دفتر شعر

در شهر من فشنگ گلو بند زینتی ست...

از روزگار حمله ی چنگـــــــــیز با منند
این مردمان خسته که از نسل آهنند

این شهر سرخ وارث دلتنگی من است؟
یا دختران بلـــــــــخ همه سرخ دامـنند؟

در شهر من فشنگ گلو بند زینتی ست
آن جا به موی دخترکان گل نمی زننــد..

در باغ آرزوی زمــــین کال مانــــده اند
چشم انتظار لحظه ی سرخ رسیدنند

شیرین تر از تمامی افسانه های دور..
زیباتر از تمامی شبـــــــهای روشنند

ای ماه پشت ابر من این روزها چقدر
خفاشهای شب زده با نور دشمنند

هر چند جان مردم من غرق آتش است
اما هنوز از وطنــــــــــم دل نمی کَنند...


10 خرداد 1396 1965 7

پدر اندوه در دلهــا زیاد است... سرِ راه تو مشکل ها زیاد است

نشسته برف پیری روی مویت  دلم می خواست تا باران بگیرد
تنت از خستگی خرد و خمیر است بیا تا خانه بوی نان بگیرد

بهـــــاران از تو تصویـــری ندارد،  پــدر پاییـــــز تقصیـــری ندارد
نمی خواهم که در این فصل غربت دل پرمهــرت از آبان بگیرد

غریب و خسته و بی سرپناهم، سیاه است آسمان بختگاهم
برای برگ های زرد عمـــــرم بگـــو جنگل حنــابندان بگیــــرد

پدر اندوه در دلهــا زیاد است سرِ راه تو مشکل ها زیاد است
بگو کی می رسد از راه آن روز که بر ما زندگــی آسان بگیرد

خدا قوت.. نباشی خسته ای ماه  از این دنیای تاریک و پر از آه
خدای یوسف ِ افتـــاده در چاه  تقاصت را از ایــن زندان بگیرد..

خدا را شکــــر اگر امروز غـــــم هست
حرم هست و حرم هست و حرم هست

خودت گفتی به من امکان ندارد  دل سادات در ایــران بگیرد

 



_ بختگاه: پیشانی...


22 فروردین 1396 5039 13

دور دستاس تو مــي چرخند گندمــزارها ..

بـي نگاهت... بـي نگاهت... مرده بودم بارها...
اي كه چشمانت گره وا مي كنـنـد از كارها

مهر تو جاري شده در سينــه ي دريا و رود
دور دستاس تو مــي چرخند گندمــزارها ..

باز هم چيزي به جز نان و نمك در خانه نيست
با تو شيريـــن است اما سفـــره ي افطارها..

باغ غمگين است، لبخندي بزن تا بشكفند
ياس ها،آلاله ها، گل پونه ها، گل نارها

برگ هاي نازكت را مرهمي جز زخم نيست
دورت اي گل ، سر بر آوردند از بس خارها...

بعد تو دارد مدينــه غربتـــي بي حد و مرز
خانه هاي شهر.. درها .. كوچه ها.. ديوارها..

نخل هاي بي شماري نيمه شب ها ديده اند
سر به چاه درد برده كـــــوه صبري ، بارها ...



14 اسفند 1393 1847 1

طاقت نداشتـــم بشود روضه باز تر...

 

روی تـــو از نسیــــم سحــر دلنــوازتر

گیســوی توست از شب یلـــدا درازتر

 

روی تو باز بــــود و در خانـــه ی تو باز

ای چشمهایت از همه مهمان نواز تر

 

هرگــز یتیـــم های مدینــــه ندیده اند

از ذکر مهربان حســن (ع) چاره سازتر

 

صلح تو شد دلیل سرافرازی حسین(ع)

ای از تمــام اهــل جهـــان سرفــرازتر

 

امــا شریک زندگـی ات دشمن تو بود

مولا کــــدام داغ از ایــن جانگــــداز تر ؟

 

از تیـــرها نگفتم و تابوت زخمــی ات

طاقت نداشتـــم بشود روضه باز تر...

 



29 آذر 1393 2402 8

از من تلخ چرا طعم عسل میخواهـــی

 

از من تلخ چرا طعم عسل میخواهـــی

تو چه از این زن زانو به بغل میخواهــی

 

من که غارت زده ی هند نگاهت هستم

از من خاک  نشین تاج محل میخواهــی

 

مشتری نیستــی و راهــی سیاراتـــی

از زمین خورده ترین ماه زحل میخواهــــی

 

در قصاید سخــن هجر به پایان نرسیـــد

پس تو امروز چه از جان غزل میخواهی ...؟

 



31 اردیبهشت 1393 2574 0

برای من که زنم گریه ، گاه سنگین است

هوای گریه در این ایستگاه سنگین است

سکوت سرد تو و بغض راه سنگین است

تو خیـــره می شوی اما مرا نمی بینی ..

نگاه می کنـــی و این نگاه سنگین است

غرور له شده ام را چـــرا نمی فهمــی ؟

برای من که زنم گریه ، گاه سنگین است

برای من که نمی بخشی ام نمی دانــی

چقــدر پاسخ ایـن اشتبـاه سنگیــن است

قبــول .. قلب تو را من شکستــه ام اما ..

قبــــول کن که قبــول گنــاه سنگین است

به روی شانه ی من کوه غصه گاهی هیچ

و گاه بار غمی قدر کاه سنگیــن است ...

نبودن تـــو ، غـــم من ، هجـــوم دلتنگـــی

چقـــدر خلوت این ایستگاه سنگین است ..




20 اسفند 1392 2077 2

صامت ...



بادی نیامد تا باران هایِ شورَت را از مزرعه برد

و نسیمی که دست های قدیمی پدر را تازه کند

تو به کهنگی 

به نقس های نم دار خانه ..

به سرفه هایی که گلویت را خشک کنند عادت داشتی ...


بادی نیامد 

و بادی که نیامد دودمانت را برد

کودکانت بوته های خشخاش شدند

و آرزوهایت دود هایی خمیده

حلقه حلقه محو شدند

و چشم هایت تار ...

بعد

بارانی نیامد

و ما به کهنگی عادت کردیم .....






13 فروردین 1392 1099 0

به رسم خاطره هامان ...

 



آنچه را که می نویسم

چون یادگاری

ازتو

در جهان خواهد

ماند

        "بیژن جلالی"


 

و پابــه پای تـــو آمــــد و پا بــــه پات نشست                    

دلــــم اگر چه گرفـت و دلــــم اگر چه شکست ...

 

به رسم خاطره هامان همیشه چشم به چشم

همیشه شانه به شانه همیشه دست به دست

 

گــــــره زدم بــــــه خیــالـت حقـیـــقت خـــــــــود را

تویی به موی من آشفتـــــه من به بوی تو مست

 

منـــــم شبیـــه حضــــوری که هست امـــا نیست

تویـــی شبیه خیالـــی که نیست امـــــا هسـت ...

 

 چــــــه روزهای سیاهــــی که بی تو سهم دلـــم

سکـــوت بود و سکـــوت و شکست بود و شکست

 

و پـــرســــه های شبــانـــــه کنــــــــار دلتنــــگــــی

رسیــــده بــــی تو جهــــانم به کوچـــه ای بن بست ...

 

 

 



01 اسفند 1391 1609 0

داغ های جاودانه ...



گریه می کنم که آب مهر مادر شماست
گریه می کنم که گریه نام دیگر شماست

دست های رو به آسمان نخل ها هنوز ...
در پی ِ اجابت دعای خواهر شماست

باغ ِ داغ های جاودانه اید و لاله ها
زخم های بی شمار روی پیکر شماست

تشنه لب به قصد بوسه آمده چه باشتاب
تیغ آب دیده ای که در برابر شماست

از فدک به ارث می برم دل شکسته را
گریه می کنم که آب مهر مادر شماست ...

 




12 دی 1391 1714 3

تاریکی ...


کنار خودم راه می روم 

در قامت پالتویی که در نبضش

انتقام پلنگی ماده خوابیده 

و خونم را می مکد

حشره ای که روی پوستش

بیداری ام را قلقلک می دهد ...

 

کنار خودم دراز می کشم

در حجم وحشتناکی از تاریکی

 و خوابم را به هم می ریزد

تنهایی ِ سرما خورده ای

که روی صندلی راحتی اش

قژقژ می کند ...

 

در انتهای هفته هایی

که انگشت اشاره

نشانم می دهد

بالای سرم می نشینم

و به مستطیلی خیره می شوم

که لبخند تجزیه شده ام را

قاب گرفته ....




20 آذر 1391 1125 1

عطر سیب از شال های سبز مخمل گم شده ...

آسمان است این که در گودال مقتل گم شده
یا که دنیـــــای زنـــــی آشفته بر تل گم شده؟

می دود هر سو نگاهش در سکوتی هولناک ...
در میـــان دودها سوسوی مشعـــل گم شده
...
شعله بر دامن ، پریشان می دود هر سو زنی
دختـــری در بیــن خار و خــون و تاول گم شده ...

بــرق دنــــدان شغــــالان و هجــــوم سایه ها
آهویـــی در وحشت شبهای جنـــگل گم شده
...
گـــــریه کردم ، گـــــریه، مثل مادری که ناله اش
در صـــــدای تعــــزیه خوان های مقتل گم شده

 

 


04 آذر 1391 1899 3

...


یقین دارم که شک افتاده در کفر و در ایمانم

که جبرائیل چشمان تو وحی تازه ای دارد ...





25 آبان 1391 1268 0

به اویی که ...

 

تمام حاصلم را در بساط شهر گستــــردم

خریداری ندارد بیـــن این بـــی دردها دردم

 

زنی از نسل اشرافی ترین غم های تاریخم

که در خاموشی افسانه هایم زندگی کردم

 

اگر آواره ام ، گـــم کرده ام ایل و تبـــارم را...

که در سردرگمی هایم به دنبال تو می گردم

...

خیابان خواب چشمان تو در این شهر خاموشم

اگر چشـــم تو را پیدا نمی کردم چه میـــکردم ..

 

نسیمــی از شمال شرق از بلـخـــم تماشاکــن

که رقصــی مولوی تر از غـــزل هــای تو آوردم ...

 

 



10 مهر 1391 1619 3

 

و مــی دانســــت که هرگــــز مرگــــ پایان کبوتـــــر نیســــتــــــــــ ...

 



16 شهریور 1391 1663 0

ناگهان دیوار ...

 

گویا غم پنهان مرا کاشتـه است

انـدوه فــراوان مرا کاشتــه است

 

از حال من انگار خبر داشت فروغ

در باغچه دستان مرا کاشته است ...

 

 



31 مرداد 1391 1019 0

در آغوش دلتنگی ...

 

یا بافه ی گیســوش شال گردنــت باشد

یا تار و پــــود نازک پیــــراهنـــت باشد ...

 

هر شب بپیچد درنفس هایش نفس هایت

پیچـــیده در باغ تنــش عطـــر تنـــت باشد

*

این ها خیالات زنی غمگین و دیوانه ست

وقتی که شب ها در تب بوسیدنت باشد

 

وقتی که چشم شعرهای تیره اش هستی

ای کاش چشــم شعرهای روشنت باشد

 

ای کوه آرامــش پناهش هستــی و بگذار

آهــوی وحشـــی دلـش بر دامنــت باشد

 

از اضـطـــراب روزهــای رفتــه مــی آیـد

تا لحــظه ی آخـــر کنار ماندنـــت باشد ...

 

 



09 مرداد 1391 877 0

بی عنوان ...

من و عشقی پراز رسوایی محض

سکوت مطلق و تنـــهایـــی محض

شکســـت بغض هایــــم را ندیدی

تو با چشمــــی پر از زیبایی محض



06 مرداد 1391 925 0

زنی که شال می بافد...


خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد

زمستان فصل مرگ آرزو هایش رسید اما ...
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد

به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پایین شال او دو سیب کال می بافد

تجسم می کند لبخندهای دلربایش را
و بر لبهای شالش دانه دانه خال می بافد

و می داند که هرگز مرگ پایان کبوتر نیست
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد
...

گل پونه، گل شب بو، بخواب ای ماه غمگینم ...
و رشته رشته لالایی میان شال می بافد ...


03 مرداد 1391 2150 2

درد _ دل ...

 

حس می کنم کنار تو کم کم غریب تر ...

این روزها که پیش خودم هم غریب تر ...

 

وقتی میان این همه شاعـــــر غریبـــه ام

باید کنـــــــار این همــــــه آدم غریــب تر ...

 

حالا که تیـــک تــاک زمـــان تـــــو نیـــستم

در نبض های قافیــــه تکتـــــم غریــــب تر ...

 

 



03 مرداد 1391 1224 0

غربت ...

 

غریبم

شبیه جمعه های قد بلندی که سرمه می کشند و

به انتظار می ایستند

غریبم ...

 



23 تیر 1391 789 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها