دفتر شعر

هنوز

هنوز بر سر هر ني‌ حکایت سر تو

هنوز بر لب هر تيغ خون حنجر تو

 

هنوز سينه به سينه غم تو مي‌جوشد

و چشمه‌هاي جهان قصه مكرر تو

 

هنوزدر دل ما خيمه تو مي‌سوزد

هنوزپرچم تو لاله‌هاي پرپر تو

 

هنوز گوش فلک تير مي‌كشد هيهات

چه‌ها شنيده مگر از گلوي اصغر تو

 

صدا رهاست: ."... كسي نيست ياري ام بكند؟؟؟

هلا سوال هماره كجاست ياور تو

 

هنوز آينه از توست اي حقيقت محض

سكوت بر لب تاريخ در برابر تو

 

جهان دوباره به پا نعل تازه مي‌بندد

هنوز زير سم اسب‌هاست پيكر تو

 

حماسه از نفس افتاد و عشق لب بربست

هنوز منتظر تيغ‌هاست حنجر تو

 

ميان اينهمه ني گرم داغ خويشتنم

براي روضه بيام كجاست منبر تو

 



16 دی 1391 1184 0

شعری قدیمی برای این روزها

خیابان ها را جارو کردند
به بیابان ریختند
بیابانها را هم تی کشیدند
                              و برق انداختند
حتی صخره ها را تبعید کردند
اما نمی دانم
با اینهمه
اینهمه سنگ از کجا می آید!



25 مرداد 1391 1720 0

پابوس

از در نه

از همین پنجره که هوایی ­تر است می­ آیم

چرا نه

وقتی بلند پروازترین ­ها

بال خود را گره می­زنند به قفس فال فروشی­ ها

چرا نه

وقتی کاسه دریا پر می­شود از آب سقاخانه

وقتی مردم

خرد و ریز در آئینه ها راه می ­روند

و چون ماهی قطعه قطعه در سقف جابجا می ­شوند

 

نگاه می­ کنم به دشت طلایی

                                  _ هیچ آهویی نیست!

صداها همه صیادند که به ضمانت تو

آمده ­اند چیزی شکار کند

دلی، گریه ­ای، شعری!

چرا نه

وقتی تلو تلو واگن ها

طبل ریز می­زند

و قطار سنگین و شادمان

در نقاره ­اش می­ دمد

وقتی هنوز کله انگور

کامم را تلخ می­ کند

در آیینه­ ها دقیق شوم و

دلهای شکسته را می­ شمارم

انگشت های اعداد تمام می­ شود و من هنوز تکرار یک حرفم

آسمان با بچه­ های نیم قدش

حیات­ ها را دور می­ زند

مُشتری سر از بازار رضا در می ­آورد

من پشت پنجره ­ای در کوچه شهید سلیمانی تهران

پر کبوتر جمع می­ کنم

و انگشت هایم بوی عطر سید جواد می­ دهد

حالا دیگر...

*

دور از چشم خادم ها

خورشید از پنجره مسافرخانه

به زیارت تو می­ تابد!



02 مرداد 1391 1347 0

"مدتی این مثنوی تاخیر شد" و شد این غزل

"مدتی این مثنوی تاخیر شد" و شد این غزل


یک نفر افتاده مثل سنگ در جان و تنم

این غریبه آشنایم نیست، می­گوید منم

چشم می­ مالم کجا از خویش دور افتاده­ ام

باز می ­پرسم کجا، دنبال دل دل کردنم

من اگر گمگشته کنعانی خود نیستم

بوی یوسف پس چرا می­آید از پیراهنم

من نه در مصرم، نه در کنعان، نه در این و نه آن

تا بیابم خویش را، هر روز چاهی می­کنم

آه معلومم نشد آیینه دار کیستم

محو در خویشم بفرما، بشکنم یا نشکنم

سوی چشمان تو، تردید مرا روشن نکرد

در نگاهت میل رفتن بود و حکم ماندنم

بارها خود را شکستم تا بتم را نشکنم

آن تبر باقی است، آری همچنان بر گردنم

غرق در تنهایی خویشم، چنان تنگی صبور

سخت بی تابم ببین، لبریز دریا دامنم

روز و شب را سوختم، خاکسترم را باد برد

کی گلستان می­شود، آتش به جان روشنم





18 تیر 1391 1480 0

هوس کرب و بلا




نه می‌گیرد این دل، نه یک‌دم رها می‌کند

دل سنگم عمری‌ست تا پا به ‌پا می‌کند

سحر سر زد و روز از نیمه رد شد بگو

کسی حرّ خوابیده‌ام را صدا می‌کند؟

قدم در قدم، جاده در جاده تردید ـ آب! ـ

به خود مانده، از شور دریا ابا می‌کند

دل: این کوفه، این شام، این شهر بدنام... نه

نه مرگی، نه داغی... که ما را دوا می‌کند؟

*
نه می‌گیرد این دل نه یک‌دم رها می‌کند

عزادار خویشم، دلم نوحه‌ها می‌کند

نه می‌میرم از غم، نه می‌خوانم از سوگ تو!

به عشقت، دل از گریه حتی حیا می‌کند

صدا می‌رسد کاروان کاروان از فرات

که در خیمه جانم آتش به پا می‌کند

سر آورده‌ام، نذر بال و پر آورده‌ام

کسی هست آیا؟ سرم را جدا می‌کند؟

*
دلم تکه‌تکه ... دلم آب شد چکه‌چکـ...!

کسی خاک خشکیده را کربلا می‌کند؟






05 آذر 1390 981 0

این روزها


نمي‌دانم چرا، اما اين شعر را دوست نداشتم جايي بخوانم و منتشر كنم به اين خيال كه تاثير حسي بدي بر احوال خوانندگان و شنودگان خواهد گذاشت اما نتوانستم بر دل خود فائق بيايم پس اين كار را كردم يا شايد هم بعد از نوشتنش فهمیدم که:چندان و آنقدرها هم مهم نيست! به هر حال از آن دسته از دوستان كه متاثر مي‌شوند توامان تشكر و عذرخواهي مي‌كنم:



28 آبان 1390 946 0

... و قاب عکس تو برابرم

... و قاب عکس تو برابرم


به یاد زنده یاد استاد قیصر امین‌پور عزیز


مرد، خسته بود، مرگ خسته‌تر و درد رفته تا... نفس نیاورد!
پس سه‌شنبه آمد آن خبر - خدا! که هیچ‌کس به هیچ‌کس نیاورد!

وقت شعر تازه گفتن است، تیک‌تاک ساعت سه‌شنبه رفتن است
پس سه‌شنبه غیر رفت و رفت و رفت، بر زبان این جرس نیاورد

پس رها شدی، صدا شدی، صدا زدی به جان خسته پشت‌پا زدی
تا صدا زدی که گاه رفتن من است، هیچ‌کس قفس نیاورد!

خرده‌خرده، خورده شد قلم، میان درد ریشه کرد و برگ و بار داد
مشق را نوشت لاله! تا که بعد از این بهار، خار و خس نیاورد

پس سه‌شنبه‌ها صدای توست در سرم و قاب عکس تو برابرم
آه... «قیصرم» سه‌شنبه سال‌هاست جز هوای تلخ و گس نیاورد

مرگ آمد و گرفت هرچه داده بود را و «ناگهان چه زود» را
برد روزهای هفته را - تمام - برد آن‌چنان که پس نیاورد

«من، چه‌قدر ساده‌ام به روزهای رفته تکیه داده‌ام» که تا مگر...
دست شسته‌ای چنان ز خود که مرگ هم تو را به دسترس نیاورد

 



09 آبان 1390 1569 0

باران



من شعر کودک بلد نیستم

این فقط نوشته‌ای است برای دخترم

 


دیشب دوباره باران بر کوه و دشت بارید

باران دل پری داشت اینجا ... نشست بارید

 

باران نگاه‌ها را لبریز شستشو کرد

با برگ حرفها زد با باد گفتگو کرد

 

باران که باز بارید چشمان کوچه وا شد

آیینه شد خیابان هر غنچه‌ای دوتا شد 

 

باران که راه افتاد دریا به شهر آمد

در آبها روان شد با جوی و نهر آمد

 

گل کرد ذهن گلدان لبهای غنچه خندید

شب توی آب افتاد مهتاب خیس لرزید

 

هی قصه پشت قصه هی اتفاق افتاد

باران کلاغ آورد هی توی باغ افتاد  

×××

باران که بند آمد من غرق خنده بودم

پرپر شبیه یک ابر مثل پرنده بودم

 

من مانده‌ام دوباره در بند شاید... ایکاش

در شهر ما همیشه باران بیاید ایکاش






16 شهریور 1390 964 0

سنگ

سنگ

-         خانه‌ام را چنين به ياد مي‌آورم

سنگ سنگ

تنديس‌ها و انسانها

خدايان بي‌معبد

و نام‌هاي حك شده

 

سنگ سنگ

خانه‌ام را دوباره بر پا مي‌كنم

با تكه‌هاي جگرم و با ابيات جديد

من آبها را به رسميت نمي‌شناسم و ستاره‌ها را

حتي اگر كوهها كوتاه بيايند

من

قلبم را سنگ مي‌كنم

و ستاره‌ها را به دريا مي‌ريزم



03 شهریور 1390 1084 0

اذن دادي بخوانم

نه آه و نه آتش كه سنگ است جانم

زبان سخن نيست آتشفشانم

 

نه بالی نه حالی نه شور سوالي

اسیرم اسیر غم آسمانم

 

نمكدان شكسته‌است شيريني از من

من آن شور وامانده امتحانم

 

كجاي خودم در كدامين شبم گم

كه این قدر گمگشتگي شد نشانم

 

سحر بود و از خويش ذكري نكردم

اذان آمد و اذن دادي بخوانم

 

بدون تو با كيست گفت و شنيدم

بدون تو روزه‌است گوش و زبانم

 

غم روزي‌ام نيست غم‌خوار خويشم

كه خون بوده آبم جگر بوده نانم

 

چنان غرق توصيف درياي جودم

كه خود تشنگی آب شد در دهانم

 

#

اگر چاي و خرما اگر داغ و سرما

...اگر سفره‌اي چيده‌ام میهمانم



27 مرداد 1390 961 0

انفجار شیشه عطر

این نه شعر است نه برای رمضان المبارک

تنها ویژگی‌اش این که چند سال پیش در ماه رمضان نوشته‌ام



پشت چراغها

ابر شانه درختان را از زخم پاک می‌کنی!

 

من کتابی باز می‌کنم

مادرم سجاده درد دلش را

خانه چه بویی دارد

انگار در انفجاری در نجف شیشه‌های دکان عطر فروشی شکسته است!

چقدر نسیم در کلمات

چقدر دریا در صدا ریخته‌ای

 

حالا یک شهر است و مهربانی نانی که مادرم در صف ایستاده است

 

کویرها به مهمانی در سفره ما نشسته‌اند

باد شهریور را پیچیده در روزنامه

            در نان عصر

                  در برگ درختان که خوابیده نماز می‌گذارند

                         در گلهای پیچک بدون باغچه

 

بیا و گلی بچین از این خانه!

قطره‌ای از شب اندوهت را

بریز در قوری

چای کن برای زائرانی که

به دیدار پروانه‌های خسته می‌آیند

  *

بیرون از تنگنای چشمان من

دهکده‌ها ایستاده‌اند

به دلتنگی این پنجره امیدی نیست

توقع دارم بیایی و مرا

از چراغ قرمز رد کنی

 

  *

 

 

خیابان

خیابان

خیابان

خیابان می‌شوم و از اینجا می‌روم

روزی



18 مرداد 1390 1032 0

راستی! پیش‌ترها انتظار چه را می‌کشیدم؟

 

روز و شب غمی نشسته است در نگاه‌ آسمان

- از کجا شروع می‌شوی، سرود بی‌کران ناگهان؟

در کدام سو و سوره، در کدام آیه، آینه

در کجا بخوانمت نماز کافران، ترانه پیمبران

فصل، فصلِ بازی است، روز و شب مجازی است

بی‌تو خالی است دست سبز از بهار و زرد از خزان

تا چه‌ها رسد؟! تبر؟ نه شاخ و برگ بیشتر

ما به راهت ایستاده، مثل سروی از یقین و بیدی از گمان

این منم که خو گرفته با ندیدنت، نبودنت ببین

من که سال‌های سال بوده‌ام بدین نشان

از وجود من ترانه‌ای بساز، خسته‌ام شکسته‌ام

بس که چشم دوختم به شعرهای این و آن

بس که چشم دوختم به این ستاره‌های سوت و کور

بس که چشم... خنده می‌کند دهان و زخم می‌زند زبان

مرگ‌های پیش از این مرا نبرده‌اند، تا بخوانی‌ام

خواب دیده‌ام شهید می‌شوند جبهه جبهه شاعران

حرف‌های مانده نگفته را، بس که صبر کرده‌ام

سینه جوش می‌زند، شبیه چاه کوفه، چاه جمکران

با تمام عشق‌ها نه با تمام این سیاه‌مشق‌ها

باز ترس دارم این‌که کم بیاورم به روز امتحان



25 تیر 1390 921 0

مادر بزرگ

 

 غیر از خدا نبود، به ناباوری چه شد؟!

مادربزرگ پهنه دنیا دریچه شد!

مادربزرگ سرزنشِ شعرهای من

حالا بگو که قصه نامادری چه شد

ای یادگار سبز درختان پهن‌برگ

آن ساقه‌های نازک شهریوری چه شد

مادربزرگ غول چراغ مرا شکست

می‌پرسم آخر آن‌همه روشنگری چه شد

مادربزرگ، گرگ مرا خورد گریه کن

می‌بینی‌ام که بره ناباوری چه شد

مادربزرگ ساکت امشب دلم گرفت

گفتی به شهر قصه مرا می‌بری چه شد

مادربزرگ قصه ترا پیر کرده است

از خود بپُرس آن منِ پیشین ـ پری چه شد؟

مادربزرگ، ماه دگر هفت سالم است

می‌فهمم این‌که روسری، انگشتری، چه شد

مادربزرگ قصه بگو خواب کن مرا

تا نشنوم که پهنه دنیا دریچه شد

- دوستی پیغام گذاشته بود که شعر مادربزرگ را بگذارم این شعر حاصل سال 72
است و آن دوست احتمالا سیدضیاء یا زکی سعیدی است یا یکی از آنها که دوستش
دارم و از وجود این شعر باخبر است پس تقدیم به روح این عزیز.

 



11 تیر 1390 1005 0

"پشت هیچستان"

 

 

ابر مي‌گريد و بارانم من

ماه مي‌خندد و حيرانم من

رفتم از كاج بلندي بالا

بس كه همرنگ درختانم من

قبله‌ام مي‌رود از دشت به كوه

چه كسي گفته مسلمانم من         

چه كسي بود صدا زد سهراب

تو بگو چون كه نمي‌دانم من 

ده بالا چه صفايي دارد

ده پايينم- تهرانم من!

پر فانوسم و در خويش گمم

كه بجوييدم انسانم من 

می‌خورم غصه آجرها را

چون كه بيكارم و ويلانم من

آب جاري شده در رودم من

گل تنهاي خيابانم من 

مثلا شاعره‌ای را دیدم

مثلا.... باز پشیمانم من!

×××

شاخه‌اي را بكنم خواهم مرد

آه مي‌دانم مي‌دانم من

 

 

تذکر:

گاهی که شعر نیست و حوصله هست و بسیارتر اوقاتی که شعر هست و دیگر حوصله‌ای نیستٰ تفننی از این دست هم برای خودش کاری است.

 



02 تیر 1390 894 0