دفتر شعر

گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار سر به سینه ی من در سکوت، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار دست های تو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آن چه مو به موست

دلواپس قضاوت مردم نباش، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست

از تو جفا و قهر اگر، از من وفا و مهر
از دوستان هرآنچه به هم می رسد نکوست

من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

آغوش وا کن ابر مرا در بغل بگیر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست
 


30 اردیبهشت 1397 328 0

من از تبار تیشه ام، با من غمی هست 

من از تبار تیشه ام، با من غمی هست 
در ریشه ام احساس درد مبهمی هست

بر گیسوانم بوسه زد روزی خداوند
در سرنوشتم راه پر پیچ و خمی هست

وقتی مرا با خاک یکسان خواست یعنی
در نقشه ی جغرافیای من بمی هست

من روی آرامش نخواهم دید با تو
با تو لفی خسر است هر جا آدمی هست

جز زخم این دنیا نخوردم از تو ای عشق
آیا در آن دنیا امید مرهمی هست؟ 


30 اردیبهشت 1397 211 0

می‌خواهمت اگرچه دلم با تو صاف نیست

می‌خواهمت اگرچه دلم با تو صاف نیست
بین غریبه‌هاست که هیچ اختلاف نیست

برگرد پیش از آن‌که از این دیرتر شود
این درّه است بین من و تو، شکاف نیست

گنجشک کوچکی که تو سیمرغ خواستی
در مشت توست، آن‌ طرف کوه قاف نیست

تا چشم تو خلاف لبت حرف می‌زند
حظی‌ست در سکوت که در اعتراف نیست

برگرد مثل بارش باران به خانه‌ام
«باران که در لطافت طبعش خلاف نیست»*


* مصرعی از سعدی


30 اردیبهشت 1397 237 0

تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟

تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟
با باد برگهای گلاویز بشمری؟

ای سرو سربلند! تو بر شانه‌ات چقدر
گنجشک‌های از گله لبریز بشمری؟

من بال و پر شکسته‌ام از من بدون تو
چیزی نمانده‌است که ناچیز بشمری

شاید تو نیز عشق درخت و پرنده را
یک ماجرای تلخ و غم‌انگیز بشمری

اما مرا به یاد تو حتما می‌آورد
هر جوجه‌ای که آخر پاییز بشمری



30 اردیبهشت 1397 197 0

هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است

چشمها – پنجره‌های تو – تامل دارند
فصل پاییز هم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همه در گردش چشم تو تعادل دارند

تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا؟
کشته‌هایت چه نیازی به تجمل دارند؟

همه‌جا مرتع گرگ است، به امید که‌اند
میش‌هایم که ته چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بی‌وقفه به من می‌گوید:
در زمین خوردن، عشاق تسلسل دارند

هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنه‌ی کوه تحمل دارند



30 اردیبهشت 1397 2428 1

سفر هیچ‌کس را نیاورده‌است

سفر هرکجا سایه گسترده‌است
چه‌ها بر سر آدم آورده‌است

کسی را که یک عمر چشم‌انتظار…
به یک چشم‌برهم‌زدن برده‌است

کسی را که در یاد خواهی‌سپرد:
کجا، کِی خداحافظی کرده‌است

تو گویی که ما را برای وداع
زمین راه و بی‌راه پرورده‌است

سفر هرکه را دیده‌ام برده‌است
سفر هیچ‌کس را نیاورده‌است.



30 اردیبهشت 1397 239 0

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است


30 اردیبهشت 1397 148 0

عشق در این عصر پرنفرت کلاه تازه‌ای‌ست

حرفهایت طعم باران، عطر شبدر داشتند
چشمهایت شرم شیرین کبوتر داشتند

می‌نشستی بر دل و با دل مصیبت داشتم
من که این بودم، ببین باقی چه در سر داشتند!

می‌شکفتم گل‌به‌گل تا می‌شنفتم از لبت
نقشه‌ها هرجا تو بودی نقش قمصر داشتند

عشق در این عصر پرنفرت کلاه تازه‌ای‌ست
تا که بگذارند برخی، عده‌ای برداشتند

هرگز از امثال تو خالی نمی‌شد روزگار
نصف خودکارت اگر آن عده جوهر داشتند



30 اردیبهشت 1397 223 0