دفتر شعر

دور دستاس تو مــي چرخند گندمــزارها ..

بـي نگاهت... بـي نگاهت... مرده بودم بارها...
اي كه چشمانت گره وا مي كنـنـد از كارها

مهر تو جاري شده در سينــه ي دريا و رود
دور دستاس تو مــي چرخند گندمــزارها ..

باز هم چيزي به جز نان و نمك در خانه نيست
با تو شيريـــن است اما سفـــره ي افطارها..

باغ غمگين است، لبخندي بزن تا بشكفند
ياس ها،آلاله ها، گل پونه ها، گل نارها

برگ هاي نازكت را مرهمي جز زخم نيست
دورت اي گل ، سر بر آوردند از بس خارها...

بعد تو دارد مدينــه غربتـــي بي حد و مرز
خانه هاي شهر.. درها .. كوچه ها.. ديوارها..

نخل هاي بي شماري نيمه شب ها ديده اند
سر به چاه درد برده كـــــوه صبري ، بارها ...



14 اسفند 1393 2010 1

از من تلخ چرا طعم عسل میخواهـــی

 

از من تلخ چرا طعم عسل میخواهـــی

تو چه از این زن زانو به بغل میخواهــی

 

من که غارت زده ی هند نگاهت هستم

از من خاک  نشین تاج محل میخواهــی

 

مشتری نیستــی و راهــی سیاراتـــی

از زمین خورده ترین ماه زحل میخواهــــی

 

در قصاید سخــن هجر به پایان نرسیـــد

پس تو امروز چه از جان غزل میخواهی ...؟

 



31 اردیبهشت 1393 2766 0

برای من که زنم گریه ، گاه سنگین است

هوای گریه در این ایستگاه سنگین است

سکوت سرد تو و بغض راه سنگین است

تو خیـــره می شوی اما مرا نمی بینی ..

نگاه می کنـــی و این نگاه سنگین است

غرور له شده ام را چـــرا نمی فهمــی ؟

برای من که زنم گریه ، گاه سنگین است

برای من که نمی بخشی ام نمی دانــی

چقــدر پاسخ ایـن اشتبـاه سنگیــن است

قبــول .. قلب تو را من شکستــه ام اما ..

قبــــول کن که قبــول گنــاه سنگین است

به روی شانه ی من کوه غصه گاهی هیچ

و گاه بار غمی قدر کاه سنگیــن است ...

نبودن تـــو ، غـــم من ، هجـــوم دلتنگـــی

چقـــدر خلوت این ایستگاه سنگین است ..




20 اسفند 1392 2220 2

صامت ...



بادی نیامد تا باران هایِ شورَت را از مزرعه برد

و نسیمی که دست های قدیمی پدر را تازه کند

تو به کهنگی 

به نقس های نم دار خانه ..

به سرفه هایی که گلویت را خشک کنند عادت داشتی ...


بادی نیامد 

و بادی که نیامد دودمانت را برد

کودکانت بوته های خشخاش شدند

و آرزوهایت دود هایی خمیده

حلقه حلقه محو شدند

و چشم هایت تار ...

بعد

بارانی نیامد

و ما به کهنگی عادت کردیم .....






13 فروردین 1392 1166 0

به رسم خاطره هامان ...

 



آنچه را که می نویسم

چون یادگاری

ازتو

در جهان خواهد

ماند

        "بیژن جلالی"


 

و پابــه پای تـــو آمــــد و پا بــــه پات نشست                    

دلــــم اگر چه گرفـت و دلــــم اگر چه شکست ...

 

به رسم خاطره هامان همیشه چشم به چشم

همیشه شانه به شانه همیشه دست به دست

 

گــــــره زدم بــــــه خیــالـت حقـیـــقت خـــــــــود را

تویی به موی من آشفتـــــه من به بوی تو مست

 

منـــــم شبیـــه حضــــوری که هست امـــا نیست

تویـــی شبیه خیالـــی که نیست امـــــا هسـت ...

 

 چــــــه روزهای سیاهــــی که بی تو سهم دلـــم

سکـــوت بود و سکـــوت و شکست بود و شکست

 

و پـــرســــه های شبــانـــــه کنــــــــار دلتنــــگــــی

رسیــــده بــــی تو جهــــانم به کوچـــه ای بن بست ...

 

 

 



01 اسفند 1391 1746 0

داغ های جاودانه ...



گریه می کنم که آب مهر مادر شماست
گریه می کنم که گریه نام دیگر شماست

دست های رو به آسمان نخل ها هنوز ...
در پی ِ اجابت دعای خواهر شماست

باغ ِ داغ های جاودانه اید و لاله ها
زخم های بی شمار روی پیکر شماست

تشنه لب به قصد بوسه آمده چه باشتاب
تیغ آب دیده ای که در برابر شماست

از فدک به ارث می برم دل شکسته را
گریه می کنم که آب مهر مادر شماست ...

 




12 دی 1391 1795 3

تاریکی ...


کنار خودم راه می روم 

در قامت پالتویی که در نبضش

انتقام پلنگی ماده خوابیده 

و خونم را می مکد

حشره ای که روی پوستش

بیداری ام را قلقلک می دهد ...

 

کنار خودم دراز می کشم

در حجم وحشتناکی از تاریکی

 و خوابم را به هم می ریزد

تنهایی ِ سرما خورده ای

که روی صندلی راحتی اش

قژقژ می کند ...

 

در انتهای هفته هایی

که انگشت اشاره

نشانم می دهد

بالای سرم می نشینم

و به مستطیلی خیره می شوم

که لبخند تجزیه شده ام را

قاب گرفته ....




20 آذر 1391 1225 1

عطر سیب از شال های سبز مخمل گم شده ...

آسمان است این که در گودال مقتل گم شده
یا که دنیـــــای زنـــــی آشفته بر تل گم شده؟

می دود هر سو نگاهش در سکوتی هولناک ...
در میـــان دودها سوسوی مشعـــل گم شده
...
شعله بر دامن ، پریشان می دود هر سو زنی
دختـــری در بیــن خار و خــون و تاول گم شده ...

بــرق دنــــدان شغــــالان و هجــــوم سایه ها
آهویـــی در وحشت شبهای جنـــگل گم شده
...
گـــــریه کردم ، گـــــریه، مثل مادری که ناله اش
در صـــــدای تعــــزیه خوان های مقتل گم شده

 

 


04 آذر 1391 2020 3

...


یقین دارم که شک افتاده در کفر و در ایمانم

که جبرائیل چشمان تو وحی تازه ای دارد ...





25 آبان 1391 1331 0

به اویی که ...

 

تمام حاصلم را در بساط شهر گستــــردم

خریداری ندارد بیـــن این بـــی دردها دردم

 

زنی از نسل اشرافی ترین غم های تاریخم

که در خاموشی افسانه هایم زندگی کردم

 

اگر آواره ام ، گـــم کرده ام ایل و تبـــارم را...

که در سردرگمی هایم به دنبال تو می گردم

...

خیابان خواب چشمان تو در این شهر خاموشم

اگر چشـــم تو را پیدا نمی کردم چه میـــکردم ..

 

نسیمــی از شمال شرق از بلـخـــم تماشاکــن

که رقصــی مولوی تر از غـــزل هــای تو آوردم ...

 

 



10 مهر 1391 1800 3

 

و مــی دانســــت که هرگــــز مرگــــ پایان کبوتـــــر نیســــتــــــــــ ...

 



16 شهریور 1391 1788 0

ناگهان دیوار ...

 

گویا غم پنهان مرا کاشتـه است

انـدوه فــراوان مرا کاشتــه است

 

از حال من انگار خبر داشت فروغ

در باغچه دستان مرا کاشته است ...

 

 



31 مرداد 1391 1128 0

در آغوش دلتنگی ...

 

یا بافه ی گیســوش شال گردنــت باشد

یا تار و پــــود نازک پیــــراهنـــت باشد ...

 

هر شب بپیچد درنفس هایش نفس هایت

پیچـــیده در باغ تنــش عطـــر تنـــت باشد

*

این ها خیالات زنی غمگین و دیوانه ست

وقتی که شب ها در تب بوسیدنت باشد

 

وقتی که چشم شعرهای تیره اش هستی

ای کاش چشــم شعرهای روشنت باشد

 

ای کوه آرامــش پناهش هستــی و بگذار

آهــوی وحشـــی دلـش بر دامنــت باشد

 

از اضـطـــراب روزهــای رفتــه مــی آیـد

تا لحــظه ی آخـــر کنار ماندنـــت باشد ...

 

 



09 مرداد 1391 961 0

بی عنوان ...

من و عشقی پراز رسوایی محض

سکوت مطلق و تنـــهایـــی محض

شکســـت بغض هایــــم را ندیدی

تو با چشمــــی پر از زیبایی محض



06 مرداد 1391 987 0

زنی که شال می بافد...


خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد

زمستان فصل مرگ آرزو هایش رسید اما ...
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد

به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پایین شال او دو سیب کال می بافد

تجسم می کند لبخندهای دلربایش را
و بر لبهای شالش دانه دانه خال می بافد

و می داند که هرگز مرگ پایان کبوتر نیست
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد
...

گل پونه، گل شب بو، بخواب ای ماه غمگینم ...
و رشته رشته لالایی میان شال می بافد ...


03 مرداد 1391 2350 2

درد _ دل ...

 

حس می کنم کنار تو کم کم غریب تر ...

این روزها که پیش خودم هم غریب تر ...

 

وقتی میان این همه شاعـــــر غریبـــه ام

باید کنـــــــار این همــــــه آدم غریــب تر ...

 

حالا که تیـــک تــاک زمـــان تـــــو نیـــستم

در نبض های قافیــــه تکتـــــم غریــــب تر ...

 

 



03 مرداد 1391 1353 0

غربت ...

 

غریبم

شبیه جمعه های قد بلندی که سرمه می کشند و

به انتظار می ایستند

غریبم ...

 



23 تیر 1391 858 0

عاشقانه ای به امام حاضر ...

 

تنها خودت حس می کنی تنهایی ات را

شب های گریه غــربت یلـدایــــی ات را

 

اندوه تو از جنــس اندوه کســی نیـست

چندین برابر کرده غـــم زیــبایـــی ا ت را

 

هــرجنــگلــی در آرزوی شال سبــــزت

هر چشــمه ای اما دل دریایــی ات را ...

 

ای قبله ی ریحانه ها در سجده هستند ـ

بابونه ها عطــر خوش صـحـــرایــی ات را

...

در فاطمیــه گریه کـردم ، عهــد بســتـم

تا چله بنشیــنــم غم زهــــرایی ات را ...

 

 



12 تیر 1391 1362 0

شوریدگی ...

 

با نغمه ی عاشقانه ات می رقصید

با تلـخ ترین ترانــه ات می رقصیـــد

 

این ماهــی تشنه،ماهی غمگینت

در بستر رودخانـه ات می رقصید ...

 

 



24 خرداد 1391 1035 0

 

وقتی آدم ها

همدیگر را ساده می بلعند

تو چرا هنوز

درگلویم گیر کرده ای ؟

 



17 خرداد 1391 982 1
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها