دفتر شعر

کشور قبرهای بی عنوان

از فضایی سیاه می آیم
همره اشک و آه می آیم

غم لگدمال کرده است مرا
ناله دنبال کرده است مرا

دلِ غربت کشیده ای دارم
پای هر سو دویده ای دارم

ضربه ی تازیانه بر دوشم
کرده چون اشک، خانه بر دوشم

زیر بار کنایه ها بودیم
تحت تعقیب سایه ها بودیم

سایه ها باز همچنان پستند
با هیولای مرگ همدستند

ابرهای سیه فراوان اند
چهره های گرفته را مانند

حرمت آفتاب رفته به باد
قحطی نور می کند بیداد

سنگ ها چون همیشه خاموش اند
بادها باز حلقه در گوش اند

آب در چشمه ها اسیر شده
پیکِ نوروز دستگیر شده

آسمان زیر سلطه ی شام است
باز هم آفتاب گمنام است

سینه ها از نشاط محروم اند
آرزوها به مرگ محکوم اند

ناله ها نارسا و تنهایند
گویی از قعر چاه می آیند

صحبت از دشنه های شبگرد است
صحبت از امتداد یک درد است

فصل، فصل کشنده ی زخم است
خنده گر هست، خنده ی زخم است

هر چه بر باد می شود، برگی است
هر چه بر شانه می رود، مرگی است

هر چه خاکستر است، تن بوده
هر چه سرخ است، پیرهن بوده
    
از مه آلود راه می آیم
همره اشک و آه می آیم

غم لگدمال کرده است مرا
ناله دنبال کرده است مرا

دردهای نهفته ای دارم
حرف های نگفته ای دارم

سینه ی تنگ می شود هر سال
مدفن دسته جمعی آمال

امشب از درد و داغ می میرم
کشورم را سراغ می گیرم

کشور ابرهای بی باران
کشور  قبرهای بی عنوان

کشور سقف های بی دیوار
کشور ازدحام سنگ مزار

کشور دود، کشور باروت
کشور مرگ های بی تابوت

کشور کوه های پابرجا
کشور دشت های طوفان زا

کشور گردباد، کشور جنگ
مهد خورشید، زادگاه تفنگ


27 اردیبهشت 1391 1881 0

هلا، هلا! به کجا می روید؟ برگردید

هلا، هلا! به کجا می روید؟ برگردید
قدم نهید به میدان، اگر، نه نامردید

کجا روید چنین سرفکنده و خاموش؟
کجا روید چنین نیمه جان و نعش به دوش؟

کجا روید چنین خسته و عرق ریزان؟
کجا روید چنین از رکاب آویزان؟

در این مقابله با خشم های سنگ به دست
چه شد مگر که نماندست تان تفنگ به دست؟

کدام صخره، مگر پایمالتان کرده است؟
کدام صاعقه آیا زغالتان کرده است؟

ز دست، بیرقتان را کدام طوفان برد؟
ز دشت، خیمه تان را کدام آتش خورد؟

عذاب راه ندانسته و رکاب زدید
حساب موج نکردید و تن به آب زدید

ندیده رنج صحاری و رهسپار شدید
نخوانده رمز سواری، چرا سوار شدید؟

هزار صخره در این کوه پای می شکند
هزار دره در این ره سوار می فِکند

هزار باد از این دشت خاک می روبد
هزار سیل در این عرصه پای می کوبد

هزار رهرو گستاخ، خاک خورد اینجا
هزار قافله از درد جان سپرد اینجا

هزار جمجمه اینجا نشسته بر خاک است
که یادگارِ ز ره ماندگان بی باک است

هلا، هلا! به کجا می روید؟ برگردید
قدم نهید به میدان، اگر، نه نامردید

قدم نهید، قدم، گر به پای ماندستید
برآورید نفس، گر هنوز هم هستید


27 اردیبهشت 1391 2853 0

بر شانه می برند امام قبیله را

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می برند امام قبیله را

ای کاش می گرفت به جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را

برگرد، ای بهار شکفتن! که سال هاست
سنجیده ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعدِ رفتنِ تو-گرچه نابه جاست-
باور نمی کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را


زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیرهای سینه زنی را بیاورید


ای خفته در نگاه تو صد کشور آینه!
شد مدتی نگاه نکردی در آینه

رفتی و روزگار، سیه شد بر آینه
رفتی و کرد خاک جهان بر سر آینه

رفتی و شد ز شعله برانگیزی جنون
در خشکسال چشم تو خاکسترآینه

چون رنگ تا پریدی از این خاک خورده باغ
خون می خورد به حسرت بال و پر آینه

دردا، فتاده کار دل ما به دست چرخ
یعنی که داده اند به آهنگر آینه

در سنگ خیزِ حادثه تنها نشاندی اش
ای سرنوشت! رحم نکردی بر آینه

امشب در آستان ندامت عجیب نیست
ای مرگ! اگر ز شرم بمیری هر آینه



ای سنگدل! دگر به دلم نیشتر مزن
بسیار زخم ها زده ای، بیشتر مزن


27 اردیبهشت 1391 1708 0

بُت مگویید شکستیم، که بتگر باقی است

ای به امّید کسان خفته! ز خود یاد آرید
تشنه کامان غنیمت! ز اُحُد یاد آرید

سر به سر بادیه بازار هیاهو شده است
سنگ گور شهدا سنگ ترازو شده است

گرچه مرحب سپرانداخته، خیبر باقی است
بت مگویید شکستیم، که بتگر باقی است

ره دراز است، مگویید که منزل دیدیم
نیست، این پشتِ نهنگ است که ساحل دیدیم

ره دراز است، سبک تر بشتابیم، ای قوم!
خصم بیدار است، یک چشمه بخوابیم، ای قوم!

نه بنوشیم از این رود، که زهرآلوده است
غوطه باید زد و بگذشت که پُل فرسوده است

وای اگر قصه ی ما عبرت تاریخ شود
خیمه ی قافله را دشنه ی ما میخ شود

وای اگر بر در باطل بنشیند حق ما
وای اگر پرده ی تزویر شود بیرق ما

خیمه بگذار و برو، بادیه طوفان جوش است
کوه، آتش به جگر دارد اگر خاموش است

فتنه می بارد و سنگین، ز در و دیوارش
هر که اینجا خفت، سیلاب کند بیدارش

می رویم امروز با صاعقه همپای سفر
گردبادیم و ز سر تا به قدم، پای سفر


27 اردیبهشت 1391 1880 1

امشب تمام آینه ها را خبر کنیم

امشب تمام آینه ها را خبر کنیم
شب غنچه پرور است، به شوقش سحر کنیم

از کوچه می گذشت کسی، گلفروش بود
گل می خریم، پنجره را بازتر کنیم

وقت شکفتن است و نشاط و از این قبیل
دیگر چه لازم است که کاری دگر کنیم؟

بار گناه، گرچه ترازو شکن شده
تا او شفیع ماست، از این بیشتر کنیم

فردا اگر، نه دست کریمش مدد کند
ما و دل غریب چه خاکی به سر کنیم؟

گفتند گل برآمده و راست گفته اند
عشرت مفصل است، سخن مختصر کنیم


27 اردیبهشت 1391 1980 0

دیری است که من سنگ ترین سنگِ زمینم

بر بستر تردید، فرومانده ترینم
دیری است که من سنگ ترین سنگِ زمینم

چون خاطره ی مبهم یک کوچه ی بن بست
صد بار اگر تازه شوم، باز همینم

رفتند پرستو نفسان صد افق و باز
من در خم و پیچ سفر نافه و چینم

یک عمر شفق گفتم و یک عمر شقایق
معلوم شد آخر، نه چنانم ، نه چنینم

نی ذوق سفر مانده و نی فرصت برگشت
نومیدی محضم، نفس باز پسینم


27 اردیبهشت 1391 1680 0

پرنده بی تو چه کم صحبت، بهار بی تو چه بی رنگ است

نَمی ز دیده نمی جوشد اگر چه باز دلم تنگ است
گناه دیده ی مسکین نیست، کُمَیْت عاطفه ها لنگ است

کجاستی که نمی آیی؟ الا تمام بزرگی ها!
پرنده بی تو چه کم صحبت، بهار بی تو چه بی رنگ است

نمانده هیچ مرا دیگر، نه هیچ، بلکه کمی کمتر
جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است

بیا که بی تو در این صحرا میان ما و شکفتن ها
همین سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است

دعاگران همه البته مجرّب است دعاهاشان
ولی حقیر یقین دارم که انتظار، همان جنگ است


27 اردیبهشت 1391 2229 0

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت
دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت
به جز آخرین صفحه ی دفترت را؛

همان دستمالی که پیچیده بودی
در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی
به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد
و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت
به پیشانی ام بوسه ی آخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی
مرا، آخرین پاره ی پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی؟ ای مسافر! درنگی
ببر با خودت پاره ی دیگرت را


27 اردیبهشت 1391 3371 0

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفره ام-که نبود- از گرسنگی پُر بود

به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم
تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می پرم، آنجاست

مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام، از دردتان خبر دارم    

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه ی غربت سپرده ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بته ی مستوجب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان-هرکه هست- آجر باد


27 اردیبهشت 1391 7832 8

چه می شد اگر کدخدا بر نمی گشت

مباد آسمان بی تو خالی بماند
و این چشمه دور از زلالی بماند...

مبادا پس از دستهایش ده ما
گرفتار افسرده حالی بماند

چه می شد اگر کدخدا بر نمی گشت
و می شد کنار اهالی بماند...

یقین دارم این را که خواهیم ماندن
اگر کاسه هامان سفالی بماند

ولی بیمناکم از آن گونه روزی
که با ما فقط بی خیالی بماند

چه ننگی است مردان ده را، که فردا
نماند ده و خشکسالی بماند

درختان ما سبز گردد، بپوسد
و زنبیل همسایه خالی بماند

مباد آسمان بی تو، آری، مبادا
گرفتار افسرده حالی بماند



27 اردیبهشت 1391 1618 0

برادری به زبان بود، ما ندانستیم

اگر پسند و اگر ناپسند، می گویم
نگفته بودم و اینک بلند می گویم

نگفته بودم و جنگ است بعد از این سخنم
و از دهان تفنگ است بعد از این سخنم

نگفته بودم و خشکیده سالی آمده بود
و ابر، ابر نبود، آسمان کپک زده بود

نگفته بودم و دیدم درخت بود و دعا
درشت خویی ایام سخت بود و دعا

نگفته بودم و دیدم که در دعای درخت
زبان سرخ درخت اند میوه های درخت

دعا قبول شد، آری، صدای باران بود
و قطره ها که ملخ می شدند وقت فرود

نگفته بودم و دیدم که نان دهان را بست
غرور پرواز، درهای آسمان را بست

نگفته بودم و سیمرغ ها شغاد شدند
برادران سر تقسیم حق زیاد شدند

نگفته بودم و جنگ است آنچه می گویم
و از دهان تفنگ است آنچه می گویم:

ملخ چکید اگر از آسمان، شما کردید
فرو نشست اگر آتشفشان، شما کردید

درخت و مزرعه را نیمه جان شما کردید
و دنده های مرا نردبان شما کردید

فرشته بودید، آن گونه ای که شیطان بود
و مرد، خاصه در آن جا که خوردن آسان بود

برادری به زبان بود، ما ندانستیم
فقط به خاطر نان بود، ما ندانستیم

گمانتان مرود آسمان تهی مانده است
و صبح دهکده مان از اذان تهی مانده است

گمانتان مرود باد بسته خواهد ماند
دهان به لقمه ی افراد بسته خواهد ماند

هنوز بر لب شمشیرها تبسم هست
هنوز حوصله ی آخرین تهاجم هست

هنوز بارقه ای از غرور من باقی است
هنوز بارقه ای از غرور مردم هست

هنوز، اگر چه زمستان، هنوز دلگرمم
که در تنور من و آفتاب، هیزم هست

شکوه قریه نخواهد شکست، می دانم
که نانِ گندم اگر نیست، بذر گندم هست

شکستم و همه گفتند برنخواهد خاست
شکستم و ...نشکستم، که خوان هفتم هست

کلاه اگر نه، سرم با من است، می دانم
و آسمان، پدرم، با من است، می دانم

به حیله جنگی اسفندیار، خسته منم
و رستمی که به سیمرغ دل نبسته، منم

به اختیار نباشد، نفس نمی خواهم
نکرده فریاد، فریادرس نمی خواهم

بهشت اگر به شفاعت رسد، نخواهم رفت
به زور گریه و طاعت رسد، نخواهم رفت

بدون کشته شدن سرنوشت بیهوده است
شهید اگر نتوان شد، بهشت بیهوده است

شکست عبدود است آنچه طاعت است مرا
و کندن در خیبر شفاعت است مرا

سخن خلاصه کنم روشن است ای مردم!
که اختیار زمین از من است، ای مردم!

و روشن است از اول برای من زنده است
درخت و چشمه و جنگل برای من زنده است

و روشن است که مغرور و سخت خواهد ماند
درخت، بعدِ ملخ هم درخت خواهد ماند

سبب نبودید، سوزنده ی سبب مشوید
نجاشی ار نتوان شد، ابولهب مشوید

درخت را بگذارید خود بزرگ شود
شبان دهکده بی سگ حریف گرگ شود


27 اردیبهشت 1391 2782 1

شغل بعضی ها مسلمانی است

کوه، پابند گرانجانی است
آسمان در نابسامانی است

ریشه ی نامردمی زنده است
زیر یک برف زمستانی است

فتنه را گفتید خوابیده؟
فتنه بیدار است، پنهانی است

هر که را شغلی است در عالم
شغل بعضی ها مسلمانی است

از جوانمردان دوران اند
کارهاشان افتد و دانی است

عید آن مردم به غارت رفت
چشم این مردم به قربانی است

داغ آن مردم به دل ها بود
داغ این مردم به پیشانی است

کِشت اگر این گونه خواهد بود
حیف آن ابری که بارانی است

یک نفر امروز عاشق شد
کوچه مان امشب چراغانی است

شعر روی دست شاعر مُرد
درد از آن سانی که می دانی است

صحبت از قطع درختان بود
ابلهان گفتند: عرفانی است

لاجرم اصلاح ما مردم
کار استادان سلمانی است

لب فروبستن در این ایام
اولین شرط سخندانی است

یک نفر در زیر باران مُرد
کوچه اما غرق مهمانی است


27 اردیبهشت 1391 2210 0

کسی از آن طرف کوه، مرا می خواند

از دل جنگل انبوه، مرا می خوانَد
کسی از آن طرف کوه، مرا می خواند

راوی از رایحه ی گُل نَفَسش آکنده است
خبر این بار خبر نیست، بهاری زنده است

آبِ واریخته از کوزه، به ظرف آمده است
و روایتگر ما باز به حرف آمده است

همه ققنوسیم، خاکستر ما می گوید
فصل کوچ است، روایتگر ما می گوید

بی خبر یک شب از این همهمه بر می گردم
فصل کوچ است، به سوی رمه بر می گردم

و خداحافظی از صحن حرم خواهم کرد
زحمتی هست به دوش همه، کم خواهم کرد

کوچه از چارق پُر پینه تهی خواهد شد
کودک از وحشت دیرینه تهی خواهد شد

یادگار سفرم آنچه به جا خواهد ماند
یک دو بیتی است که در یاد شما خواهد ماند

از برادر گله، بگذار فراموش کنم
صحبت از فاصله، بگذار فراموش کنم

یاد من باشد از این باغ اناری چیدم
و گُل از دامن رنگین بهاری چیدم

یاد من باشد از این کوچه دری وا می شد
صبحِ لبخندی از این پنجره پیدا می شد

یاد من باشد از آن روز، از آن جاده ی سرد
و صدایی که چنین گفت: برادر برگرد...

یاد من باشد و باشد، گله دیگر نکنم
با برادر سخن از فاصله دیگر نکنم

خانه دیوار ندارد مگر آنجا ای دوست!
روزه افطار ندارد مگر آنجا ای دوست!

دو سه گامی به سحر مانده، بیا برگردیم
و پدر چشم به در مانده، بیا برگردیم

بیمناکم که بدِ حادثه تکرار شود
درِ برگشت به روی همه دیوار شود

بیمناکم که در این کوچه بمانم تا مرگ
و غزل های غریبانه بخوانم تا مرگ

بیمناکم که فراموش کنم خانه ی خویش
خو بگیرم به غزل های غریبانه ی خویش

بیمناکم در و دیوار جوابم بکند
بروم، دست سپیدار جوابم بکند

بیمناکم پدر پیر، مرا نشناسد
وارث خسته ی پامیر، مرا نشناسد

بیمناکم که سپیدار نباشد دیگر
و نشان از در و دیوار نباشد دیگر

بیمناکم، پدر پیر... بله، می دانم
ارثِ بی وارث پامیر...بله، می دانم

گفت راوی: «خبر از ارث پدر هیچ مپرس
گورِ بی فاتحه ای هست و دگر، هیچ مپرس

از دل جنگل انبوه، تو را می خواند
کسی از آن طرف کوه تو را می خواند»


27 اردیبهشت 1391 1624 0

آتش از من نفسی وام گرفت آتش شد

پیِ آتش نَفَسم سوخت، ولی شب تازه است
گفت راوی: «شب برف است که بی اندازه است»

گفت راوی: «شب برف است، شب خنجر نیز
ردّ پا گم شده در برف گران، رهبر نیز

برف، تنها نه، که با صخره و سنگ افتاده است
و زمین چشمه نزاده است که طوفان زاده است

برفباد است که می بارد و کج می بارد
آسمان خشمی است از دنده ی لج می بارد

هفت وادی خطر اینجاست، سفر سنگین است
ردّ پا گم شده در برف روایت این است

اینک این ما و زمینی که کفِ دست شده
کوچه ای، بس که فرو ریخته، بن بست شده

اینک این ما و نه انجیر، که خنجر خورده
خنجر از دستِ نه دشمن، که برادر خورده

اینک این ما و دلی در به در و دیگر هیچ
گورِ بی فاتحه ای از پدر و دیگر هیچ

اینک این ما و سری، لعنت گردن، بر دوش
هفت زنجیر، که هفتاد من آهن، بر دوش

هفت رود از برِ کوه آمده، خون آورده
اژدها هفت سرِ تازه برون آورده

هفت همسایه سر کینه ی نو دارد باز
در زمین پدرم کشت و درو دارد باز

باز می بینم و فریادِ کسان خمیازه است
پی آتش نفسم سوخت، ولی شب تازه است

و کسی گفت: «لب از لا و نعم باید بست
چشم بر کیسه ی ارباب کَرَم باید بست»

گفت:« شک نیست که در راه خدا می بخشند
پاره نانی از این سفره به ما می بخشند

پا نداریم، به پاتابه طمع بیهوده است
بی زمینیم، به حقّابه طمع بیهوده است

سه کلوخ از همه ی سهم زمین ما را بس
جنگ و دعوا که نداریم، همین ما را بس»

گفت راوی: «همه گُل بوده و گُل می گویند
حق همین است که ارباب دُهُل می گویند»

گفت: « دیدم شب طوفان چه خطرها کردند
جنگ ها را چه دلیرانه تماشا کردند

آنچنانی که نیاید به زبان، می خوردند
شب طوفان همه چون شیر ژیان می خوردند»

«آفرین باد بر این دادرسان»، راوی گفت
« چشم بد دور از این گونه کسان» راوی گفت

چشم بد دور، خداوند نگه داردشان
در عزای زن و فرزند نگه داردشان

هر که از چشمه جدا ماند، لجن پرور شد
هر که نانپاره پذیرفت، گداییگر شد

هر که تنها شد از این جاده، پی غولان رفت
هر که رهْ توشه جدا کرد، به ترکستان رفت

نانِ مفت آمده ننگِ دهن است، ای مردم!
این روایت، سندش خون من است، ای مردم!

هفت بام آن که در این دور و زمان خواهد داشت
هفت برف و همه تربرف، بر آن خواهد داشت

هفت خوان آن که در این دور و زمان خواهد خورد
هفت پیمانه ی منّت، پی آن خواهد خورد

هفت رنگ آن که در این برهه بَدَل خواهد کرد
هفت تعظیم به هفتاد دغل خواهد کرد

ما نمی خواهیم نان در گرو جان بخشند
جَوزِ پوچی که کریمانه به طفلان بخشند

سیب دندان زده با هرکه رسد بذل کنند
روغن ریخته را نذر ابوالفضل کنند

نیم خورده است، از این کوزه نخواهم نوشید
آب، حقّ است به دریوزه نخواهم نوشید

آن که با کاسه ی پس خورده نشد شاد، منم
و درختی که تبر خورد و نیفتاد، منم

آتش از من نفسی وام گرفت آتش شد
باد از خیمه ی من کرد گذر، سرکش شد

خشم دندان شکنِ صخره ی سخت از من بود
میوه گر سهم کسان بود، درخت از من بود

این سر از خوفِ شب و ملجم اگر برگردد
بهتر آن است که بر روی سپر برگردد

این ورق، آن ورقی نیست که فردای سکوت
در نهان سوزی الماس و جگر، برگردد

این سفر آن سفری نیست که از نیمه ی راه
دو سه گامی که پدر رفت، پسر برگردد

این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت، فقط نیزه و سر برگردد

این گلویی است که از هُرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوخته تر برگردد

کهکشان از سفر طی شده بر خواهد گشت
این سر از خوفِ شب و ملجم اگر برگردد

قتلگاه پدر، آن صخره ی گلگون، پیداست
ردّ پا گم شده، اما اثر خون پیداست

خشم، تیغ دو سر ماست، نگه می داریم
یادگار پدر ماست، نگه می داریم

باز هم روزِ نو و روزیِ نو خواهم داشت
در زمین پدرم کشت و درو خواهم داشت

سنگ اگر هست در این مزرعه، بر خواهد داد
چوب اگر هست در این خاک، شکر خواهد داد

خانه را –خشتی اگر نیست- به گِل می سازم
گُل در این باغچه از پاره ی دل می سازم

آسیا بی آب می چرخد اگر من باشم
سنگِ آن، مهتاب می چرخد اگر من باشم

عاقبت آن هَرَس کرد، ثمر می چیند
از درختی که پدر کاشت، پسر می چیند


27 اردیبهشت 1391 1574 1

و آخر آسمان وا پس گرفت از ما همین کم را

زبانِ شکر، سستی کرد محصول فراهم را
و آخر آسمان وا پس گرفت از ما همین کم را

در این گندم، نمی دانم کدام ابلیس مخفی شد
که قابیل مجسّم کرد فرزندان آدم را

من این فصل تباهی را از آن هنگام حس کردم
که مسجد نیز پنهان کرد در خویش ابن ملجم را

و سقّایان این امت-خداشان تشنه کُش سازد-
بر اسماعیل و هاجر نیز بستند آب زمزم را

جدا کردند دست از شانه های ما، همان قومی
که می بستیم روزی شانه های زخمی هم را

به جُرم هفت خوان قربانی نامردمی گشتن...
نکُشت این چاه، ننگ آن برادر کُشت، رستم را


27 اردیبهشت 1391 784 0

احمد! نه به گندم است امیدم، نه به جو

اول حمد خدای قهار کنم
دوم نعت احمد مختار کنم
سوم وصف حیدر کرّار کنم
چارم هجو مردم پَروار کنم

این قول اگر از هر دو جهان رد باشد،
گوینده به هفت قبله مرتد باشد
شادم که همین نظمِ پریشان، روزی
برگی گل بر مزار احمد باشد

احمد! نه طلوع می شناسم، نه غروب
از قحط شمال تا به طوفان جنوب
با مردم بی نوای خود می گویم
افسانه ی یک خرمن وصد خرمنْ کوب

احمد! نه به گندم است امیدم، نه به جو
یعنی نه به کهنه پایبندم نه به نو
این چار کلام بذر ناقابل را
می پاشم و می نهم به امّید درو

تا کی خود را به پیچ و تاب افکندن؟
با قول و قصیده در عذاب افکندن
احمد! ماییم و در هوایت با عجز
بیتی دو، سرودن و در آب افکندن

احمد! نه خدا بود و نه شیطان ما را
نی کفر بهانه شد، نه ایمان ما را
هر بار که این یقین به شک می غلتید،
لبخند تو می کرد مسلمان ما را

واعظ گفت: دوزخ مخلّد سخت است
تاجر گفت: کسب کم درآمد سخت است
شاعر گفت: مدح مردم بد سخت است
دیدیم که یاد مرگ احمد سخت است

یا رب! گل سرخ دیگری بخش به ما
احمد رفته است، حیدری بخش به ما
عرفان و جنون و شعر و افسون و خیال
اینها عَرَض است، جوهری بخش به ما

این خانه نه سقف و نه ستون می خواهد
این عرصه نه شعر و نه جنون می خواهد
تا سرخ تر از همیشه ها جلوه کند
خون می خواهد بهار، خون می خواهد

احمد، احمد! زمین زمینی دگر است
ایمانِ کنونیان به دینی دگر است
بیهوده مخواه دست مردم گیرد
این دست، میان آستینی دگر است

دنیا همه تلخ، اهل دنیا همه تلخ
باران همه تلخ، آب دریا همه تلخ
اقیانوسیم رو به مرداب شدن
امروز، تمام شور و فردا همه تلخ

احمد! نه پلنگ و نه شغال آمده است
کفران شده نعمت و زوال آمده است
این رود که پُل می شکند از پی پل
سیلی است که بعدِ خشکسال آمده است

احمد! دریا دروغ می گوید و بس
جنگل در سوگِ خویش می موید و بس
این مزرعه می شناسد این مردم را
سنگ است که پشتِ سنگ می روید و بس

این قومِ جهاد کرده آخر سر باخت
سر باخت، ولی پی زر و زیور باخت
احمد! این دور ، دورِ بی تمکینی است
در اصغر اگر نباخت، در اکبر باخت

دیدم رمضان و عیدِ این مردم را
این دیگِ پُر و اجاقِ بی هیزم را
با روزه ی ما فروختند آخر ماه
انبانِ زیادمانده ی گندم را

بردیم، ولی جنازه ی بی کفنان
خوردیم ولی طعنه ی مردان و زنان
بستیم ولی دل به بهاری که نبود
ماندیم، ولی کیسه کش نرم تنان

امروز، اگر نشسته ی زنجیری
فردا اگر انداخته ی تقدیری
نومید مشو، دو لقمه نانت بدهند
آن روز که از فریب خوردن سیری

باری منم از طنابِ رد آویزان
از نیک رمیده و به بد آویزان
این دست، که از گردنم آویخته شد
تا گردنم از کجا شود آویزان

احمد! نه کبوتر و نه گُل باید بود
تا معرکه گرم است، دُهُل باید بود
مقصود، فرنگ است و مسافر همه قوم
خوش می رود این قافله، پُل باید بود

خون شو، که نسیمِ نوبهاری برسد
بشکن، که به قوم، کار و باری برسد
احمد! سرطان بگیر کز برکت آن
نانی به دهان مرده خواری برسد

آهنگ سکوت ما رساتر خوش تر
افسار شکموران رهاتر خوش تر
آری، بگذار تا نکوتر بخورند
این چوب خداست، بی صداتر خوش تر

با بیم تمام از تمام تبعات
با پوزش سخت از عموم حضرات
افسانه ی رنج ما ندارد پایان
تقدیم به روح پاک احمد، صلوات


27 اردیبهشت 1391 1155 0

شِعب نادیده چه داند که مسلمانی چیست

ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است
کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است

چشم بستی و ندیدی که در آن یومِ شگفت
چه پدید آمد از این پرده بر این قومِ شگفت

ترسِ جان پشت درِ مکه مسلمانت کرد
نعمتی آمد و آماده ی طغیانت کرد

پس از آن پیشرو بوالهوسان دیدیمت
پشت پیراهن خونین کسان دیدیمت

هُبلی گشته، به صحرای حجاز استاده
مست و مخمور به محراب نماز استاده

راهزن با طبق زر چه کند؟ آن کردی
گلّه با سبزه ی نوبر چه کند؟ آن کردی

چه توان کرد فراموشی گُل در گِل را؟
دین کامل شده و مردم ناکامل را

غول گرمازده را چشمه و مرداب یکی است
کور بینا شده را گوهر و شبْ تاب یکی است

شِعب نادیده دگر اصل و بدل نشناسد
بدر نشناسد و صفین و جمل نشناسد

شِعب نادیده چه داند که مسلمانی چیست
فرق تیغ علوی با زر سفیانی چیست

کفر کردی بشر! این عید مبارک بادت
پس از آن، دوزخ جاوید مبارک بادت

از چنین جاه و حشم، شیر شتر نیک تر است
سوسمار از شکم و کیسه ی پُر نیک تر است

ای بشر! عهد حجر باز نصیبت بادا
مارهایی همه کر، باز نصیبت بادا

تا از این پس نرود گفته ی پیر از یادت
آفتابی که برآمد به غدیر از یادت


27 اردیبهشت 1391 939 0

گفتند: «لب ببندید» گفتیم: «عار بادا»

حلق سرود پاره، لب های خنده در گور
تنبور و نی در آتش، چنگ و سَرَنده* در گور

این شهر بی تنفس لَت خورده ی چه قومی است؟
یک سو ستاره زخمی، یک سو پرنده در گور

دیگر کجا توان بود، وقتی که می خرامد
مار گزنده بر خاک، مور خورنده در گور

گفتی که جهل جانکاه پوسیده ی قرون شد
بوجهل و بولهب ها گشتند گَنده** در گور

اینک ببین هُبل را، بُت های کور و شَل را
مردان تیغ بر کف، زن های زنده در گور

جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم
می افکنندش این قوم، با بالِ کنده در گور


گفتند: «گُل مرویید، این حکم پادشاه است»
چشم  و چراغ بودن، روشن ترین گناه است

حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده، تبعید، جای ستاره چاره است

آواز پای کوکب در کوچه ها نپیچد
در دستِ شحنه شلاق همواره رو به راه است

مغز عَلَم به دوشان تقدیم مار بادا
وقتی که کلّه ها را خالی شدن کلاه است

صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد
اما چه می توان کرد؟ شب همچنان سیاه است

ناچار گُل مرویید، از نور و نی مگویید
وقتی به شهر کوران، یک چشمه پادشاه است


شهری که این چنین است، بی شهریار بادا
یعنی که شهریارش رقصانِ دار بادا

تا ردّ پای نااهل در کوچه آشکار است
سنگ آذرخش بادا، چوب اژدها بادا

قومی که خارِ وحشت بر کوی و برگذر کاشت
در کوره های دوزخ آتش بیار بادا

حتی اگر اذانی از حلقشان برآید
بانگ کلاغ بادا، صوت حمار بادا

گفتند:«سربدزدید» گفتیم: «سر نهادیم»
گفتند: «لب ببندید» گفتیم: «عار بادا»

با پتک اگر نکوبیم بر کلّه های خالی
مغز علم به دوشان تقدیم مار بادا



*سَرَنده: نام سازی است در افغانستان
** گَنده: گندیده، پوسیده


27 اردیبهشت 1391 1276 0

آه ای درخت! میوه نیاری به غیر سنگ

گُل می کند شکوفه و لبخند از درخت
آیات بی شمار خداوند از درخت

خورشیدِ بی ملاحظه بر می کَند به زور
شال سفید بهمن و اسفند از درخت

اردیبهشت می رسد و تاب می خورند
گیلاس ها به سان گلوبند از درخت

شاید که این جماعت بی بار و بر، کمی
در خویش بنگرند و بشرمند از درخت

یک ماه بعد، نوبت این میوه دزدهاست
بالاشدن دوباره به ترفند از درخت

آنان که بعد غارت سنگین برگ و بار
پرسیده اند؛ «چوب شما چند؟» از درخت

آه ای درخت! میوه نیاری به غیر سنگ
ای شاخه! بشکنی که بیفتند از درخت

بسیار مادران که نکردند نوبری
یک سیبِ کَخ برای دو فرزند از درخت

من فکر می کنم که فقط حقّ کودک است
آن میوه ای که این همه کندند از درخت

کودک چه سال ها که از آن بی نصیب ماند
امسال رفت و سنگ زد و کند از درخت


27 اردیبهشت 1391 1117 1

کاش می شد ببینمت روزی پشتِ میزی که از پدر نرسید

دیدمت صبحدم در آخر صف، کوله ی سرنوشت در دستت
کوله باری که بود از آنِ پدر، و پدر رفت و هِشت، در دستت

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر در اندازی
باز این فالگیر آبله رو طالعت را نوشت در دستت

بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکه چوبی در آستین گشته
بس که با خاک و گِل به سر برده، می توان سبزه کشت در دستت

شب می افتد و می رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم
یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت

کاش می شد ببینمت روزی پشتِ میزی که از پدر نرسید
و کتابی که کس نگفته در آن قصه ی سنگ و خشت، در دستت

بازی ات را کسی به هم نزند، دفترت را کسی قلم نزند
و تو با اختیار خط بکشی، خط یک سرنوشت در دستت


27 اردیبهشت 1391 1196 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها