دفتر شعر

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند

فرعون طوس آورده امشب ساحرانش را
شايد بيندازد عصاي ميهمانش را

مهمان می آید در يد بيضايش آورده ست
درياچه‌اي از نورهاي بي کرانش را

با هر شگردي ريسمان‌ها را مي‌اندازند
هر عالمي رو مي کند اوج توانش را

موساي اين قصه ولي ترسي به جانش نيست
او خوب مي‌داند روند داستانش را

لب مي‌گشايد نورباران مي‌شود دربار
مي‌گسترد بر عقلِ کل‌ها کهکشانش را

سرها فروافتاده و لب‌ها فروبسته
پس مي‌کشد آرام هرکس ريسمانش را

امروز «يوم الزينة»ی دربار مأمون است
روزي که عشق از آنِ خود کرد آستانش را

شاهِ زمين خورده پشيمان زير لب مي‌گفت:
«لعنت به من! اصلا نمي‌کردم گمانش را

يا جاي او اينجاست ديگر يا که جاي من
يا بايد از خود بگذرم يا اينکه جانش را...»

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند
روا مکن مأمون بياور شوکرانش را

يک روز مي‌خندد به ناکاميِ تو هرکس
خورده است با قصد تبرک زعفرانش را

 



09 آذر 1395 2777 1

بی نام و نشان باش که بیگانه زیاد است...

بانو که تویی عاشق و دیوانه زیاد است
تو کوثری و سمت تو پیمانه زیاد است

پیمانه‌ی مولاست فقط در خور دریا
از غصه چه غم طاقت این شانه زیاد است

تسبیح به دستت نگران نیستی اصلا
از کار که همواره در این خانه زیاد است

افسانه گرفتند شما را و نگفتند
بانوی جهان از سر افسانه زیاد است

بی نام و نشان رفتی از این شهر غریبه
بی نام و نشان باش که بیگانه زیاد است...



07 فروردین 1392 4907 2

استقبالي تفنني

اجتماع دو نقيضيم براي خودمان
پادشاهيم  و کنيزيم براي خودمان


 


نه زليخايي و يعقوبي و مصري چه غمي است
قعر چاهيم و عزيزيم براي خودمان


 


گرگ رفته است از اين بازي و ما خوش داريم
بي‌جهت هي بگريزيم براي خودمان 


 


...
ميزبانيم و کسي جز خودمان مهمان نيست
خانه‌داريم و تميزيم براي خودمان


 


خودمان خواستگار خودمانيم چه خوب!
خودمان چاي بريزيم براي خودمان


.......


پ.ن: استقبال از شعر آقاي مهدي فرجي:
ديگران هرچه که گفتند بگويند بيا
خودمان شعر بخوانيم براي خودمان 



15 اسفند 1391 1428 2

ديوونگان


ديوانه همان ديوونه است که کت و شلوار پوشيده.



07 اسفند 1391 1305 0

ترانه!

 



خدا دلو شکستني آفريد


به حرمت به هرکي دل نبستن


اون که يه سنگو تو دلش جا داده


چه انتظاري داره جز شکستن؟


 


دل شکسته رو بخيه کردن


يه چيزي مثل قوز بالا قوزه


مي‌بُره دستتو، يه وقتي دلت


براي خرده شيشه‌ها نسوزه


 


نذار که درداي بدون درمون


يه وقت به خلوتت سرايت کنه


وقتي که تونستني در ميون نيست


بذار به خواستنت قناعت کنه


 


اينکه چي توي تنهايي‌ش ميگذره 


جاش توي خونه خيال تو نيست


چه فرقي داره روشنه يا خاموش


وقتي که اين ستاره مال تو نيست


***


حس يه جلاديه که دو دستي


گرزشو بالا برده بيقراره


اشکا مي‌ريزن از چشاي بسته‌ش


نميتونه گرزو پايين بياره


 


بزن ببـُر طناب دردسر رو


طنابي که سر و تهي نداره


از اين جلوتر بري گير ميفتي


مرگ يه بار و شيونم يه باره


 



09 بهمن 1391 1380 1

غدير



بناي دين که با معراج دستان تو کامل شد


به رسم تهنيت‌گويي برايت آيه نازل شد


 


«و أتممت عليکم نعمتي» يعني که اي باران!


غرض از خلقت دريا و صحرا با تو حاصل شد


 


کنار برکه‌اي جاري شد احکام وفاداري


وضو با هر سرابي بعد از اين سرچشمه باطل شد


 


شکافنده تر از فجري که سر زد بين روز و شب


ميان حق و باطل، ذوالفقارت حد فاصل شد


 


 تو هارون و نبي موسي، تو جان او و او مولا


کدامين سامري بين تو و جان تو حائل شد؟


***


نماز صبح در محراب، باران بند مي‌آيد


پس از آن چاه تنها گريه کرد و آب‌ها گل شد





13 آبان 1391 1073 0

تشنگي خاصترين لذت دنياست رفيق!


مزه ي عشق به اين خوف و رجاهاست رفيق!


عشق سرگرمي‌اش آزار و تسلاست رفيق!


قيمت يک سحر آغوش چشيدن، صد شب


گريه و بغض و تب و آه و تمناست رفيق!


نشدم راهي اين چشمه که سيراب شوم


تشنگي خاص‌ترين لذت دنياست رفيق!


بارها تا لب اين چشمه دويده است دلم


آبش اما فقط از دور گواراست رفيق!


اسم آن روز که ناميده‌اي اش روز وصال


در لغتنامه‌ي من «روز مباداست» رفيق!


«نيست در شهر نگاري که دل از ما ببرد»


بنشين شعر بخوان، دور جوان‌هاست رفيق!


..................
خيلي عوض شده‌ام آيا؟! 





08 مهر 1391 2972 4

تشنگي خاص ترين لذت دنياست رفيق!

 


مزه ي عشق به اين خوف و رجاهاست رفيق!


عشق سرگرمي‌اش آزار و تسلاست رفيق!


قيمت يک سحر آغوش چشيدن، صد شب


گريه و بغض و تب و آه و تمناست رفيق!


نشدم راهي اين چشمه که سيراب شوم


تشنگي خاص‌ترين لذت دنياست رفيق!


بارها تا لب اين چشمه دويده است دلم


آبش اما فقط از دور گواراست رفيق!


اسم آن روز که ناميده‌اي اش روز وصال


در لغتنامه‌ي من «روز مباداست» رفيق!


«نيست در شهر نگاري که دل از ما ببرد»


بنشين شعر بخوان، دور جوان‌هاست رفيق!


..................
خيلي عوض شده‌ام آيا؟! 


 



08 مهر 1391 1588 0

تشنگي ناب ترين لذت دنياست رفيق!

 


مزه ي عشق به اين خوف و رجاهاست رفيق!


عشق سرگرمي‌اش آزار و مداواست رفيق!


قيمت يک سحر از عشق چشيدن، صد شب


گريه و بغض و تب و آه و تمناست رفيق!


نشدم راهي اين چشمه که سيراب شوم


تشنگي ناب‌ترين لذت دنياست رفيق!


بارها تا لب اين چشمه دويده است دلم


اين شرابي است که از دور گواراست رفيق!


اسم آن روز که ناميده‌اي اش روز وصال


در لغتنامه‌ي من «روز مباداست» رفيق!


«نيست در شهر نگاري که دل از ما ببرد»


بنشين شعر بخوان، دور جوان‌هاست رفيق!



08 مهر 1391 1667 0

يا صاحب الزمان

از آن نگاه، غزل، نابِ ناب خواهد شد
به هرچه چشم بدوزد، شراب خواهد شد


گرفته ماهِ من امشب، ولي دلم قرص است
که با شکوه‌تر از آفتاب خواهد شد


 من انتظار و تقلّاي ساعتي شني‌ام
که بر سر خودش از نو خراب خواهد شد


چگونه کودکِ بي تاب و خسته از توجيه
به «صبر کن که مي‌آيد» مجاب خواهد شد؟


دلم خوش است که با ختم اين چهل شب شعر
دعاي خير غزل مستجاب خواهد شد 



15 تیر 1391 1482 2

تلاش براي کشتن زني که کشتني نيست(ترجمه شعري از نزار قباني)

 


1


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


سپس در برابر اين تصميم شگرف، ترس مرا فرا گرفت


عهد کردم که برنگردم


و برگشتم


و از دلتنگي نَميرم


و مُردم


بارها عهد کردم


و بارها تصميم گرفتم که کنار بکشم


و يادم نمي‌‌آيد که کنار کشيده باشم


2


عهد‌هايي کردم بزرگ‌تر از خودم


فردا روزنامه‌ها درباره من چه خواهند گفت؟


حتما خواهند نوشت ديوانه شده‌ام


حتما خواهند نوشت خودکشي کرده‌ام


عهد کردم


که ضعيف نباشم... و بودم


که براي چشمانت شعري نسرايم


و سرودم..


عهد کردم که نه ..


و نه ..


و نه ..


و وقتي به حماقتم پي بردم.. خنديدم


3


عهد کردم 


که نسبت به گيسوانت بي تفاوت باشم وقتي از برابرم عبور مي کنند


ولي آنگاه که مثل شب بر پهنه پياده رو جاري شدند


فرياد زدم ...


عهد کردم


که چشمانت را ناديده انگارم هرچقدر که مرا به محبت فرابخوانند


ولي آنگاه که ديدم ستاره مي‌بارند


نعره کشيدم...


عهد کردم


که هيچ نامه عاشقانه‌اي برايت ننويسم


ولي ـ بر خلاف ميلم ـ نوشتم


عهد کردم


جايي که تو هستي پيدايم نشود


و وقتي فهميدم که براي شام دعوت شده‌اي


رفتم...


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


چگونه؟


کجا؟


اصلاً کي ديدي که من عهد کرده باشم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم...


4


عهد کردم


با نهايت سردي... و با نهايت حماقت


که تمام پل‌هاي پشت سرم را خراب کنم


مخفيانه تصميم گرفتم که تمام زنان را بکُشم


و عليه تو اعلام جنگ کردم


و هنگامي که روي سينه‌ات اسلحه کشيدم


شکست خوردم


و هنگامي که دست تسليمت را ديدم


شرمگين شدم


عهد کردم که نه... و نه... و نه ...


و تمام عهد‌هايم


دود بود و در هوا پراکندمشان.


5


عهد کردم


که هيچ شبي به تو زنگ نزنم


و به تو فکر نکنم، وقتي بيمار مي‌شوي


و دلواپست نباشم


و گلي نفرستم


و دستانت را نبوسم


و شبي زنگ زدم.. بر خلاف ميلم


و گل فرستادم.. بر خلاف ميلم


و وسط ديدگانت را بوسيدم، تا سير شدم


عهد کردم که نه ... و نه ... و نه ...


و وقتي به حماقتم پي بردم خنديدم...


6


عهد کردم 


که تو را پنجاه بار ذبح کنم


و آنگاه که لباسم را غرق خون ديدم


يقين کردم اين منم که ذبح شده‌ام


پس مرا بر کجاوه جدّيت منشان


هرگاه خشمگين شدم.. هرگاه متأثر شدم


هرگاه شعله‌ور شدم.. هرگاه خاموش شدم


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم


7


عهد کردم.. که کار را يکسره کنم


و هنگامي که ديدم اشک از چشمانت فرو مي‌ريزد


گرفتار شدم


و هنگامي که چمدان‌ها را بر زمين ديدم


دانستم که تو به اين راحتي کشته نخواهي شد


تو سرزميني.. تو قبيله‌اي


تو شعري پيش از سرودن


تو دفتري... تو دستوري.. تو کودکي هستي


تو غزل غزل‌هاي سليماني


تو مزاميري


تو روشنگري


تو رسولي


8


عهد کردم


که چشمانت را از دفتر خاطراتم بيندازم


و نمي‌دانستم که زندگي‌ام را خواهم انداخت


و نمي‌دانستم که تو ..


ـ با اختلافي کوچک ـ من هستي


و من توام


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


ـ چه حماقتي ـ


چه کردم با خودم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم


9


عهد کردم


که بعد از پنج دقيقه ديگر اينجا نباشم


ولي ... کجا بروم؟


خيابان‌ها خيس باران‌اند


به کجا بروم؟


در قهوه‌خانه‌هاي شهر تشويش ساکن شده است


تنها به کجا دريانوردي کنم؟


که تو دريايي


تو بادباني


تو سفري


مي‌شود ده دقيقه ديگر هم بمانم؟


تا باران بند بيايد؟


ابرها که بروند، حتما خواهم رفت


بادها که آرام شوند..


وگرنه..


مهمانت مي‌شوم


تا صبح برسد..


10


عهد کردم


که دوستت نداشته باشم، مثل ديوانگان، براي بار دوم


و هجوم نياورم مثل گنجشکان


به درختان بلند سيبت


و موهايت را شانه نکنم ـ وقتي خوابي ـ


اي گربه گران‌قيمت من..


عهد کردم که باقيمانده عقلم را تباه نکنم


وقتي ستاره‌اي پا برهنه بر بدنم مي‌افتد


عهد کردم که سرکشي جنونم را مهار کنم


و خوشا به سعادتم که هنوز


افراط‌ گرم وقتي عاشق مي‌شوم


کاملاً مثل دفعه قبل


11


عهد کردم


که تا يک سال، عشق را با تو در ميان نگذارم


و تا يک سال، چهره‌ام را پنهان نکنم


در جنگل گيسوانت 


و تا يک سال از ساحل چشمانت صدف نگيرم 


چگونه چنين حرف احمقانه‌اي زدم؟


در حالي که چشمان تو خانه من است و خانه امن است.


چگونه به خود اجازه دادم احساس مرمري سنگ را جريحه‌دار کنم؟


در حالي که بين من و تو


نان است .. و نمک


جاري شراب .. و آواز کبوتر..


و تو آغاز هر چيزي 


و حسن ختام..


12


عهد کردم


که برنگردم.. و برگشتم


که از دلتنگي نَميرم


و مُردم


عهد‌هايي کردم بزرگ‌تر از خودم


چه کردم با خودم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم..


 



28 خرداد 1391 1324 0

تلاش براي کشتن زني که کشته شدني نيست... (ترجمه شعري از نزار قبان

 


1


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


سپس در برابر اين تصميم شگرف، ترس مرا فرا گرفت


عهد کردم که برنگردم


و برگشتم


و از دلتنگي نَميرم


و مُردم


بارها عهد کردم


و بارها تصميم گرفتم که کنار بکشم


و يادم نمي‌‌آيد که کنار کشيده باشم


2


عهد‌هايي کردم بزرگ‌تر از خودم


فردا روزنامه‌ها درباره من چه خواهند گفت؟


حتما خواهند نوشت ديوانه شده‌ام


حتما خواهند نوشت خودکشي کرده‌ام


عهد کردم


که ضعيف نباشم... و بودم


که براي چشمانت شعري نسرايم


و سرودم..


عهد کردم که نه ..


و نه ..


و نه ..


و وقتي به حماقتم پي بردم.. خنديدم


3


عهد کردم 


که نسبت به گيسوانت بي تفاوت باشم وقتي از برابرم عبور مي کنند


ولي آنگاه که مثل شب بر پهنه پياده رو جاري شدند


فرياد زدم ...


عهد کردم


که چشمانت را ناديده انگارم هرچقدر که مرا به محبت فرابخوانند


ولي آنگاه که ديدم ستاره مي‌بارند


نعره کشيدم...


عهد کردم


که هيچ نامه عاشقانه‌اي برايت ننويسم


ولي ـ بر خلاف ميلم ـ نوشتم


عهد کردم


جايي که تو هستي پيدايم نشود


و وقتي فهميدم که براي شام دعوت شده‌اي


رفتم...


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


چگونه؟


کجا؟


اصلاً کي ديدي که من عهد کرده باشم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم...


4


عهد کردم


با نهايت سردي... و با نهايت حماقت


که تمام پل‌هاي پشت سرم را خراب کنم


مخفيانه تصميم گرفتم که تمام زنان را بکُشم


و عليه تو اعلام جنگ کردم


و هنگامي که روي سينه‌ات اسلحه کشيدم


شکست خوردم


و هنگامي که دست تسليمت را ديدم


شرمگين شدم


عهد کردم که نه... و نه... و نه ...


و تمام عهد‌هايم


دود بود و در هوا پراکندمشان.


5


عهد کردم


که هيچ شبي به تو زنگ نزنم


و به تو فکر نکنم، وقتي بيمار مي‌شوي


و دلواپست نباشم


و گلي نفرستم


و دستانت را نبوسم


و شبي زنگ زدم.. بر خلاف ميلم


و گل فرستادم.. بر خلاف ميلم


و وسط ديدگانت را بوسيدم، تا سير شدم


عهد کردم که نه ... و نه ... و نه ...


و وقتي به حماقتم پي بردم خنديدم...


6


عهد کردم 


که تو را پنجاه بار ذبح کنم


و آنگاه که لباسم را غرق خون ديدم


يقين کردم اين منم که ذبح شده‌ام


پس مرا بر کجاوه جدّيت منشان


هرگاه خشمگين شدم.. هرگاه متأثر شدم


هرگاه شعله‌ور شدم.. هرگاه خاموش شدم


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم


7


عهد کردم.. که کار را يکسره کنم


و هنگامي که ديدم اشک از چشمانت فرو مي‌ريزد


گرفتار شدم


و هنگامي که چمدان‌ها را بر زمين ديدم


دانستم که تو به اين راحتي کشته نخواهي شد


تو سرزميني.. تو قبيله‌اي


تو شعري پيش از سرودن


تو دفتري... تو دستوري.. تو کودکي هستي


تو غزل غزل‌هاي سليماني


تو مزاميري


تو روشنگري


تو رسولي


8


عهد کردم


که چشمانت را از دفتر خاطراتم بيندازم


و نمي‌دانستم که زندگي‌ام را خواهم انداخت


و نمي‌دانستم که تو ..


ـ با اختلافي کوچک ـ من هستي


و من توام


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


ـ چه حماقتي ـ


چه کردم با خودم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم


9


عهد کردم


که بعد از پنج دقيقه ديگر اينجا نباشم


ولي ... کجا بروم؟


خيابان‌ها خيس باران‌اند


به کجا بروم؟


در قهوه‌خانه‌هاي شهر تشويش ساکن شده است


تنها به کجا دريانوردي کنم؟


که تو دريايي


تو بادباني


تو سفري


مي‌شود ده دقيقه ديگر هم بمانم؟


تا باران بند بيايد؟


ابرها که بروند، حتما خواهم رفت


بادها که آرام شوند..


وگرنه..


مهمانت مي‌شوم


تا صبح برسد..


10


عهد کردم


که دوستت نداشته باشم، مثل ديوانگان، براي بار دوم


و هجوم نياورم مثل گنجشکان


به درختان بلند سيبت


و موهايت را شانه نکنم ـ وقتي خوابي ـ


اي گربه گران‌قيمت من..


عهد کردم که باقيمانده عقلم را تباه نکنم


وقتي ستاره‌اي پا برهنه بر بدنم مي‌افتد


عهد کردم که سرکشي جنونم را مهار کنم


و خوشا به سعادتم که هنوز


افراط‌ گرم وقتي عاشق مي‌شوم


کاملاً مثل دفعه قبل


11


عهد کردم


که تا يک سال، عشق را با تو در ميان نگذارم


و تا يک سال، چهره‌ام را پنهان نکنم


در جنگل گيسوانت 


و تا يک سال از ساحل چشمانت صدف نگيرم 


چگونه چنين حرف احمقانه‌اي زدم؟


در حالي که چشمان تو خانه من است و خانه امن است.


چگونه به خود اجازه دادم احساس مرمري سنگ را جريحه‌دار کنم؟


در حالي که بين من و تو


نان است .. و نمک


جاري شراب .. و آواز کبوتر..


و تو آغاز هر چيزي 


و حسن ختام..


12


عهد کردم


که برنگردم.. و برگشتم


که از دلتنگي نَميرم


و مُردم


عهد‌هايي کردم بزرگ‌تر از خودم


چه کردم با خودم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم..


 



28 خرداد 1391 937 1

و من مُردم

روحم دو سه روزي است که بد مي‌خارد


دارد ملک الموت لَحَد مي‌آرد


بر روي لَحَد نوشته: «جانا! ديدي!


بادمجان های بم هم آفت دارد!»



06 خرداد 1391 1047 0

براي بانو...

بانو که تويي عاشق و ديوانه زياد است


تو کوثري و سمت تو پيمانه زياد است


 


پيمانه مولاست فقط در خور دريا


از غصه چه غم؟ طاقت اين شانه زياد است


 


تسبيح به دستت نگران نيستي اصلا


از کار که همواره در اين خانه زياد است


 


افسانه گرفتند شما را و نگفتند


بانوي جهان از سر افسانه زياد است


 


بي نام و نشان رفتي از اين شهر غريبه


بي نام و نشان باش که بيگانه زياد است



05 اردیبهشت 1391 1266 1

نيمه پُر

دنيا!


به کثافت‌کاري‌ات برس


من ياد گرفته‌ام


روي چرک‌نويس‌ها


تميز بنويسم!


--------------------------


اگرچه معتقدم:


دنيا کثيف نيست اگر ما کثيفش نکنيم



19 فروردین 1391 972 0

چرا فرهادي جايزه گرفت؟!

چند روزي است ياهو خبر گلشيفته فراهاني و جايزه گرفتن اصغر فرهادي را در کنار هم BOLD کرده است!


آخرين بار که به خبر فرهادي سر زدم 300 نظر داشت.
همه خوشحالند و تبريک مي‌گويند و بعضي با «بترکه چشم حسود» احساس خود را ابراز مي‌کنند.


وقتي خبرهاي آن را مي‌خواندم ياد اين جملات «نزار قباني» شاعر بزرگ عرب افتادم:


از او مي‌پرسند:
 بياييد از جايزه‌ي نوبل صحبت کنيم. آيا تا به حال به اين فکر کرده‌ايد که يک روز با صداي تلفن از خواب بيدار شويد و از فرهنگستان سوئد به شما بگويند: تبريک عرض مي‌کنيم، جايزه‌ي نوبل به شما تعلق گرفته است.


او مي‌گويد:
برادر من! فکر جايزه‌ي نوبل را از سرتان بيرون کنيد و خيالتان را آسوده سازيد. من که فکر آن را کلاً از سرم بيرون کرده‌ام.
چون مي‌دانم تمام اسب‌هاي عرب از محدوده‌ي اين مسابقه خارج‌اند.
اين جايزه، جزئي از جنگ سرد بين دو پادگان است.
يک رشوه‌ي سياسي براي مرتد‌هايي است که از اتحاد شوروي خارج شده و به رژيم کمونيستي دشنام مي‌دهند.
آيا با عقل جور در‌مي‌آيد که تمام کشور‌هاي عربي از عصر نهضت تا کنون هيچ نويسنده، متفکر و شاعري پرورش نداده باشند که شايسته‌ي جايزه‌ي نوبل باشد؟
از رفاعة طهطاوي گرفته تا محمد عبده، جمال الدين الافغاني، طه حسين، جبران خليل جبران، ميخائيل نعيمه، طيب صالح، نجيب محفوظ، توفيق حکيم و يوسف ادريس؟
من يقين دارم که شعر ما از شعر آنها و بخشي از داستان‌هاي ما از بسياري از داستان‌هاي آنها مهم‌تر است.
اما آنطور که پيداست مسئولين فرهنگستان سوئد از پوستِ گندمي ما خوششان نمي‌آيد.


وقتي کشور‌هاي غربي به خصوص آمريکا از يونسکو کنار کشيدند و گفتند کشور‌هاي جهان سوم بر اين سازمان تسلط پيدا کرده‌اند و اکثريت آن را وحشي‌ها تشکيل داده‌اند، چرا از اين نهاد فرهنگي جهاني عبرت نمي‌گيريد؟
نهادي که آمريکا و کشور‌هاي غرب به خاطر اين‌که عرب و آفريقايي و چپ‌گرا و آزرده‌خاطران وارد آن شده‌اند و فرهنگ در نظر آنها فقط فرهنگ سفيد‌پوست و مو‌طلايي است، از تأمين بودجة آن دست برداشتند.


--------------------------------------------------
حال من از شما مي‌پرسم: آيا ايران تا کنون هيچ فيلمي در حد فيلم «جدايي نادر از سيمين» نداشته است؟
پس چرا «!A separation» جايزه مي‌گيرد؟
«اين جايزه جزئي از جنگ سرد بين دو پادگان است. يک رشوه‌ي سياسي براي مرتدهايي که...»



04 بهمن 1390 908 0

تعبير خواب حضرت زينب (سلام الله عليها)

ديدم که ناگهان نفس آسمان گرفت
يکباره شد کبود و کران تا کران گرفت


ديدم که نعره مي‌زند و داد مي‌کشد
با خود مرا به سلسله‌ي باد مي‌کشد


طوفان به هر اشاره مرا پرت مي‌کند
پا مي‌شوم دوباره مرا پرت مي‌کند


تا ناگهان درخت بزرگي ميان باد
آغوش شد به اين تن لرزان پناه داد


چشم حسود باد که افتاد بر درخت
خود را شبيه خنجري انداخت در درخت


دور درخت چنبره زد مست و خشمگين
از ريشه کند و روي سرش برد و زد زمين


از هول باد لرزه‌اي افتاد بر تنم
ديدم گرفته است به يک شاخه دامنم


آويختم به شاخه ولي باد سر رسيد
در من وزيد و نعره‌زنان شاخه را بريد


در گير و دار باد و درخت و غبار و خار
چشمم به سوي شاخه‌اي افتاد استوار


تا شاخه را گرفتم و آرام‌تر شدم
ديدم که باد مانده و من هستم و خودم


حالا ميان باد تني خسته مانده است
ديگر فقط دو شاخه‌ي پيوسته مانده است


با آخرين رمق که در اين جان خسته است
مي‌گيرم آن دو را به هزار آرزو به دست


اما هنوز گرم نبردند باد‌ها
ديگر مرا محاصره کردند بادها


بادي از آن کرانه که خنجر کشيده است
بادي از اين کرانه که دورم تنيده است


بادي هدف گرفته يکي از دو شاخه را
بادي به کف گرفته يکي از دو شاخه را


از هر طرف هجوم مي‌آرند بادها
آه اين چه کينه‌اي است که دارند بادها


پشت مرا که شاخه به شاخه شکسته‌اند
گويا براي کشتن من شرط بسته‌اند


افتاده‌ام به خاک و کسي غير باد نيست
راهي شده است و فاصله‌اش هم زياد نيست


دنيا سياه و دشت سياه و هوا سياه
طوفان که حمله مي‌کند و من که بي‌پناه...


***


بيدار شو! بلند شو زينب! بلند شو!
کابوس ديد‌ه‌اي تو هم امشب؟ بلند شو


کابوس نه که خواب تو عين حقيقت است
کابوس نه حکايت عمري مصيبت است


حالا بلند شو که زمانش رسيده است
آبي بزن به رويت، رنگت پريده است


آماده شو که حالِ هوا هيچ خوب نيست
خورشيد، بي‌رمق شده اما غروب نيست


طوفان رسيده است به بالاي بسترش
پيغمبر و وداع؟ چه سخت است باورش...


***


هرچند سايه‌ي سرمان را اجل شکست
غمگين مباش دخترکم مادرت که هست


از گريه‌هاي من در و همسايه خسته‌اند
حالا که سايه‌سار مرا هم شکسته‌اند


بگذار آفتاب خودش سايبان شود
بگذار قامتم به سرت آسمان شود


در آفتاب قطره به قطره روان شوم
بر گريه‌ام بتابد و رنگين کمان شوم 


تا سيلي نهايي طوفان ميان دود
اين آسمان پناه تو حتي اگر کبود


روزي تو نيز مثل من... انگار در زدند
حتماً پي شکستنم اين بار در زدند


گريه مکن امان بده بگذار بگذرم
بايد که مرد بار بيايي تو دخترم


طوفان به سادگي که رهايت نمي‌کند
يک مرد از بلا که شکايت نمي‌کند


بايد هميشه در دل طوفان بايستي
در چشم خارهاي گريزان بايستي


از خود، حسين ـ‌يوسف خود‌ـ را جدا مکن
مگذار چاه... آه! پدر را رها مکن


اين سايه‌سار خم شده رو به شکستن است
اينک زمان هروله‌ي باد بر من است


اين شاخه‌ي شکسته که در باد مي‌رود
آري اميد توست که بر باد مي‌رود...


***


زينب بيا!  به قلب پدر باز جان بده
زينب! بيا و مادري‌ات را نشان بده


مي‌خوانم از تَبَت غم پنهاني تو را
بوسيده داغ فاطمه پيشاني تو را 


زينب! مَبين که بغضم و خاموش مانده‌ام
در گوش شهر يکسره از خويش خوانده‌ام 


 اين بغض‌ها که در دلم انبار مي‌شود
نهج‌البلاغه‌اي است که تومار مي‌شود


اي کوفه! من همان پسر کعبه‌زاده‌ام
پيش شما به دست نبي دست داده‌ام


از غم نمي‌زدودمتان کاش هيچ وقت
اصلاً نديده بودمتان کاش هيچ وقت 


خنجر گرفته زير عبا! مي‌شناسي‌ام؟
يک ذره فکر کن! به خدا مي‌شناسي‌ام!


دستي که اين غريبه کشيده است بر سرت
حالا جواب مي‌دهد اينگونه خنجرت


يک روز صبح، موعد پاداش مي‌شود
اين راز سر به مُهر، به خون فاش مي‌شود...


***


حالا ميان باد تني خسته مانده است
ديگر فقط دو شاخه‌ي پيوسته مانده است!


زينب! تويي و شاخه‌اي از چشمه‌ي غدير
تا از خودت جدا نشوي شاخه را بگير


وقتي تمام شهر، وفا را فروختند
وقتي به يک بهانه شما را فروختند


وقتي سپر به دست گرفته نشسته‌اند
از تيغ و خون و نيزه و شمشير خسته‌اند


برخيز و باز رسم وفا را نشان بده
تو مرد باش و غيرتشان را تکان بده


تنها تو باش مرهم داغ دروني‌اش
آن لحظه‌اي که مي‌ترکد بغض خوني‌اش


اما مگو که پيش نگاه دلير‌ها
تشييع مي‌کنند تو را خيل تيرها...


***


طوفان نهيب زد: شب آخر رسيده است
بغض تو تا گلوي برادر رسيده است


حالا که تا شقيقه‌ي طوفان رسيده‌اي
احساس مي‌کني که به پايان رسيده‌اي


زينب! تويي که داغ مرا گريه مي‌کني؟
پوشيده‌اي لباس عزا گريه مي‌کني؟


باور نمي‌کنم که به اندوه تن دهي
بايد بايستي و به من پيرهن دهي


بايد به عهد خواهري خود وفا کني
اين شاخه را ببين به چه قيمت رها کني


اين خيمه‌ها به حرمت تو ايستاده‌اند
پيش تو صف کشيده به هم دست داده‌اند


با ديدن تو بغض من آرام مي‌شود
تل از حضور توست که خوشنام مي شود


باور کن از تو قافله غافل نمي‌شود
اين ماجرا بدون تو کامل نمي‌شود


زيباست از نگاه تو اين غم نگاه کن
اي اشک‌هاي شوق تو مرهم، نگاه کن


اينجا به جاي آب فقط اشک مي‌چکد
اين اشک بچه‌هاست که از مشک مي‌چکد


اين کوره‌ي گداخته تا کربلا شود
بايد تمام خاک به خون مبتلا شود


يک روزه از تمام خودت دل بريده‌اي
بي‌جاني و رجز به رجز داغ ديده‌اي


جانم نفس نفس نفس آزاد مي‌شود
هنگام رقص سلسله‌ي باد مي‌شود


پلکي بزن ببين که سرافراز مانده‌ام
بنشين که ساعتي است که قرآن نخوانده ام


طوفان به قصد چادرت آماده مي‌شود
گاهي چقدر رذل شدن ساده مي‌شود


خورشيد، سرخ و باد و زمين سرخ و آب سرخ
چشمان بي‌قرار تو از هولِ خواب، سرخ


حالا بلند شو که زمانش رسيده است...
...


69 بيت نذر عمه زينب سلام الله عليها


اصل ماجرا در تاريخ:
چنانچه زينب عليهاالسلام در سال 5 هجري متولّد شده باشد، تنها 5 سال محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله را درك كرده است. البته 5 سالي كه آكنده از مهر و عطوفت و خاطراتي براي تمام عمر بود.


آخرين خاطره ي وي از دوره ي رسول خدا صلي الله عليه و آله مربوط به لحظه اي است كه هنگام رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله ، اميرمؤمنان، فاطمه زهرا، حسن و حسين عليهماالسلام هر يك خوابي ديدند كه دلالت بر وفات رسول اكرم صلي الله عليه و آله داشت. لذا با ناله و تحيت به سوي رسول خدا صلي الله عليه و آله حركت كردند. در همين حال زينب عليهاالسلام نيز خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و گفت: يا رسول الله، يا جداه! ديشب خواب هولناكي ديدم. كاني بريح عاصفة انبعثت و اسودت الدنيا و ما فيها و اظلمتها و حركتني من جانب فرأيت شجرة عظيمة فتعلقت بها من شدة الريح قد قلعتها و القتها علي الارض ثم تعلقت علي غصن قوي من اغصان تلك الشجرة فقلعتها ايضا ثم تعلقت بضرع آخر فكسرته ايضا. فتعلقت علي فرعين متصلين من فروعها فكسرتهما ايضا فاستيقضت من نوهي هذه؛


گويا باد سختي وزيدن گرفت به صورتي كه دنيا و ما فيها را تاريك و ظلماني كرد و من را [شدت باد] به سوئي مي برد. بالاخره درخت بزرگي به نظرم آمد، خود را به آن چسباندم. باد از شدت وزش، درخت را از ريشه كند و برزمين انداخت. من خود را به شاخه اي محكم از شاخه هاي آن درخت آويختم. باد آن شاخه را نيز درهم شكست، به شاخه اي ديگر آويزان شدم، آن را هم شكست، در آن حال به دو شاخه كه به هم متصل بودند از فروع آن شاخه چسبيدم، اما آن دو را نيز شكست، و من وحشت زده از خواب برخاستم.


رسول خدا صلي الله عليه و آله از شنيدن اين خواب سيلاب اشك از ديده اش جاري شد و به شدت گريست. آن گاه فرمود: اي نور ديده! آن درخت جد تو است كه به زودي تندباد اجل او را از پاي در خواهد آورد و آن شاخه نخست كه به آن پناه بردي، مادر توست و شاخه ديگر پدرت و آن دو شاخه ديگر برادر تو حسن و حسين هستند كه در مصيبت ايشان دنيا تاريك مي شود و تو در مصيبت آن ها جامه سياه مي پوشي.،» آري و در پي اين خواب، با فاصله اي اندك رسول خدا صلي الله عليه و آله به سوي جنان پر كشيد و خاندان اهل بيت عليهم السلام را در دنيا با مردمان منافق و كينه توز تنها گذاشت.


 رياحين الشريعة، ج 3، ص 50، نقل از بحرالمصائب.



05 آذر 1390 5563 1

غديريه

بر دائم التبسم اگر غم محال نيست
شب گريه بر پيمبر اکرم محال نيست



چندي است اضطراب به بالينش آمده است
بو برده نسخ آيه محکم محال نيست


يا ايها الرسول تو حجت تمام کن
باقي‌ش با خودم، که جهنم محال نيست


بالا ببر که دورترين هم ببيندش
از اين قبيله شک به خدا هم محال نيست 


مي‌خواستم ندا بدهم غير ممکن است
ترديد در غدير که ديدم محال نيست


بخٌّ امام قافله بخٌّ ابا الحسن
خنديدن و تنفر توأم محال نيست


امضا کن اين صحيفه ملعونه را تو نيز
روزي که در رگش بخزد سم، محال نيست


مُهري که خورده بر دلشان گرگ ساخته
آري، وگرنه توبه‌ي آدم محال نيست


بر آنکه سنگ مي‌فکند در مسير رود
آتش زدن به خانه‌ي شبنم محال نيست


بي‌وقفه مي‌زنند، نبي‌زاده‌اي که باش


بهتان زدن به حضرت مريم محال نيست


شادم که بي‌جواب نمي‌ماند اين ستم
در کيش عدل، رجعت خاتم محال نيست 


....


1) در اخلاق پيامبر: 


ـ «كانَ اَكْثَرَ النّاسِ تَبَسُّماً و ضِحْكاً في وُجُوهِ اَصْحابِه»(المحجة البيضاء، فيض كاشاني، ج4، ص 134) بيش از همه، لبخند داشت و در روي يارانش خنده مي‌زد  .


ـ کان ضحک النبي(ص) التبسم » همانا که خنده پيامبر(ص)، تبسم بود. و به طور کلي، خنده مؤمن تبسم است  .


2) وقتي آيه «انما وليکم الله و رسوله ...» در مورد نصب امام علي (ع)‌ به ولايت و خلافت نازل شد، پيامبر از ترس اينکه مبادا امتش وي را تکذيب کنند و بگويند که از جانب خودش منصب ولايت و امامت را به پسر عمويش مي‌دهد و از اين جهت از دين برگردند و مرتد شوند، مضطرب شد و آن را اظهار نکرد تا اينکه در غدير خم آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک من ربک ..»‌نازل شد. (ر.ک: تفسير آيه 67 سوره مائده)


3) تبريک منافقانه صحابه در تفسير آيات آغازين سوره بقره از زبان امام موسي بن جعفر (ع) آمده است. اينجا بخوانيد.


4) ماجراي صحيفه ملعونه را اينجا بخوانيد.


5) مسموم شدن پيامبر 


6) سنگ انداختن در مسير راه پيامبر به قصد کشتن ايشان نيز در جريان صحيفه ملعونه آمده است.


7) ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشوة (نيز در مورد منافقين در ابتداي سوره بقره)


8) منابع رجعت نيز اينجاست.




19 آبان 1390 979 0