دفتر شعر

لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند

از چراگاه هاي اصلان کوه اسب هاي اصيل را بردند
گرگ ها نيمه شب به قريه زدند ماه بانوي ايل را بردند
 
زيرِ ميناي سرخ موهايش اشک ريزان دو چشم زيبايش
لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند
 
خشک شد قريه خشک سالي شد روستا از درخت خالي شد
گويي از کوچه باغ هاي بهشت چشمه ي سلسبيل را بردند
 
هيچ کس عاشق کسي نشده ست بعد از آن روز گويي از اين کوه
همه ی دختران زيبا و پسرانِ «نجيب» را برند
::
اسمي از ماه بانوي ده نيست... مردم اما به ياد مي آرند
که سوارانِ خان به قريه زدند اسب هاي اصيل را بردند
 


17 خرداد 1393 120 0

شايد تو هم مثل من از ييلاق مي آيي

زاينده رود و گنگ و دانوب از تو مي نوشند
هر روز شريان هاي عالم در تو مي جوشند
 
گنجشک ها از جاي جاي نقشه مي آيند
از چشمه ي زير گلويت آب مي نوشند
 
يک سال سرما مي خورند آلوچه ها، هروقت
شال و کلاهِ دست بافت را نمي پوشند
 
تنها تو مي داني چرا مردان کوه اين قدر
از صبح تا شب سر به تو دارند و خاموشند
 
تنها تو مي فهمي حواس دختران پرت است
هر صبح شير گوسفندان را که مي دوشند
 
شايد تو هم مثل من از ييلاق مي آيي
ايل و تبارت سارهاي خانه بر دوشند
 
شايد تو را هم مردهاي قريه ات يک شب
پاي بدهکاري به يک خان زاده بفروشند
::
فعلاً که در شعر من آهوهاي چشمانت
در برف ها هم بازي يک جفت خرگوشند
 


17 خرداد 1393 147 0

مادر کنار باغچه سرگرمِ ريحان ها

 
بنشين برايم ني بزن طوري که چوپان ها
هرشب براي بره هاشان در بيابان ها...
 
تو ني بزن، من شعر مي خوانم، و مادر... آه!
مادر کنار باغچه سرگرمِ ريحان ها
 
اي مهربان شانه هايت زير پيراهن
چون کوه هاي زادگاهم در زمستان ها!
 
لبخند هايت نسخه اي از خط نستعليق
تنهاييت معمار ايوان ها، شبستان ها
 
وقتي تو لذت مي بري از عطر گل هاشان
با خود مي انديشم چه خوشبختند گلدان ها!
 
اي کاش دنيا دشتي از گلهاي وحشي بود
با هق و هقِ مشکها و دودِ قليان ها
 
يا کاش مثل خواب بعد از ظهر صحرا بود
با رقص دامن هاي پر چين دور قزغان ها*
 
دنيا ولي مثل غروب کوه دلگير است
بنشين، برايم ني بزن، طوري که چوپان ها...
 
 
*ديگ بزرگ مسي
 


17 خرداد 1393 97 0

اسبِ سفيدي آمد و مِیناي سرخي رفت

با هر نسيمي برگ برگ اندام گل مي سوخت
از ريشه تا پرچم سراپايش به کل مي سوخت
 
فيروزه هاي سبزِ نيشابورِ چشمانش
در آتشِ دستان چنگيز مغول مي سوخت
 
اسبِ سفيدي آمد و مِيناي1 سرخي رفت
جاده به خود از خشم مي پيچيد و پل مي سوخت
 
در دست مادر منقلِ اسفند يخ مي کرد
زيرِ لبانش إن يکاد و چارقل مي سوخت
::
در رقصِ چوب مردهاي روستا آن شب
سُرنا گريبان پاره مي کرد و دهل مي سوخت
 
 
 
1. روسري حرير بزرگي که زنان بختياري به سر مي کنند. «ميناي سرخ را عروس هاي بختياري در شب عروسي به سر مي کنند»
 


17 خرداد 1393 78 0

بيش از تمامِ لحظه ها وقتي تو باشي را...

بيش از تمام رنگ هايت رنگ کاشي را...
بيش از تمامِ لحظه ها وقتي تو باشي را...
 
روزي زني در عهد شاه عباس عاشق کرد
سرپنجه هاي روحِ يک معمارباشي را
 
آن وقت شعر و رنگ و موسيقي به هم آميخت
پوشاند اسليمي تنِ عريانِ کاشي را
 
حالا دوباره اصفهان آبستن است اي عشق!
تنديسِ زيبايي که از من مي تراشي را
 
روح مرا سوهان بکش چکش بزن بشکن
بيرون بريز از من هواها را حواشي را
 
حل کن مرا اي عشق! اي تيزابِ افسونگر!
ذراتِ جانم تشنه هستند اين تلاشي را
::
از نغمه ها آوازهاي زنده رودت را...
بيش از تمام رنگ هايت رنگِ کاشي را...
 


17 خرداد 1393 82 0