بازگشت به شاخه والد: صفحه مجازی شاعر

باران هزار ابر سرگردان

دفتر شعر

شباهت‌های ناگزیر 1

 

تاریخ رباعی فارسی سرشار از شباهت‌هایی است که شاید بسیاری از آنها اتفاقی ناگزیر در حوزه ادبیات باشد. حکم در مورد اینکه این شباهت‌ها را در چه رده‌هایی از تأثیرپذیری، اقتباس، انتحال، و توارد می‌توان طبقه‌بندی کرد، بسیار دشوار است. این نکته را نیز نباید فراموش کرد که در مورد شاعران هم‌نسل، وقوع فضاها و تصویرهای همانند و الفاظ و اصطلاحات مشابه تا حدودی طبیعی است. باری، در چند بخش، تعدادی از این شباهت‌ها را ذکر می‌کنیم. بخش اول این شباهت‌ها، به رباعیات معاصر اختصاص دارد.

 

آغوش سحر تشنه دیدار شماست

مهتاب خجل ز نور رخسار شماست

خورشید که در اوج فلک خانه اوست

همسایه دیوار به دیوار شماست

(علیرضا قزوه)

 

آنم که فلک نقطه پرگار من است

دامن به میان بر زده، در کار من است

خورشید که ماه سایه پرورده اوست

همسایه دیوار به دیوار من است

(فهمی کاشی/ متوفی 1011 ق)

::

من عشق حماسه آفرین می‌خواهم

منصورم و شور آتشین می‌خواهم

لب بر لب مرگ و رقص بر چوبه دار

آرامش خویش را چنین می‌خواهم

(ایرج زبردست)

 

چشمی به سحاب همنشین می‌باید

طبعی ز نشاط خشمگین می‌باید

لب بر لب شعله، سینه بر سینه تیغ

آسایش عاشقان چنین می‌باید

(کفری تربتی/ سده 11 ق)

::

 

ای عطر گل یاس! دلم را دریاب

ای منبع احساس! دلم را دریاب

من تشنه یک جرعه محبت هستم

یا حضرت عباس! دلم را دریاب

(جلیل صفربیگی)

 

از عطر گل یاس بگو ای دل من

از آیه احساس بگو ای دل من

وقتی که به آب می‌رسی با لب خشک

یا حضرت عباس بگو ای دل من!

(ایرج زبردست)

::

 

ای عشق! اگر به دیدنت می‌آیند

چون گُل به هوای چیدنت می‌آیند

هشدار، درین میانه با خنجر بغض

جمعی پی سر بریدنت می‌آیند

(شاپور پساوند)

 

عاشق به هوای دیدنت می‌آید

با شوق به برکشیدنت می‌آید

اه ای گُل آتشین! شقایق! هشدار

این دست برای چیدنت می‌آید

(حسین منزوی)

::

 

این باغ شکوفه است یا پیکر اوست

گلبرگ شقایق است یا بستر اوست

این بازی خون و نور در عرصه عشق

خورشید نشسته در شفق، یا سر اوست؟

(سیاوش دیهیمی)

 

این دشت شقایق است یا سنگر او

این شعله آتش است یا بستر او

تصویر شفق فتاده در دامن دشت

یا چشمه خون روان شده از سر او؟

(فرشاد منصوریان)

::

 

شد غرقه به خون نگاه پیغمبر گل

لرزید فلک ز آه پیغمبر گل

عمریست خورم غبطه بر آن خنجر کو

زد بوسه به بوسه‌گاه پیغمبر گل

(محمدرضا سهرابی نژاد)

 

آن سو نگران نگاه پیغمبر بود

خورشید، رسول آه پیغمبر بود

ای تیغ پلید! می‌شکستی ای کاش!

آن حنجره، بوسه‌گاه پیغمبر بود

(ساعد باقری)

::

 

ماه قاصد نوریم و جهان‌پیماییم

ما قافله سالار ره فرداییم

هر روز سبو سبو ز ما برگیرند

تا آنکه بخشکیم، دلی دریاییم

(محمدرضا سهرابی نژاد)

 

ما دشمن آه و آوخ و افسوسیم

با شوق لبان مرگ را می‌بوسیم

دریا دریا اگر ز ما برگیرند

کم می‌نشویم، زآنکه اقیانوسیم

(قیصر امین پور)

::

 

ای غم! تو که هستی از کجا می‌آیی

هر دم به هوای دل ما می‌آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا می‌آیی

(قیصر امین‌پور)

 

ای باد صبا! طرب‌فزا می‌آیی

از طوف کدامین کف پا می‌آیی

از کوی که برخاسته‌ای، راست بگو

ای گرد! به چشمم آشنا می‌آیی

(محقق خوانساری/ متوفی 1098 ق)

 

خوبان که به جعد مشک‌سا می‌آیند

زنّار کشیده زیر پا می‌آیند

گویند که بیگانه ز دین‌اند، ولی

بسیار به چشمم آشنا می‌آیند

(فکری مشهدی/ متوفی 973 ق)

::

 

تا دشت بزرگ عاشقی جاده نداشت

یک قرمز بی تکلف ساده نداشت

باید بروم به آبگیر خودمان

دریای شما ماهی دلداده نداشت

(امیر دادویی)

 

قربان صداقت و صفای خودمان

ماییم و دل پاک و خدای خودمان

در شهر شما نمی‌توان عاشق شد

باید برویم روستای خودمان

(جلیل صفربیگی)

::

 

دندان خبیث گرگ را می‌شکنیم

جادوی شب سترگ را می‌شکنیم

این بار اگر مدد کند ابراهیم

تابوی بت بزرگ را می‌شکنیم

(داوود ملک زاده)

 

با عشق طلسم گرگ را می‌شکنیم

شب ـ این قفس بزرگ ـ را می‌شکنیم

هرچند تبر به دوشمان نیست، ولی

یک روز بت بزرگ را می‌شکنیم

(جلیل صفربیگی)

::

 

تیپا به تریپ و ژست باید بزنی

برنامه روز Next باید بزنی

وبلاگ و موبایل و زندگی تعطیل است

بچه! تو هنوز تست باید بزنی!

(داوود ملک زاده)

 

از دست زمانه تیر باید بخوری

دائم غم ناگزیر باید بخوری

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

بچه! تو هنوز شیر باید بخوری!

(جلیل صفربیگی)

::

 

یک روز تو آمدی نشاطم دادی

هی فرصت گفت و ارتباطم دادی

یک‌ روز که من شلوغ کردم در عشق

تو نمره رد به انظباطم دادی

(داوود ملک زاده)

 

در مدرسه از نشاط‌مان کم کردند

از فرصت ارتباط‌مان کم کردند

هر وقت به‌هم عشق تعارف کردیم

از نمره انظباط‌مان کم کردند

(سید مهدی نقبایی)

 



27 خرداد 1391 1174 0

درد بی‌دردی

 

راهی بنما که رهنما مردی نیست

صد راه و، به هیچ رهگذر گَردی نیست

با درد تو هیچ نسبتم نیست، ولی

بی نسبتی درد تو ، کم دردی نیست!

                                                عرفی شیرازی

 

«درد داشتن» ویژگی انسان‌هایی است که شاخک‌های احساس‌شان خوب کار می‌کند و در مواجهه با دیگران، و احساسات و گرفتاری‌هایشان، حس مسئولیت دارند. نه اینکه مدام در رنج و غم غوطه بخورند و لذت‌ زندگی‌ را بر خودشان حرام کنند. اما در قبال دیگران، بی تفاوت نیستند و از کوچه دل‌ها که می‌گذرند، گام‌های‌شان هوشیاری عجیبی دارد. «درد داشتن» در تعبیر شاعران فارسی، معادل انسان بودن است. و درد عشق، والاترین دردهاست؛ دردی که عیار انسانیت را بالا می‌برد و به زندگی معنا می‌بخشد. در این قاموس، دردی بدتر از «درد بی‌دردی» نیست. و به تعبیر عرفی، جای آن است که آدمی، سرتاسر خویش را به دردی بفروشد.

 

عرفی شیرازی، یکی از نام‌آورترین شاعران دوره صفوی است و بعضی از ادبای آن دوره، او را «مخترع طرز تازه» نامیده‌اند (مآثر رحیمی، ص 189). معنی این گفتار آن است که در تغییر سبک فارسی و پایه‌گذاری طرز هندی (یا اصفهانی) نقش تعیین کننده‌ای داشته است. خودش نیز بر تازگی روش شاعری‌اش وقوف داشت و در رباعیی گفته:

عرفی! سخن تو هست معیار زبان

ز آب نفـس تو سبـز، گلـزار بیان

طبع تو، متاع تازگی جمله خرید

پژمرده بود بهار زین پس چو خزان

 

عرفی در 963 ق در شیراز به دنیا آمد و در اوان جوانی شعر گفتن آغاز نهاد و در شهر خود به شاعری شهرت یافت. سنش به 30 سال نرسیده بود که شیراز را به قصد هند ترک کرد. در فتح‌پور هند با فیضی دکنی آشنا شد. فیضی او را به دربار اکبرشاه رهنمون شد و در‌آنجا کارش بالا گرفت و در مدت هفت سالی که در هند اقامت داشت،‌ معروف‌ترین شاعر ایرانی دربار اکبری بود. ديوان عرفي در زمان حيات خود شاعر، بسيار مورد توجه بود و طبق گفته بداؤني، در هيچ کوچه و بازار هند نبود که کتابفروشان ديوان عرفي و ثنايي مشهدي را نفروشند و ايراني‌ها و هندي‌ها به تبرّک ‌نخرند (منتخب التواریخ، ص 195). عرفی در سن 36 سالگی در لاهور درگذشت و ازو دیوانی بالغ بر 14 هزار بیت بجا مانده است که به نسبت دوران کوتاه حیاتش، رقم قابل توجهی محسوب می‌شود.

عرفي شاعري توانمند بود و بر توانمندي‌هاي خود وقوف داشت و همين امر، موجب نخوت و غرور او گشت و با نظرها و حرف‌هايش ديگران را ‌آزرد. رفتار و گفتار او، موجب شد که تعدادي از شاعران و نويسندگان هندي و ايراني با او دشمن شوند و بدو نسبت الحاد و شرابخواري و قماربازي دهند و گويند که در دم مرگ نتوانسته است حرف شهادت را بر زبان براند. طعن و تعريض عرفي در حق شاعران متقدّم و متأخّر، بر معاصران او گران مي‌آمد و آن را نشانه بي ادبي شاعر مي‌دانستند و برخي پا را فراتر گذاشته و مرگ زودهنگام شاعر را به همين موضوع ربط داده‌اند (تذکره میخانه، ص 222). فخرالزماني که به اشعار نظامي علاقه خاصي داشت، از برتري جويي عرفي نسبت به نظامي برآشفته و داستان‌هاي بي‌ربطي در خصوص معذّب بودن عرفي در آن دنيا به واسطه اين بي‌ادبي سر هم کرده است. شفايي اصفهاني (متوفي 1037 ق) در دو فقره از قصايد خود که در پاسخ عرفي گفته، او را به خاطر تعريض نسبت به شاعران قديم از قبيل کمال اسماعيل و ابوالفرج روني و انوري و خاقاني، به بدمستي و بي ادبي متهم ساخته است.

عرفی، شاعری غزل‌سراست. اما در زمان حیاتش، قصاید او بیشتر مورد توجه ادبا بود. تا آنجا که بارها جداگانه به چاپ رسیده و بر آن شرح‌های متعددی نوشته‌اند. از این قصاید، امروزه تنها یکی دو فقره ارزش ادبی دارد. در دیوان عرفی، حدود 400 رباعی گرد آمده و او را در شمار رباعی‌سرایان مطرح آن روزگار نمی‌توان محسوب کرد. سه فقره از رباعیات او به ابوسعید ابوالخیر هم منسوب است:

گه کافر و زنّار پرستم خوانند

گه رند خراباتی و مستم خوانند

ای وای به روزگار مستوری من

گر زآنکه مرا چنان که هستم خوانند

..

ای پشت تو گرم کرده سنجاب و سمور

یکسان به مذاق تو چه شیرین و چه شور

از جانب عشق، بانگ در بانگ و تو کر

از جانب حُسن، عرض بر عرض و تو کور

..

ای عشق تو مایه جنون دل من

حُسن رخ تو ریخته خون دل من

من دانم و دل، درد وصالت چون است

کس را چه خبر ز اندرون دل من؟

 

وی در رباعیات خود به آوردن ردیف‌های تازه گرایش داشت و از این رهگذر، تصویرهایی غریب آفریده که در رباعی فارسی تازگی دارد:

رخسار تو باغ را سراسیمه کند

بوی تو دماغ را سراسیمه کند

پروانه تو چو آید از شوق به رقس

صد شمع و چراغ را سراسیمه کند

..

عرفی! نفسم به دام غم حامله است

صبح طربم به شام غم حامله است

حملش ازلی آمد و زادن ابدی

بختم که به ازدحام غم حامله است

..

بازار عبادت ز ریا رنگین است

گلزار ریاضت ز صفا رنگین است

هنگامه عشق جاودان رنگین باد

کز خون شهیدان وفا رنگین است.

..

در دیده ز هجر خواب پژمرده شود

دل بی لبت از شراب پژمرده شود

بی روی تو چون گل از دم سرد خزان

از آه من،‌ آفتـاب پژمـرده شود.

 

 کليات عرفي، بارها در ايران و هند چاپ شده است. اولين چاپ آن به سال 1308 ق در بمبئي صورت گرفت و در ايران، آقاي جواهري وجدي پيش از همه به چاپ کليات عرفي پرداخت. اين چاپ مشتمل بر 8700 بيت از اشعار عرفي است و حدود 5500 بيت از اشعار او را در بر ندارد. چاپ کامل‌تري از اشعار عرفي در سال 1378 به اهتمام محمد ولي الحق انصاري در دو جلد توسط انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسيد که در بردارنده 14170 بيت شعر اعم از غزل، قصيده، قطعه، ترکيب‌بند و ترجيع‌بند،‌ مثنويات، رباعي و اشعار پراکنده است.

 



17 فروردین 1391 1244 0

شیطنت‌های عشق

 

در صحن چمن نشسته دیدم دوشش

نتـوانـسـتم گرفـت در آگـوشــش

صد بوسه زدم بر گل عنبر پوشش

یعنی که: حدیث گفتم اندر گوشش!

                                                معزی نیشابوری

 

وافریادا از دست طرفه‌ها و ترفندهای عاشقان! تا عشق باقی است، حیلت‌سازی‌های عاشقان را پایانی نخواهد بود. شیوه آن دگرگون می‌شود، اما روح آن تغییری نمی‌کند. روح کودکانه‌ شیطنت‌باری که برای ابراز عشق، روش‌های متنوع می‌آفریند. تنها از یک شاعر عاشق بر می‌آید که سخن‌های درگوشی را بهانه بوسیدن روی یار قرار دهد. آن‌هم در جایی که همه چشم‌ها خیره به اوست.

..

امیر معزی نیشابوری را همگان شاعری قصیده‌سرا می‌دانند که در مدح شاهان سلجوقی بالاخص ملکشاه و سنجر، دیوانی حجیم پرداخته است. پدرش برهانی نیشابوری ملک الشعرای دربار سلاجقه بود و در حدود 465 درگذشت و پسرش را به ملکشاه سپرد. پسر، راه پدر را در پیش گرفت و عمر شاعری‌اش را وقف مدیحه‌سرایی کرد. گویند سنجر سلجوقی، به اشتباه بر او تیری انداخت و اگرچه او را معالجه کردند، اما اثر آن سال‌ها بماند و در شعرش بارها بدان اشاره کرده است و مرگ او نیز گویا بر اثر زخم پیکان بوده است، در حوالی 518 تا 521 هجری. بدیع الزمان فروزانفر، معزی را شاعری با اهمیت، اما سطحی و مقلّد می‌داند و برآن است که تصویرها و مضمون‌های شعرش را از شاعران متقدم برگرفته است. دیوان شعر او بالغ بر 20 هزار بیت است که عمده آن را قصاید مدحی او تشکیل می‌دهد و قصاید او، امروزه تنها از منظر تاریخی و زبانی قابل توجه است و ارزش ادبی چندانی ندارند.

معزی، همشهری و هم‌عصر خیام نیشابوری بود و از او حدود 400 رباعی بجای مانده که حکایت‌شان با قصاید او متفاوت است. نیمی از رباعیات معزی در مدح است و با آنها کاری نداریم. در میان مابقی رباعیات، بعضی از رباعیات ماندگار تاریخ رباعی دیده می‌شود. مایه تعجب خواهد بود اگر بگویم همین شاعر مداح، رباعیات عاشقانه‌ای دارد که بلافاصله پس از انتشار، مورد توجه نویسندگان متون عرفانی از قبیل عین القضات همدانی و ابوالفضل رشیدالدین میبدی قرار گرفت و آنها را در کتاب‌های خود نقل کردند و در سده‌های بعد به مجموعه رباعیات اوحد کرمانی و مولوی راه یافت و به آنها منسوب شد. رباعیاتی از این دست:

امروز که ماه من مرا مهمان است

افشاندن جان و دل مرا پیمان است

دل را خطری نیست، سخن در جان است

جان افشانم که روز جان افشان است

..

از با منی، ارچه همنشینی با من

ای بس دوری که از تو بینم تا من

در من نرسی تا نشوی یک با من

کاندر ره عشق یا تو گُنجی یا من!

..

سرو سهی و ماه تمامت خوانم

یا آهوی افتاده به دامت خوانم

شمشاد قد و کبک خرامت خوانم

زین هرسه بگوی تا کدامت خوانم

..

یار از غم من خبر ندارد گویی

یا خواب به من گذر ندارد گویی

تاریک‌تر است هر زمانی شب من

یارب! شب من سحر ندارد گویی!

..

از جور قد بلند و موی پستش

وز کافری نرگس بی می مستش

گریان به کلیسیا شوم بنشینم

ناقوس به دستی و به دستی دستش

 

و ایضاً رباعی سر سخن، که عین القضات همدانی به آن علاقه داشته و در نامه‌ها (ج 1، ص 333) و تمهیدات (ص 278) خود آن را آورده و در آن تصرفات شاعرانه هم کرده است:

در انجمنی نشسته دیدم دوشش

نتوانستم گرفت در آغوشش

صد بوسه زدم بر رخ عنبر پوشش

یعنی که حدیث می‌کنم در گوشش!

این رباعی، به دیوان کبیر مولانا هم راه یافته و به او منسوب شده است (ج 8، ص 171). و البته مصراع سوم آن متفاوت است با آنچه در اصل رباعی است: رخ را به بهانه بر رخش بنهادم. و ما در جای دیگر توضیح داده‌ایم که انجام این تغییرات در مصراع سوم رباعیات کهن در سده‌های بعدی، به خصوص حذف قافیه مصراع سوم، دلایل زیباشناسانه دارد.

..

علاوه بر مضامین عاشقانه، معزی به معانی خیامانه نیز توجه خاص داشته است. خوش‌باشی و باده‌پرستی و دم غنیمت شمری، در رباعیات او مضمونی چشمگیر است و پاره‌ای از این دست رباعیات او، بعدها به همشهری شاعر یعنی خیام نسبت یافته است:

ای یار! چو روزگار یار من و توست

بس کس که حسود روزگار من و توست

این باده که اندوه‌گسار من و توست

برگیر و بیا که کار کار من و توست

..

سبـزا رنگـا! بـده می دینـاری

کز سبزه زمین و کوه شد زنگاری

از هشیاری روز به شب چند آری؟

مستی به چنین وقت به از هشیاری!

..

گاهی به هوای دل شوم صومعه جوی

گاهی به خرابات شوم بیهده‌گوی

در صومعه‌مان نه رنگ مانده‌ست و نه بوی

آن به که کشیم در خرابات سبوی!

 

معزی را باید مبدع رباعیات ساقی‌نامه دانست:

گر هست نهفته‌ آفتاب ای ساقی

ما را بدل اوست شراب ای ساقی!

اندر فکن آتش اندر آب ای ساقی

باشد که کنی مرا خراب ای ساقی!

 

همان گونه که از رباعیات بالا به خوبی بر می‌آید، شراب‌خواهی معزی هیچ رنگ و بوی فلسفی ندارد. از همین رو، در درستی انتساب ساقی‌نامه زیر که در نزهة المجالس (ص 147) به نام او درج شده، تردید باید کرد. خاصه آنکه رباعی مورد اشاره در سه منبع قدیمی به اسم خیام وارد شده است (رک. رباعیات خیام در منابع کهن، ص 50، 118، 124):

زاهد نکند به زهد سود ای ساقی

هرچند عیان عمل نمود ای ساقی

پر کن قدح شراب زود ای ساقی

کاندر ازل آنچه بود، بود ای ساقی!

 

غیر از رباعی مذکور، یک رباعی دیگر معزی نیز به خیام نسبت یافته که به گمان من، این انتساب خطاست:

روزیست هوا خوش و نه گرم‌است و نه سرد

ابـر از رخ گلــزار همی‌شوید گرد

بلبل به زبان پهلوی بر گل زرد

آواز همی‌دهد که می باید خورد!

..

دیوان امیر معزی در سال 1318 به تصحیح عباس اقبال آشتیانی توسط کتابفروشی اسلامیه چاپ شده و همین چاپ را محمدرضا قنبری با اصلاح اغلاط و حروف‌چینی مجدد، به عنوان تصحیح جدید در سال 1385 روانه بازار کرد. دیوان معزی، احتیاج به تصحیحی نو بر اساس نسخه‌های کهنی دارد که در اختیار مرحوم اقبال نبوده است. تعداد رباعیات معزی در دیوان چاپی، 177 رباعی است. دستنویسی از دیوان معزی در دانشگاه تهران هست که مشتمل بر 382 رباعی است و در نزهة المجالس جمال خلیل شروانی 22 رباعی به اسم معزی درج شده که 18 فقره آن در دیوان چاپی نیست!

 

«آگوش» در رباعی معزی، شکل کهن «آغوش» است و در سایر اشعار او نیز به همین شکل آمده است.

 



30 دی 1390 1086 0

گر عشق نباشد

 

بگذار که در عشق بفرساید دل

یک لحظه ز محنتش نیاساید دل

گر مهر نورزد، چه کند جان در تن؟

گر عشق نبازد، به چه کار آید دل؟

                                                رفیع لنبانی

 

معنای زندگی و فلسفه بودن، عشق است. عشقی که گاه دل را می‌فرساید و روح را پُر آشوب می‌کند. اما عشق، با همین هیجان‌ها و فراز و فرودها و دشواری‌هایش دلنشین است. عشق می‌آید و بر هر چیز رنگی دلخواه می‌زند و زیستن ما را موجّه می‌کند. جان در تن ما زنده برای غم عشق است. زندگی بدون عشق، با حیات چهارپایان چه فرقی دارد؟

..

لُنبان یکی از محلات قدیمی اصفهان است و رفیع‌الدین مسعود لنبانی یکی از معروف‌ترین شاعران آن محله است. رفیع لنبانی در اواخر قرن ششم ق به دنیا آمد و حدوداً تا سال 630 هجری زندگی کرد. او با کمال‌الدین اسماعیل اصفهانی مراودات ادبی داشت و بعضی از ادبای قرن هفتم، معتقد بودند که شعر رفیع بر شعر کمال برتری دارد. اما اغلب اهل نقد و انصاف، این داوری را درست نمی‌دانند. رفیع‌الدین با خاندان معروف خجندی که ریاست شافعیان اصفهان را بر عهده داشتند در ارتباط بود و برای یکی از بزرگان این خاندان به نام صدرالدین عمر خجندی شعر می‌گفت. وی همچنین قصایدی در مدح سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه (مقتول در 628 ق) و وزیرش شرف‌الدین علی دارد. در بعضی منابع، آورده‌اند که رفیع در جوانی بدرود حیات گفت. باید دانست که از نظر مردم قدیم، کسی که قبل از 50 سالگی می‌مُرد، جوان‌مرگ محسوب می‌شد!

از رفیع‌الدین لنبانی دیوانی بالغ بر 1700 بیت برجا مانده که شامل قصاید، ترجیعات، غزلیات، قطعات و رباعیات است. قصاید او جملگی در مدح بزرگان زمانه است و از حکمت و معرفت تهی است. این دیوان، 50 رباعی دارد که رباعیات بلند و ماندگاری محسوب نمی‌شوند. و در مجموع، می‌توان گفت که رفیع لنبانی نتوانسته است جایگاه رفیعی در ادب فارسی پیدا کند و در نیمه راه بلوغ ادبی، جوان‌مرگ شده است.

..

نکته مهم در شناخت احوال او این است که ما احتمالاً در تاریخ ادبیات فارسی با دو رفیع لنبانی سر و کار داریم. یکی، رفیع‌الدین عبدالعزیز لنبانی که از اقران جمال‌الدین اصفهانی و شرف‌الدین شفروه محسوب می‌شود و در نیمه دوم قرن ششم هجری می‌زیست و به روایت قزوینی در آثار البلاد در سال 584 هجری به دست یکی از فرماندهان سپاه طغرل سلجوقی کشته شد. وی در ادبیات عرب دست داشت و دیوانی از رسایل و اشعار تازی او تا 70 ـ 80 سال پیش موجود بود. دیگر، رفیع‌الدین مسعود لنبانی که شاعر مورد نظر ماست و پنجاه سال پس از شاعر همشهری‌اش درگذشته است. پژوهندگان، این دو شاعر را بهم آمیخته‌اند و آنها را یکی پنداشته‌اند: رفیع‌الدین عبدالعزیز مسعود. اما تواریخ زندگانی آنها و ممدوحین‌شان و شاعران همدوره‌شان یکی نیست و بین تاریخ مرگ اولی و دومی، حدود نیم قرن تفاوت است.

..

رباعی رفیع‌الدین لنبانی یادآور یکی از رباعیات اوحدالدین کرمانی است که در همان عصر می‌زیست و رباعی او به ابوسعید ابوالخیر و سیف‌الدین باخرزی هم منسوب است:

گر در ره دوست پایدار آید دل

بر مرکب مقصود سوار آید دل

گر دل نبود، کجا وطن سازد عشق

ور عشق نباشد، به چه کار آید دل؟

 

مصراع چهارم این دو رباعی تقریباً یکسان است. اما لحن آنها تفاوت محسوسی با هم دارد. رباعی اوحد کرمانی، تأثیر عاطفی بیشتری دارد و از آن بوی سوختگی و عشق می‌آيد. اما رباعی رفیع لنبانی، محصول ذهن سخن‌وری است که درگیر تکنیک شاعری است تا عشق.  

..

در تذکره عظیم خلاصة الاشعار تقی‌الدین کاشانی، در میان اشعار نقل شده از رفیع‌الدین مسعود لنبانی دو رباعی هست که در دیوان چاپی او نیست:

دل، طاقت چشم نیم‌مستش نآورد

جان، تاب دو لعل می‌پرستش نآورد

زآن می‌ترسم که دشمنان طعنه زنند

کز پای درآمد و به دستش نآورد

.

ما مذهب چشم شوخ و شنگش داریم

کیش سر زلف مشک رنگش داریم

ماییم و دلی و نیم جانی ز غمش

آن نیز برای صلح و جنگش داریم

 

رباعی دوم در عرفات العاشقین به نام حکیم غضایری رازی شاعر قرن پنجم هجری نقل شده است (ج 4، ص 2673) که به شیوه سخن او نمی‌ماند.

در نزهة المجالس جمال خلیل شروانی و سفینه سعدالدین آلهی، تعدادی رباعی به نام رفیع لنبانی آمده که به زعم ما از رفیع‌الدین عبدالعزیز است، نه رفیع‌الدین مسعود.

 



08 دی 1390 2223 0

آخر گل سرخ

 

اي از رخ تو شكفته خاطر، گل سرخ

باطن، همه خون دل و ظاهر، گل سرخ

زآن ديرتر آمدي ز يوسف كه به باغ

اول گل زرد آيد و آخر گل سرخ

                                                سعيد سرمد كاشاني

 

در زبان فارسي، ضرب المثلي هست كه مي‌گويد: دير آمده‌اي، ولي درست آمده‌اي. درست آمدن، صفت ناياب انسانهايي است كه روحي متعادل دارند و در آمدن‌شان، سامان همه نابساماني‌هاست. مي‌آيند و كارها را مي‌سازند و حال‌ها را زيبا مي‌كنند. وگرچه، خون در دل‌شان مي‌جوشد، همچون نافه و گل، فضا را از وجود خود معطر مي‌كنند. خانه دل آنها، از درون ابر است و از بيرون آفتاب. پيامبر اسلام (ص) كه پيام آور روشني و رحمت بود، جهان را آكنده از مهرباني و نور مي‌خواست. گرچه، بعدها پاره‌اي از آنان كه به نام ‌آن بزرگوار بر مسند نشستند، با زبان تيغ و تيرگي با مردم سخن گفتند. يكي از آزادمردان تاريخ كه قرباني تيغ و تيرگي شده است، سرمد كاشاني است.

..

سعيد سرمد كاشاني، يكي از شخصيت‌هاي عجيب و غريب تاريخ شعر فارسي است. درويشي بود مجذوب و رباعي خوان كه در ايران كسي او را نمي‌شناخت. «در اوايل حال به تجارت اشتغال داشته، در بندر سورت جذبه‌اي از جذبات حق به وي رسيده، او را از وي در ربود. اسباب و اموال خود را بالتمام به غارت داده عريان گرديده سر به صحرا گذاشت» (رياض الشعراء، ج 2، ص 1015). در عهد شاه جهان (1037 – 1068 ق) _ گويا در سال 1042 هجري _ ايران را ترك كرد و از راه دريا به شهر تته رفت و از آنجا به لاهور و حيدرآباد دكن سفر كرد و در حيدرآباد آوازه‌اش بلند شد. سپس به دهلي رفت و با داراشكوه پسر بزرگ شاه‌جهان آشنا شد. داراشكوه فردي دانشور و اديب بود و به آيين صلح كل باور داشت و به آشتي اديان مي‌انديشيد. او در كتاب مجمع البحرين، در پي كشف همانندي‌هاي دين اسلام و‌ آيين هندو بود (درباره او بنگريد: عاشقانه‌هاي يك ياغي، ص 33 – 46). سرمد و داراشكوه در يكديگر روحي مشترك را سراغ كردند. اما اين دوستي با قتل داراشكوه به دست برادرش اورنگ زيب در سال 1069 به پايان آمد و شگفتا كه سرمد نيز يك سال بعد به بهانه الحاد و انكار معراج و در باطن به دليل دوستي با داراشكوه اعدام شد.

سرمد، برهنه و قلندوار مي‌زيست و از اين بابت، همواره آماج عيب‌جويي بدخواهان بود و ظاهراً اين رباعي را در پاسخ اين طايفه گفته است:

آن كس كه ترا تاج جهانباني داد

ما را همه اسباب پريشاني داد

پوشاند لباس هر كرا عيبي ديد

بي عيبان را لباس عرياني داد.

 

سرمد را در زمان حيات به عنوان عارفي رباعي‌گوي مي‌شناختند و نقل است هنگامي كه مي‌بردندش تا بكشند، از دربار سلطان تا حوالي مسجد جامع 24 رباعي بر بديهه گفت (رياض الشعراء، ج 2، ص 1016). رباعيات سرمد از جنبه ادبی چندان فاخر به نظر نمي‌آيد و از قوت تأليف و استواري و استحكام در بسياري از آنها خبري نيست. اما حالت شوريدگي و مشتاقي در آنها مشهود است. بعضي از رباعيات منسوب به او از آن شاعران ديگر است. از جمله رباعيات معروف منسوب به او، اين رباعي شورانگيز است:

در مسلخ عشق جز نكو را نكشند

لاغرصفتان زشت‌خود را نكشند

گر عاشق صادقي ز كشتن مگريز

مردار بود هر آنكه او را نكشند!

 

با همه شهرتي كه اين رباعي دارد، انتساب آن به سرمد كاشاني به هيچ وجه درست نيست. چراكه اين رباعي در يكي از دستنويس‌هاي كتاب مناهج الطالبين كه در سال 728 هجري كتابت شده (حدود 300 سال قبل از حيات سرمد) موجود است.

..

رباعيات سرمد در زمان حياتش گردآوري نشد و ظاهراً اورنگ‌زيب خوش نداشت كه اثري از شوريدگي‌هاي ديوانه‌وار او باقي بماند. همين امر، باعث اختلاط و التباس فراوان در رباعيات گرد آمده به نام او شده است. در برخي از رباعيات منسوب به سرمد كه رباعيات ضعيفي هم هستند، تخلص «متقي» ديده مي‌شود و من گمام دارم كه اين رباعيات، اثر طبع يك شاعر متوسط الحال است كه اشتباهاً به مجموعه رباعيات سرمد راه يافته است:

-          گر متقي‌ام كار به يار است مرا (ش 4)

-          ور زاهد متقي بگويي، سخن است (ش 38)

-          ايام بهار متقي جام كشد (ش 57)

-          در پيري و ضعف متقي گشت جوان (ش 61)

-          آيا چه كند به متقي آخر كار (ش 162)

-          گه متقي‌ام كنند گه پير مغان (ش 177)

-          گه متقي‌ام گاه سراپا عصيان (ش 200)

-          اين حرف ز متقي فراموش مكن (ش 213)

-          گر متقي‌ام وگر اسيرم به گناه (ش 246)

-          گر فاسق و گر متقي‌ام مي‌داني (ش 270)

 

مجموعه‌اي از رباعيات سرمد را اردشير خاضع در سال 1340 در بمبئي به چاپ رسانده است كه بسيار نسخه مغلوطي است (با عنوان رباعيات سرمد ايراني). در كتابي به نام «جواهر منظوم» كه در سال 1961 ميلادي در دهلي چاپ شده، رباعيات سرمد گردآوري شده است. در ايران، مرحوم عمران صلاحي كتابي در احوال و افكار و آثار سعيد سرمد كاشاني با عنوان «رؤياهاي مرد نيلوفري» به چاپ رساند (انتشارات ناهيد، 1370) كه دربردارنده 279 رباعي و تعدادي شعر پراكنده منسوب به اوست و اخيراً نيز دكتر سيد عبدالحميد ضيايي به بازخواني زندگي و شعر و انديشه سرمد در كتاب به نام «عاشقانه‌هاي يك ياغي» پرداخته كه كتابي است خواندني (انتشارات هزاره ققنوس، 1389). اين كتاب، 305 رباعي دارد. دكتر ضيايي از بسامد بالاي واژه «متقي» در رباعيات منسوب به سرمد، حدس زده كه اين اسم، نام مستعار يا تخلص سرمد است (ص 139). اما اين حدس، به دو دليل درست نيست. نخست آنكه، برگزيدن تخلص «متقي» با مشرب فكري سرمد ناسازگار است. دوم آنكه، وي همه جا در رباعياتش تخلص «سرمد» را برگزيده و آوردن دو تخلص چندان مرسوم نيست. خصوصاً آنكه هيچ سند مكتوبي در تأييد آن در دست نداريم.

..

در رباعي سرسخن كه به گفته مؤلف دبستان المذاهب در نعت پيامبر اسلام است، تقابل گل سرخ و گل زرد بسيار شاعرانه و هوشمندانه از كار در‌آمده است. در انتساب گل سرخ يا همان گل محمدي به پيامبر اسلام همگان آگاهند و در بعضي روايات عاميانه چنين آمده است كه گل سرخ از چكيدن عرق پيامبر اسلام بر زمين روييد و عطري كه دارد، از آنجاست. همچنين هنگام بهار، گل‌هاي زرد زودتر از گل‌هاي سرخ مي‌شكفند و شاعر از اين موضوع، حُسن تعليلي در مورد مسئله خاتم الانبيايي پيامبر آورده است. همچنين اشاره به اين نكته نيز لازم است كه از پيامبر اسلام (ص) روايت شده است كه كَانَ يُوسُفُ(ع) أَحْسَنَ وَ لَكِنَّنِي أَمْلَح (يوسف پيامبر از من زيباتر بود، اما من نمكين‌ترم.

 

 

اين يادداشت در روز مبعث پيامبر اسلام (ص) قلمي شد.

 



09 تیر 1390 1095 0

روزي كه گذشت...

 

دي ما و مي و عيش خوش و روي نگار

امـروز غم جـــدايي و فرقــت يار

اي گردش ايام! ترا هر دو يكي‌است

جان بر سر امروز نهم، دي باز آر!

                                                انوري

 

هر روز كه مي‌گذرد، آدمي را جز حسرت ديروز چيزي به دامن نمي‌ماند. حتي واقع‌بين ترين انسان‌ها را نيز از دريغ خوردن بر روزهاي خوش رفته گريزي نيست. اغلب، فرصت با هم بودن را جاودانه مي‌پندارند. غافل از آنكه روزگار در كمين است و تير لحظه‌ها در كمان. حكيمان، چاره اين دريغ‌ورزي‌ها را در غنيمت شمردن «امروز» دانسته‌اند؛ امروزي كه همواره در غبطه ديروز، به باد بر مي‌رود. به گفته شاعري حكيم: هرگز غم دو روز نبايد خوردن/ روزي كه نيامده‌ست و روزي كه گذشت.

..

 

قرن ششم هجري يكي از دوران‌هاي طلايي ادبيات فارسي است. دوراني كه شاهد ظهور شاعران بزرگي همچون خيام، عطار، سنايي، نظامي گنجوي و خاقاني بود و در كنار اينان، بزرگاني همچون انوري، مسعود سعد سلمان، امير معزي، ظهير فاريابي، جمال‌الدين اصفهاني، عبوالواسع جبلي، سيد حسن غزنوي، اثير اخسيكتي و مجير بيلقاني نيز ظهور كردند. اين عصر را عصر قصيده ناميده‌اند. به جهت آنكه قصيده، قالب مسلط در ميان شاعران بود. واسطه نام و نان. اما در اين دوران، سه منظومه‌سراي بزرگ هم بودند كه به قالب مثنوي جان دادند: سنايي و عطار و نظامي. در همين قرن، چند رباعي‌سراي بزرگ هم باليدند: سنايي، خيام، عطار. بنابراين، محصور كردن شعر اين دوره به قصيده، جفا به تاريخ ادبيات فارسي است. اغلب قصيده‌سرايان بزرگ قرن ششم در رباعي نيز شاعران قوي‌دستي بودند و حتي رباعيات متوسط آنها، از بهترين رباعيات شاعران قرن هشتم و نهم بالاتر مي‌ايستد.

..

محمد انوري ابيوردي، زاده در روستايي كوچك در دشت خاوران (در تركمنستان كنوني)، در تاريخ ادب فارسي به عنوان شاعري حكيم شناخته شده است و بعضي او را يكي از سه پيامبر شعر قديم دانسته‌اند: در شعر سه كس پيمبرانند/ فردوسي و انوري و سعدي. امروزه جايگاه او بسي فروتر از آن است كه پيشينيان به اعتبار قصايد مطنطن و فاخرش مي‌پنداشتند. او به دليل تسلط بر علوم زمانه، و گدا مسلكي اغلب شاعران درباري _ كه خود او نيز جزو آنان بود _ شاعري را دون شأن خود مي‌دانست. اما به دليل آنكه ماترك فكري او همين ديوان شعر اوست و نه چيز ديگر، بايد بر اقبال خود درود فرستد كه همين شعرها، مايه اعتبار و نام‌اوري او شده‌اند.

..

انوري حدود 450 رباعي دارد كه اغلب رباعياتي جاندار و محكم است و از اقتدار و تسلط او بر زبان خبر مي‌دهد. موضوع اين رباعيات، در حكمت و پند و عشق و رندي و خوشباشي و ثنا و ستايش بزرگان است و بعضي از آنها ميان او و شاعران ديگر، مانند سنايي و خيام و سيد حسن غزنوي و ظهير فاريابي و كمال اسماعيل اصفهاني مشترك است. ترانه‌هاي تلخ‌انديشانه انوري، جايگاه ارزشمندي در جريان رباعيات خيامانه پارسي دارد:

با گل گفتم: شكوفه در خاك بخفت

گل ديده پُر آب كرد از باران، گفت:

آري نتوان گرفت با گيتي جفت

بنماي گلي كه ريختن را نشكفت!

.

ماييم درين گنبد ديرينه اساس

جوينده رخنه‌اي، چو مور اندر طاس

آگاه نه از منزل اميد و هراس

سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس

.

دل فرق نمي‌كند همي دانه ز دام

راهيش به جامع است و راهيش به جام

با اين همه ما و مي و معشوق به‌كام

در مصطبه پخته به كه در صومعه خام

..

 

رباعي دريغ‌آلود صدر اين مطلب نيز از همان سنخ رباعيات خيامانه انوري است كه مايه گرفته از نارضايتي شاعر از رفتار روزگار با اوست. جدا شدن از موقعيت دلخواه و افتادن در دام وضعيت ناگوار. موقعيت‌هايي كه مي‌ارزد آدم جانش را هم بدهد كه بار ديگر، دمي از‌ان را تجربه كند. و البته، اين آرزويي دست‌نيافتني است. بيان درد، از شدت آن مي‌كاهد و فرو رفتن در كام آرزو، گاه تلخي‌هاي روزگار را كاهش مي‌دهد. اين مضمون را شاعران ديگر هم بيان كرده‌اند:

ديروز چنان وصال جان افروزي

امروز چنين فراق عالم‌سوزي

افسوس كه بر دفتر عمرم، ايام

آن را روزي نويسد، اين را روزي!

(سلطان طغرل)

 

ديروز ز وصل شاد بودم ز كسي

امروز ز هجر دارم آزار بسي

افسوس كه مستوفي ديوان فلك

آن را نفسي شمارد، اين را نفسي!

(ناشناس)

..

 

رباعي انوري را نجم رازي در مرصاد العباد نقل كرده (ص 89) و در آنجا، مصراع دوم چنين است: امروز غم و غريبي و فرقت و فرقت يار.

 



25 فروردین 1390 853 0

ذکر تو به هر زبان

 

راه تو به هر قدم که پویند خوش است

وصل تو به هر صفت که جویند خوش است

روی تو به هر چشم که بینند نکوست

ذکر تو به هر زبان که گویند خوش است

                                                فدایی لاهیجی

 

پهنای آسمان را از کثرت تماشاگران کاستی‌یی نرسد. آن آبی بی‌کران به هر چشم، جلوه‌ای نامکرر دارد و به هر زبان، طنینی خوشایند. او از هر وسعتی وسیع‌تر است و از هر کلامی فراتر. آنان که زیبایی او را درک کرده‌اند و جلوه‌ای از آن زیبایی در جان‌شان افتاده است، همه چشم‌ها و گوش‌ها و زبان‌ها را در درک این زیبایی سهیم می‌خواهند.

..

 

رباعی، از آن دست‌ قالب‌های جذابی است که شاعران فارسی هیچ‌گاه از یادش نبرده‌اند. تقریباً در همه دوران‌های شعر فارسی، در این 1200 سالی که از عمر رباعی مکتوب می‌گذرد، شاعران از خلق رباعی باز نایستاده‌اند. در بعضی دوران‌ها، شاعران توانسته‌اند از خود چیزی بدین قالب بیفزایند و آن را غنی‌تر کنند، و در بعضی دوران‌ها، رخوت و رکودی در این قالب حکم‌فرما شده است. یکی از دوره‌های کم‌تحرک رباعی، دوره تیموریان است. دوره‌ای که از اواخر قرن هشتم تا اواسط قرن دهم هجری را در برمی‌گیرد (حدود 150 سال). نه اینکه در این مدت، در خلق رباعی خلل افتاده باشد و کسی رباعی نگفته باشد. نه. اما رباعی دلچسب و ماندگار در این دوره تاریخی، به نسبت دوره‌های دیگر کمتر یافت می‌شود.

جامی که سرآمد شاعران قرن نهم هجری و به تعبیری خاتم الشعراست، حدود 700 رباعی از خود بجای گذاشته و به این قالب کهن، علاقه عجیبی هم داشته است. اغلب رسایل او مثل لوایح و لوامع و شرح قصیده تاییه ابن فارض، مشحون از رباعی است. اما بیشتر این رباعیات، متکلف و مصنوع‌اند. از خواجه ابوالوفای خوارزمی ـ مشهور به پیر فرشته ـ (متوفی 835 ق) حدود 250 رباعی عارفانه در دست است که حتی یک فقره آن نیز امروزه دلی را نمی‌جنباند. همین گونه است رباعیات عرفانی (یا بهتر بگوییم عرفان‌زده) شاعری به نام پیر جمال اردستانی (متوفی 879 ق) که مجموعه‌ای از رباعیاتش به نام میزان الحقایق به‌همت دکتر محمود مدبری تصحیح و چاپ شده و دربردارنده حدود 400 رباعی است. هیچ‌کدام ازین 400 رباعی را نمی‌توان به طیب خاطر و رضا و رغبت خواند و در گوشه ذهن جای داد.

در تذکره ارزشمند «تحفه سامی» که به ذکر احوال و اشعار شاعران قرن نهم تا اواسط قرن دهم اختصاص دارد و سام میرزا صفوی در 957 ق آن را پرداخته است، شاید جز 7 ـ 8 رباعی جاندار و پر شور و تپنده نتوان یافت.

اما در بین شاعران این دوره، یک شاعر رباعی‌سرا هست که رباعیاتش طعم متفاوتی دارد و شور و حال عجیبی بر آنها حاکم است. وی کسی نیست جز شیخ‌زاده لاهیجی متخلص به فدایی. فدایی لاهیجی، فرزند شیخ محمد اسیری لاهیجی (متوفی 912 ق) است. پدرش، از کبار مشایخ نوربخشیه بود و کتاب مفاتیح الاعجاز او (در شرح مثنوی گلشن راز شبستری) از آثار معروف عرفانی است. شهرت شیخ زاده هم به‌واسطه نسبت او با این پدر عارف مسلک است. اما پسر در زندگی، طریقت شاعری و خوش‌باشی در پیش گرفت و کاری به مرام و مسلک پدر نداشت. به گفته سام میرزا، «از غایت شرب مدام، فرق میانه صبح و شام نمی‌کرد» و این رباعی او گواه این معنی است:

از باغ جنان فتاده در دام عذاب

آدم ز پی گندم و من بهر شراب

مرغان بهشتیم، عجب نبود اگر

او از پی دانه رفت و من در پی آب!

..

به گفته سام میرزا، فدایی «در اصناف شعر خصوصاً رباعی بی‌بدل بود». وی سه رباعی ازو نقل کرده است. در عرفات العاشقین، 21 رباعی ازو موجود است و ناظم تبریزی نیز 12 فقره از رباعیات او را نقل کرده است. ازین 30 رباعی بجا مانده، می‌توان گفت که وی رباعی‌سرایی گزیده‌گو و توانمند بوده است. رباعیات او اغلب رباعیاتی عاشقانه و خیامانه هستند و غنای عاطفی زیادی دارند. بعضی از رباعیات او به ابوسعید ابوالخیر و فکری مشهدی و دیگران منسوب است. از جمله، رباعی مورد بحث ما که موضوع این نوشتار است، و دو رباعی زیر  به ابوسعید نسبت یافته است:

هرچند که دل به وصل شادان کردیم

دیدیم که خاطرت پریشان کردیم

خوش باش که ما خوی به هجران کردیم

بر خود دشوار و بر تو آسان کردیم

..

عاشق من و دیوانه من و شیدا من

شهره من و افسانه من و رسوا من

کافر من و بت پرست من، ترسا من

این‌ها من و صدبار بتر زین‌ها من!

 



01 بهمن 1389 1097 0

گریز از آشنایی

 

گفتم نکنی تو بی‌وفایی هرگز

من هم نکنم از تو جدایی هرگز

بیگانگی تـرا نمی‌دانستـــــــم

ای‌کاش نبودی‌ آشنایی هرگز!

                                          بیانی کرمانی

 

شاید تلخ‌ترین حادثه عشق، جدایی باشد. آن تقدیر محتومی که اندیشیدن بدان هر لحظه‌اش زهر است و زخم. شاید از همین رو، عده‌ای از شاعران از آشنایی و دل‌بستگی گریزان بوده‌اند و آرزو می‌کرده‌اند که نام «آشنایی» از کتاب عشق بر می‌افتاد. میرزا جلال اسیر گوید: بس که می‌ترسم از جدایی‌ها/ می‌گریزم از آشنایی‌ها. تاریخ عشق سرشار از بهم پیوستن و دل بریدن عشاق است و گویی این ترجیع بند، تا روز ازل تکرار خواهد شد و کسی را از آن پندی نه!

..

خواجه شهاب الدین عبدالله مروارید کرمانی متخلص به بیانی (865 ـ 922 ق)، از رجال دربار قراقویونلوها در سده نهم و دهم هجری است که در خدمت معروف‌ترین شاه این سلسله یعنی سلطان حسین بایقرا که حدود 35 سال بر خراسان حکومت کرد، به مقام منشی‌گری، صدارت و وزارت مشغول بود و در کنار امیر علیشیر نوایی، یکی از چهره‌های تأثیرگذار دربار هرات در حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی بود. عبدالله مروارید، ساز قانون را به چیرگی می‌نواخت و در فن «صوت بستن» و به اصطلاح امروز آهنگ‌سازی شهرت داشت و بعضی از تصنیف‌های او در هرات در کوی و برزن خوانده و نواخته می‌شد. بیانی کرمانی شش قلم را زیبا می‌نگاشت و پاره‌ای از مرقعات بجا مانده از او ـ بالاخص از خطوط تعلیق او ـ  در کتابخانه‌های ترکیه موجود است. در انشاء نیز مهارت او زبان‌زد همگان بود و منشآت مروارید در سال 1952 میلادی با عنوان «شرف‌نامه» در آلمان با شرح و توضیح به اهتمام هانس روبرت رویمر به چاپ رسیده است. خانه او در هرات، محل گرد آمدن شاعران و ادباء بزرگ خراسان بود و زین الدین واصفی نویسنده کتاب «بدایع الوقایع» شرح مفصلی از یکی مجالس شعری که در خانه او برپا شده، داده است.

عبدالله مروارید، در شعر «بیانی» تخلص می‌کرد و دیوان اشعار او بصورت دستنویس موجود است و هنوز به چاپ نرسیده است. از دیگر آثار او کتاب «مونس الاحباب» است که به رباعیات او اختصاص دارد. این دفتر، دربردارنده حدود 180 رباعی است که خود شاعر از میان منشآت و دیوان اشعارش فراهم آورده است. بیانی کرمانی شاعر طراز اولی به شمار نمی‌رود و رباعیات او نیز اغلب رنگ و بوی مناسبتی دارد و به کار منشیان و مترسلان می‌آمده است. ولی تعدادی از رباعیات او در تاریخ رباعی فارسی سرنوشت جالبی پیدا کرده و دو سه قرن بعد از درگذشت شاعر، به ابوسعید ابوالخیر و بابا افضل کاشانی نسبت یافته است. شرح این قضیه را من سال‌ها پیش در مقاله «مرواريد كرماني و رباعيات سرگردان»، (معارف، دوره 14، ش 3، آذر ــ اسفند 1376،‌ ص 36ــ 24) آورده‌ام. منتخبی از رباعیات او را دکتر سید علیرضا مجتهد زاده حدود 40 سال پیش گردآوری و منتشر کرده است (مشهد، 1345). نگارنده نیز تصحیحی از مونس الاحباب خواجه عبدالله مروارید بر مبنای 4 دستنویس فراهم کرده که به امید خدا در چند ماه آینده توسط کتابخانه مجلس شورای اسلامی چاپ خواهد شد.

..

خاندان مروارید از خاندان‌های با اصل و نسب کرمان بودند که در اواسط قرن نهم هجری به دلیل بروز آشوب و فتنه در کرمان، ازین شهر به هرات که مرکز فرهنگ ایران در آن روزگار بود، مهاجرت کردند. خواجه شمس الدین محمد مروارید، پدر عبدالله مروارید، در عهد دو تن از شاهان تیموری یعنی ابوسعید و حسین بایقرا به وزارت رسید و در‌آخر عمر نیز تولیت موقوفات خواجه عبدالله انصاری را بر عهده گرفت. وی خطی نیکو داشت و بسال 904 هجری در هرات درگذشت. از فرزندان عبدالله مروارید، محمد مؤمن، از خوشنویسان بنام ایران در قرن دهم بود و منصب سرکاری (سرپرستی) کتابخانه شاه طهماسب صفوی بر عهده داشت. وی در اواخر عمر به هند کوچید و در همانجا در سال 948 ق درگذشت. بقایای خاندان مروارید، هنوز در ایران هستند.

..

رباعی مروارید که موضوع این مقال است، از لحاظ لفظی و معنایی بسیار شبیه است به رباعی دیگری که به بابا افضل کاشانی نسبت یافته است:

ای سوخته از داغ جدایی ما را

بنموده طریق بی وفایی ما را

چون عاقبت کار جدایی بوده‌ست

ای کاش نبودی آشنایی ما را

 

و طرف آنکه، در یک رباعی دیگر از بی‌بی نهانی که از شاعران زن قرن دهم هجری است، هم مصراع رباعی مروارید را می‌توان مشاهده کرد، و هم مصراعی از رباعی منسوب به بابا افضل را:

رسم تو همیشه بی‌وفایی بوده‌ست

دل بردن و ترک آشنایی بوده‌ست

ای کاش نبودی آشنایی هرگز

چون عاقبت کار جدایی بوده‌ست!

..

من در مقدمه‌ای که بر مونس الاحباب مروارید نگاشته‌ام، در مورد جایگاه ادبی بیانی کرمانی و ارزش‌های شعری دفتر رباعیات او سخن گفته‌ام. از نظر من، تنها تعداد انگشت شماری از رباعیات او ممکن است گوشه دلی را بگیرد و به درد خواندن بخورد. البته، از دیدگاه تاریخی و زبانی، نشر رباعیات او کاری ضروری به‌شمار می‌رود. ولی از نظر ادبی، جزو آثار متوسط محسوب می‌گردد. اما نکته اینجاست که قضاوت بسیاری از منتقدان در مورد اشعار بزرگان، به دلیل عظمت نام آنان، دچار اعوجاج می‌شود. نمونه بارز آن، برخوردی است که با رباعیات بیانی کرمانی صورت گرفته است. اگر کسی بخواهد از بهترین رباعیات تاریخ شعر فارسی گزینه‌ای فراهم آورد، به زحمت بتوان یک یا دو رباعی مروارید کرمانی را در آن منتخبات جای داد. اما ببینید به واسطه آنکه تعدادی از رباعیات او به ابوسعید ابوالخیر نسبت یافته، قضاوت‌ها چگونه متحول شده است. شمس لنگرودی در کتاب «رباعی محبوب من» که اواخر سال گذشته منتشر شد (تهران، نشر مرکز، 1388)، از‌آنجا که اطلاعی از ماجرای مروارید و رباعیات سرگردان او نداشت، چهار رباعی او را در میان 400 رباعی محبوب خود جای داد. اما نه به اسم او، بلکه به اسم ابوسعید:

ـ با یاد تو با دیده تر می‌آیم (ص 84)

ـ تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت (ص 91)

ـ زآن ناله که در بستر غم دوشم بود (ص 126)

ـ هجران ترا چو گرم شد هنگامه (ص 176)

 

 این رباعیات، در زمره بهترین رباعیات مروارید کرمانی هم نیستند. اما وقتی نام ابوسعید در میان باشد، هر اتفاق امکان‌پذیر خواهد بود!

..

از رباعیات مروارید کرمانی، این چند رباعی به نظر من، جزو رباعیات خواندنی اوست:

صد مرهم اگر بر جگر ریش نَهَم

داغ المت بر دل از آن بیش نهم

پایی نه چنان که طوف کوی تو کنم

دستی نه چنان که بر دل خویش نهم

.

بر دوستی دهر منه خاطر هیچ

کز وی نشود به غیر کین ظاهر هیچ

صد سال اگر زیسته‌ای، آید مرگ

صد ملک اگر گرفته‌ای، آخر: هیچ!

.

کس دور از آن شمع شب افروز مباد

چون من به وصال او بدآموز مباد

می‌سوزم و بر دل کس این سوز مباد

روزی است مرا که کس بدین روز مباد!

.

افسوس که غم چهره من کاهی کرد

فریــــــاد که روز عمـر کوتـاهی کرد

ما را غم بی‌عنایتی‌های تو کُشت

وقت است اگر عنایتی خواهی کرد!

 

 

 

..

توضیح. تأخیر در بروز کردن این وبلاگ، علتی ندارد جز تنبلی من و مشغله فراوان. در فاصله شش ماهه نگارش یادداشت قبلی و فعلی، کتاب «رباعیات فکری مشهدی» هم به کوشش بنده منتشر شد که خبرش را می‌توانید اینجا بخوانید. انشاءالله تا به‌روز کردن مجدد وبلاگ، کتاب «مونس الاحباب» مروارید هم چاپ خواهد شد!



19 آذر 1389 1148 0

افسانه زلف یار

 

ما را به رهش روى نيازست امشب

در بر رخ ما ز عيش بازست امشب

اى صبح! تو دم مزن كه با آن سر زلف

افسانه ما دور و درازست امشب

                                                فکری مشهدی

 

شیرین‌ترین اوقات عشق، آن لحظه یگانگی است که «وصل» می‌نامندش. جلوه‌گاه نیاز عاشق و ناز معشوق. شبی که عشاق آرزو می‌برند هیچ‌گاه روی صبح را نبیند. شبی که رنگی از زلف معشوق دارد. توصیف این دقایق، به زبان هیچ قلمی راست نمی‌آید. که آنجا، مقام دیدار است نه گفتار. بقول شاعر: خدا از عمر ما بر عمر این شب‌ها بیفزاید!

..

همزمان با حکومت 250 ساله صفویان بر ایران (از قرن دهم تا دوازدهم ق)، سبک خاصی در شعر فارسی پدید آمد که از آن به عنوان سبک هندی و اصفهانی یاد کرده‌اند. همان طور که پیش ازین گفته شد، عموم محققان و مخاطبان، شعر سبک هندی را با غزل می‌شناسند. اما در این دوران، اشعار زیادی در دیگر قوالب شعری خلق شد که قالب رباعی نیز از جمله آنهاست. در این دوران، در اين دو سه قرن، چندين شاعر اختصاصاً به گفتن رباعى اشتغال و اهتمام داشته‏اند كه نامدارترين آنها، سحابى استرآبادى (متوفى 1010 ق) است.  در دوران مورد نظر، گرايش عده‏اى از شاعران به رباعى چندان زياد بوده كه معاصرانشان آنها را با القابى همچون مير رباعى (فكرى مشهدى)، شيخ رباعى (درويش مقصود تيرگر) و خواجه رباعى (آقا مير همدانى) ناميده‏اند.

سيد محمد جامه‏باف مشهدى متخلّص به «فكرى»، از جمله كسانى است كه در شكل‏گيرى نوع خاصى از رباعى در زبان فارسى نقش ايفا كرد. داخل كردن موتيوهاى جديد و تشبيهات خاص و تصويرهاى غريب محصول تلاش فكرى مشهدى و نسل پس از اوست كه به رباعى فارسى عطر و طعم تازه‏اى بخشيد. از زندگى اين شاعر چيز زيادى نمى‏دانيم. اصل او از تربت بوده و به دليل اقامت طولانى در مشهد، به فكرى مشهدى شهرت يافته است. مدتی را در هرات بسر برد و در سال ۹۶۹ ق همانند تعداد زیادی از هم‏عصران خود به هند كوچيد و به دربار اكبر شاه گوركانى راه يافت و چهار سال بعد، به‏سال 973 هجرى در جونپور درگذشت. اين خلاصه زندگى شناسنامه‏اى اين شاعر است. فكرى مشهدى در تاريخ رباعى فارسى يك رباعى‏سراى طراز اول نيست. اما تعدادى از رباعيات او از اهميت خاصى برخوردارند و مى‏توانند در رديف بهترين رباعيات فارسى جايى براى خود دست و پا كنند.

از لحاظ سبكى، رباعيات فكرى مشهدى را بايد در حد فاصل سبك تيمورى و سبك هندى جاى داد. يعنى شعر او در مرحله گذار قرار دارد. زبان او، فاقد تمايز سبكى است و در تصويرسازى نيز، به صورت بينابين عمل مى‏كند. نشانه‏هايى از تخيل پيچيده شاعران سبك هندى و تلاش براى نوآورى در عرصه تصوير و تشبيه در رباعيات او مشهود است، اما آن قدر نيست كه به يك ويژگى تبديل شود. به همين دليل، بيشتر رباعيات موفق او رباعياتى هستند كه به سبك قدما گرايش دارند.

رباعی انتخاب شده نیز از جمله رباعیاتی است که در مسیر تجربه‌های موفق پیشین حرکت کرده است و تصویر جدیدی را به نمایش نمی‌گذارد. رابطه زلف و افسانه دور و دراز، کشف جدیدی محسوب نمی‌شود. اما پرداخت رباعی به گونه‌ای است که احساس ملالی به خواننده دست نمی‌دهد. البته در میان رباعیات او، نمونه‌های متفاوتی که نمودار ویژگی‌های سبک هندی و نازک خیالی‌های شاعران دوره صفوی است، به چشم می‌خورد:

تا كى بر دل غم كم و بيش نهيم

داغ از دورى بر جگر ريش نهيم؟

سرهاست فتاده در ره عشق، بيا

كز سر گذريم و يك قدم پيش نهيم.

..

از فكرى مشهدى 352 رباعى باقى مانده است و این رباعیات را من بر اساس دستنویس شماره 4800 کتابخانه مجلس و با کمک چهار مأخذ دیگر تصحیح کرده‌ام و قرار است آنها را انتشارات کتابخانه مجلس شورای اسلامی منتشر کند.

 



15 مرداد 1389 824 0

عیب کراست؟

 

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست

گر خوب نیامد این بنا، عیب کراست

ور خوب آمد، خرابی از بهر چراست؟

                                                عمر خیام

 

بسال 507 هجری، ابوالحسن بیهقی، به همراه پدرش بر حکیم عمر بن ابراهیم خیامی وارد شد. حکیم، از حماسه بحتری بیتی خواند و سؤالی از بیهقی نوجوان پرسید. پاسخی نیکو داد. او را نواخت. حدود نیم قرن بعد، بیهقی که خود از کبار دانشمندان زمانه محسوب می‌شد، تتمه‌ای بر صوان الحکمه ابوسلیمان سجستانی نگاشت و در آن شرحی دلچسب از احوال و آثار خیام قلمی کرد و از قول داماد خیام امام محمد بغدادی آورد: مشغول مطالعه الهیات شفا بود. چون به فصل واحد و کثیر رسید، خلال دندانش را لای اوراق کتاب نهاد و مرا گفت: جماعت را بخوان تا وصیت کنم. اصحاب جمع شدند و وصیت بجای آورد. آنگاه به نماز ایستاد و چیزی نخورد و نیاشامید تا نماز خفتن بگزارد. روی بر خاک نهاد و گفت: خداوندا! به قدر توانایی‌ام ترا شناختم. پس مرا بیامرز. و جان تسلیم کرد (درة الاخبار، ص 73).

..

مطابق شرح بیهقی، خیام با ایمان درست از دنیا رفت. اما بسیاری از بزرگان هم‌روزگار و یا آنان که بعد ازو می‌زیستند، با این سخن بیهقی همداستان نبودند و نیستند. همشهری خیام، عطار نیشابوری در کتاب الهی‌نامه‌اش، ضمن حکایتی، از زبان بیننده‌ای معروف، عمر خیام را مردی ناتمام معرفی کرده است که دارد در آن دنیا تاوان جهل خود را می‌پردازد (الهی نامه، ص 326). و ازو آتشین‌تر، قاضی جمال‌الدین قفطی است که در تاریخ الحکماء (تألیف در سالهای 624 ـ 646 ق)، در ایمان خیام تردید کرده و بواطن اشعار او را مارهایی دانسته است که شریعت را می‌گزد (عمر خیام، ص 34 ـ 35). در همین ایام، شمس تبریزی مراد مولانا، در پاسخ اشکال شیخ ابراهیم نامی، خیام را سرگردان نامیده است که سخن‌هایی درهم و بی اندازه و تاریک می‌گوید (مقالات شمس، ص 301). کار به جایی رسید که شاعر گمنامی را به نام یاری مذهّب که از تذهیب‌گران زبردست دوره تیموری بود و داعیه شاعری نداشت، رگ غیرت بجنبید و مجموعه رباعیاتی در رد عقاید و خیالات خیام ترتیب داد (بیاض سفر، ص 392).

رباعی بالا، نخستین رباعیی است که از خیام روایت شده و مأخذ آن، رساله‌ای است از امام فخر رازی (متوفی 606 ق) در تفسیر قرآن در چهار فصل. در فصل سوم رساله که به تبیین امر معاد اختصاص دارد، نویسنده به بیان اشکال کسانی می‌پردازد که به مسئله مرگ معترضند و آن را خلاف حکمت و تدبیر می‌دانند. در همین موضوع، به رباعیی از عمر خیام استناد می‌کند که در زمره همین طایفه معترضین قرار دارد (رباعیات خیام در منابع کهن، ص 23 ـ 24).

این رباعی را، با رباعیی دیگر از همین سنخ، یکی از صوفیان پُر آوازه ری به نام نجم دایه در کتاب مرصاد العباد خویش مستمسک قرار داده و خیام را سرگشته غافل و گم‌گشته باطل نامیده است: «بیچاره فلسفی و دهری و طبایعی که ازین هر دو مقام محرومند. تا یکی از فضلاء که به نزد ایشان به فضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام است، از غایت حیرت در تیه ضلالت او را جنس این بیت‌ها می‌باید گفت و اظهار نابینایی کرد» (مرصاد العباد، 31).

رباعی مذکور از جمله رباعیات مسلم الصدور خیام است که در نزد عامه کتاب‌خوان مقبولیت چندانی ندارد و عموماً ترجیح می‌دهند که رباعیات راحت الحلقوم دیگری را به‌جای آن بخوانند. از همان دورترین ایام، شاعران غیرت‌مندی بودند که با این قبیل رباعیات خیام که پرسش‌های ناگواری مطرح می‌کرده است، سر سازگاری نداشته‌اند. پیشتاز این طایفه، سنایی غزنوی است که از مریدان محمد بن منصور بود. بنا به روایتی، خیام در 17 سالگی نزد محمد بن منصور تعلیم می‌گرفت (طربخانه، ص 161). و همین آشنایی است که سنایی را بر آن داشت در گرفتاری خود، به خیام نامه بنویسد و ازو یاری خواهد (رک. مکاتیب سنایی، ص 70 به بعد). باری، سنایی دو رباعی دارد که به احتمال بسیار در جواب دو رباعی خیام گفته که یکی از آنها، رباعی زیر است (دیوان سنایی، ص 1136 با چندین غلط در نقل):

هرجا که عمارتی نو‌آغاز کنند

در بستن طاق آن خوی ساز کنند

طاق جان را که تن بدو خو بستند

چون طاق تمام گشت، خو باز کنند

 

از آنجا که خیام در رباعی خود از «بنا» یاد کرده، سنایی نیز در پاسخ او از اصطلاحات قدیم معماری بهره گرفته است. خو (Xow)، داربستی است که بنایان زیر طاق خانه‌ها می‌بستند تا استوار شود. و چون قالب طاق استحکام می‌گرفت، خو را باز می‌کردند (رک. لغت‌نامه، ج 7، ص 9996). در این تمثیل، تن به منزله خوی است که طاق جان را بر آن برپا می‌دارند و چون کار بستن طاق تمام گشت (و جان به تکامل رسید)، دیگر نیازی به خو (تن) نیست.

به همین سیاق، بهاءالدین سلطان ولد (متوفی 712 ق) فرزند مولانا نیز جواب خیام را با یک استدلال شاعرانه داده است (تاریخ ادبیات در ایران، ج 3، ص 711):

این صورت تن به خیمه‌ای ماند راست

جان، سلطانی که منزلش دار بقاست

فرّاش، ز بهـر منـزل آینـده

این خیمه بیفکند چو سلطان برخاست

 

ظاهراً سلطان ولد، این شیوه استدلال را از شاعری به نام قاضی نظام الدین اصفهانی آموخته است که در نیمه دوم قرن هفتم هجری در دستگاه خاندان جوینی می‌بود و دیوان رباعیات او مشتمل بر 550 رباعی عربی به نام نخبة الشارب و عجالة الراکب موجود است. این قاضی نظام الدین، رباعی خیام را به عربی برگردانده، و در پاسخ آن، چهار رباعی عربی کارسازی کرده است. ترجمه قاضی نظام الدین اصفهانی از رباعی خیام، قدیم‌ترین نمونه ترجمه رباعیات خیام به زبان‌های دیگر به شمار می‌رود (رباعیات خیام در منابع کهن، ص 54 ـ 55):

الصانع إذ احسن فی الترکیب

لم یخرج نظمه عن الترتیب

ان ساء، فمن احقّ بالتثریب

او احسن، ما الحکمة فی التخریب؟

 

یکی از رباعیاتی که وی در پاسخ خیام گفته، ازین قرار است:

ما للخیام لجّ فی التأنیب

للخیمة قوّضوا لدی التطنیب

لابدّ لذی الخیام أن یقلعها

مهما حفز الجیوش للتسریب

 

که در آن از تمثیل خیمه بستن و خیمه گشودن بهره گرفته است و گوید: جمع کردن خیمه‌گاه هنگام کوچ، امری اجتناب ناپذیر است، آن گونه که کم و کاستی در ترکیب طبایع! در هر دو این رباعیات، شاعران مذکور نیم‌نگاهی نیز به نام خیام داشته‌اند و شاید نقطه عزیمت آنها برای رسیدن به این پاسخ‌ها، نام خود خیام باشد. و این قبیل بازی‌های کلامی، یکی از روش‌های قدیمی و مرسوم برای ساکت نمودن حریفان است.

غیر از این دو شاعر، شاه نعمت الله ولی (متوفی 834 ق) نیز وظیفه خود دانسته است که از کیان شریعت در برابر شبهه‌افکنی‌های خیام دفاع کند. به نظر شاه نعمت الله، حکمت ایجاد کم و کاستی در ترکیب طبایع آن است که خلایق بدانند این جهان، آفریننده‌ای کامروا دارد و خود بخود به‌وجود نیامده است (کلیات اشعار، ص 673):

ترکیب طبایع ار نگشتی کم و کاست

صورت بستی که طبع صورت‌گر ماست

پرورد و بکاست تا بدانند کسان

کین عالم را مصوّری کامرواست.

..

با نگاهی اجمالی به سیر تاریخی این رباعی و پاسخ های آن، چند نکته به ذهن متبادر می‌شود:

1)    علامه جعفری ضمن رد انتساب این رباعی به خیام حکیم، با اتکا به اصطلاح «دارنده» در مصراع نخست بر آن است که گوینده رباعی به خدا و حشر و نشر و قضا و قدر معتقد بوده است (تحلیل شخصیت خیام، ص 225 ـ 226). اما هر که بوده، کسی بوده که از معنای نظم و قانون هستی اطلاعی نداشته یا در ارزشها و عظمت انسانی نیندیشیده است (همانجا، ص 242). از‌ نظر من، اگر برای خیام بخواهیم ده رباعی مسلم الصدور برشمریم، بی شک رباعی مذکور جزو این ده رباعی خواهد بود؛ هم به جهت قدمت منابع، هم بر مبنای اصل تواتر (یعنی تکرار رباعی در چند منبع به اسم خیام)، و هم اصالت زبانی و فرم کهن آن (چهار قافیه‌ای بودن). سلیقه را در پژوهش دخالت نباید داد و پسند و ناپسند یک شخص، ملاک رد و قبول چیزی نتواند بود.

2)    اغلب کسانی که رباعی را نقل کرده‌اند، آن را از حکیم عمر خیام می‌دانسته‌اند، نه شاعر موهومی به اسم ابن خلف خراسانی معروف به خیام. آنان که خیام و خیامی را دو شخص جداگانه فرض کرده‌اند، خواسته‌اند به خیال خود دوپارگی شخصیت خیام را رفو کنند و او را از گمراهی نجات دهند. اگر بخواهیم روایت کتابداری عرب به نام ابن فوطی را مبنا قرار دهیم که از شهرت شاعری و فراوانی اشعار ابن خلف خراسانی سخن می‌گوید (خیام یا خیامی، ص 89)، سکوت جمیع منابع فارسی را در مورد این شاعر، حمل بر چه توان کرد؟ این شهرت و فراوانی اشعار کجاست که به چشم هیچ نویسنده‌ای نیامده است؟ جایی که حتی از گمنامان بدون دیوان هم یاد شده، ولو یک بیت از آنها باقی مانده باشد. آیا می‌توان آن را محصول توطئه دسته‌جمعی نویسندگان تذکره‌ها و تواریخ ادبی دانست؟ چگونه است که این توطئه فقط در مورد خیام اتفاق افتاده و نه هیچ شاعر دیگری؟ گواهی فخر رازی دانشمند که یک قرن بعد از خیام و یک قرن قبل از ابن فوطی می‌زیست، آیا در جنب گواهی ابن فوطی پشیزی ارزش ندارد؟

3)    از رهگذر رد و نقد فخر رازی و طعن و تعریض نجم رازی و جوابیه‌های غلاظ و شداد سنایی و قاضی نظام الدین و سلطان ولد و شاه نعمت الله، رباعی خیام بر صفحه تاریخ ماندگار شده و در ذهن مخاطبان نقشی استوار بسته و از آنجا، بدون هیچ دستور و سفارشی، به حیات خود ادامه داده است. ضمن آنکه در این روزگار، آن جواب‌ها فقط از منظر تاریخی برای محققان ارزش دارند و جایی در ذهن و ضمیر خوانندگان عادی و حرفه‌ای نیافته‌اند. یعنی نه تنها نتوانسته‌اند مانعی پیش روی نشر و گسترش این رباعی بگذارند، که بر رواج و رونق آن نیز افزوده‌اند. و این خود عبرتی است! باید جُست و دید که علت مقبولیت آن رباعی، و فراموش شدن آن ردّیه‌ها چیست؟ آیا می‌توان ادعا کرد بعد از 800 سال، تاریخ همچنان به قضاوت ناصحیح خود در مورد اقبال این قبیل رباعیات ادامه می‌دهد؟

 



22 خرداد 1389 985 0

بیار جام ای ساقی

 

خون شد جگرم، بیار جام ای ساقی

کین کار جهان دم است و دام، ای ساقی

می ده که گذشت عمر و بگذاشته گیر

روزی دو سه نیز، والسلام ای ساقی!

                                                عطار نیشابوری.

 

تماشای جهانی که یک‌سره بر فریب و فسون استوار است، جز رنج دل و خون جگر چه حاصلی در بر دارد؟ مهلت آدمی درین خاکدان اندک و به یک چشم بهم زدنی، بانگ الرحیل سر می‌دهند. عمر به رفتن شتاب دارد و باقی مانده زندگانی را نیز باید رفتنی پنداشت. در چنین منظری از جهان، چه باید کرد جز غنیمت شمردن لحظات شتابنده و شاد داشتن خاطر خود؟ چه باید کرد جز آنکه در دامن کسی بیاویزیم که از نور درون خود سیراب‌مان کند؟ آنکه ساقی می‌نامندش، کیست جز آنکه زخم‌های ما را مرهمی است و رنج‌های ما را پایانی؟

..

همان‌طور که پیش ازین گفتیم، عطار نیشابوری یکی از ارکان رباعی پارسی است، هم از لحاظ کمیت رباعیاتش (2200 رباعی) و هم از جنبه کیفی. عطار پیر در واپسین سال‌های عمرش رباعیات خود را گردآورد و آن مجموعه را مختارنامه نام نهاد. مرحوم زرین‌کوب ازین کار عطار در شگفت بود و بر این عارف عاشق نمی‌پسندید که پیرانه سر دست در کار گردآوردن رباعیاتش شود که بوی خوش‌باشی و سرگشتگی و عاشقی از بعضی فصول آن بلند است. ازین رو، در صحت انتساب همه یا بخشی از رباعیات این مجموعه به عطار، تردید کرد. اما گواهی‌های تاریخی چیزی نیست که با این قبیل پرسش‌ها بتوان آنها را نادیده گرفت. علت گرایش عطار به رباعی در سال‌های پایانی عمر چند چیز می‌تواند باشد: نخست آنکه، مرگ را نزدیک می‌دید و ثانیه‌ها را در گذر، و درین موقعیت، چه دستاویزی بهتر از رباعی که در فرصتی اندک، مجال درد دل گفتن را فراهم می‌آورد. دیگر، کم‌حوصلگی ناشی از پیری که فرصت پرداختن به مثنوی‌های بلند و قصاید طولانی و حتی غزل‌های چندین بیتی را از آدم می‌گیرد. سوم، مرور کردن خاطرات زندگانی که هر بخش آن در یک گروه از رباعیات منعکس است. و چهارم، اصرار دوستان که ازو می‌خواستند رباعیات پراکنده‌اش را سامانی دهد (رک. مقدمه مختارنامه).

..

عطار، 13 رباعی با ردیف «ای ساقی» دارد. تعدادی ازین رباعیات در منابع به خیام هم نسبت یافته است. تا پیش از عطار رباعیات انگشت‌شماری با این ردیف موجود بود. یکی از آنها، رباعیی است که به دو تن از شاعران همشهری او منسوب است (امیر معزی نیشابوری و عمر خیام):

زاهد نکند به زهد سود ای ساقی

زیرا که قدر عمل نمود ای ساقی

پر کن قدح نبید زود ای ساقی

کاندر ازل آنچه بود، بود ای ساقی!

 

با این حساب، شاعران نیشابور را می‌توان بنیانگذار ساقی‌نامه در رباعی فارسی دانست. در طربخانه 9 رباعی با ردیف «ای ساقی» به اسم خیام نقل شده که احتمالاً هیچ کدام از آنها از خیام نیست. این قبیل رباعیات، در ردیف رباعیات خیامانه در زبان پارسی، جایگاه خاصی دارد. در دوره بازگشت، در رباعیات شاعران این مکتب لااقل یک رباعی با ردیف «ای ساقی» یافت می‌شود. اهلی شیرازی (متوفی 942 ق) مجموعه‌ای از 101 رباعی دارد با عنوان «ساقی‌نامه» و طرفه آنکه، در هیچ کدام ازین رباعیات، رباعیی با ردیف مورد نظر یافت نمی‌شود. علت آن هم این است که شاعر الزام داشته که رباعی خود را با خطاب «ساقی!» آغاز کند و در نتیجه، جایی برای آوردن آن در موضع ردیف نبوده است.

..

در رباعی عطار، عبارت «والسلام» در مصراع چهارم، واقعیت دهشتناک مرگ را کاملاً ملموس ساخته و تقاضای شاعر را برای دریافت باده، یک ضرورت انکارناپذیر جلوه داده است. البته از یاد نباید برد که رباعی بالا، در شمار رباعیات برتر عطار نیست. اما از جمله رباعیات تأثیرگذار اوست، چه در ذهن خواننده و چه در شاعران بعد ازو.

..

یادآوری: در گاه‌شمار پارسی، روز 25 فروردین به عنوان روز بزرگداشت عطار نامیده شده است.

 



09 اردیبهشت 1389 865 0