می دهید؟
این بود طرح ِ بودجه ی انتهای سال؟

آقای دال! داعیه دار خشونتید؟
آقای جیم! کی به شما می دهد مدال؟

آقای میم! خانم ر ِ! این چه صحبتی است؟
اصلا درست نیست، در این باره، این مثال!

آقای اَ کمی متمایل به چپ شده است
آقای ت ِ به راست و... سر به هواست ذال

آن وقت زنگ می خورد و خواب می روند
بر تخته ی سیاه: الف، ب، ت، جیم، دال، ...


30 اردیبهشت 1392 2124 1

فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است


11 اردیبهشت 1392 3165 0

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر...

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
 اتفاقی مقابلم رخ داد
 وسط کوچه ناگهان دیدم
 زن همسایه بر زمین افتاد
 
سیب‌ها روی خاک غلطیدند
 چادرش در میان گرد و غبار
 قبلا این صحنه را... نمی‌دانم
 در من انگار می‌شود تکرار
 
 آه سردی کشید، حس کردم
 کوچه آتش گرفت از این آه
 و سراسیمه گریه در گریه
 پسر کوچکش رسید از راه
 
 گفت: آرام باش! چیزی نیست
 به گمانم فقط کمی کمرم...
 دست من را بگیر، گریه نکن
 مرد گریه نمی‌کند پسرم
 
چادرش را تکاند، با سختی
 یا علی گفت و از زمین پا شد
 پیش چشمان بی‌تفاوت ما
 ناله‌هایش فقط تماشا شد
 
صبح فردا به مادرم گفتم
 گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست
 طرف کوچه رفتم و دیدم
 در و دیوار خانه‌ای مشکی است
 
****
 با خودم فکر می‌کنم حالا
 کوچه ما چقدر تاریک است
 گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
 راستی! فاطمیه نزدیک است...


12 فروردین 1392 9431 0
صفحه 10 از 14ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها