دفتر شعر

قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد

حسین  آمد  و  آزاد  از  یزیدت  کرد
خلاص  از  قفس  وعده  و  وعیدت  کرد

سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به  آیینه ،  رو  سپیدت  کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام  زمزمه  سیراب  از  امیدت  کرد

 به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود
حسین آمد و سر شار از  کلیدت  کرد

جنون  تو  را  به  مرادت  رساند  ناگاهان
عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد

نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار  بود  بمیری  خدا  شهیدت  کرد

نه پیشوند و نه پسوند ، حر حری تو
حسین  آمد  و  آزاد از یزیدت  کرد



13 مهر 1395 5169 1

اسفند (۵)

آمد از راه به شادابی و شنگی اسفند
بسته شد باز میان من و شادی پیوند



قصیده واره ی اسفند (۵)


اسفندِ امسالین چرا پَر، وا نکردی؟
پرواز در این ماهِ بی پروا نکردی

خانه تکانی - رؤیتِ نادیدنی هاست
گم کرده هایت را چرا پیدا نکردی



باران به چشمه فیضِ اقیانوس بخشید
ای قطره! خود را - حیف شد!- دریا نکردی

با دغدغه هایِ زمینی خواب رفتی
یادی چرا از عالمِ بالا نکردی

دیدی جوانه می زند شمشمادِ کوچه
شرم از شعورِ خویشتن امّا نکردی

دیدی جنون کرده درختِ بید مجنون
اما جنونِ خویش را رسوا نکردی

سرّ سَتوری را دختان با تو گفتند
در بود ماندی بود را بودا نکردی

می شد تو هم جاری شوی در موجِ باران
خالی حبابِ من! چرا خود را نکردی

آن جا که باران زندگانی هدیه می داد
اَموات را هم جُرعه ی اَحیا نکردی

کشکولت از فقر و فنا امسال خالی است
امسال مدحِ حضرتِ مولا نکردی

پُر بودی و تاوَل زدی بر روی امواج
خود را خراب ای پُل چرا آن جا نکردی

امسال هم از میوه ی ممنوع خوردی
یاد از هبوطِ آدم و حوا نکردی

آه از نمایش دادنت در صحنه ی جمع
با خود چرا یک واقعه تنها نکردی

طاووسِ علّییّن و زاغ و خمره ی رنگ
امسال مشتِ خویشتن را وا نکردی



بیتِ گریزی داشت گویا این قصیده
خاموش ماندی بیت را گویا نکردی

یک بار دیگر بیت را تکرار کن، آه
لفظی به لب آوردی و معنا نکردی



کشکولت از فقر و فنا، امسال خالی است
امسال، مدحِ حضرتِ مولا - نکردی

امسال مدحِ حضرتِ مولا؟، دریغا!
مدح علیِ عالی اعلا نکردی

رفتی سراغ حاشیه - واماندی از متن
عشقی برای خویش - دست و پا نکردی

عشق علی پالایش روح از پلیدی است
امسال - زشتِ حویش را- زیبا نکردی

می شد که هویی بر کشی از عمقِ سینه
افسوس! غیر از هی هی و هی ها نکردی

دف می زد از عشقِ علی - بارانِ اسفند
امّا سماعی در دل شب ها - نکردی



اسفند امسالین - چرا- پَر وا نکردی
پرواز - در این ماهِ بی پروا نکردی



از کتاب «کوار»

(البته قصیده های مرتضی امیری اسفندقه ابتدا در مجموعه ی «چین کلاغ» ایشان منتشر شده بود)



07 اسفند 1391 2345 2

غزل قصیده ی توفیق



مگر یتیم نبودی خدا پناهت داد؟
خدا که در حرم امن خویش راهت داد؟

هجوم جهل و خرافه، هجوم تاریکی
خدا پناه در آن دوره سیاهت داد

خدا؟ کدام خدا؟ آن خدای بی مانند
همان که عصمت پرهیز از گناهت داد

همان که جان نجیب تو را مراقب بود
همان که سینه ی خالی از اشتباهت داد

توان و توشه به پایان رسیده بود، ولی
خدا رسید به فریاد و زاد راهت داد

بگو که نعمت پروردگار پنهان نیست
خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد

خدا که چشم تو را با نماز، روشن کرد
خدا که فرصت تشخیص راه و چاهت داد

چقدر واقعه ی آسمانی و شفاف
خدا به یمن دعاهای صبحگاهت داد

خدا که عاقبتی خیر و خوش عطایت کرد
خدا که آینه را نور، با نگاهت داد

قسم به روز که خورشید، شمع خانه توست
قسم به شب که خدا برتری به ماهت داد

خدا که اشک تو را جلوه ی گهر بخشید
خدا که شعله ی روشن به جای آهت داد

خدا که جان تو را از الهه ها پیراست
خدا که غلغله ی قولِ لااله ات داد

جدا نمی شود از تو خدا، نخواهد شد
خدا رفیقِ سفر؛ بختِ نیکخواهت داد

یتیم آمده ام، مانده ام، پناهم ده
مگر یتیم نبودی خدا پناهت داد؟




از کتاب «کوار»



09 بهمن 1391 1390 0

چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟


اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست

حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست

زلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزد
کنار آبی و لب‌های تفته ‌ات، تر نیست

به زیر سایه ‌ی دست تو می‌نشست، حسین
چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟

حدیث غیرتت آری شگفت‌آور بود
که گفته ‌است که دست تو، آب‌آور نیست؟

شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست

حسین مانده و قنداقه‌ ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ‌ای که دیگر نیست

نمانده است به دست حسین از گل‌ها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست

هزار سال از آن ظهر داغ می‌گذرد
هنوز روضه‌ی جانبازیَت، مکرّر نیست

قسم به مادرت امّ‌ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست



03 آذر 1391 1894 0

وطن

شعری که امسال در دیدار با رهبر انقلاب خوانده شد

یاران، مرا به خاطر عشق تو دشمنند
این دوستان، وطن! همگی دشمن منند

باور نمی‌كنم من و باور مكن تو هم

با من به جرم دوستی با تو دشمنند

من دوستم ولی همگی را به پاس تو

مَردند اگر به دشمنی من وگر زنند

شعری قصیده‌وار برایت رقم زدم

خوانده نخوانده روز و شبم طعنه می‌زنند

من لال نیستم كه نگویم جوابشان

لالم ولی كه شاعر این كوی و برزنم

من شرم می‌كنم كه تلافی كنم وطن!

جان منند آخر و با من به یك تنند

یا رب چه رفته است كه این ابرهای صاف

این‌گونه در مصافحه تاریك‌روشنند؟

نه یوسفم هر آینه نه رستمم یقین

در راه من به حیله چرا چاه می‌كَنند؟

با من طرف شدند و طرف می‌شدند كاش

با آن طرف كه دشمن این مرز و میهنند

شب‌كورهای از سفر ظلمت آمده

با آن طرف كه دشمن خورشید روشنند

با آن طرف كه پرده ز كار وطن به مكر

سوگند خورده‌اند كه شاید برافكنند

چون عنكبوت تار تنیدند گرد خویش

در آسمانِ باز به فكر پریدند

پروانه‌ای هر آینه سر بر نمی‌كند

از پیله‌ای كه دور و بر خویش می‌تنند

خرقه به خون خلق خدا شسته‌اند و باز

در بوق می‌دمند كه پاكیزه‌دامنند

با آن طرف كه سرو جوان كشته‌اند و راست

باز از دروغ بر سر گورش به شیونند

این اسب‌های بدقلق ِ آب ‌زیرِكاه

رامند با غریبه و با دوست، توسنند

همپای دشمنان كج‌اندیش انقلاب

در خون دوستان وطن تا به گردنند

«خرماخدای‌بندگكانی» كه مست آز
دست نیاز اجنبیان را به دامنند

در گوش دشمنان همه گلبانگ عیش و نوش

در چشم دوستان همگی نیش سوزنند

با آن طرف كه خیمه از این خاك پارسا

روزی شبی بیاید و‌ ای كاش بركَنند

دیدی وطن كه عاقبت دوستی چه بود؟

دیدی به دشمنی همه یاران مزیّنند؟

مرغان پرگشوده‌ی طوفان، نگاه كن
آه ای وطن! چگونه زمینگیر ارزنند

شرب‌الیهودشان به همه گوش‌ها رسید

پیمان شكسته‌اند و بهل باز بشكنند

چیزی نداشتند به جز سایه‌ای سیاه

این ابرهای تیره سراسر سترونند

طبّال آسمان ِ تهی از حریر برد

باران ندیده‌اند و به خیره مطنطنند

یاران من به خیرگی از من وطن، ببین

دارند دل به دمدمه‌ی دیو می‌كَنند

دیروز شعر ناب پراكنده‌ام تو را

امروز شایعات، مرا می‌پراكنند

روزی هزار رنگ عوض می‌كنند

آه! یاران من چه رفته خدایا ملوّنند

این خان هشتم است وطن! این برادران

با من‌‌ همان حدیث شغاد و تهمتنند

یاران من ... دریغ وطن!‌ای وطن! دریغ!

كاری نكرده‌ام كه چنین دشمن منند

من عاشق تو بوده‌ام‌ ای مرز پرگهر

یاران مرا به خاطر عشق تو دشمنند



دریافت فایل شعرخوانی در جلسه



16 مرداد 1391 2436 0

این روزها که می گذرد...

ای ره ِعشقت ز مو باریک تر
از رگ گردن به ما نزدیک تر

در یکی قطره دو صد دریای راز
قطره دریا ساز و دریا قطره ساز

(عماد خراسانی)


دوستان خوب حقیقی ِخانه ی مجازی! سلام و سپاس.

"این روز ها که می گذرد هر روز" ... غرق ِقطره ای از دریای عماد خراسانی و به تعبیر اخوان، عماد جانم .

قطره ای از دریا مجموعه بیت های اهل بیتی ِ آن جان شفاف و شیفته است؛ این مجموعه از دست سید صدرالدین قوام شهیدی _صدرای عزیز_ پسر خاله ی ایشان به دستم رسید .  من عماد را برای اولین بار به پایمردی هم ایشان از نزدیک دیدم و بعدها در انجمن فرخ خراسان عکسی هم با این بزرگمرد به یادگار گرفتیم .  باید از خانم فاطمه نجاتی منفرد _خواهر زاده ی ایشان_ برای چاپ این اشعار سپاسگذار بود .  جای بسی دریغ بود اگر این اشعار به دست مشتاقان شعر عماد نمی رسید .

عمادالدین حسن برقعی ( عماد خراسانی )


باری برای به روز شدن باید خورشید بود.
باشد که به  محبت و مروت شما به روز شویم.
یاعلی مدد.



آن جمله ی سخت ژرف، روشن شده است

روشن شده واژه، حرف روشن شده است

کرسی بگُذار و دفتر شعر بیار

بنشین که چراغ برف روشن شده است



شاید شد و پیش از آنکه باید آمد

ها! هیچ بعید نیست، شاید آمد

از رایحه ی روح هوا پر شده است

من منتظرم برف بیاید ... آمد !!



اینگونه بخیل، بی گمان زیبا نیست

زیباست ولی نه! آنچنان زیبا نیست

دارد مه و خورشید و ستاره اما

تا برف نبارد آسمان زیبا نیست



از نو در ِآسمان نگا! باز شده ست

ها باز شده است باز، ها! باز شده ست

پرواز سپید برف را می بینی؟

انگار پر فرشته ها باز شده است




نه مثل تگرگ ،ناگهان، رگباری

نه چون باران، ریز و درشت و جاری

قربان تو ای برف که در خلوت شب

با آن همه حرف، بی صدا می باری



دی ماه 89



13 بهمن 1389 2348 0

زنده یاد

زنده ياد «بامداد»

زنده ياد «شهريار»

زنده ياد «اميد» و «عارف» و«فروغ» و «عشقی» و «سپهری» و هزار شاعر بزرگ و نامدار

بی مزار و با مزار

زنده ياد و ... خسته‌ام از اين همه شعار

اين همه دروغ و داردار

زنده ياد و زنده ياد و زنده ياد

زنده باد شاعری كه زنده است و زندگی

روی خوش به او نشان نمی‌دهد؛

شاعری كه نقد عمر را در هوای شعر ناب می‌دهد به باد

شاعری كه ...

زنده باد و زنده باد و زنده باد



16 دی 1389 1558 0

20 کیلومتری جاده ی قم

دستخط مرتضی امیری اسفندقه

هوالحق


هر چه خدا خواست،
                         همان
                                 می شود.

نوشته های این صفحه، فقط همان بخشی که به تایید نقل و نفس ِ حسن عزیز می رسد درست است

و بعد اینکه :

20 کیلومتری جاده ی قم بود که با حسن در خصوص همین صفحه گفتگو می شد. پس چه نامی حاضرتر از همین نام؟

گفت :

دلم در سینه پیدا نیست گویی
به استقبال زخم تازه رفته ست

با درود و دعا
مرتضی امیری اسفندقه



14 دی 1389 1866 0