دفتر شعر

دوباره حافظ سرگشته در شب تهران

غروب بازی نور است و سایه ای گذران
ردیف صندلی و کیف های آویزان
 
تمام زندگی ام یک کلاس نقاشی است
تو نیستی و جهان، یک طبیعت بی جان
 
چه ساده زندگی ام را به قاب می گیری
به روی بوم، دو تا لکه، می شود انسان!؟
 
به روی دفتر من یک، دو خط سبز بکش
که باز گل بدهد این بهار و تابستان
 
فضای خلوت دانشکده، چه دلتنگم
ببین شباهت ما شاعران و گنجشکان!
 
غروب آمده و حرف تازه ای دارد
برای قصه ی یک مرد، قصه ی باران
 
بیا تو از سر «حافظ» به سمت «فردوسی»
دوباره شعر بگو چند دفتر و دیوان
 
بپیچ از سر «حافظ»، دوباره فردوسی
محیط بسته ی فکر من است این میدان
 
سر قرار نیامد نسیم و تنها ماند
دوباره حافظ سرگشته در شب تهران
 
شکوفه های دلم زیر گامهایت ریخت
به یاد خاطره هامان، بکش دو تا گلدان
 
دوباره رنگ بچین و دوباره طرح بزن
کتاب، پنجره، پرده، پرنده در ایوان


26 بهمن 1393 1069 0

هنوز بال و پری مانده وصله بر بدنم

شهید مانده دلم بر مزار زیستنم
چقدر زنده بمانم، چقدر جان بکنم؟
 
چقدر جامه از این تار و پود پوشیدم
چه سال ها که شد این آب و خاک پیرهنم
 
چقدر شور تغزل که از نفس افتاد
چقدر شور غزل...آه خسته ی سخنم
 
مرا ببخش که دلتنگ آسمان هستم
هنوز بال و پری مانده وصله بر بدنم
 
به چشم های غریبت دخیل می بندم
که از تمامی این آب و خاک دل بکنم
 
اگرچه رنگ ندارد حنای عاشقی ام
ولی به خون تو آغشته می شود کفنم


07 دی 1393 1288 0

آه ای زمزمه ی ایل و تبارم! باران!

خسته ‌ام قطره، قطره بشمارم، باران
دوست دارم که بر این خاک ببارم باران
 
دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم
بروم سر به بیابان بگذارم، باران
 
سبز نه! زرد نه! آمیزه‌ ای از سبزم و زرد
بس که درهم شده پاییز و بهارم باران
 
داروک نیست خدا! قاصدکی بود ای کاش
کاش می ‌شد به نگارم بنگارم، باران
 
تو نمی‌ آیی و من این همه خاکی شده‌ ام
تو اگر باشی با خاک چه کارم؟ باران
 
نسل در نسل دلم در عطش خواندن توست
آه ای زمزمه ی ایل و تبارم! باران!
 
خسته‌ ام خسته از این قول و قرارم باران
که نمی ‌باری بر سنگ مزارم باران
 
خسته‌ ام از خودم و هر چه که با من مانده‌ ست
گله دارم، گله دارم، گله‌ دارم باران!


02 آذر 1393 1605 0

من که هنوز خسته ی باران دیشبم...

باید که لهجه ی کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم
 
یک صبح تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم
 
دارم میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم
 
بردار شعر های مرا، مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم
 
بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم
 
من که هنوز خسته ی باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم


14 شهریور 1393 1559 0

خانه ی مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست

آسمان از نفس افتاد نویدی بفرست
خانه ی مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست
 
آسمان گور شد و گور...کفن ها را برد
عهد دیگر شد، تابوت جدیدی بفرست
 
آسمان ابر شد و قبر شد و دنیا مرد
آفتابی بده! باران امیدی بفرست
 
آفتابی که جگر سوخت بیابان ها را
دل مجنون مرا سایه بیدی بفرست
 
روز از نو شد و غم نو شد و نو شد روزی
نوبهاری برسان، مژده ی عیدی بفرست
 
چقدر با تو بگوییم رها کن ما را؟
همه  دلبسته ی خویشیم کلیدی بفرست


06 شهریور 1393 1133 0

پاییز هم، همیشه ی هم، نوبهار هم

دو خط بکش، دو خط موازی کنار هم
عمری ست می روند، دوتا بی قرار هم
 
یک «شب» بکش، میان دو تا «صبح» تا ابد
این تیره، آن سپید، شده روزگار هم
 
دستی به زرد و سبز بزن جنگلی بساز
پاییزِ هم، - همیشه ی هم- نوبهارِ هم
 
طرحی بزن دو دست بکش، در هم آمده
دو آسمان- پرنده، ولی در حصار هم
 
دنیای ظالمی ست، دو تا شانه رسم کن
دو شانه ی غریبه ولی زیر بار هم
 
تنها شدی برای خودت دلبری بکش
گیسوی او و گیسوی تو آبشار هم
 
نه! بد نشد، دو چشم بکش مبتلای عشق
نه!  بد نشد دو چشم، همیشه خمار هم
 
نه! بد نشد دو روح دو آواره، در به در
دو کوچه، دو دریچه، دو چشم انتظار هم


05 شهریور 1393 274 0

آدمت نیستم آن گونه که حوّا باشی

آدمت نیستم آن گونه که حوّا باشی
ساحلت نیستم آن قدر که دریا باشی
 
آدمت نیستم آری به بهشتم بفروش
قسمت این بود، در این باغچه تنها باشی
 
مرغ باغ ملکوتی، بپر از شاخه و خاک
تا به کی چشم به راهم به تماشا باشی
 
مرد این حادثه من نیستم، از من بگذر!
در من آن قدر جنون نیست که صحرا باشی
 
دلم آزرده تر از آنکه ز من دل ببری
روح من مرده تر از آن که مسیحا باشی
 
شاعری نیستم آن گونه که مدحت گویم
گرچه مضمون غزل باشی و رؤیا باشی
 
باز می گویم، می خندد و می گوید باز
خوب می دانم، می خواهم امّا باشی!


04 شهریور 1393 331 0

روزهای من پُر است از سکوت واژه ها، صدا

روزهای من پُر است از سکوت واژه ها، صدا
از ترانه های ناگهان، از پرنده های بی هوا

روی میز، روزنامه، چای نیم خورده، روی بند
رخت های مشکی عزا، طرح های نیمه کاره ی رها

نیمکت، پیاده رو، عابران خسته، ایستگاه انتظار
هفت تیر، توپخانه، مولوی، پا به پای من بیا

ایستگاه بعد، من پیاده می شوم، یک نفر سوار می شود
از خودم سوال می کنم راستی چه فرق می کنیم ما دو تا؟

قم، یکی ، دو هفته بعد، عصر پنجشنبه «دور شهر»
لحظه های من پر است از ترانه های بی صدا

خلوت کتابخانه، روی میز« شاملو»،« بهشت گمشده»
در مسیر روزمره راه می روم هنوز پا به پای این عصا

دور می زنند در سرم تکه های فکر احمقانه ای قشنگ
مثل فکر اقتصاد، قیمت طلا و سکه، چیزهای بی بها

من که فکر می کنم زندگی حماسه است فکر می کنم و... فکر
مثل کفش دوزکی برهنه پا و مانده زیر دست و پا


10 اردیبهشت 1391 2112 0

همه دلبسته ی خویشیم کلیدی بفرست

آسمان از نفس افتاد نویدی بفرست
خانه ی مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست

آسمان گور شد و گور...کفن ها را برد
عهد دیگر شد، تابوت جدیدی بفرست

آسمان ابر شد و قبر شد و دنیا مرد
آفتابی بده! باران امیدی بفرست

آفتابی که جگر سوخت بیابان ها را
دل مجنون مرا سایه ی بیدی بفرست

روز از نو شد و غم نو شد و نو شد روزی
نو بهاری برسان، مژده ی عیدی بفرست

چقدر با تو بگوییم رها کن ما را؟
همه دلبسته ی خویشیم کلیدی بفرست


10 اردیبهشت 1391 1584 0

ابری و ... آفتاب ز درک تو عاجز است

ابری و ... آفتاب ز درک تو عاجز است
لب تر مکن، سراب ز درک تو عاجز است

با اینکه حرف جاری ات از جنس چشمه است
حتی شعور آب ز درک تو عاجز است

همواره بی دلیل تو را حدس می زنم
تا فکر-این حجاب- ز درک تو عاجز است

یک عالمه بزرگی از انگشت های فهم
کودک – به این حساب- ز درک تو عاجز است

مضمون بیتی از غزلی سبز لهجه ای
هر برگ این کتاب ز درک تو عاجز است

تصویر سرنوشت منی، ای بزرگمرد!
وقتی که ذهن قاب ز درک تو عاجز است


10 اردیبهشت 1391 1569 0

دوباره منظره ی آسمان، زمین، باران

دوباره منظره ی آسمان، زمین، باران
زلال زمزمه های کسی است این باران

دوباره تر شده چشمان آفتابی شهر
دوباره پر شده چشمانم از یقین، باران

ببین رها شده در من خلاصه ی یک درد
به گریه آمده ابری در آستین باران

نه ابر نیست، نه! این زخم کهنه ی مردی است
که تازه می شود از ضربه های این باران

دوباره می رسد از راه شاعری بی چتر
آهای دختر دلتنگی زمین، باران!

هوای گریه گرفته است ناودان ها را
بخوان برای من آواز دلنشین باران!


10 اردیبهشت 1391 2346 0

روح من مرده تر از آنکه مسیحا باشی

آدمت نیستم آن گونه که حوا باشی
ساحلت نیستم آن قدر که دریا باشی

آدمت نیستم آری، به بهشتم بفروش
قسمت این بود، در این باغچه تنها باشی

مرغ باغ ملکوتی! بپر از شانه ی من
تا به کی چشم به راهم به تماشا باشی

مرد این حادثه من نیستم، از من بگذر
در من آن قدر جنون نیست که صحرا باشی

دلم آزرده تر از آنکه ز من دل ببری
روح من مرده تر از آنکه مسیحا باشی

شاعری نیستم آن گونه که مدحت گویم
گرچه مضمون غزل باشی و رویا باشی

باز می گویم و می خندد و می گوید باز:
خوب می دانم، می خواهم اما باشی!


10 اردیبهشت 1391 1706 0

شاید هوای زیستنم را عوض کنم

باید که لهجه ی کهنم را عوض کنم
این حرف مانده در دهنم را عوض کنم

یک صبح تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

دارم میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بر دار شعرهای مرا، مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم


10 اردیبهشت 1391 4083 0

برای روز مبادا فقط تو را دارم

زیاده از سر من! بی سبب تویی یارم
کجا شبیه تو هستم، که از تو کم دارم

دمی که با تو بزرگم، به خود نمی گنجم
برای حبس خودم، کوچک است دیوارم

مباد پرده بگیری ز غیبتت امروز
برای روز مبادا فقط تو را دارم

هزار بار شکستی مرا، هزاران بار...
بساز و یاد بده تا چگونه بشمارم

بچرخ و کوزه گری کن! تو فوت و فن داری
که چشمه می گذرد از سرشت آوارم

اگر طمع ببرم بر لبم نمی خندی
چرا به گریه بگویم که دوستت دارم

چنان به شاعری ام خو گرفته ام بی تو
که از ترانه امید غزل شدن دارم

خیال شرح دلم بود بر سنگ صبور!
خدا نخواست تو را بیش از این بیازارم


10 اردیبهشت 1391 1351 0

واژه در واژه نگاهش غزل و رویا بود

موج در موج نگاهش غم ماهی ها بود
دلش آیینه لب تشنگی دریا بود

عشق را در عطش برکه و باران می دید
واژه در واژه نگاهش غزل و رویا بود

ماورای من و تو مرغ دلش پر می زد
گر چه یک روز و دو شب هم نفس با ما بود

چشم او غربت شب های شهیدان را داشت
در نگاهش خطی از کرب و بلا پیدا بود

دیدمش قافیه در قافیه پرپر زد و رفت
غزلی سرخ که با مطلع عاشورا بود


10 اردیبهشت 1391 1808 0

باز ترس دارم اینکه کم بیاورم به روز امتحان

از کجا شروع می شوی؟ سرود بی کران ناگهان!
روز و شب غمی نشسته در نگاه های آسمان

در کدام سو و سوره؟ در کدام آیه، آینه؟
در کجا بخوانمت؟ نماز کافران! ترانه ی پیمبران!

فصل، فصل بازی است روز و شب مجازی است
بی تو خالی است دست سبز از بهار و زرد از خزان

تا چه ها رسید؟! تبر؟ نه ، شاخ و برگ بیشتر
ما به راهت ایستاده، مثل سروی از یقین و بیدی از گمان

این منم که خو گرفته با ندیدنت، نبودنت ببین!
من که سال های سال بوده ام بدین نشان

از وجود من ترانه ای بساز، خسته ام، شکسته ام
بس که چشم دوختم به شعرهای این و آن

بس که چشم دوختم به این ستاره های سوت و کور
بس که چشم...خنده می کند دهان و زخم می زند زبان

مرگ های پیش از این مرا نبرده اند، تا بخوانی ام
خواب دیده ام شهید می شوند جبهه جبهه شاعران

حرف های مانده نگفته را، ز بس که صبر کرده ام
سینه جوش می زند، شبیه چاه کوفه، چاه جمکران

با تمام عشق ها، نه با تمام این سیاه مشق ها
باز ترس دارم اینکه کم بیاورم به روز امتحان


10 اردیبهشت 1391 1670 2

کاش می شد به نگارم بنگارم باران!

خسته ام، قطره، قطره بشمارم، باران
دوست دارم که بر این خاک ببارم، باران

دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم
بروم سر به بیابان بگذارم باران

سبز نه! زرد نه! آمیزه ای از سبزم و زرد
بس که درهم شده، پاییز و بهارم، باران!

داروک نیست، خدا! قاصدکی بود ای کاش
کاش می شد به نگارم بنگارم باران!

تو نمی آیی و من این همه خاکی شده ام
تو اگر باشی با خاک چکارم؟ باران!

نسل در نسل دلم در عطش خواندن توست
آه ای زمزمه ی ایل و تبارم! باران!

خسته ام خسته از این قول و قرارم باران!
که نمی باری بر سنگ مزارم باران!

خسته ام از خودم و هر چه که با من مانده است
گله دارم، گله دارم، گله دارم باران!


10 اردیبهشت 1391 2136 0