دفتر شعر

دنیا برای بار نهم بی امام شد

آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بی امام شد

دجله که دیگر آبروی رفته هم نداشت
آنقدر اشک ریخت که چشمش تمام شد

جنت وزید و حُجره ی در بسته ی امام
در بارش ملائکه خود، بار عام شد

تا سایه بان شود به تن زهر دیده اش
خورشید شد کبوتر و بر روی بام شد

گل رفت و مستی از سر پروانه ها پرید
دل بی خبر ز لذت شرب مدام شد

آن روز ذوالجناح حسین (ع) از نفس فتاد
آن روز ذوالفقار علی (ع) در نیام شد

آتش نشست در جگر کربلایی اش
یعنی به رسم خون خدا تشنه کام شد

از بس که اشک ها به غزل پشت پا زدند
این مصرع رمیده زمین خورد و رام شد


13 مهر 1392 2923 2

من به ریش خویش بیگودی زدم!

اول اشعار با نام خدا
با سلامی خدمت اهل صفا

«سرّ من از ناله ی من دور نیست»
گرچه اصلاً سور و ساتم جور نیست

«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق»
تا بگویم فرق خر را با الاغ!

«هر کسی از ظن خود شد یار من»
کرد کاه و یونجه اش را بار من

دوش قبل از گفتن این مثنوی
نامه آمد از جناب مولوی:

احمدی جان! هر چه می دانی مگو
شعرهای بند تنبانی مگو

اشک را از دیده ها جاری مساز
بیت های کوچه بازاری مساز

مشکل ما حرف و گفت و ذکر نیست
درد ما این است: این جا فکر نیست

هر کجا هستی به بی فکری بساز
جاده ی اندیشه را دیدی بگاز

بر رخ لوح فشرده، خش مباش
فکر کن جانم، بز اخفش مباش

از من و حافظ که کمتر نیستی!
شاعری، برگ چغندر نیستی

ای که ویزویز می کنی پس کو عسل
ادعا بسیار داری، کو عمل؟

خُب، کجا بودیم ای خواننده ها؟
پیش آن سوسول دانشجو نما

داد تعریفی سراسر غلّ و غش
که فقط خوردی به درد عمه اش!

چون بدیدم این همه هوچی گری
لاجرم رفتم سراغ دیگری

در میان باغ آن دانشکده
یک جوان، اوراق و خارج از رده

را بدیدم کهنه جامه در برش
بینوا قیفی نهاده بر سرش

توی دستش بیسکویت بربری
بر زبان می راند این سان دروری:

این منم، بیمار درمانگاه عشق
فارغ التحصیل دانشگاه عشق

من به جای قرص، شبنم می خورم
جای دارو برگ شلغم می خورم

واله و دلخسته و نالان منم
اوست باباطاهر و عریان منم!

می چرم در بایزیدستان من
کشک می دوشند از پستان من!

من از اول عاشق دیزی شدم
تا مرید شمس تبریزی شدم

کارها من همه best است و بس
چون پزشکم دکتر ارنست است و بس!

یونجه ها خوردیم با سالاد جو
ما پلو خوردیم با مارکوپلو

من که بودم ناظر و حیرت زده
قطع کردم حرف او با عربده

ای پسر این شِرّ و ور گویی چراست؟
بازگو حرف دل خود، رُکّ و راست

گفت: می دانی چرا یابو شدم؟
عاشق یک دخت دانشجو شدم

آن اوایل تا تجلی می نمود
هی به بنده بی محلی می نمود

وقتی آن مَه از دلم رو می گرفت
زود جوراب دلم بو می گرفت!

از وجود عقل، خالی می شدم
روز و شب حالی به حالی می شدم

بهر آن لیلی که بُد بی مهر و سرد
کارها کردم که مجنون هم نکرد

من به ریش خویش بیگودی زدم!
نیمه ی شب عینک دودی زدم

تا ببینم بنده روی ماه او
دوست گشتم با سگ خوابگاه او!

بود اما آن نگار خوش ادا
آخر بی مهری و end جفا

بی مروّت با دلم صحبت نکرد
دیسکت هجر مرا فرمت نکرد!

عاقبت ما جانب آن نازنین
نامه ای دادیم مضمونش چنین:

تو کجایی تا شوم من قاطرت!
بربری گردی و من هم شاطرت

یک نظر کن تا که جان پرپر کنیم
رخصتی فرمای تا عرعر کنیم

من سگ کوی توام، قلاده کو؟
استخوان حاضر و آماده کو؟

آه و واویلا از آن بدبینی ات
من فدای انحراف بینی ات!

ناز و نوز جنس ماده، بهر چیست؟
این همه فیس و افاده بهر چیست؟

خوش تر آن باشد که سرّ دلبران
گفته اید از زبان دختران!

می کنم در جاده ی دل، هروله
تا که شاید بشنوم از تو بله

می کنم بر لوح دل، ترسیم تان
این گل خرزهره هم تقدم تان

زت زیاد خیلی ارادتمندتیم
بی تعارف ما همه گوسفندتیم!

الغرض، بعد از بسی منّت کشی
یک نظر کرد آن مه رخ کشمشی

من ز شادی پیش او زانو زدم
توی ابرا پشتک و وارو زدم

با خرید دسته گل از گردنه
خواستگاریش برفتم با ننه

حیف افتادم کمی در مخمصه
دیدم انگاری هوار خیلی پسه

هیکل باباش چون ماموت بود
مادرش یک بشکه باروت بود!

باب تفتیش عقاید باز شد
برق توی کلّه ام صد فاز شد

ابتدا باباش آن سیبیل کلفت
کرد راهی سوی من این حرف مفت:

گر تو خواهی دخترم را ای جوان
بگذری باید تو از این هفت خوان:

خوان اول، مردک لیسانس توست
رو کن این ها را که تنها شانس توست

خوان دوم کارت پایان خدمت است
زود اجرا کن که این یک سنّت است

خوان سوم در ره آمال تو
هست یک ماشین و ترجیحاً پژو

خوان چارم ای جوان تابدار
کار و باری چرب و نان و آبدار

خوان پنجم در وصال این عروس
خانه و ویلایی اندر کندلوس

ای جوانک خوان شیشم مهریه است
مهریه در حکم خون و ارثیه است!

خوان هفتم هم که اصل زندگی است
سر به زیری و اطاعت –بندگی- است

دیدم آن هایی که گفت آن بد زبان
رستم دستان نیارد تاب آن

در گلویم بسته شد راه نفس
تار شد چشمان و غش کردم سپس

چون گشودم چشم بنده مثل ماست
داد کردم: من کی ام؟ این جا کجاست

تخت آمالم ولی بر باد بود
رُک بگم، آنجا امین آباد بود!

ای برادر این چنین من خل شدم
عشق از کف رفت و من منگل شدم

رنگ غم را از دل پرخون بپرس
معنی عشق از من مجنون بپرس

عشق یعنی مونس و همدم شویم
ما دو نامحرم، به هم محرم شویم

بی محلی ها و بی میلی چرا
این همه مجنون بی میلی چرا

ما اگر کمبود دختر داشتیم
دست از این افکار خود برداشتیم

تو ببین دانشکده غوغا شده
خود دبیرستان دخترها شده

پس بگو این داد و قال و قیل چیست
این همه ناز و قر و قمبیل چیست؟

بی گمان در راستای این هدف
هم منِ خر، راضی ام هم آن طرف!

لیکن این بابای مثل هندویچ
می دهد بر عشق ما گیر سه پیچ

این همه مانع به راه ازدواج
می زند بر عقل و دین چوب حراج

من که دیوانه شدم اما بدان
هست در این ملک، چل میلیون جوان

زین همه محدودیت ها و فشار
الفرار و الفرار و الفرار!

چون شنیدم از زبانش حرف راست
گفتم انصافاً بله، حق با شماست

این که می گویند آنها بدعت است
این نه در دین است و نه در سنت است

حاصل این تنگناها بر جوان
نیست جز تخریب اعصاب و روان

شاعرا حرف دل ما را زدی
دیر شد بس کن تو دیگر احمدی!

شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا بعد ای جیگر!...


10 اردیبهشت 1391 6210 0

هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

وصلت ما از ازل یک وصلت ناجور بود
من که خود راضی به این وصلت نبودم، زور بود

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو و این دستور بود

چندباری خواستگاری رفته بودم، بد نبود
میوه می خوردیم و کلاً سور و ساتم جور بود

این یکی گیسو کمند و آن یکی بینی بلند!
این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود

سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود

خانواده گرچه یک اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش مرده شور بود

کیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

با خودم گفتم که کی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!

این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس
شاهدم ناصر سه کلّه با کرم وافور بود...

زن اَخ است و مایه ی درد و بلا با این وجود
می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود


10 اردیبهشت 1391 5821 0

سکّه درمان من است از ربع و از نیمش چه باک

کودکان بی مایه ام خوانند و پیران تاجرم
کار و بار ثابتی بنده ندارم لاجرم؛

شعر می سازم به این و آن سواری می دهم
من نفهمیدم خرم، اسبم، الاغم، قاطرم؟

در حضور داوران حوزه، خیلی مخلصم
در مقام نوچه ی ارشاد، خیلی چاکرم

سکه و سیگار امّا رو به راهم می کند
چیز دیگر هم اگر باشد به قدر یک گرم...

روشن است ای دوستان این جا چراغ رابطه
من هنرمندم لذا در مخ زنی هم ماهرم

گاه مثبت، هیئتی، گاهی سوسول و غربتی
هشت فرسخ راه دارد باطنم تا ظاهرم

هیچ خنگی جز خود بنده نچاپد شعر من
هم خریدارم خودم، هم شاعرم، هم ناشرم

سکّه درمان من است از ربع و از نیمش چه باک
ربع باشد، می پذیرم، نیم باشد شاکرم

خلق می گویند فرد مُنگل و بیکاره ای است
احتمالاً راست می گویند، شاید شاعرم


10 اردیبهشت 1391 2014 0

ننه م توان خرج قلم چی و تست گاج نداشت!

نه این که فکر کنی مایه احتیاج نداشت
که دختر از اول قصد ازدواج نداشت

یکی نبود بگوید عزیز پاسخ نه
نیاز به زدن کفش بر ملاج نداشت

دل صنوبری ام را چو بید می لرزاند
همان که خانه شان جز درخت کاج نداشت

نبود خانه مرا، لیک بود ماشینی
بدک نبود فقط دنده و کلاج نداشت!

تفاوت من و اصحاب فیل در این است
که کرّه فیل من از ابتداش عاج نداشت

تو خواستی ملوان زبل شوم، نشدم
برای این که غذا طعم اسفناج نداشت

به جای درس اگر سمت پول می رفتم
عزب نمانده و اعضام اعوجاج نداشت

نشد که رشته ی بهتر بخوانم آخه ننه م
توان خرج قلم چی و تست گاج نداشت!

به بنده مرهم فاسد فروختند، افسوس...
بگو که زخم دل من چرا علاج نداشت!


10 اردیبهشت 1391 2242 0

معذرت خواهی ز حافظ می کنیم

شاعریم و از پی الهام ها
می رویم و گوشه ای کز می کنیم

ما برای گفتن یک شعر طنز
هی عبور از خط قرمز می کنیم

مثل آن خواننده ی غیرمجاز
کی تقاضای مجوّز می کنیم

لاجرم چون اکثر ایرانیان
همدگر را خوب سنتز می کنیم

ابتدا داروی مسهل می خوریم
بعد از آن خواهش ز قابض می کنیم

ما به ظاهر مومنیم و کار زشت
پشت پرده –مثل واعظ- می کنیم

اتفاقی، زیر چشمی یک نظر
بر جینیفر خان! لوپز می کنیم

در سیاست دکترین داریم ما
پول ها ما صرف این تز می کنیم

چای می نوشیم با شیخ عرب
دعوی هَل مِن مبارز می کنیم

گر خلیج فارس را نامد عرب
نفت در حلق معارض می کنیم!

پاچه خواری می کنیم از کاسترو
چند ماچ از هوگو چاوز می کنیم

با پوتین عهد اخوت بسته ایم
باج دادن هست جایز، می کنیم

مشکلات مملکت خالی سرِ
این قلم بر دست مغرض می کنیم

هر کسی گوید به زشتی هجو ما
ما درونش چند پونز می کنیم!

بعد از انشای چنین شعری قبیح
معذرت خواهی ز حافظ می کنیم



10 اردیبهشت 1391 8078 0

این اواخر منّت داماد می باید کشید

از جفای روزگاران داد می باید کشید
نعره می باید زد و فریاد می باید کشید

پیشترها ناز می کردند دخترها ولی
این اواخر منّت داماد می باید کشید

کرده شیرین شوهر و فرهاد فکر خودکشی است
تیشه را از دست این فرهاد می باید کشید

بر عراق و ملک افغان، بذل و بخشش حال داد
نقشه بهر زنگبار و چاد می باید کشید

بیدلانه عاشقان در حیرت آباد عدم
چند بستی نشئه ایجاد می باید کشید

در سمیناهار بردارید از ته دیگ، دست
بعد از اتمام غذا سالاد می باید کشید

وقت تعطیلات در ایران به شدت اندک است
عید را تا اول خرداد می باید کشید!

این همه از دست حوزه می کشیدم بس نبود
حال از بنیاد و از ارشاد می باید کشید

بچه ی فامیل دیشب فرش ما را خیس کرد
پوشک از پاهای آن نوزاد می باید کشید

درس خواندن در پیام زور از بس کشککی است
منت از دانشگه آزاد می باید کشید

پنجِ ما را داد ده استاد و درسم پاس شد
دستمال این چنین استاد می باید کشید


10 اردیبهشت 1391 4105 0

خدمت خلق کی کنم، با تو به سر نمی شود

با همگان به سر شود، با تو به سر نمی شود
باعث درد سر شود، با تو به سر نمی شود

با تو اگر به سر شدی، کی شکم این قدر شدی
کی همه خلق، خر شدی، با تو به سر نمی شود

آفت باغ من تویی، درد چماق من تویی
موی دماغ من تویی، با تو به سر نمی شود

هان تو مبین که ساده ام، رشوه زیاد داده ام
سرور و آقا زاده ام، با تو به سر نمی شود

بی تو جزایری شوم، تاجر ماهری شوم
مومن ظاهری شوم، با تو به سر نمی شود

پارتی و نفت و چاه پَر، قاضی دادگاه پر
از سرتان کلاه پر، با تو به سر نمی شود

گاه هوای ری کنم، گه هوس دبی کنم
خدمت خلق کی کنم، با تو به سر نمی شود

با تو نه مفخوری خوش است با تو نه کرکری خوش است
با تو همین طوری خوش است، با تو به سر نمی شود

معترض رانت مشو، مانع پورسانت مشو
فلسفه ی کانت مشو، با تو به سر نمی شود

دست گرفته ای، تا بکنی مرا عدم
پای تو را کنم قلم، با تو به سر نمی شود


10 اردیبهشت 1391 3148 0

حبّذا دانه درشتان همه ول می گردند

«شعله انفس و آتش زنه ی آفاق است
غم قرار دل سودا زده ی عشاق است»فاضل نظری

گاز شش شعله و آتش زنه ی چخماق است
این پدر سوخته خوب است و دماغش چاق است

بینی اش چاه قنات است و ته اش پیدا نیست
بس که انگشت اشاراتش در اعماق است

گر چه در پشت رونیز است، بسی ناچیز است
بویش از صد قدمی قابل استنشاق است

بعد یک عمر ترانزیت دگر آموخته است
مایه، گنجی است که افزونی اش از قاچاق است

جامِ می، نزدِ من آورد و بدان لب نزدم
چون که مستوجب هشتاد عدد شلاق است

مشکلی در همه این ملک علی القاعده نیست
مشکلی نیز اگر هست علی الاطلاق است

حبّذا دانه درشتان همه ول می گردند
آن که زندان برود سارق یک قالپاق است

خارجم از رده کن، بلکه به تو وام دهند
مثل یک خودروی فرسوده دلم اوراق است

اخوی رانت بخور، رشوه بده، حال بکن
آن که البته به جایی برسد قالتاق است!


10 اردیبهشت 1391 2268 0

نظر سنجی ها نشان می دهند99 درصد دنیا از صهیونیسم متنفرند

جمعه شان را فروخته اند
شنبه هایشان را نیز
یک شنبه هایشان را هم
و خواهند فروخت تمام هفته شان را
و درخت سدر پرچم لبنان را
که چوب مرغوبی دارد
جوانان لبنانی در «مارون الراس» جان بازی می کنند
جوانان عرب در«الشباب» دبی ، فوتبال
آهای
شما! که غیرت تان به «بحر المیت» می ریزد
سرِ بوش را بیاورید برای کنفرانس سران
سران شبه قاره تمر هندی بمکند
و اندونزی روی خط استوا لم بدهد
کرزی! آسوده بخواب
ژنرال مشرّف، مشرِف به اوضاع است
نظر سنجی ها نشان می دهند
99درصد دنیا از صهیونیسم متنفرند
98 درصد از بوش و بلر
اما100درصد جان شان را دوست دارند
و پیتزا را
و شنا در ساحل صور را
به صلاحِ صلاح الدّین نیست
که بیاید به میدان
حتی اگر
صبر ایوب تمام شده باشد
شاید دست به دامان رابین هود شوند
یا ناتو
یا امیر عبدالله
که تقبّل کرده پولMRI کودکان زیر آوار قانا را
یا مبارک -رامسِس چهل و هشتم-
که حساب کرده کرایه ی بولدوزرها را
و لبنان خواهد ماند
چرا که پرچمش سرخ است
و سدر
درختی همیشه سبز
کودکان مان چشمانی درشت خواهند داشت
تا زودتر به تاریکی عادت کنند
و هر شام
با افسانه ی سید حسن نصرالله
به خواب خواهند رفت.


10 اردیبهشت 1391 1220 0

زدم عینک، برای دیدن تو

همان گونه که قبلاً عرض کردم
خودم را عاشق تو فرض کردم
زدم عینک، برای دیدن تو
دو تا چشم دگر هم قرض کرد


10 اردیبهشت 1391 1071 0

اگر دنبال عشقی، من ندارم

اگر دنبال عشقی، من ندارم
که من جز قلبی از آهن ندارم
برو دست از سرم بردار، ای عشق
که حال بیستون کندن ندارم


10 اردیبهشت 1391 1024 0

مگر ماها رگ گردن نداریم؟

به جز از نفس خود دشمن نداریم
و حتی حال جان کندن نداریم
چرا این قدر از تو دور هستیم؟
مگر ماها رگ گردن نداریم؟


10 اردیبهشت 1391 982 0

خداوندا مگر ما دل نداریم؟

چرا ما عشق آب و گل نداریم
دو قطره اشک ناقابل نداریم
نمی سوزیم از داغ شهیدان
خداوندا مگر ما دل نداریم؟


10 اردیبهشت 1391 982 0

بگو این قدر لیلی خون نریزد

بگو این قدر لیلی خون نریزد
و هی اشک از دل مجنون نریزد
سفارش کن به صاحبخانه ی دل
اثاث عشق را بیرون نریزد


10 اردیبهشت 1391 1128 0

همه چی هست جز کپسول عشقت

منم زندانی سلول عشقت
و بیماری که خورده گول عشقت
برایم نسخه می پیچی شب و روز
همه چی هست جز کپسول عشقت


10 اردیبهشت 1391 850 0

زیر سرِ عشق بی پدر مادر بود

همواره دلم به زندگی کافر بود
انگار که مرگ، چاره ی آخر بود
این درد یتیمی که کشیده است دلم
زیر سرِ عشق بی پدر مادر بود


10 اردیبهشت 1391 1278 0

آزادترین شهر جهان بود دلم

پرواز دچار رنگ بی بالی شد
احساس، شکست و پشت مان خالی شد
آزادترین شهر جهان بود دلم
عشق آمد و سرزمین اشغالی شد


10 اردیبهشت 1391 1380 0

پایش بکشد قصیده هم می گوید

دل راه دوبیتی و غزل می پوید
صد شعر سپید در دلم می روید
در مدح تو ای مطلع عرفان، دل من
پایش بکشد قصیده هم می گوید


10 اردیبهشت 1391 1006 0

مولا به که گفت؟ چاه یا نخلستان؟

این ناله کیست؟ آه...یا نخلستان
این خون ز کجاست؟ ماه یا نخلستان
بعد از دل فاطمه(س)، غم و دردش را
مولا به که گفت؟ چاه یا نخلستان؟


10 اردیبهشت 1391 1397 0
صفحه 1 از 5ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  بعدی   انتها