دفتر شعر

بی لطف شما، شهر مداوا شدنی نیست

از بستر بیماری خود پا شدنی نیست
بی لطف شما، شهر مداوا شدنی نیست

رفتیم به دیدار حکیمان و طبیبان
گفتند که با دانش آنها، شدنی نیست

این زخم که بر پیکر ما دست خودی زد
آنقدر عمیق است که حاشا شدنی نیست

کُند است چنان رفتن هر ثانیه،انگار
شب این شب عقرب‌زده فردا شدنی نیست

هرقدر که پیراهن گلدار بپوشد
بی نور شما باغچه زیبا شدنی نیست

رخصت بده بانوی عزیزم بنویسم
بی عطر حرم، چشم غزل وا شدنی نیست
 


09 اسفند 1398 304 0

شکوه رقص تو بالای دار یادم هست

هنوز قصه ی نخل و سوار یادم هست
سیاه چادر ایل و تبار یادم ه ست

هنوز ماه شب عید و حوض نقاشی
هنوز اول اسم بهار یادم هست

بهار، دختر روبنده های پولک پوش
عروس هلهله ی سبزه زار یادم هست

کجای چهچه ی باغ بود یادم نیست
از آن هزاره یکی از هزار یادم هست

از آن همیشه ی تاریک قصه ی چشمش
-همان ستاره ی دنباله دار- یادم هست

چه بود نام قشنگش؟ بهار یا برنو؟
قبیله بود و همین یک بهار یادم هست

کمر به کینه ی غم بسته بود چشمانت
نماز خواندی و بستی قطار یادم هست

در آن چکاچک شمشیر، خون و خاکستر
گریست دغ تو را زارزار یادم هست

چکید ماهی تنگ بلور از چشمت
شکست بغض تو بی اختیار یادم هست

تو بی ترانه نبودی شبی که می رفتی
شکوه رقص تو بالای دار یادم هست


23 آبان 1398 64 0

می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

می نویسم از تو و سخت است حتی باورش
ای گل سرخی که کرده باغبانش پرپرش

نرم می چیند تو را، هرچند می لرزند سخت
هم دلش هم شانه اش هم دست های لاغرش

در پی این اشک ها، لبخندهایی نیز هست
پس تماشایی تر است این سکه، روی دیگرش

قصه ی تو ماجرای پیله و پروانه است
می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

هرچه کاشان دیدینی باشد ولی اردیبهشت
از تماشاخانه چیزی کم ندارد قمصرش

تو گلاب نابی و این راز را لو می دهد
شیشه ی عطری که با تو می پرد هوش از سرش


01 تیر 1398 611 0

گاهی به هیئت گلی و گاه شکل ماه

این جاده ها که حوصله را سرمی آورند
مقصد اگر تو باشی، پر در می آورند

گاهی به هیئت گلی و گاه شکل ماه
کی ساحران ز کار تو سر در می آورند

تو زردکوه و کوهنوردان کهنه کار
از تو مثال های مکرر می آورند

از شانه های مرتفعت، هر چهارفصل
عطارها گیاه معطر می آورند

بر سینه ات کرفس دم برف، عشوه کرد
کم کم زمرد از دل مرمر می آورند

در دامن تو کوه گل سرخ پاگرفت
از باغ تو گلاب به قمصر می آورند

نذر امامزاده دو خاتون چشم هات
زوّار سرسپرده، کبوتر می آورند

از خشت خشت قالی چالشترت هنوز
گلبوته های سرکج، سر برمی آورند

افسانه های دلکش و آوازای خوش
نی را به شور برده و شکّر می آورند

حیدربگ! آن قدَر که خوشی مشتلق بده
بر مادیان سرخ، سمن بر می آورند

ای سرزمین مادری! از باغ های تو
هر فصل، شعر-میوه ی نوبر می آورند


01 تیر 1398 399 0

لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند

از چراگاه هاي اصلان کوه اسب هاي اصيل را بردند
گرگ ها نيمه شب به قريه زدند ماه بانوي ايل را بردند
 
زيرِ ميناي سرخ موهايش اشک ريزان دو چشم زيبايش
لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند
 
خشک شد قريه خشک سالي شد روستا از درخت خالي شد
گويي از کوچه باغ هاي بهشت چشمه ي سلسبيل را بردند
 
هيچ کس عاشق کسي نشده ست بعد از آن روز گويي از اين کوه
همه ی دختران زيبا و پسرانِ «نجيب» را برند
::
اسمي از ماه بانوي ده نيست... مردم اما به ياد مي آرند
که سوارانِ خان به قريه زدند اسب هاي اصيل را بردند
 


17 خرداد 1393 387 0

شايد تو هم مثل من از ييلاق مي آيي

زاينده رود و گنگ و دانوب از تو مي نوشند
هر روز شريان هاي عالم در تو مي جوشند
 
گنجشک ها از جاي جاي نقشه مي آيند
از چشمه ي زير گلويت آب مي نوشند
 
يک سال سرما مي خورند آلوچه ها، هروقت
شال و کلاهِ دست بافت را نمي پوشند
 
تنها تو مي داني چرا مردان کوه اين قدر
از صبح تا شب سر به تو دارند و خاموشند
 
تنها تو مي فهمي حواس دختران پرت است
هر صبح شير گوسفندان را که مي دوشند
 
شايد تو هم مثل من از ييلاق مي آيي
ايل و تبارت سارهاي خانه بر دوشند
 
شايد تو را هم مردهاي قريه ات يک شب
پاي بدهکاري به يک خان زاده بفروشند
::
فعلاً که در شعر من آهوهاي چشمانت
در برف ها هم بازي يک جفت خرگوشند
 


17 خرداد 1393 408 0

مادر کنار باغچه سرگرمِ ريحان ها

 
بنشين برايم ني بزن طوري که چوپان ها
هرشب براي بره هاشان در بيابان ها...
 
تو ني بزن، من شعر مي خوانم، و مادر... آه!
مادر کنار باغچه سرگرمِ ريحان ها
 
اي مهربان شانه هايت زير پيراهن
چون کوه هاي زادگاهم در زمستان ها!
 
لبخند هايت نسخه اي از خط نستعليق
تنهاييت معمار ايوان ها، شبستان ها
 
وقتي تو لذت مي بري از عطر گل هاشان
با خود مي انديشم چه خوشبختند گلدان ها!
 
اي کاش دنيا دشتي از گلهاي وحشي بود
با هق و هقِ مشکها و دودِ قليان ها
 
يا کاش مثل خواب بعد از ظهر صحرا بود
با رقص دامن هاي پر چين دور قزغان ها*
 
دنيا ولي مثل غروب کوه دلگير است
بنشين، برايم ني بزن، طوري که چوپان ها...
 
 
*ديگ بزرگ مسي
 


17 خرداد 1393 388 0

اسبِ سفيدي آمد و مِیناي سرخي رفت

با هر نسيمي برگ برگ اندام گل مي سوخت
از ريشه تا پرچم سراپايش به کل مي سوخت
 
فيروزه هاي سبزِ نيشابورِ چشمانش
در آتشِ دستان چنگيز مغول مي سوخت
 
اسبِ سفيدي آمد و مِيناي1 سرخي رفت
جاده به خود از خشم مي پيچيد و پل مي سوخت
 
در دست مادر منقلِ اسفند يخ مي کرد
زيرِ لبانش إن يکاد و چارقل مي سوخت
::
در رقصِ چوب مردهاي روستا آن شب
سُرنا گريبان پاره مي کرد و دهل مي سوخت
 
 
 
1. روسري حرير بزرگي که زنان بختياري به سر مي کنند. «ميناي سرخ را عروس هاي بختياري در شب عروسي به سر مي کنند»
 


17 خرداد 1393 274 0

بيش از تمامِ لحظه ها وقتي تو باشي را...

بيش از تمام رنگ هايت رنگ کاشي را...
بيش از تمامِ لحظه ها وقتي تو باشي را...
 
روزي زني در عهد شاه عباس عاشق کرد
سرپنجه هاي روحِ يک معمارباشي را
 
آن وقت شعر و رنگ و موسيقي به هم آميخت
پوشاند اسليمي تنِ عريانِ کاشي را
 
حالا دوباره اصفهان آبستن است اي عشق!
تنديسِ زيبايي که از من مي تراشي را
 
روح مرا سوهان بکش چکش بزن بشکن
بيرون بريز از من هواها را حواشي را
 
حل کن مرا اي عشق! اي تيزابِ افسونگر!
ذراتِ جانم تشنه هستند اين تلاشي را
::
از نغمه ها آوازهاي زنده رودت را...
بيش از تمام رنگ هايت رنگِ کاشي را...
 


17 خرداد 1393 465 0