دفتر شعر

در این قمار که ما هردو می بریم از هم

دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم لحظه‌ها طلایی شد
فضا پر از هیجان های آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم
سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم

زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر
فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد
دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است
رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است
::
حکایت از شب سردی است خسته در باران
من و تو بی‌خبر از هم نشسته در باران

که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد
فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب
دچار حس خیالی شدن شدی آن شب

به کوچه خواند صدای خوش امید مرا
تو را به کوچه کشید آنچه می‌کشید مرا

قدم زدم شب آیینه را محل به محل
ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل

 برای هدیه ی چشمانمان به یکدیگر
نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفته ی هم دو آشنا در راه
شبیه لیلی و مجنون قصه ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد
دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب بهاری شد
نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد

نگاهها پر ناگفته‌های کهنه ولی
سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی
::
دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم
که در حضور تو بالاتر از زمان بودم

به سرنوشت غریبم خوش آمدی امروز
در انتظار تو رنجور سالیان بودم

شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب
اسیر آبی دریای بیکران بودم

دلم لبالب خون بود و خنده ام بر لب
چنین به چشم میآمد ولی چنان بودم

از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست
که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟

تو گرم چایی خود بودی و لبم می گفت
که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم

چقدر بی‌تو در این کوچه سرزنش دیدم
چقدر با همه ی کوچه مهربان بودم


اگر بدون تو بلبل‌ زبانی‌ ام گل کرد
وگر به خاطر برگی ترانه‌ خوان بودم

کنار فرصت تهمینه‌ ای اگر رستم
وگر بدون تو در کار هفت‌ خوان بودم

همان حکایت رد گم کنی است قصه ی من
مرا ببخش اگر محو دیگران بودم

به یاد چشم سیاه ستاره‌ ریز تو بود
اگر مسافر شبهای آسمان بودم
::
چنین که بی همگان با تو روبرو شده ام
مرا ببخش اگر انتقام جو شده ام
 
اگر چه لذت بخشش هزار چندین است
برای بوسه فقط انتقام شیرین است

تو می بری تب سردی که روی بال من است
من از تو می برم آن بوسه ها که مال من است

 کدام ما دو نفر شادمان تریم از هم
در این قمار که ما هردو می بریم از هم
 
اگر به قهر کنار رخ تو مات شویم
وگر به لطف تو مهمان گونه هات شویم

 همیشه منطق لب های عاشقان این است
که بوسه های تو بر هر دو گونه  شیرین است
::
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

درست روی سر ما فضا شرابی شد
سمند دختر خورشید آفتابی شد

چهارچوب در خانه‌ های ده گل کرد
که از بهار نفس های ما تناول کرد

هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست
دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ماست


20 تیر 1398 25 0

...

مامان وقتی باهات حرف می زنم محبتم بهت سفت می شه

غلامرضا/ 5 ساله
 


07 تیر 1398 76 0

خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی...

گرچه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم
باز با غم رفت و آمد های پنهان داشتم

گرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان_
در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم..

از همان روزی که آدم سیب را از من گرفت
پا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم

عشق با من بود لیلاوار یا سودابه وار
خوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتم

داستانم هفت خوان رستم دستان نشد
من ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتم

باز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزد
قدر موهایم اگر روز پریشان داشتم..

خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی
چند وقتی بود خیلی حس باران داشتم..


06 تیر 1398 300 0

شعرهايي با رديف شک‌برانگيز «فلاني»

سرزده آمد به مهماني هماني که زماني...
دستپاچه مي‌شوم از اين ورود ناگهاني
 
خسته ي راه است و تنها آمده چرتي بخوابد
من غبار آلود در پيراهن خانه‌تکاني

مادرم راه اتاقم را نشانش مي‌دهد، من
مضطرب از هرچه دارد در اتاق من نشاني

مي‌نشينم گوشه‌اي از آشپزخانه هراسان
امشب از دلشوره‌ها تا صبح دارم داستاني

واي آن نقاشي چسبيده بر در را نبيني
آه! آن تک‌بيت‌هاي روي ميزم را نخواني

آن پرِ لاي کتاب حافظ، آن فالِ مکرّر
آن نشانِ لاي قرآن، خط دور «لن تراني»

صفحه‌ي آهنگ محبوبش که مي‌گفتم ندارم
واي... واي از «ياد ايامي که در گلشن فغاني...»

نه! تو را جان همان که دوستش داري کمد را
وا نکن... آن نامه‌ها و شعرهاي امتحاني

نامه‌هاي خط خطي با تمبرهاي عاشقانه
شعرهايي با رديف شک‌برانگيز «فلاني»

غرق افکارم، اذان صبح مي‌گويند، اي واي!
جانمازم! آن دعايي که... نمي‌خواهم بداني!


24 خرداد 1398 160 0