دفتر شعر

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم

ای دخترم! ای نوگل زاییده ی پاییز
ای خانه ام از عطر دلاویز تو لبریز

یاقوت تراشیده ی پیوند دو بی تاب
الماس درخشنده ی شیرین شکرریز

ای ناز تو اندازه ی خورشید زمستان
زیبایی لب های تو با غنچه گلاویز

ای ریخته مهر تو به دامان عروسک
دستی بکش از مهر به دستان پدر نیز

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم
از زندگی و پند بپرهیز و نپرهیز

از شادی و شیرینی فردای قشنگت
از تلخی دلخون شدن از غصه ی هرچیز

از قصه ی تنهایی و دوری و صبوری
از عشق و غم و شادی دوران بلاخیز

ای ناز شکرریز! تو دنیای پدر باش
من خسته ام از چرخش دنیای غم انگیز 


30 اردیبهشت 1397 536 0

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم

از شوری چشم اهالی ترس دارم
از مردمان این حوالی ترس دارم

از خود که گاهی آب هستم گاه آتش
از این دل حالی به حالی ترس دارم

از این که ما مثل دو تا ماهی بچرخیم
در برکه های بی خیالی ترس دارم

هرچند با تو شادمانم لحظه ها را
همواره از آغوش خالی ترس دارم

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم
با این همه از خشکسالی ترس دارم

شیرین من! پنهان کن از مردم خودت را
از شوری چشم اهالی ترس دارم


30 اردیبهشت 1397 280 0

کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

زمین از کربلا تا شام باران خورده است انگار
در این شام غریبان ماه هم افسرده است انگار

یتیمان می رسند و چشم خون بر آستین دارند
دل هر میهمان از میزبان آزرده است انگار

مگر راه عبور آب را بر باغ ها بستند
که حتی غنچه ی نشکفته هم پژمرده است انگار

سری می آید اما حیف با او نیست آغوشی
کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

ندارد تاب دلتنگی، خرابه جای ماندن نیست
قفس را باز کن دیگر! پرنده مرده است انگار


30 اردیبهشت 1397 329 0