دفتر شعر

چون تو را یک روز باور داشتم حالا ندارم

نسبتی با میز و دفتر داشتم، حالا ندارم
با قلم حکم برادر داشتم حالا ندارم

تا می آمد بر زبان مضمونی از یک شعر تازه
پشت آن یک شعر دیگر داشتم حالا ندارم

وسعت سیمرغ نه، لاف است اما روزگاری
دست کم وزن مگس پر داشتم حالا ندارم

روی دریاهای آبی، مست بودم چون حبابی
روزگاری باد در سر داشتم حالا ندارم

داشتم، از دست دادم، شاعری را، عاشقی را
چون تو را یک روز باور داشتم حالا ندارم
 


30 مهر 1391 134 0

دلم می خواست شعر، آیینه ی اندیشه ام باشد

دلم می خواست شعر، آیینه ی اندیشه ام باشد
و چون آیینه بودن، آب بودن پیشه ام باشد

دلم می خواست شعر-این خونِ دردآلود احساسم-
همیشه سبز، جاری در رگ اندیشه ام باشد

دلم می خواست موجی از صداقت می رسید اینجا
مرا می برد تا جایی که دریا، ریشه ام باشد

دلم می خواست مثل پنجره باشم-نه چون دیوار-
که یک رنگین کمان از آشنایی شیشه ام باشد

گمان هرگز نمی بردم که شعر-این یار دیرینم-
مرا اینگونه در خود خرد سازد، تیشه ام باشد
 


19 مهر 1391 104 0

رها کن کوزه را از آب بنویس!

قلم بردار، پیچ و تاب بنویس
برای پیچک از مهتاب بنویس
دلِ مردم
ز بی آبی گرفته است
رها کن کوزه را
از آب
بنویس!
 


12 مرداد 1391 154 0

بعد من، شعر«پدر سوخته» شد

«این که خفته است در این خاک، منم»
ایرج بی صفت و بد دهنم
 
دشمن دین و معارف هستم
باعث شهرت عارف هستم
 
جمله هایم همه تند و عصبی است
شعرهایم همگی بی ادبی است
 
ظلم در حق دیانت کردم
من به اخلاق خیانت کردم
 
قبل من، پیچ مضامین شُل بود
ادبیات گل و بلبل بود
 
«داشت عباس قلی خان پسری»
پسر با ادب و با هنری
 
حجره ها خلوت و تو در تو بود
جای زن ها عقب پستو بود
 
بعدِ من، زن پی هتّاکی رفت
شعر در جادّه ی خاکی رفت
 
زیپ شلوار نجابت وا شد
«ادبیات شلم شوربا شد»
 
دهن اهل هنر دوخته شد
بعد من، شعر«پدر سوخته» شد
 
انوری جرأت فریاد گرفت
سوزنی هجویه را یاد گرفت
 
هزلیاتی که ز سعدی برجاست
همگی حاصل کج ذوقی ماست
 
برّه را یک شبه گرگش کردم
مولوی را که بزرگش کردم
 
هر که از کسب ادب وامانده است
برگی از دفتر ایرج خوانده است
 
عاقبت نیز ادیبی بی درد
شرح دیوان مرا گرد آورد
 
اسم او بود محمدجعفر
اهل مهمانی و تفریح و سفر
 
گرچه پا در ادبیات گذاشت
مدرک دکتری جعلی داشت
 
نه مقاله، نه کتابی می خواند
توی اوزان عروضی می ماند
 
همه ی عمر خودش را این فرد
صرف تصحیح کتاب من کرد
 
از همان روز، خبر شد شستم
که چه انسان وقیحی هستم
 
در خیالات، که نم نم رفتم
خواب دیدم به جهنم رفتم
 
دوزخ از یمن حضورم غوغاست
مجلس عیش زن و مرد به پاست
 
عاشق و گیج و خراب و مستم
بغل حضرت شیطان هستم
 
لب شیطان به لبم تا چسبید
عارف آمد یقه ام را چسبید
 
با همه دلخوری و بدخویی
گفت با لحن خوشامدگویی:
 
«پیش پای تو رفیق جانی
گاو باید بکنم قربانی
 
از فراقت همه شب بیدارم
بس که برنامه برایت دارم
 
شاعری اهل دل و خلّاقی
حیف، نالوطی و بداخلاقی
 
بر حذر باش رفیقِ نامرد
بنده امشب ادبت خواهم کرد
 
تا لباس پدری تن نکنی
هوس نامه نوشتن نکنی
 
بی سبب شکوه نکن از دستم
شاعر ملی ایران هستم
 
شعر من شمع شب انجمن است
همه جا صحبت تصنیف من است
 
گرچه ایرج، تو خودت استادی
ولی از آن ور بام افتادی
 
واقفی از چه سخن گفتی؟ هان؟
خاک عالم به سرت، ایرج جان!»
 
شاعری هرزه و بدکردارم
ای خدا! از تو شکایت دارم
 
تو به من طبع روان بخشیدی
دهن و فکّ و زبان بخشیدی
 
عینهو ارثیه ی اجدادی
تو به من ذوق نوشتن دادی
 
گر چه دیدی تو ز من نامردی
باز «فخرالشعرا»یم کردی
 
حیف، زخم دل من چرکین است
طعم چاقوی رفاقت این است
 
تهمت دوست درشت است، خدا
دوره ی خنجر و پشت است خدا
 
من از این شرط بقا می ترسم
دیگر از این رفقا می ترسم
 
پیرهن بس که به خون آغشته است
رحم کردن به برادر زشت است
 
هیچ در ذات بشر خوبی نیست
ای خدا، این همه بد ذاتی چیست؟
 
تا که پرونده ی ایرج باز است
حتم دارم که بشر لجباز است
 
غیر تو عرش ندارد سردار
گُرزی از عالم بالا بردار
 
کمر آدمیت را خم کن
با چماقی همه را آدم کن
 
فلک و چوب، که در شأن تو نیست
این اراجیف که می گویم چیست؟
 
چشم روی بدی از بس بستی
تو سراسر همه خوبی هستی
 
«کاش مرغی شده پر باز کنم
تا لب بام تو پرواز کنم»
 
«ای نکویان که در این دنیایید
یا از این بعد به دنیا آیید»
 
بر مزارم الکی غش نکنید
بیش از این نیز شلوغش نکنید
 
هر چه گفتم ز بد و خوبِ وطن
همه بود از سر دلسوزی من
 
چون که در خاطرم آمد این پند
«مومنان آینه ی یکدگرند»
 
گر چه عارف عُنُق و یک دنده است
حتم دارم که خدا بخشنده است
 
نزد او قطعه ی «مادر» کافی است
شعرهای بدِ من یادش نیست
 
«بنشینید بر این خاک دمی
بگذارید به خاکم قدمی»
 
هر کسی چشم به من دوخته است
ادب از بی ادب آموخته است

 
*روابط عمومی و بین الملل شهرداری مشهد، مهم ترین دلایل تغییر نام «بلوار ایرج میرزا »را با نصب بنر بزرگی در این بلوار اعلام کرد:«ایرج میرزا بنیان گذار نوع خاصی از ادبیات پورنوگرافی(مستهجن)است که تا پیش از او هرگز مضامین و مفاهیم مبتذل بدین سان در عرصه ی فرهنگ مکتوب ما وارد نشده بود» البته این شعر هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد.


29 تیر 1391 224 0

شاعران کار و بارشان سکه است

شاعران کار و بارشان سکه است
همه دار و ندارشان سکه است

معتبر نیستند در بازار
مایه ی اعتبارشان سکه است

معتقد گرچه بر دوازده اند
واحدِ هشت و چارشان سکه است

گاه آبستن اند شعری را
آه، اما ویارشان سکه است

پیش آنها «بهار»، نیم بهاست
هم خزان، هم بهارشان سکه است

دلبری «زرد»روی می خواهند
آب و رنگ نگارشان سکه است

مثل پرگار اگر چه می چرخند
خط نصف النهارشان سکه است

اگر افتاد، سکه ای رو کن
چون علاج فشارشان سکه است

با گدایان تفاوتی نکنند
شاعرانی که کارشان سکه است

خالق شعرهای یک شبه اند
چون خداوندگارشان سکه است

دستِ یاری به هیچ کس ندهند
در عمل دستیارشان سکه است

دلبرِ ماهرو چه می فهمند؟
ماهِ شب های تارشان سکه است

هی چپ و راست می روند سفر
هم یمین، هم یسارشان سکه است

می نگارند شعر با خط زر
قلم «زرنگار»شان سکه است

نور بارد به قبر یک یک شان
شمع روی مزارشان سکه است

بعد از این شعر، منتظر هستیم
علت انتظارمان سکه است!
 


29 تیر 1391 152 0

از هر کجا که باشد شاعر بیاورید

جان مهذب و دل طاهر بیاورید
آیینه و کبوتر و زائر بیاورید

یک آسمان ستاره و خورشید و ماه و ابر
هم بال مرغ های مهاجر بیاورید

ای جاده ها گسیل تمام زمین شوید
از قریه های دور مسافر بیاورید

در راه از جوار نشابور بگذرید
یک دشت چشمه متواتر بیاورید

مردم! دو چشم مرد-نه از جنس مردمک-
با خود برای درک مناظر بیاورید

از بلخ تا سمرقند، از فارس تا عراق
از هر کجا که باشد شاعر بیاورید

شاعر بیاورید که مضمون فراهم است
شاعر-نه شاعران معاصر- بیاورید
 


28 تیر 1391 110 0