دفتر شعر

حالي تو غيرتي کن، معشوق من، تفنگ!

پيغمبرانِ فصِّ سليمانيِ فرنگ!
آموزه ی هزاره تان جنگ بود و جنگ

انجيليانِ روميِ تلمود در بغل!
بر خوانِ شامِ آخرتان خمر و خون و بنگ!

از واديِ کدام شبِ کفر مي رسيد؟
با صد کرور لوحه ی مغلوط تان به چنگ

از دورِ بعد رستمِ ما نيز مي رسد
هرکول هاي کوکي! هان، اندکي درنگ

نخجيرگاهِ شرقيِ تان گور مي شود
فرعون هاي فربه! تيمورهاي لنگ!

اين ديو را به کشتنِ ما گرم کرده اند
ما بندگانِ منگِ خدايانِ هفت رنگ

خوابيم و پنجه بر رخِ مهتاب مي کشد
گيرم عبث، به ناخنِ پولاد اين پلنگ

پيران مان نشسته به اميد و کودکان
در جنگِ نابرابر آيينه اند و سنگ

کو کاوه اي که بيرقِ توفان عَلَم کند
اسکندرانه در شبِ ضحّاکيِ فرنگ؟

شاعر لميده است و غزل ساز مي کند
در وصف خطّ و خالِ ظريفانِ شوخ و شنگ

کار از قلم نمي رود آري، نمي رود
حالي تو غيرتي کن، معشوق من، تفنگ!


28 آبان 1391 2702 0

یک شهر پرنده های مُرده

یک شهر پرنده های مُرده
یک شهر چرنده های خوش پوش
یک شهر مناره های کوتاه
یک شهر ستاره های خاموش

آیینه ی آسمانِ تاریک
تابوت غریب نعش انسان
بر شانه ی کوچه های باریک
یک جاده به سمت خط پایان

در پرتوِ ماه بی تفاوت
یک بیشه پلنگ تیزدندان
همْ خانه گرگ های وحشی
آغشته به خون ِگوسپندان

پتیاره ی خرفریبِ بدنام
کمپیرِ وقیحِ هفت کرده
زالوی کریهِ هفت اندام
حلقوم برای نفت کرده

شش دانگ صدای ناهماهنگ
ترکیب دروغ و آهن و دود
آویخته در بتان ده رنگ
یک شهر نران ماده اندود

مردانِ به انتها رسیده
یک صفحه پیاده های فرزین
مردانِ به گوشِ ما رسانده
یک عمر حماسه ی دروغین

با پرده درانِ پشتِ پرده
تا کی، تا چند استمالت؟
ای شیعه ی انقلاب کرده!
این بود فرشته ی عدالت؟

ای دیوِ سپیدِ پای در بند!
این جنگلِ گرگ را بسوزان
آری، بخروش، ای دماوند!
تهرانِ بزرگ را بسوزان...


03 اردیبهشت 1391 2218 0

برخاست رو به سمتِ بهاری که رفته بود

بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود
ماهی که از ادامه ی شب رو گرفته بود

آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخمِ تبر خو گرفته بود

دستی به دستگیره ی دروازه ی بهشت
دستی دگر، بر آتشِ پهلو گرفته بود

برخاست رو به سمتِ بهاری که رفته بود
آهو عجیب بوی پرستو گرفته بود

آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود

پشت زمین شکست! خدا گریه اش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود


03 اردیبهشت 1391 1742 1

کافی است سجده ای به خدایان شان کنیم

یک پنجره میان دو دیوار سهم ماست
پرواز- این وظیفه ی دشوار- سهم ماست

یک چارچوب تازه برای رها شدن
از شیوه ی مداوم تکرار سهم ماست

یک پنجره به وسعتِ شب های عاشقی
این حجره را عزیز نگه دار، سهم ماست

آری، هنوز  ارثیه تقسیم می کنند:
یک مشت کاغذ و دو- سه خودکار سهم ماست

کافی است سجده ای به خدایان شان کنیم
آن وقت گنج درهم و دینار سهم ماست

حتی اگر سری به صداشان تکان دهیم
تشویق های ممتد حضار سهم ماست

بنویس بر سطورِ پریشان شب، رفیق!
بنویس: آن ستاره ی سیار سهم ماست

هر چند انتظار در این حجره ساده نیست
اما چهار دیده ی بیدار سهم ماست

از من به او که شعر رهایش نمی کند:
برگرد؛ طرح قافیه این بار سهم ماست


03 اردیبهشت 1391 1529 0

مشرق این جاست، اگر آینه داری برگرد

هم وطن! اهل همین ایل و تباری، برگرد
تابِ سنگینیِ غربت نمی آری، برگرد

پیش رو کوه و کویر است، کجا خواهی رفت؟
جاده ای کو که در او پای گذاری؟ برگرد

نیمه ی سردِ زمین است و شبِ خشکِ عطش
تو ولی سبزتر از جانِ بهاری، برگرد

آن طرف پنجره ها قابِ غروب اند هنوز
مشرق این جاست، اگر آینه داری برگرد

شبِ این ناحیه آبستن صبح است، ببین:
سرِ بام اند خروسانِ حصاری، برگرد

آخرین بازی تقدیر به حکم من و توست
نوبتِ ماست، اگر مردِ قماری برگرد

شبِ بیداد، قفس امن ترین خانه ی توست
آسمان، خانه ی باز است، قناری! برگرد


03 اردیبهشت 1391 1266 0

شکست آینه ها را که بشکند خود را

شکست و آینه شد بیقراریِ خود را
و مثل رود پل از موج زد تردد را

برای رد شدن از خویش، سمت رود دوید
شکست آینه ها را که بشکند خود را

تهی شد از همه ی آن چه بود و بالا رفت
و دور شد چمدانی که غرق می شد را

و مرگ آن سوی خود را به او تعارف کرد
و مرگ آن سوی خود را... همان تولد را

ستاره صاعقه ای شد؛ و مردی از جا خاست
که بعدِ سجده مهیا شود تشهد را

نوشت: اشهد ان لا اله الاّ الله
تمام کرد به تجدیدِ خود تجدّد را

سلام کرد به فردا، به صبح پنجره ها
بغل گرفت خدا را، هر آن که جز خود را


03 اردیبهشت 1391 1601 0

بازگشتن نیست در قاموسِ پیش آهنگ ها

بازگشتن نیست در قاموسِ پیش آهنگ ها
هر چه باداباد، پیش آیید، ای خرسنگ ها!

پشت سر می مانمت، ای اتفاق پیش رو!
کمتر از ذرعی است زیر گام من فرسنگ ها

در عبور از آزمون ها دست چین کردندمان
دور باد از ما حضور فربهان و لنگ ها

دور شو، اسفندیارِ حیله گردان! کور شو
این منم، من، رستمی پرورده ی سیرنگ ها

هان؟ چه خواهی کرد؟ ای پیشانی تقوا فروش!
پینه هایت را سپر کن ، آنک آنک سنگ ها

می رسد مردی که افسار زمان در دست اوست
کز صدای پای او رم می کنند آونگ ها

اسب ها را زین کنید، ای شب نوردان! می رویم
بازگشتن نیست در قاموسِ پیش آهنگ ها


03 اردیبهشت 1391 1180 0

تا کی بنشینیم که قانون بنویسید؟

بس نیست؟ چقدر از می و افیون بنویسید؟
امشب شبِ شعری است که با خون بنویسید

دیدید؟ نه برگی است در اینجا، نه بهاری
حالا غزلی از تب و طاعون بنویسید

مُردم ز قلم بازیِ تان، فصل تفنگ است
شب نامه زیاد است، شبیخون بنویسید

تیری است فراتاخته تا سینه ی فرعون
سنگی که به پیشانی قارون بنویسید

هر زخم به زخمی، که چنین است عدالت
تا کی بنشینیم که قانون بنویسید؟

هیهات که صبحی بدمد زین شبِ بی شور
آینده همان است که اکنون بنویسید


03 اردیبهشت 1391 2016 0

دزدها بیدارند، پاسبان ها مست اند

دزدها بیدارند، پاسبان ها مست اند
گِرد خود می گردیم، کوچه ها بن بست اند

لاله ها مجروح اند، کاسه می گردانند
سروها مسکین اند، پای تا سر دست اند

بادها پرچم ها، سورها ماتم ها
-جای مردان خالی- همه امشب هستند

پیِ شر می گردند، گزمه ها نامردند
شهر از سگ پُر بود، سنگ ها را بستند

وارث طوفانیم، خاکِ بی سامانیم
چشمه هامان خشک اند، قله هامان پست اند

آرزو بیهوده است، گِرد خود می گردیم
رنگِ فردایی نیست، روز و شب همدست اند


03 اردیبهشت 1391 1696 0

شمشیرها! بخوابید، دعوا سرِ لحاف است

شام است و تیغ خورشید زندانی غلاف است
شمشیرها! بخوابید، دعوا سرِ لحاف است

آن سو یکی که با گرگ سرگرم گاوبندی است
این سو یکی که با خود مشغول ائتلاف است

شعر سفر مخواهید، شاعر اسیر زلف است
از کربلا مگویید، حاجی در اعتکاف است

مردان همیشه مَردند، آماده ی نبردند
آری، و خاصه امشب، امشب شب زفاف است

دیروز عقده ها را گفتیم و وا نکردیم
حالا ببین که سرنخ پیچیده در کلاف است

شام است و آسمان در نور ستاره غرق است
اما ستاره ی صبح آنسوی کوه قاف است


03 اردیبهشت 1391 4671 0

چه نشستی به استخاره ؟ بگو

شاعر! از رجعتِ ستاره بگو
پیش از این گفته ای، دوباره بگو

از سکوت تو مرگ می زاید
چه نشستی به استخاره ؟ بگو

خوابِ این خیل را پریشان کن
باز از تیغ و برگ و باره بگو

نعره ای... هان، سکوت را بشکن
ناگزیریم، راه چاره بگو

شبِ غیبت به سر نمی آید
حرفی از رجعتِ ستاره بگو

به صراحت نمی توانی اگر
به کنایت، به استعاره بگو

باده ی مولوی است در جامت
مثنوی را به چارپاره بگو:

می شناسی رسم روزگارِمونو
هر جوری رسمِ روزگاره بگو


03 اردیبهشت 1391 972 0

گذاشتی که جهان باز امتحان بدهد؟

کسی نبود شما را به ما نشان بدهد
و جای همهمه فریاد یادمان بدهد

کسی نبود بیاید به ناخداییِ ما
و باز پرچمِ توحید را تکان بدهد

قبول کن که همین است حال قافله ای
که هشت سال در این جاده ها جوان بدهد

ولی بدان که سکوتم ز روی کینه نبود
کسی نبود به این نعشِ خسته جان بدهد

کسی نبود و زمین باز کشته می شمُرَد
کسی نبود...خداوند صبرتان بدهد

نشسته ایم به تعبیر خواب و منتظریم
کسی بیاید و بر بام ها اذان بدهد

نشسته ایم که تاریخ مرحمت کند و
برای آخر این قصه قهرمان بدهد

قبول کن که خودت هم مقصّری اینجا
گذاشتی که جهان باز امتحان بدهد؟

گذاشتی که جهان باز با تو حیله کند
و سرنوشت تو را دست این و آن بدهد؟

عزیز همسفرم! رسم آسمان این نیست
که خستگان زمین گیر را زمان بدهد

صدای زاری تان را شنیده ام، اما
کجاست آنکه به این نعشِ خسته جان بدهد

سوال کردی و رفتی؟
بمان که بغض دلم
جواب را که نداده است ناگهان بدهد


03 اردیبهشت 1391 1407 0

بتاز، چشمه ی زخمی! در امتدادِ کویر

به رغم جاذبه ی خاک، خاکِ دامنگیر
بتاز، چشمه ی زخمی! در امتدادِ کویر

نشسته ای که بهار از کدام سو بِوَزد
به پایمردیِ این خُرده بادهای حقیر؟

گذشت و رفت بهاری که بود یا که نبود
مدوز چشم به این خواب های بی تعبیر

دو واحه مانده به آغوش آفتاب، ای رود!
که ذره ذره در این خاک می شوی تبخیر

تویی و بازی آیینه ها و می دانی
که در مقاتله با خویش می کشی شمشیر

پلنگِ زخمیِ دیوانه! ماه آن بالاست
نگاهِ مشتعلت را از آهوان برگیر

برادران و زلیخا و چاه همدست اند
بمیر، یوسفِ تنها! بمیر، یوسفِ پیر!


03 اردیبهشت 1391 1194 0

قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها

با زبانی سوخته در وحشتِ کابوس ها
قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها

کورسویی از خدا مانده است و پنهان کرده ایم
در شکاف دخمه های شهر دقیانوس ها

آفتابی نیست، اما طبلِ نوبت می زنند
آسمان خواب است در بیداریِ ناقوس ها

جاده آنک در هوار مه گم است، اما هنوز
می زنند آوارگانِ بی جهت بر کوس ها

پشت این رنگین کمانِ نور حشرِ سایه هاست
پرده بردارید از پاهای این طاووس ها

دست بردارید از ما، آی عیسایانِ کذب!
دردهای ما شمایید، آی جالینوس ها!

انتخابت چیست حالا؟ ماهی کوچک! بگو:
تُنگ و این کابوس ها؟ دریا و اختاپوس ها؟


03 اردیبهشت 1391 1406 0

در این ظلامِ سیه کاری، سلام بر تو که بیداری

در این ظلامِ سیه کاری، سلام بر تو که بیداری
نهان در این شبِ بی روزن نهالِ پنجره می کاری

ستاره بازیِ تقدیر است، شب است و ماه به زنجیر است
بخوان، دوباره بخوان، دیر است، تو از سپیده خبر داری

مگیر بر من اگر گردن به پالهنگ زمین دادم
نبود رخصت هیهاتم ز بار ذلّتِ اجباری

در این همیشه ی بی باران کویرِ تشنه فراوان است
تو- ای نبیره ی اقیانوس!- بگو که از چه نمی باری

هلا عقاب افق پیما! مدارِ همهمه را بشکن
که خسته اند کبوترها از این دوایرِ تکراری

کسی فسانه ی فردا را به خواب نیز نخواهد دید
مگر تو پرده ی افسون را ز چشمِ خاطره برداری


03 اردیبهشت 1391 904 0

تاریک و سرد، مثل زمین، آسمان مان

تاریک و سرد، مثل زمین، آسمان مان
این گونه شد به لطف شما داستان مان

دل خوش به قصه های قدیمی، نشسته ایم
تا از غبار سر برسد قهرمان مان

فریادها به ناله و نفرین کشید و باز
فرسود در غبارِ غریبی فغان مان

تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوش های کری را نشان مان

حالا بدون اسم تو محصور مانده است
در چارچوب بسته ی دنیا جهان مان

ما خود شکسته ایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحان مان

ای بادهای بی جهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبان مان

حالا شریک کسب شماییم و بی دریغ
آغشته با هزار دروغ است نان مان

با لقمه های چرب شما بسته می شود
تا وا به حرفِ تلخ نگردد دهان مان


03 اردیبهشت 1391 1329 0

ته مانده های باورم را می فروشم

روحم -وبال پیکرم- را می فروشم
ته مانده های باورم را می فروشم

شعرم، امیدم، دفترم، مُهر نمازم
حتی نگاه آخرم را می فروشم

هم ردّپای دوستانِ رفته ام را
هم اشک های مادرم را می فروشم

بر شانه ام سنگین تر از تقدیر باری است
گر می خرید از من، سرم را می فروشم

روزی عقابی...امشب اما خاک بازم
ای آسمان ها! پرم را می فروشم

عمری در آتش زندگی کردیم و...رفتند
من مانده ام خاکسترم را می فروشم

دیگر نخواهم دید مردی یا نبردی
حتی غلاف خنجرم را می فروشم...

اینها نیازِ رزق امشب بود، فردا
ناگفته های دیگرم را می فروشم


03 اردیبهشت 1391 1315 0

آقا هنوز ضامن آهوها، آدم هنوز تشنه ی باران است

دیروز تک درخت خراسان بود، امروز بی پرنده ی تهران است
فردا؟ غریب ناحیه ای دیگر، غربت برای مرد فراوان است

با هر ترانه ای کلماتی سبز می روید ازکویر عقیم، آری
این خاک برکتی هم اگر دارد از التفاتِ بادِ خراسان است

آری، هنوز بارقه هایی هست: مریم هنوز باکره ی تقوی
آقا هنوز ضامن آهوها، آدم هنوز تشنه ی باران است

اما مپاش بذر سوالت را در شوره زارِ بایرِ تاجرها
آنجا جوابِ زخمِ دلت، شاعر! در طعنه های شورِ نمکدان است

شوری میان حنجره هامان هست، اما برای گلّه ی سرگردان
فرقی نمی کند که صدای ما باد است یا که هی هی چوپان است

برخیز و شعرهای شهیدت را بر شانه ی صبور دلت بگذار
با کفش های وصله زده خو کن، این تازه ابتدای بیابان است

بر جاده های تازه- یقین دارم-ردّ عبور ماست که می ماند
حتی اگر که خاک هنر زینسان در چنگ بادهای پریشان است


03 اردیبهشت 1391 1491 0

صبحی که بال بر سر ایران گرفته است

رود از جناب دریا فرمان گرفته است
یعنی دوباره راه بیابان گرفته است

تا حرف آب را برساند به گوش خاک
در عین وصل رخصت هجران گرفته است

هم تا بهار را به جهان منتشر کننند
دریا ز باد و باران پیمان گرفته است

تجدید نوبهار به باران رحمت است
باران، که خوی حضرت رحمان گرفته است

ای تشنگان شهر ِ فراموش! خواب نیست
آری، حقیقت است که باران گرفته است

بر جاده های یخ زده این ردّ گام کیست؟
این بیرق از کجاست که جولان گرفته است؟

بوی مدینه می وزد، این شور از کجاست؟
آیا رضاست راه خراسان گرفته است؟

بر کشتی نجات بگوییدمان که کیست
این ناخدا که دست به سکّان گرفته است؟

ری کربلاست یا تو حسینی که هجرتت
بغداد را چو شام گریبان گرفته است؟

ری خاکِ مرده بود، بگو کیستی مگر
کاینک به ضرب گام شما جان گرفته است

صبحی دگر به پرده ی آفاق عرضه شد
صبحی که بال بر سر ایران گرفته است

ایران به دست تیغ مسلمان نشد، که حق
این خاک را به قوّتِ برهان گرفته است

برهان تویی که آینه واری امام را
نه نایبی که حکم ز سلطان گرفته است

پیغام غیبت است که انشاد می کنی
در نوبتِ حضور که پایان گرفته است

غیبت حضور عالم غیب است، وز نهان
خورشید سایه بر سر انسان گرفته است

ری پایتخت عشق علی شد، چنان که قم
وین هر دو را سپاه خراسان گرفته است

تهران چه بود و چیست؟ دهی در تیول ری
این آبروی توست که تهران گرفته است

بویی اگر ز نام خدا دارد این دیار
بی شک ز باغ فیض تو سامان گرفته است

یا سیّدالکریم! نگاه عنایتی
تهران تو را دو دست به دامان گرفته است

از تشنگانِ شهرِ فراموش یادکن
تا بشنویم باز که باران گرفته است


03 اردیبهشت 1391 1533 0

دوباره جاده و طوفان، دوباره جاده و گرد

دوباره جاده و طوفان، دوباره جاده و گرد
چه غربتی است نشستن کنار این همه درد

دلیلِ جمع پریشانِ ما به ناچاری!
عبور شعله ورِ درد در صحاری گرد!

به رودخانه ی یخ بسته التفات مکن
کویر را به تمنای بذر آب بگرد

به حرمت کلماتی که عین خورشیدند
حریم غصبی شب را بگیر و بشکن، مرد!

بکوب بر تن این خاک ردّ پایت را
که ردّ چاوشیان را به گَرد پنهان کرد

طنین گام تو باید دوباره جان بدهد
به جاده های کرخت و به کشتگان نبرد

سوار شو، پی این راه را بگیر، برو
وگر هزار دهن نعره می زند: برگرد


03 اردیبهشت 1391 963 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها