دفتر شعر

مرگ است آنکه می کندم بیدار


ای آرزوی روشن رویاها
دیروز خوب خوبیِ فرداها

ای اولین دقیقه پس از اسفند
نوروزِ کودکان پر از لبخند
 
لبخندِ ما به تلخی فروردین
از پیک های شادی خود غمگین

تیپا زدن به مدرسه و تحصیل
دندان لق و وسوسهء آجیل

چون برق می گذشت زمان انگار
من از غروب سیزدهم بیزار

لبریزم از جریمهء بی تخفیف
انبوه مشق های بلاتکلیف

فردا دوباره ناظمِ بی احساس
در دست هاش ترکه ای از گیلاس

خرداد! ای هنوز پر از کابوس
شب های امتحانِ من و افسوس...

مثل همیشه در وسط باران
یک دفعه بی مقدمه تابستان

با هر نسیم ریخته در خانه
انجیرهای سبز، عجولانه

ای موسم کلافگیِ شمشاد
گرمای بی ملاحظهء مرداد

ای فصل ناخنک زدنِ آرام
بر سینی لواشکِ روی بام

عصر کسل کنندهء خواب آور
سرگیجه های پنکهء شهریور

مهر تو کرده صبح به صبح انگار
گنجشک های همهمه را بیدار

پاییز! ای عبور شگفت انگیز 
از کوچه باغ و مزرعه و جالیز

ای از ترانه از غزل آکنده
ای فصل بیت های پراکنده

پیراهنِ معاشقه تن پوشت
رنگین کمان برگ در آغوشت

رفتن به زیر پلهء ناچاری
آوردن بخاری از انباری

دی ماه مثل پیرزنی خسته
موی سفید و دست حنا بسته

انگشتِ او نسیم نوازش داشت
در بقچه اش نخودچی و کشمش داشت

ای ترس دوست داشتنی در من
سرخیِ آسمانِ شب بهمن

گرمای قصه های زمستانی
گیسوی یار! ای شب طولانی

دنیا بدون تو قفسی بوده ست
این عمرِ طی شده نفسی بوده ست

عمری که خواب بود و گذشت انگار
مرگ است آنکه می کندم بیدار

ای مرگ! ای رهایی تاریکم
هر روز یک قدم به تو نزدیکم

ای مرگ! ای خمارِ پس از مستی
ای دشمنی که دوستِ من هستی

اینجا که سهم من همه تنهایی ست
حس می کنم که در تو خبرهایی ست

خویشان من که بار سفر بستند 
آن سوی مرگ منتظرم هستند

حرف نگفته در دل دفتر نیست
دلتنگم و گلایهء دیگر نیست...
 


17 مرداد 1397 36 0

باز نانوایی قیامت بود

تنور و ریگ های آتشینش را!

یکی می سوخت جانش را غم نان
بر جبینش داغ حسرت بود
یکی دور از شیوع شعله ها در خواب راحت بود
به خانه آمدم با دست خالی
باز نانوایی قیامت بود
 


23 اردیبهشت 1397 61 0

با شعله ی شمع تا جهنم رفتم

 
آن گاه به اوج شادي و غم رفتم
مرگ آمد و تا آخر عالم رفتم
با دسته گل مزار، تا باغ بهشت
با شعله ي شمع تا جهنم رفتم
 


03 خرداد 1393 8 0

از يار صميمي من، از غم چه خبر؟

 

دلتنگم، از مردم عالم چه خبر؟
از يار صميمي من، از غم چه خبر؟
ای شاخ گل سرخ! چگونه ست بهشت؟
اي شمع مزار! از جهنم چه خبر؟
 


03 خرداد 1393 10 0

آن سوی خدا، یک دو قدم مانده به وسواس

ای خوشه ی باران زده ی گندم و گیلاس
گلدان ترک پوشِ گل یاسمن و یاس

این سوی خدا، یک دو قدم مانده به تردید
آن سوی خدا، یک دو قدم مانده به وسواس

من ساکن این کوچه ی بن بستم و تاریک
نزدیکتر از عقل، کمی مانده به احساس

با خواب فراهم شده بر بستری از مرگ
با چشم به هم آمده بر بالشی از داس

من منتظرم، منتظر ذائقه ی مرگ
چون خوشه ی باران زده ی گندم و گیلاس
 


07 آبان 1391 3 0

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمعِ پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چون پیر از این قافله درماند
وآن پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبکسایه ی ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
 


29 مهر 1391 2 0