دفتر شعر

شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

آمد و چون خواب پیش چشم های من نشست
دست هایم را گرفت آن آرزوی دوردست

با نگاهی بغض هایم را در آغوشش گرفت
شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

هم به خنده خواند : آخر دور ما هم می رسد
هم به گریه گفت : دلگیرم از این دنیای پست

"عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست"

زیر لب این بیت حافظ را برایم خواند و بعد...
چشم هایش را که در من خیره بود آرام بست

خواستم از خستگی هایم بگویم پیش او
آمدم لب وا کنم دیدم که او هم خسته است...


06 تیر 1398 325 0

پیوند درخت سیب و آهم

پیوند درخت سیب و آهم
من دختر اولین گناهم

چشمم که به چشم عشق افتاد
انداخت کسی به اشتباهم

آتش شده برق چشم هایش
افتاده به چادر سیاهم

تا خانه ی دل هزار راه است
من کولی هر هزار راهم

آواره ی کوه و دشت یک روز
یک روز خراب خانقاهم

از کفر رسیده ام به ایمان
الا هوی بعد لا اله ام

هر جای جهان که باشی ای عشق
آن جاست همیشه قبله گاهم


06 تیر 1398 303 0

به شور گریه های عاشقانه در حرم قسم


به اشک های ریخته ، به چشم های نم قسم
نمی روی تو از دلم ، نمی روی ..‌به غم قسم

اگر که عاشقانه است یا پر از بهانه است
فقط تو را نوشته ام، به حرمت قلم قسم

دخیل هر‌چه‌ بسته ام به عشقِ چشم های توست
به شور گریه های عاشقانه در حرم قسم

هوای من! تمام لحظه های دوری از تو را
نفس نفس شمرده ام، به دم، به بازدم قسم

خدا مرا برای تو انار آفریده است
به دانه دانهٔ غمی که هست در دلم قسم
 


06 تیر 1398 352 0

ای نقشه ای که روی دیواری...

شکر خدا یک لقمه نان در سفره دارم
می چرخد این جا آسیاب روزگارم
 
می چرخد اما در دلم غم خانه کرده
لبخند هم دیگر نمی آید به کارم

این روزها جز درد چیزی همدمم نیست
دردی که دورم کرده از یار و دیارم

نبضت چرا کند است ای دردت به جانم؟
رنگت چرا زرد است ای باغ و بهارم؟

شرمنده ام از اینکه غیر از زخم هایم
چیزی ندارم تا که در خاکت بکارم

یک روز می آید که آبادت ببینم
یک روز می آید ...هنوز امیدوارم

ای نقشه ای که روی دیواری..برایت
اندازه ی یک عمر غربت حرف دارم...


06 تیر 1398 281 0

شمعی که از بس گریه کرده رو به پایان است

مثل همیشه پنجره سردرگریبان است
از لابه لای پرده نور ماه لرزان است

شب در حیاط خانه ی همسایه خوابیده
تنها صدای گربه ای در گوش ایوان است

میز غذایی منتظر، شامی که یخ کرده
شمعی که از بس گریه کرده رو به پایان است

لم داده حالا بر زمین پیراهنی خسته
افتاده از پا لنگه جورابی که مردانه ست

مردی که پشتش را به زن کرده ست خوابیده
زن باز در آغوش تنهاییش مهمان است


06 تیر 1398 265 0

سپیدهای پیاده... سیاه های سواره...

بلای دیگری از آسمان به خانه اش افتاد
و باز بار غمی تازه روی شانه اش افتاد

شکست در گذر سنگ های کینه، چراغش
دوباره قرعه به تاریکی زمانه اش افتاد

سپیدهای پیاده... سیاه های سواره...
و شطّ رنج، خروشان، به رودخانه اش افتاد

بهار بود و خزان سر رسید با تبر و داس
غم زمانه به جانِ دلِ جوانه اش افتاد

چقدر یک شبه غم دید، مثل فاخته ای که
گذار وحشی بازی به آشیانه اش افتاد

غیور و سخت چنان ایستاد سرو تناور
که دست باد کم آورد و تازیانه اش افتاد

به عزم و صبر مَثَل شد، شبیه قصه ی موری
که  در مسیر، به تکرار، بار دانه اش افتاد
::
نشست شعر بخواند کسی... که موشکی آمد...
و از دهن غزل گرم عاشقانه اش افتاد...


06 تیر 1398 266 0

خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی...

گرچه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم
باز با غم رفت و آمد های پنهان داشتم

گرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان_
در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم..

از همان روزی که آدم سیب را از من گرفت
پا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم

عشق با من بود لیلاوار یا سودابه وار
خوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتم

داستانم هفت خوان رستم دستان نشد
من ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتم

باز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزد
قدر موهایم اگر روز پریشان داشتم..

خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی
چند وقتی بود خیلی حس باران داشتم..


06 تیر 1398 370 0