دفتر شعر

مانند همیشه شام،باران داریم

در زد کسی، انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم
 
امروز پدر ابرِ زیادی آورد
مانند همیشه شام باران داریم


14 اردیبهشت 1396 1758 0

دزدها این همه ثروت ز كجا می دزدند!

كهنه دزدان كه ز مالِ فقرا می دزدند،
نانِ خشكیده ز انبانِ گدا می دزدند
 
رحم بر عاجز و افتاده ندارند روا 
از كَران سمعك و از كور عصا می دزدند
 
چه به صبح و چه به شام و چه به كوفه، چه به شام
غرض ، اندر همه وقت و همه جا می دزدند
 
رأفت و رحم كجا آید از آن قومِ دنی
كه ز افتاده ی بیمار دوا می دزدند؟
 
جرأت سرقت اموال بزرگان نكنند
كُلَه و كفش ز هر بی سر و پا می دزدند
 
هر كجا رزق كسان در كف ایشان افتد،
قند از چایی و روغن ز غذا می دزدند
 
گر حنا بسته ببینند به گرمابه تو را
از سر ریش و سبیلِ تو حنا می دزدند
 
دو سه شب پیش گر از كیسه ی ما دزدیدند
دو سه روز دگر از جیب شما می دزدند
 
پول دزدند گر از كیسه ما ، چیزی نیست
عقل هم پا چو دهد، از سر ما می دزدند
 
بهر خاگینه و كوكوی خود این مفت خوران
زرده از بیضه ی مرغان هوا می دزدند
 
عمر دزدان چقدر نیز دراز است امشب
مگر از خضر نبی آب بقا می دزدند
 
ماتم از این كه اگر كیسه مخلوق تهی است
دزدها این همه ثروت ز كجا می دزدند!


06 فروردین 1396 2509 0

ای نان و پنیر و هندوانه!

ای نان و پنیر و هندوانه!
ای طرفه غذای جاودانه!
 
ای بوی خوش تو در مشامم!
ای قاتق صبح و عصر و شامم!
 
تو قاتق روز مرّه بودی
بهتر ز کباب برّه بودی
 
چون صبح ز خواب می پریدم،
یک قاچ بزرگ می بریدم
 
یک تکه پنیر و یک عدد نان
کنجی بنشین و هی بلمبان
 
چون ظهر می آمدم به خانه
نان بود و پنیر و هندوانه
 
شب نیز همین بساط بر پا
گه بر سر سفره، گه سر پا
 
(هر شب که هوا کمی خنک بود
تفصیل بساط کمترک بود)
 
بس روز گذشت و روزگاران
بس عید بیامد و بهاران
 
هی هی، که تو هی بدون علت
هر سال گران شدی به شدت
 
آن تازه پنیر قالبی رفت
آن لایق نان و طالبی رفت
 
وان تازه گل انار ساوه
آن صدر نشین صد کجاوه
 
آن میوه ی تحفه ی بهشتی
یک باره نشست توی کشتی
 
کو چاره جز این که نرم نرمک
خود را بزنم به نان و گرمک
 
وانگاه به گوشه ای نشینم
...
 
[ادامه شعر به علت شدت تأثر ممکن نشد]


15 مرداد 1394 3301 0

مشتی تخمه دهانشان را بسته است

دنیا در دست خواب گردان ها بود
صحرا مسخ سراب گردان ها بود
 
مشتی تخمه دهانشان را بسته است
این قصه ی آفتاب گردان ها بود


15 مرداد 1394 1218 0

معذرت ‌خواهی ز حافظ می‌ کنیم

شاعریم و از پی الهام‌ ها 
می‌ رویم و گوشه ‌ای کز می‌کنیم
 
ما برای گفتن یک شعر طنز
هی عبور از خط قرمز می‌ کنیم
 
مثل آن خواننده غیرمجاز
کی تقاضای مجوز می ‌کنیم؟
 
لاجرم چون اکثر ایرانیان
همدگر را خوب سنتز می‌ کنیم
 
ابتدا داروی مُسهِل می ‌خوریم
بعد از آن خواهش ز قابض می کنیم
 
ما به ظاهر مؤمنیم و کار زشت
پشت پرده ـ مثل واعظ ـ می ‌کنیم
 
اتفاقی، زیر چشمی یک نظر
بر جینیفر خان لوپز می‌کنیم
 
در سیاست دکترین داریم ما
پول‌ ها ما صرف این تز می ‌کنیم
 
چای می‌ نوشیم با شیخ عرب
دعوی «هَل مِن مبارز» می‌ کنیم
 
گر خلیج فارس را نامد عرب
نفت در حلق معارض می ‌کنیم
 
پاچه‌ خواری می‌ کنیم از کاسترو
چند ماچ از هوگو چاوز می ‌کنیم
 
با پوتین عهد اخوت بسته‌ ایم
باج دادن هست جایز، می ‌کنیم
 
مشکلات مملکت خالی، سرِ
آن قلم در دست مغرض می‌ کنیم
 
هرکسی گوید به زشتی هجو ما،
در نشیمنگاهْش پونز می‌ کنیم
 
بعد از انشای چنین شعر قبیح
معذرت ‌خواهی ز حافظ می‌ کنیم


03 مرداد 1394 457 0

آروزها داشتم در سر براي شاخه ‌ام

من درختم،‌ بيشه را سر مي ‌زنم بر سقف و طاق 
اختران سازند روي شاخه ‌هاي من اتاق 
 
شاخه ‌اي از من جدا شد با تبر، سخت و ستبر 
من شدم يک هفته گريان از غم و درد فراق 
 
بعد از آن دادم به خود دلداري و گفتم که «کاش
شاخه‌ام با فکر من در کار يابد انطباق 
 
يا شود يک نيمکت در باغ، مردي خسته را 
يا شود يک تکه هيزم، لم دهد توي اجاق 
 
تا نشيند در کنارش وقتِ سرما عابري 
با زغال آن کند سيگار خود را نيز چاق 
 
يا شود جاي کتابي، يا شود ميز و کمد 
يا شود ساز و نوازد نغمه‌ هاي اشتياق 
 
يا شود ميز خطابه توي تالاري بزرگ 
تا سخنراني کند خوش‌ طينتي باطمطراق» 
 
آروزها داشتم در سر براي شاخه ‌ام 
بر خلاف ميل من گرديد او ناگه چماق 
 
هرکه زد حرف حسابي، بر سرش آمد فرود 
پاي مردم شَل شد از او، دست مردم شد چلاق 
 
چرخ زد دور خودش، وز جورِ او سالم نماند 
چشم و پشم و گوش و هوش و ران و جان و ساق و پاق
 
هرکجا نظمي نمايان بود، آمد زد به هم 
در صفوف متحد پاشيد هي تخم نفاق
 
پا سوا شد از لگن، بازو جدا شد از بدن 
بيني از صورت جدا شد، تن گرفت از جان طلاق 
 
از هجومِ او نه‌ تنها داد مردم شد بلند 
توله ‌سگ هم زير پل خوابيده نالد: واق ‌واق 
 
روز و شب اين بي‌ ثمر بر زخم من پاشد نمک 
دم‌ به‌ دم اين در به‌ در بر درد من پاشد سماق
 
باعث بدناميِ جنگل شده اين ناخلف
مطمئن باشيد پيش والدينش گشته عاق


25 فروردین 1394 1196 0

از تو پر شد جامه ی ما، کفش ما، جوراب ما

ای فروغ فرق تو، خورشیدِ عالم‌ تاب ما 
عکس تو با فرم‌ های مختلف در قاب ما 
 
پیش آن سر، آفتاب از شرم پنهان زیر ابر 
نزد آن مخ، از حسادت در‌به ‌در مهتاب ما
 
ای غلام برق تو، شمع و چراغ و پیه‌ سوز 
وی فدای فرق تو، آلات ما، اسباب ما
  
روز، برق آن سر برّاق، رشک آینه 
شب‌، خیال آن سر خلوت، چراغ خواب ما
 
شد نه ‌تنها باز در وصف سرت، درز دهان 
باز شد دروازه‌ های دولت و دولاب ما
 
هرچه ما داریم، ریزیمش به خاک پای تو 
مال تو، حتی اگر زاییده باشد گاب ما
 
چون نشیند روی فرق صاف و شفافت مگس 
عاجز از توصیف آن، این طبعِ مضمون‌ یاب ما
 
افکنیمش در میان تابه ی وصف شما 
ماهی مضمون اگر افتد سرِ قلاب ما
 
سر به ‌‌گردون ساید از فخر و شرف، ساس و مگس 
چون نشیند لحظه‌ ای روی سر ارباب ما
 
گر بگویی بهتر از این کلّه باشد کلّه‌ ای، 
داخل یک جو نخواهد رفت دیگر آب ما
 
ای فدای کاسه ی آن کلّه ی خورشید سوز 
کاسه ی ما، کوزه ی ما، ظرف ما، بشقاب ما
 
این ‌که بینی در میان پیرهن، ما نیستیم 
از تو پر شد جامه ی ما، کفش ما، جوراب ما
 
فرق نورانیّ تو، دریای ما، عمان ما 
چین پیشانی تو، امواج ما، خیزاب ما
 
بوسه زد فرق تو را در کوچه ‌ای یک ‌دم تگرگ 
تلخ شد اوقات ما و خُرد شد اعصاب ما
 
تا فشانَد ماه نور و تا کند سگ‌ هاف‌هاف 
تا بریزد استخوان در پیش او قصاب ما
 
دور بادا آن همایون فرقِ سیمین از گزند 
گرد ننشیند بر آن آیینه و سیماب ما
 
ای که از قاآنی و دیوانِ او دم می‌ زنی!
گرچه طبع او روان ‌تر باشد از پیشاب ما
 
گر بخواهد پیش حیف‌ الدین برآرد تیغ نظم 
چامه ‌ای سازیم تا غرقش کند گرداب ما
 
پیش اشعار «حریر» از جلوه می‌ افتد «ظهیر»
شاهد ما پینه ‌های دستِ پایین ‌ساب ما


25 بهمن 1393 1260 0

دزد هم آدم است در مجموع!

ذکر خوبان به ذم نباید کرد
والیان  را دژم نباید کرد
 
هر کسی را که اختلاس نمود
بی خودی متهم نباید کرد
 
اتفاقی که در خفا افتاد
در مجامع عَلَم نباید کرد
 
دزد هم آدم است در مجموع
در حق او ستم نباید کرد
 
پول امروز دست هرکس هست،
صحبت از بیش و کم نباید کرد
 
مایه دار است اگر فلان مسئول
از حسادت ورم نباید کرد
 
جز به نزد کسی که راست بوَد
ای جوان پشت خم نباید کرد
 
به خدا کار کردن آسان نیست
فکر ما جز پی جوانان نیست


12 دی 1393 1833 0

چه زبانی! زبانزدِ زن و مرد

دید مردی کنار یک جاده
یک زبان دراز،افتاده
 
آن زبان را که دید، حیرت کرد
چه زبانی! زبانزدِ زن و مرد
 
نسبتاً یک زبان سرخ و رَسا
سه وجب طول و یک وجب پهنا
 
چاپ گردیده بر اِتیکِتِ او
«وزن خالص:دوازده کیلو»
 
مرد، اول کمی تحیّر کرد
بعد از آن با خودش تفکر کرد
 
که زبانی چنین دراز و قشنگ
با چنین جلوه و طراوت و رنگ
 
نیست قطعاً زبان پیزوری
مال یک آدمِ همین جوری
 
آن زمانی که ملتزِم بوده
مال یک آدمِ مُهم بوده
 
باعث انفعالِ او شده است
صاحبش بی خیالِ او شده است
 
شاید اصلاً کنار این جاده
شده دولّا ،زبانش افتاده
 
چه بسا بوده این زبان، بی حال
رفته سمتِ زبان دیجیتال
 
کرده شاید زبان تازه،خرید
یا درآورده یک زبان جدید
 
...
 
الغرض ، نیم ساعتی ،آن مرد
چانه خاراند و هِی تفکّر کرد
 
دید فکرش خراب و مغلوط است
گفت: «اصلاً به من چه مربوط است؟»


15 مهر 1393 1286 0

اسب از نسكافه نوشي اسب شد

اسب ها در ابتدا خر بوده اند
بلكه از خر نيز خرتر بوده اند
 
اسبها خرهاي پررو بوده اند
اهل غوغا و هياهو بوده اند
 
اسبها كه قوم و خويش قاطرند
اهل تبليغات و عكس و پوسترند
 
آدمي وقتي كه پررو ميشود
گاه اسب و گاه يابو ميشود
 
اسب، كت شلوار پوشيد اسب شد
با فرودستان نجوشيد اسب شد
 
اسب از نسكافه نوشي اسب شد
با ادا و شیك پوشي اسب شد
 
اسب شير و قهوه می نوشد خر، آب
كارِ خر از سربه زيري شد خراب
 
سربه زيري شد بلاي جان خر
اي پسر! از سربه زيري كن حذر
 
خر، تواضع مي كند پس ابله است
دستش از ميز رياست كوته است
 
اسب شهرت يافت، بار خويش بست
خر، به گمنامي دلي خوش كرده است
 
اي خر، اي راوي اول شخص من!
باز هم عرعر كن و جفتك بزن
 
اي خر، اي داناي كلِّ باربر!
سمبل مردانگي از هر نظر
 
اي خر، اي افسانه ی سيال ذهن
عرعرت فريادِ بغضِ كال ذهن
 
جان فداي تار و پود عرعرت
زير و بم، اوج و فرود عرعرت
 
خر خيالاتي شد و عرعر نمود
خر، خيالاتي نمي شد خر نبود
 
جفتكي زد، شاد شد ،خنديد خر
ديگر از اسبان نمي ترسيد خر
 
ديد اسبان انتخابش كرده اند
داخلِ آدم حسابش كرده اند
 
شايد او هم چند روزي اسب شد
صاحب عنوان و كار و كسب شد
 
خرّم و جفتك زنان و شاد ، خر
يك دو گامي رفت و راه افتاد، خر
 
خرم و خندان خر از دورانِ نو
نعل نو، افسار نو، پالان نو
 
اسب شد خر، اسب، شد بر باد خر
يك دو گامي رفت و راه افتاد خر
 
تا بگيرد سهم خود از پول نفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت...


24 شهریور 1393 1657 0

این هم از مزدِ کارِ فرهنگی!

پسرم جمع کن که طبق روال 
چشم بر هم زدیم و شد سر سال
 
آمد از نو ، عزا گرفتن ها
هی به دنبال خانه رفتن ها
 
از فلان دره تا بلندیها
جست و جو در «نیازمندی ها»
 
شرح دادن ، مدام و راه به راه
هی به این شخص و هی به آن بنگاه
 
ماتم قبض و فیش ، از یک سو
مشکل پول پیش ، از یک سو
 
گفتن از خویش و خواه ناخواهی 
طعن و تحقیر مرد بنگاهی
 
گیرم این روزها فرار کنم 
ماه اسفند را چه کار کنم ؟
 
روی انگشت پای من امروز
تاول از سال پیش مانده هنوز
 
نه مرا مایه تا کنم تمدید
نه شرایط برای پیش خرید
 
نه مرا بخت و فال ، تا پَرِشی
ببرم خانه ، توی قرعه کشی
 
چاره ای نیست ، غیر لنگیدن
کارتن روی کارتن چیدن
 
باز هم دوره ی فشار و تکان
باز هم مشکلات نقل مکان
 
باز هم خانه های کم متراژ
جنب شوفاژ خانه یا گاراژ
 
خانه های قناس ناهنجار
خانه های کلنگی نمدار
 
خانه هایی که دل ملول کنند
تازه آن هم اگر قبول کنند--
 
بعد عمری امید و دلتنگی
این هم از مزدِ کارِ فرهنگی!


22 شهریور 1393 1396 0

یک هنرمند فاقد مسکن

روزگاری...(بگو هفشده سال
پیش از اینها، که رفته ام از یاد)
 
یک هنرمند فاقد مسکن
رفت روزی وزارت ارشاد
 
چون دم در رسید، با خود گفت:
«می روم تو، هر آنچه بادا باد»
 
نوک بینیّ خود گرفت و برفت
راست پیش وزیر و پس اِستاد
 
گفت: «در روز اول خلقت
که خدا این جهان نمود آباد،
 
چون به مستضعفین زمین بخشید
اسم این جانب از قلم افتاد
 
حال البته با کمی تأخیر
من به خدمت رسیده ام دلشاد
 
تا مگر قطعه ای زمین بخشید
بروم منزلی کنم ایجاد»
 
گفت با وی وزیر با لبخند:
«بنده از دیدن شمایم شاد
 
چون هنرمند قدر می بیند
باید الحق به صدر بنشیناد
 
می نویسم زمین به اسم الآن
می دهم خدمت شما استاد»
 
آنگه از «قطعه ی هنرمندان»
قطعه ای هم به شخص ایشان داد


08 شهریور 1393 1423 1

«مثلاً» را «مثلن» بنویسید

اگر اوضاع جهان منحطّ است،
همه از مشکل رسم الخطّ است!
 
اگر اوضاع تو هردمبیل است،
رحم و انصاف اگر تعطیل است،
 
علت کاهش برخورداری
رشد نقدینگی و بی کاری،
 
درب گنجه که فراز آمده است
دمب گربه که دراز آمده است،
 
هرچه هست از خط بی ربط شماست
خط منحط  شما خبط شماست
 
شاعران بنده ی بربط هستند
عاشق چهره ی نوخط هستند
 
پس بکوشید که نوخط باشید
بنده ی بربط و خربط باشید!
 
بَدَلش کن به خط لاتینی
با همان شیوه ی استالینی!
 
هرچه «می»هست جدا باید کرد
در همی نیست ، سوا باید کرد
 
«مثلاً» را «مثلن» بنویسید
جای «آفتابه»، «لگن» بنویسید
 
بنویسید که این «زنده گی» است؟!
واقعا مایه ی «شرمنده گی» است!
 
عوض «همزه» در این بوالعجبی
بنویسید «ی»ی یک وجبی!
 
ای برادر! تو اگر باحالی
دست و پا کن خط دیجیتالی!
 
بگذر از شیوه ی فرهنگستان
حبذا شیوه ی خرچنگستان
 
کلمات عربی ممنوع است
عربی عنصر نامطبوع  است
 
خط فعلی عربی از بیخ است
خط ما پارسیان از میخ است
 
نهضتی یک شبه برپا بکنیم
خط میخی را احیا بکنیم!


04 شهریور 1393 1097 0

به هر نحو باشد عمل می کنند

بنی آدم اعضای یکدیگرند
که برخی از آن‌ ها به باقی سرند
 
کمی از پزشکان از آن دسته اند
که بر کسب قدرت کمر بسته اند
 
چو عضوی به درد آورد روزگار
در آرند از روزگارش دمار
 
پس از حال و احوال با دردمند
رقم های بالا طلب می کنند
 
مریضی اگر سرفه بنمود سخت،
به تجویز ایشان ضروری‌ است تخت
 
بخوابد شبی توی دارالشفا
دو میلیون بسُلفد برای دوا
 
به سر کیسه کردن شدند اوستاد
بدا آن‌ که کارش به ایشان فتاد
 
اگر مشکلی بود حل می کنند
به هر نحو باشد عمل می کنند
 
وگر مشکلی حل شود با دوا
عمل می کنندش در آن راستا
 
به قدری بیاید به اعضا فشار
که عضو دگر را نماند قرار
 
شود مستمند او به انواع وام
به پایان رسید این سخن، والسلام
 
...
 
لذا، ای مدیرعامل بانک ما!
سر کیسه ی وام را شل نما
 
اگر شل نکردی سرش را کمی،
نشاید که نامت نهند آدمی


03 شهریور 1393 950 0

تزار روس در مويم گرفتار...

شبي رنجيده خاطر شد ز من يار
نثارم كرد نامربوط بسيار
 
كه: «من شايسته ي شاهنشهانم
نه مثل تو گداي كوچه بازار
 
كسي مثل سزار امپراطور
و يا سلطان ايراني خشايار
 
مرا بهرام و كيكاووس لايق
جم و خاقان و اسكندر سزاوار
 
اسير خال من جمشيد و بيژن
تزار روس در مويم گرفتار
 
اگر بودم زمان خسرو پرويز
كجا مي گشت شيرين را خريدار
 
اگر قيصر مرا مي يافت ، مي كرد
خراج ملك خود را بر من ايثار
 
مرا مي ديد اگر شاه بخارا
خودش را روز و شب مي كُشت صد بار
 
كجا بودي ببيني مي شدم من
زن عقديّ نادرشاه افشار
 
ز من مي كرد فوري خواستگاري
نشاني داشت گر محمود سردار
 
مرا  گر ناصرالدين شاه مي جست
برايش سوگلي بودم به دربار
 
مرا مي برد با خود چين و ماچين
بدون شك امير قوم تاتار
 
بله ، تيمور لنگ از عشق رويم
پياده مي دويد از ري به خوانسار...»
 
 
به او گفتم : «همه شاهان فدايت
به جز آقا محمد خان قاجار
 
در آن تاريخ كاندر  جزوه ي تست
شده عاشق روي عاشق تل انبار
 
همان بهتر در اين دور و زمانه
شه و شاهي بر افتاده به ناچار
 
و گرنه جنگ هفتاد و دو ملت
به پا مي گشت و مي شد كشت و كشتار
 
براي سومين جنگ جهاني
بوَد كافي قر و قمبيلِ سركار»


21 مرداد 1393 942 1

نخودي گفت، لوبيايي را

نخودي گفت، لوبيايي را 
كه «بيا با هم اتحاد كنيم
 
همره لپه و عدس گرديم
دم به دم نرخ را زياد كنيم
 
به ورود حبوب بيگانه
معترض گشته، انتقاد كنيم
 
نخود اجنبي ندارد سود
بر وجود خود اعتماد كنيم»
 
لوبيا گفت: «ناپسنديده است
گر كه ما صحبت از نژاد كنيم
 
لپه، لپه است هر كجا باشد
بايد او را به ‌خير ياد كنيم
 
ميزبانيم ما و او مهمان
ميهمان را به لطف شاد كنيم
 
ارزش ما از او نگردد كم
كار بر كام و بر مراد كنيم
 
محتكر را شويم ياور و يار
شارژ، او را از اين مواد كنيم
 
تا كه انبار محتكر برپاست،
جمله بايد ز فخر، باد كنيم»


16 مرداد 1393 1320 0

هی رانت بخور یه آب هم روش!

ای نوزده سالـه قُرّة العین                        
ای گنده شده به طَرفة العین 
 
آن روز  که هفت ساله بودی                     
غافل ز چک و حواله بودی
 
اکنون که به نوزده رسیدی                        
دیلاق شدی و قد کشیدی
 
پس گوش به پندهای من کن                    
آویزه ی گوش خویشتن کن
 
آنجـا که بزرگ بایدت بود                      
از نام پدر تو را رسد سود
 
با زور پدر سپه شکن باش                        
فارغ ز خصال خویشتن باش
 
از  زیر  در آی بی محابا                           
بالا بنشین به لطف بابا
 
تا از دَم ِ گردن کلفتت                             
بارد شب و روز   پول مفتت   
 
دولت‌ طلبی نسب نگه‌ دار                         
با دولتیان  ادب نگه‌ دار
 
با چهره ی ظاهر الصلاحت                       
با لطف و مراحم جناحت
 
تا رو نکند به تـو کسادی                          
رو کن به  فساد اقتصادی
 
پروا نکن از بی آبرویی                            
این آب بزن به  پولشویی
 
غافل نشوی ز رانت باری                         
عزت بطلب ز رانت خواری
 
گر گفت کسی که «آن حرام است»              
القصه بدان که از عوام است
 
هر چند که رانت را خواص است،                
در خوردن آن شگرد خاص است،     
 
خود را ز قضای بد نگه دار                         
در خوردن رانت، حد نگه دار    
 
رانت ارچه همه حلال خیزد                       
از خوردنِ پُر، ملال خیزد
 
بینی به بهانه های واهی                     
گشتی دو سه روز دادگاهی
 
البته  بدان در این مواقع                           
کک هم نگزد تو را  به واقع
 
اِعراب قضا چو بی محل است                    
دل بد نکنی، قضیه حل است
 
خود را تو بزن به بی خیالی                      
کان را بکنند ماست مالی
 
از لطف قضا و دستگاهش                        
سازند دو روزه  رو به راهش
 
کز نام پدر تو را نشان است                      
احوال تو چون  "میتی کومان" است!
 
هرجا که نشان دهی نشانت                    
حکّام شوند جان فشانت
 
تا جام اجل نکرده ای نوش                       
هی رانت بخور یه آب هم روش!


12 مرداد 1393 392 0

از کجا آورده ای این ثروت سرشار را؟

از کجا آورده ای این نصفه ی سیگار را؟
از کجا آورده ای این وصله ی شلوار را؟

نیم تخت تازه ای کفش تو پیدا کرده است
از چه راهی کرده ای نو، باز، پای افزار را؟

تو که عمری بوده ای بی سایبان و سرپناه
از کجا آورده ای این سایه ی دیوار را؟

بچه ات کرده عبور از کوچه ی یک مدرسه
از کجا آورده ای سرمایه ی این کار را؟

می کنی با اختران آسمان راز و نیاز
از کجا آورده ای این گنبد دوّار را؟

اسکناس بیست تومانی به دستت دیده اند
از کجا آورده ای این ثروت سرشار را؟

دست داری توی بانکی یا که بنیادی، یقین
یا که غارت کرده ای سرتاسر بازار را

خوب می رقصی به ساز این و آن در هر طرف
از کجا آورده ای این وعده ی بسیار را؟

می روی با بچه ات هر روز دنبال دوا
از کجا آورده ای این کودک بیمار را؟

آستینت را خودم باید بگردم، بی گمان
کرده ای پنهان در آن صد بوق استکبار را

نیستی صاحب دلار بی نوا تا بگذرم
از گلویت می کشم تا آخرین دینار را



29 بهمن 1392 1846 0

نام او بود حاجی ارزانی

حاجیان آمدند از عرفات
چمدان ها همه پُر از سوغات

سعی در مروه و صفا کرده
از ته دل خدا خدا کرده

کله ها صاف و صوف و نورانی
داغ صد مُهر، روی پیشانی

همگی کرده با خدا بیعت
که: «اضافه نمی کنم قیمت»

وزرا هم به گاهِ این پیمان
همه بودند همره آنان

وکلای عزیز هم با هم
عهد کردند بعد از این کم کم

همه در فکر مردمان باشند
فکر تأمین آب و نان باشند

هست امید، قیمت کالا
نرود ساعتی دگر بالا

نان و آب و اجاره ی خانه
شود افزون به طور روزانه

شکر و صد شکر، زائران خدا
همه از وضع کار خویش رضا

همگی مستطیع و مستغنی
از لحاظ تلفّظ و معنی

همه خوشحال، حج شان مبرور
همه قبراق، سعی شان مشکور

توی این آب و خاک برگشتند
همه حاجی و مفتخر گشتند

در میان تمامی حجاج
حاجی ای، جملگی به او محتاج

بود که برنگشت چون دگران
رفت و از او نماند هیچ نشان

آن که رفته ز عالم فانی
نام او بود حاجی ارزانی

حق بیامرزدش، روانش شاد
خاک او عمر شهرداری باد



23 مهر 1392 3925 0

اسم این جانب از قلم افتاد

روزگاری...(بگو هفشده سال
پیش از اینها، که رفته ام از یاد)

یک هنرمندِ فاقد مسکن
رفت روزی وزارت ارشاد

چون دم در رسید، با خود گفت:
«می روم تو، هر آنچه بادا باد»

نوک بینی خود گرفت و رفت
راست پیش وزیر و پس اِستاد

گفت: «در روز اول خلقت
که خدا این جهان نمود آباد

چون به مستضعفین زمین بخشید
اسم این جانب از قلم افتاد

حال، البته با کمی تأخیر
من به خدمت رسیده ام، دلشاد

تا مگر قطعه ای زمین بخشید
بروم منزلی کنم ایجاد»

گفت با وی وزیر، با لبخند:
«بنده از دیدن شمایم شاد

چون هنرمند قدر می بیند
باید الحق به صدر بنشیناد

می نویسم زمین به اسم الان
می دهم خدمت شما استاد!

آن گه از «قطعه ی هنرمندان»
قطعه ای هم به شخص ایشان داد



27 تیر 1392 5734 2
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها