صفحه مجازی شاعر

دفتر شعر

کار حسین است

آن اسم اعظم که بزرگان در پی اندش

سربندِ یا زهراست محکم تر ببندش

 

هر کس که در سر آرزوی عشق دارد

هنگام رفتن با شهیدان می برندش

 

بابا! وصیّت نامۀ همسنگرت کو؟

این روزها خون می چکد از بند بندش

 

آقا معلم قصه از آنروزها گفت

کردند سال ِ آخری ها ریشخندش

 

شرمی نکردند از صدای سرفه دارش

چیزی نخواندند از نگاه دردمندش

 

گیرم عَلم از دست عباسی بیافتد

عباس دیگر می کند از جا بلندش

 

هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست

کار حسین است و دل مشکل پسندش




22 فروردین 1392 1320 2

پيراهني ست کهنه به همراه فاطمه ...

آمد محرّم علی و ماه فاطمه

آتش گرفته جان تو از آه فاطمه

 

با ذوالفقارِ خون جگر خورده در نيام

بازآي خون فاطمه خونخواه فاطمه

 

بازآي تا تو روضه بخواني برايمان

با هاي هايِ گريه ي جانکاه فاطمه

 

بي شک سه ماه خوانده تو را با دو چشم تر

بالاي قبر محسن شش ماهه، فاطمه

 

آه از ميان آن در و ديوار شد شروع

بعد از نبي سلوک الي الله فاطمه

 

پشت در و کنار بقيع و به روي ني

معنا شده ست سرِّ فديناه فاطمه

 

محشر، به پاست روضه ي ارباب بي کفن

پيراهني ست کهنه به همراه فاطمه

 

دارد به روی دست، دو دست قلم شده

دستی که در مقام شفاعت علم شده

 

در نواحي نوحه به روز شد.



22 فروردین 1392 1722 1

چند رباعی فاطمی

سلام چند رباعی با حال هوای این روزهای فاطمی تقدیم  به محضر حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف




21 فروردین 1392 1945 0

می نشینیم کنار غم تو


دختر ابر های باران زا
دختر ماه
دختر خورشید
دختر سیب و مشک و عنبر و عود
مادر رود های در جریان
مادر خورشید
 و ماه
 
ما  تو را سمت  پستوی خیالات کشاندیم و  تو در سینه نادانی ما دفن شدی
ای تو قربانی ترس از ففری که گریبانگیر است.

فقر، ما را به شب حادثه برد
و در اوهام نشستیم در و پنجره بستیم که از سوز صدای تو تب و لرز نگیریم
وصدای تو می آمد از مسجد شهر

آی مردم
شتری را که سوارید تنش خسته و پاهایش پر آبله است
این شتر مایه بیچارگی قافله است

بار بستیم و نشتیم و سفر
از دل صحرایی که پر از تشنگی و خنجر و خون بود گذشت
خورشید و ماه
سنگ باران شد
با دستانی که  شتر خسته آن قافله را هی کردند

راه را طی کردیم
و رسیدیم به تنهایی خویش

حالا بعضی از مردم شهر
به تماشای در سوخته ات می آیند
می نشینند کنار غم تو
جریان داری در مرثیه ها
اما مثل قرآنی که روی این تاقچه در خاک فراموشی پنهان شده است
پنهان شده ای

قصه ات ورد زبان هاست ولی...
درد تو در دل و جان هاست ولی...



21 فروردین 1392 1511 0

خیر وسیع


پیچیده است  عطرِ نسیمی سرخ     در لابه لای زلفِ پریشانش

بانوی خانه ای که پر از نور است    هم جسم او مطهر و هم جانش

 

بانوی خانه ،همسرِ "مظلوم" است     بانوی خانه، مادرِ "عطشان" است

بانو اگرچه مهریه اش آب است    گرچه جهان مسخّر و حیرانش

 

با دستهای مادری اش، دستاس    میچرخد و کمال می یابد...نه!

  دستاس نه! ... تمامِ جهان آری!     چرخیده با عنایتِ دستانش

 

خیرِ وسیعِ هردو جهان، زهراست      قدّیسه ای به پایه ی پیغمبر

آیاتِ دهر، محوِ کراماتش        الطاف بحر ،قطره ی احسانش

 

هرچند قدرِ عهدِ عقیقش را      نشناختند قومِ نمک نشناس

حتّی که بدترین زنِ همسایه     بر سفره ی دعا شده مهمانش

 

زهرا شنیدنیست در این عالم      ناموسِ حق،نیامده در چشمی

حالا بسنج ضربه ی سیلی را       خشمِ خدا و صاعقه بارانش

 

با اینهمه ، مقابلِ ظلم آمد          در دامنش ،حسین، قیامت کرد

میراثِ پایداری و حق خواهی       در کربلاست  اوجِ نمایانش

 

زهرا یگانه بانوی اسلام است     او مادرِ تمامِ شقایق هاست

"زهرا فقط شبیهِ خودش زهراست"        نسلِ ائمّه، آینه دارانش


پانوشت: روز شنبه"شهادت حضرت زهرا س" ،از شبکه هشت سیما ساعت7صبح شعرخوانی خواهم داشت.



21 فروردین 1392 1198 0

برای مادر صحن آیینه ...

 

به نام آفریدگار

به احترام اشک مظلوم...

 

اگر نگاه تو در آسمان بهانه نمي شد

بهشت هم گذرا بود و جاودانه نمي شد

 

تو آمدي به زمين و تپيد خاك سترون

وگرنه هيچ غزلْ دانه اي جوانه نمي شد

 

بنا نبود از اول كه قبله گاه تو باشي

وگرنه كعبه ی وصل تو بي نشانه نمي شد

 

اگر تو مادر آينه هاي نور نبودي

كه صحن آينه اينقدر عاشقانه نمي شد

 

سحرْ كشيد به سر، چادر عزاي تو خورشيد

وگرنه باور تشييع تو شبانه نمي شد

 

یاعلی مدد



20 فروردین 1392 1179 0

چند شعر کوتاه: همین باران آهسته

 

بعضی از حرف‌ها را
قلب باید بگوید
بعضی از حرف‌ها را
چشم یا دست یا لب.
دوستت دارم اما
ادعای کمی نیست
یا ازین حرف‌های دم دستی ِ کوچه بازار
گـفـتـنـش را
از تمام وجود خودت مایه بگذار.

::

از این جاده‌هایی که
                 از انتهایـش
کسی قصّـه هرگز نگفته ست
از این جاده‌هایی که
شخصیت هیچ شعری نبوده ست ؛
مرا روبراه همـین جاده‌ها کن.

::

برای واژه‌ها احساس باران باش
همین حالا...

::

نخ باران
    به سرانگشت تداعی تو وصل است
یاد می‌آورمت
ابر می‌آوری‌ام.

::

تمام شب
دری در باد...

::

همین باران آهسته
همین نجوای گنجشکان
همین عطری که می‌آید ؛
نگاه توست.

::

از رگ گردن من
عطر باران تو نزدیک تر است.

::

در من احساس عجیبی است
              که این پنجره را نصفه شبی وا کنم و
مستطیلی بکشم روی هوا با انگشت
که بریزند تمام کلمات از لبه‌هاش
و در اضلاع به‌هم ریخته‌اش
بالشم غرق نسیم تو شود.

 



19 فروردین 1392 4450 1

آتش زده ما را در و دیوار غم تو

جاری شده این اشک به تکرار غم تو

عمری ست دل ماست گرفتار غم تو

 

از فاطمیه مانده به جا هرچه که داریم

یعنی همه هستیم بدهکار غم تو

 

شد هر تپشش ذکر «علیًّ ولی الله»

قلبی که شده محرم اسرار غم تو

 

از موهبت توست که زنده‌ ست دل ما

با زمزم اشکی که بود کار غم تو

 

چشم تر ما چشمه ای از کوثر و در دل

چون خیمه ای افراشته همواره غم تو

 

جا مانده دلم در وسط کوچه ي‌ اشکت

آتش زده ما را در و دیوار غم تو

 

ده قرن گذشته‌ست، هنوز ای گل پرپر

مانده به روی دوش جهان بار غم تو



19 فروردین 1392 2356 1

این خانه

به نام دوست

با سلام و تبریک سال جدید خدمت دوستان همراه. پس از مدت ها بی مناسبت ندیدم که با با غزلی به مناسبت ایام فاطمیه(س) به روز کنم. باشد که دستگیرمان باشد در یوم الحسرت:

این خانه

 

در سرّ تو می خواست سری داشته باشد

حتی اگر او را خطری داشته باشد

در خشکی  دل خواست که تا  اشک بریزد

تا باغ فدک برگ و بری داشته باشد

یک چشم به در داشت نگاهی به عزیزان

انگار که قصد سفری داشته باشد

کی پیش می آید که فلک  بانوی سبزی

" سر تا قدم از عیب بری" داشته باشد

 کردند به تن جامة تحریف و نگفتند

شاید که علی(ع) هم نظری داشته باشد

حالا بجز از دود و بجز اشک نبیند

این کوچه اگر رهگذری داشته باشد

ای کاش که پر گیرد و برخیزد از آتش

ققنوس اگر بال و پری داشته باشد

*

 گفتم به گدایی بزنم این در و افسوس

این خانه بعید است دری داشته باشد



19 فروردین 1392 1179 0

میراث فرهنگی و تهی دستی انسان ( روزنامه جام جم)

 

 

 میراث فرهنگی چیست؟ با شنیدن این عبارت  ، بناهای تاریخی و اشیاء قدیمی را به یاد می‌آوریم . بناهای تاریخی که برای تماشاست ، ارزشمند است جاذبۀ گردشگری دارد اما اغلب ، قابل استفاده نیست حتی برخی از آنها ویرانه است.

اشیاء قدیمی هم برای غنی کردن گنجینه ها و پربار شدن موزه هاست ، این اشیاء اگر چه  بسیار گران بهاست اما در زندگی امروز کارآیی ندارد. یک شمشیر باستانی ، شاید به اندازۀ هزاران تفنگ قیمت داشته باشد اما حتی به اندازۀ یک تفنگ نمی تواند در جنگ مؤثر باشد.

این گونه اشیاء و بناها پشتوانۀ تاریخ و هویت ملی هستند و از نظر مطالعات تاریخی و فرهنگی بسیار ارزشمندند ، اما نقش چندانی در زندگی روزمره ندارند.

بخشی دیگر از میراث فرهنگی، مجموعه ای است از اندیشه ها، تجربه های زیستی که در قالب آثار علمی و هنری به جا مانده است.

اینک می توان پرسید که آیا این بخش از میراث فرهنگی نیزنظیر اشیاء و بناهای کهن ، فقط برای مفاخره و مطالعه و مشاهده است؟

برخی با شیفتگی نسبت به یافته های جدید چنین می پندارند که انسان امروز به اندیشه ها و آثار هنری گذشتگان نیازی ندارد و این گونه آثار نمی توانند در زندگی امروز نقشی داشته باشند.

برخی دیگر با هراس از هر گونه تحول براین پندارند که هر چه از گذشته به جا مانده به کمال است و بی نظیر است و هنرمندان و سخنوران امروز هرگز به آن مرتبه از کمال نمی رسند که بتوانند آثاری نظیر گذشتگان بیافرینند.

این نگاه اسطوره ای به گذشته به گونه ای است که راه را بر هر گونه نقد و ارزیابی آثار کهن می بندد و نکته در این جاست که با این نگاه اسطوره ای و مطلق گرا،  ارتباط گذشته با امروز گسسته می شود و آثار هنری و رهاوردهای اندیشه و زندگی پیشینیان ما ، بیش از آن که با واقعیت های زندگی انسانی  سنجیده شود با رؤیاها و خیالات رنگین دل بستگان به روزگاران کهن همسویی می کند.

این دو نگاه مطق گرا به رهاوردهای هنر و اندیشۀ گذشتگان ، زمینه را برای دور کردن این آثار از صحنۀ زندگی امروز فراهم می آورد به گونه ای که انسان امروز را به تهی دستی فکری و فرهنگی دچار می کند.



19 فروردین 1392 1488 0

عنوان ندارد

 

من خسته ام از حرفهای فیلسوفانه

لطفاًصدایم کن فقط دیوانه!دیوانه!

...



19 فروردین 1392 1095 0

عجل وفاتي

 با درد خوشم که التيامم زهراست

تسبيح ِ نماز ِ صبح و شامم زهراست

عمري است که شرمنده ام از عمر بلند

اي مرگ بيا بيا که نامم زهراست



19 فروردین 1392 1228 0

آن روی عشق

می توانید یک غزل و یک ترانه فاطمی (س) را هم در ادامه مطلب بخوانید


قصه‌ی عشق آخری دارد

عاشقی روی دیگری دارد


گاه آن روی عشق پنهان است

گاه راه از میان توفان است


گاه فرمان دهد زمین بخوری

سیلی از دست بدترین بخوری


سر هجده بهار پیر شوی

بین دیوار و در اسیر شوی


یا که در شعله‌‌‌ی پریشانی

مثل پروانه پر بسوزانی


عشق گاهی سر جنون دارد

 داستانی به رنگ خون دارد


ریشه‌ی عشق اگر چه افلاکی است

گاه دربند چادری خاکی است


عشق بازوی با ورم دارد

عشق بانوی بی حرم دارد


گاه چشم تر از تو می‌خواهد

زخمِ میخ در از تو می‌خواهد


گاه شیرین ترین محدّثه‌ای

گاه زخمیِ سخت حادثه‌ای


گرچه پاک است قلب مرضیه‌ات

سوزد از دود بازهم ریه‌ات


هم قرار است کوثرش باشی

هم فداییِ حیدرش باشی


عشق گرچه هزار غم دارد

ماه پهلو گرفته کم دارد


دوست دارد که بی‌قرار شوی

روی دل رحم ذوالفقار شوی


پیش محبوب دست و پا بزنی

جای او فضه را صدا بزنی


قدر باشی و قدر نشناسان

بگذرند از کنار تو آسان


باید اینجا جوان بمیری گاه

روی از محرمت بگیری گاه


می‌کشاند به کوچه راهت را 

می‌کشد در خسوف ماهت را


گاه دستی کبود می‌خواهد

یاس با بوی دود می‌خواهد


بازی عشق سرشکستن داشت

پای جانان به جان نشستن داشت


گاه فرمان دهد که پرپر شو

جان حیدر! فدای حیدر شو


آه زهرا ! بگو علی چه کند؟

مرد جنگ است او، ولی چه کند؟


می توانید یک غزل و یک ترانه فاطمی (س) را هم در ادامه مطلب بخوانید



18 فروردین 1392 943 0

غزل عاشقانه

 

 

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی

من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی

 

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز

آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

 

این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟

پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟

 

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام

رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

 

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است

آخرش از این نظر هم بی نظیرم  می کنی !

 

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟

 

 



18 فروردین 1392 2520 0

قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

 
آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه ی خوشبختی ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هرشب که می پیچد به اندام تو همخوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد


17 فروردین 1392 3003 0

کاروان فاطميه

غزليات فاطمي

عمريست با عنايت تو گريه مي كنم

بابا چه بي وفا شده دنياي بعد تو

هر سال فاطمیه دلم شور می زند

از ياد رفت «آل محمد» به راحتي

در بين کوچه هاي مدينه شهيد شد

جان مي‌دهم براي علي، يا علي مدد

آقای من! مصيبت تو فرق مي کند

لطمه زنان به چهره رسیدند حورها

گل که پرپر شد شميمش را همه حس مي‌کنند

کُشتی مرا با گریه هایت کَلِّمینِی!

حالا ميان رفتن و ماندن مردد است!

آئينه دار ام ابيها صبور باش

آن شب ميان هاله اي از ابر و دود رفت

***

رباعيات فاطمي

يا فاطمه اشفعي لنا عندالله

از نور کمالت آینه حیران است

دادند چه خوب اجر پيغمبر را

آئينه مگر چقدر طاقت دارد!

می دید که فاطمه ست اما می زد

الحق که تو اولين شهيدي محسن

در او‌ج دلاوري اسير‌ي ‌سخت است

در هر دم و بازدم علي مي گفتي

عصيان سقيفه کم نبود اي بانو!

خونت به خدا به گردن این شهر است

تکليف علی چیست پس از رفتن تو؟

با یاس بهشت مھربان باش ای خاک

اين خانه پس از تو خانه‌ي دلتنگي ست

دلتنگ و غريب و جان به لب رفتي تا ...

رفتي تو ولي هنوز راهت باقي ست

برگرد به حق مادرت آقا جان

آن روز که نقش پرچمت يا زهراست

***

بحر طويل هاي فاطمي

میان کوچه پیچیده صداي همهمه

پنجره اي رو به فدک

نیستم من حریف این روضه



17 فروردین 1392 1389 0

پيچك



گاه مي شود

پيچكي

درس دوستي به ما دهد

من

ديده ام

پيچكي غريب را كه سال ها

دست هاي خسته اش

رو به سوي آسمان بلند بود

او به آسمان علاقمند بود.





17 فروردین 1392 1068 0

بهاریه

گل آمده با سبزه به همراهی نوروز
دل پر شده از عطر هواللهی نوروز

گر منتقم خون بهارید بیایید
گل جامه دریده ست به خونخواهی نوروز

همراه تو هر روز به نوروز رسیدم
هم راهی امروزم و هم راهی نوروز

مشق شب من نیست مگر سبز شدن ها
گل کرده ام از درس سحرگاهی نوروز

فرصت شمریم این دو نفس تازه شدن را
پیراهن عمر است به کوتاهی نوروز

سبز است دلم سبزتر از سبزه ی این دشت
سرخ است دلم سرخ تر از ماهی نوروز

فروردین 1392



17 فروردین 1392 1477 0

امان از دست بعضی

 

هدیه میومد واسه جبهه ها

از بم و اصفهان وشوش و ازنا

همیشه بهترینا مال ما بود

هدیه که روش یه  عالمه دعا بود

قلک یک بچه اهل سمنان

لباس پشمی زنای کرمان

گردوی مشهد و انار کاشمر

خرمای بم ، اصل گلاب قمصر

اما یه روز یه اتفاق ساده

مارو کشید به رمل پشت جاده

یه حاجی بازاری شر و شیطون

ازاون جماعت که بودن فراوون

روغنای ریخته رو نذر ما کرد

کمپوتارو تخص توی بچه ها کرد

تاریخ کنسروا گذشته بد جور

خورده بودیم من و حمید و منصور

یا نه تموم بچه های لشکر

خورده بودن از اون چیزای محشر!

همه مریض و زرد و بد حال شدیم  

گلاب به روتون همه اسهال شدیم

اونم تو اون شبای سرد جنوب

تو صف بودیم گروهی لنگ غروب

تانصف شب هی می زدیم به خاکریز

قیافه ها گرفته مثل پاییز

خسته همه ، تو دست و پا حس نبود

اون روزا هم عصر او آر اس نبود

ما بودیم و چارتا توالت یه ایل

بیابون و خیابون ، از این قبیل

تازه می رفتی با چی زحمت به کار

که داش میاورد روی مغزت فشار

تا می رسید به اصل قصه گم بود

صحبت تبخیر شراب و خم بود

فک می کنم منصور اکبری بود

یا نه محمد صنوبری بود

گفته بود این بادیه و رد میشه

نگفته بود خیلی واسش بد میشه

هم توی سنگر زده بود به اون در

خلاصه محشر شده بود تو سنگر

منو صدا زد : پاشو قاسم داداش

خراب شدم . طفلی میلرزید صداش

زرد و نزار و خسته و اسیر بود

واسه کار امدادی خیلی دیر بود

گرفتیمش  تا لب شط گشوندیم

تا اونجا هم واسش رجز می خوندیم

لباس گرمشو گذاشتیم اونجا

تا باشه تو خلوت و سرما تنها

رفیقمون ماهی تنگ آبی

خوابمونم گرفته بود حسابی

وقتی که بد شانسی میاد سراغت

خاموش میشه تو تاریکی چراغت !

در حالی که لشکرو خواب می بره

لباس دوست مارو آب میبره

لباس نداره، خسته، سرما خورده

مونده تو آب تا دو هزار شمرده

تاریک بوده ظلمت شام آخر !

پا میشه و میگه می رم تو سنگر

وقتی که بد شانسی میاد سراغت

خاموش میشه تو تاریکی چراغت !

کنار ما که دفتر یگان بود

سنگر فرمانده پادگان بود

خلاصه اشتباهی رفت تو سنگر

محشری شد خلاصه شام آخر

رفیق ما از غم و غصه خیس شد

قصه با کلی خنده راس و ریس شد

چه روزایی چه آدمای پاکی

چه غصه های ناب و خنده ناکی!




17 فروردین 1392 1346 0

سطری از چادر

یا حبیب الباکین


حسن

گوشوارهء عرش است

که در کوچه روی خاک افتاد...






15 فروردین 1392 1680 0
صفحه 1 از 76ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها