بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

گُل ها همه آفتابگردانند

دفتر شعر

یادداشت های درد جاودانگی

پس کجاست؟
چند بار خرت و پرت های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم؛
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسرکار
کارت های اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست؟
چندبار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیط تا شده
چند تا اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوار و بار
صورت خرید جنس های خانگی...
پس کجاست؟
یادداشت های درد جاودانگی؟*


*اشاره به کتابی است از اونامونو فیلسوف، شاعر و نویسنده ی اسپانیایی که با قلم بهاء الدین خرمشاهی به همین نام ترجمه شده است.



14 اسفند 1395 3160 0

از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خارخار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم درآیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام



14 آذر 1393 7235 1

شعر سفر - همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود


30 فروردین 1391 33328 0

می خواستم که ولوله بر پاکنم ولی...

می خواستم که ولوله بر پاکنم ولی...
با شورِ شعر محشر کبرا کنم ولی...

با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم
با مثنوی رهی به نوا وا کنم ولی...

تا باز روح قدسی حافظ مدد کند
دم می زدم که کار مسیحا کنم ولی...

فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت
یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی...

دل بر کنم از این دل مرداب وار تنگ
با رود رو به جانب دریا کنم ولی...

این بی کرانه آبی آیینه ی تو را
با چشمِ تشنه، سیر تماشا کنم ولی...

«باید» به جای «شاید» و «آیا» بیاورم
فکری به حال «گرچه» و «اما» کنم ولی...


30 فروردین 1391 3950 1

مُردم از درد، خدا را به که باید گفت؟

کُشت تقدیر تو ما را به که باید گفت؟
مُردم از درد، خدا را به که باید گفت؟

سرنوشتم اگر این است که می بینم
حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟

آی خط خوردگی صفحه ی پیشانی!
این همه خطِ خطا را به که باید گفت؟

مو به مو حادثه بارید به هر بندم
تیر باران بلا را به که باید گفت؟

هر نَفَس آهی و هر آینه اشکی شد
وضع این آب و هوا را به که باید گفت؟

هر دمی دردی و هر ثانیه سالی بود
شرح این ثانیه ها را به که باید گفت؟

هذیان بود و شب و تاب و تب تردید؛
درد و درمان و دوا را به که باید گفت؟

چه کنم این همه اما و اگرها را
این همه چون و چرا را به که باید گفت؟

آفرین بر تو و نفرین به خودم گفتم
جز تو نفرین و دعا را به که باید گفت؟

شکوه از هر چه و هر کس به خدا کردم
گله ازکار خدا را به که باید گفت؟

ز که یاری، ز که یاری، ز که باید خواست؟
به که یارا، به که یارا، به که باید گفت؟


30 فروردین 1391 8919 0

جرمم این است: من خودم هستم!

به سر موی دوست دل بستم
رفت عمر و هنوز پا بستم

کمِ ما گیر و عذر ما بپذیر
بیش از این برنیامد از دستم

بیش از این خواستم، ولی چه کنم؟
چه کنم؟ چون نمی توانستم

مگر این چند روزه در یابم
چلّه تا در نرفته از شستم

تو به فکر منی همیشه و من
تا به تو فکر می کنم، هستم

دیگران گر ز بی خودی مستند
من از این خود، از این خودی مستم

رو به سوی تو مستقیم، دلم
این طرف، آن طرف ندانستم

جز همین زخم خوردن از چپ و راست
زین طرف ها چه طرْف بر بستم؟

جرمم این بود: من خودم بودم!
جرمم این است: من خودم هستم!


30 فروردین 1391 7313 1

صد سالِ سیاه برنگردی ای سال!

هر دم دردی از پی دردی ای سال!
با این تن ناتوان چه کردی ای سال؟
رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت
صد سالِ سیاه برنگردی ای سال!


30 فروردین 1391 4831 0

تا حادثه ی سرخ رسیدن نرسیدیم

با مردم شب دیده به دیدن نرسیدیم
تا صبح دمی هم به دمیدن نرسیدیم

کالیم که سرسبز دل از شاخه بریدیم
تا حادثه ی سرخ رسیدن نرسیدیم

خون خورده ی دردیم و چراغانی داغیم
گل کرده ی باغیم و به چیدن نرسیدیم

زین هیزم تر هیچ ندیدیم به جز دود
شمعیم که تا شعله کشیدن نرسیدیم

خونیم و تپیدیم به تاب و تب تردید
اشکیم و به مژگانِ چکیدن نرسیدیم

بادیم که آواره دویدیم به هر سوی
اما چو نسیمی به وزیدن نرسیدیم

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم


30 فروردین 1391 2894 3

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره

ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود  و آب و کمی پنجره

در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره


30 فروردین 1391 17034 1

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را


30 فروردین 1391 21634 1

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

تو قله ی خیالی و تسخیر تو مُحال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟
چون مرگ، ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال


30 فروردین 1391 2999 0

شبی دارم چراغانی، شبی تابیدنی امشب

شبی دارم چراغانی، شبی تابیدنی امشب
دلی نیلوفری دارم، پری بالیدنی امشب

شبی دیگر، شبی شب تر، شبی از روز روشن تر
شبی پر تاب و تب دارم، تبی تابیدنی امشب

نه در خوابم، نه بیدارم، سراپا چشم دیدارم
که می آید به دیدارم، زنی نادیدنی امشب

مشام شب پُر از بوی خوش محبوبه های شب
شبی شبدر، شبی شب بو، شبی بوییدنی امشب

زنی با رقصی آتشباد، از این ویرانه خاک آباد
می آید گردبادآسا، به خود پیچیدنی امشب

زنی با مویی از شب شب تر و رویی ز شبنم تر
میان خواب و بیداری، چو رویا دیدنی امشب

برایش سفره ی تنگ دلم را می گشایم باز
بساطی گل به گل رنگین، بساطی چیدنی امشب


30 فروردین 1391 4186 0

دلِ ما هر چه کشید از تو کشید

دلِ ما هر چه کشید از تو کشید
هر چه از هر که شنید از تو شنید

گر سیاه است شب و روزِ دلم
باید از چشم تو، از چشم تو دید

غنچه از راز تو بو بُرد، شکفت
گل گریبان به هوای تو درید

موج اگر دعوی دریا دارد
گردن ناز به نام تو کشید*

خواب سنگین ز سر صخره و کوه
رنگ از روی شب تیره پرید

روشن از روی تو چشم و دل روز
صبح از نام تو دم زد که دمید


*این موج ها که گردن دعوی کشیده اند
بحر حقیقتند اگر سر فرو کنند(بیدل دهلوی)


30 فروردین 1391 4380 0

افتاده عکس کودکی من به قاب تو

ای آیه آیه ی من در کتاب تو
ای امتداد سایه ی من آفتاب تو

ای نام من، تمامِ من، ای شعر ناتمام
بگذار تا سروده شوم در کتاب تو

بگذار تا ادامه بیابم قصیده وار
ای مطلع دوباره ی من، شعر ناب تو

از من به من شبیه تری، یا خود منی؟
افتاده عکس کودکی من به قاب تو

در خواب های خود به که لبخند می زنی؟
بگذار چون فرشته بیایم به خواب تو

ای خوابْ خنده های تو گهواره ی دلم
بی تاب می شود دلم از موج تاب تو

پیداست عکس روی خدا مثل آفتاب
در جاری زلال دل همچو آب تو

یک بار کودکانه صدا کن «پدر» مرا
تا صد هزار بار بگویم جواب تو


30 فروردین 1391 5653 0

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

بوی بهشت می شنوم از صدای تو
نازکتر از گُل است گُلِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من
ای بوی هر چه گل، نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه ی خدا
حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر
آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام
تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود
ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من
فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد
چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

همبازیان خواب تو خیل فرشتگان
آواز آسمانیشان لای لای تو

 بگذار با تو عالم خود را عوض کنم:
یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری، برای من
دار و ندار و جان و دل من برای تو


30 فروردین 1391 8168 2

حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست...»
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهدکردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟


30 فروردین 1391 13317 4

من از خیر این ناخدایان گذشتم

برای رسیدن، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن، به پایان رسیدم

به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

به هر کس که دل باختم، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم

به چشمم بدِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم، ز چشم تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم


30 فروردین 1391 1755 0

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ های سبزِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟


30 فروردین 1391 2402 0

به یک سکه ی قلب، دل می فروشند

به سر سبزی خویش کاجی ندیدم
به سر گرچه جز برف تاجی ندیدم

تو از من تمام دلم را گرفتی
از این بیش باج و خراجی ندیدم

قسم می خورم راستش را بخواهی
به بالای تو سرو و کاجی ندیدم

به جز عشق، دردی که درمان ندارد
به جز عشق راه علاجی ندیدم

مرا قصر تنهایی و بی کسی بس
از این امن تر برج عاجی ندیدم

که جز سکه های سیاه دو رویی
به بازار یاران رواجی ندیدم

به یک سکه ی قلب، دل می فروشند
مناسب تر از این حراجی ندیدم

تو را با تپش های قلبم سرودم
به این واژه ها احتیاجی ندیدم


30 فروردین 1391 1332 0

الفبای درد از لبم می تراود

الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم، که خون از شبم می تراود

سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف، لام، میم از لبم می تراود

چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر لبم تا دعایی برآید
اجابت ز هر یا ربم می تراود

ز دین ریا بی نیازم، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود


30 فروردین 1391 4294 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها