بازگشت به شاخه والد: صفحه مجازی شاعر

در این شب آهسته با صادق رحمانی

دفتر شعر

برکه ها



ناگهان گل می کنم در آسمان برکه ها

آسمانی می شوم در ناگهان برکه ها

پله پله از عطش ، از تشنگی ها آمديم

کوزه کوزه جان به ما بخشید جان برکه ها

کوزه کوزه جان به ما بخشید،اما این زمان

کیست غیر از تشنگی ها میزبان برکه ها

روشنی بخشید بر شب های نخلستان،ولی

چکه چکه آب شد شمع روان برکه ها

روزگاری راحت دل بود،اما ای دریغ

پیرشد از دست ما جان جوان برکه ها

مادرم آمد کنار کودکی هایم نشست

مهربان تر از نگاه مهربان برکه ها

قصه ی “دادا ملاکه” بی زبان می گفت و گفت

از زبان برکه بشنو داستان برکه ها

پیپ و کندر با تلاطم باز می گوید به رنج

داستان برکه ها را از زبان برکه ها

بازی نور است و بیم موج و گردابی بدیع

چیست معنای صدای بی بیان برکه ها؟

یادآن روزی که باران آمد و چشمم شکفت

بازشد رنگین کمانی از کمان برکه ها

کودکی بود و من و نان و پنیر و سادگی

می نشستم در پناه سایبان برکه ها

صبح صادق با خلیل و سرخوش و صمصام،آه

کو؟ کجا رفتند یارب،دوستان برکه ها؟

می روم افتان و خیزان ظهر گرما ،مثل باد

از کران تشنگی تا بیکران برکه ها

رد پای پابجی گم شد در این شورابه ها

از نگاه ابر می گیرم نشان برکه ها

ماجرای آوجی پنگی سخت تر از هفت خوان

گرنفس داری بخوان هفتاد خوان برکه ها

بی محلی کرده اید از بس به باران و بهار

از شما رنجیده خاطر شد روان برکه ها

سال ها پهلوگرفت این کشتی بی ناخدا

سنگ شد ای ناخدایان،بادبان برکه ها

چارطاقی زیر چتر نخل های سوخته

مثل طاووسی شکسته در میان برکه ها

بازهم می سازمش با خشت خشت جان خویش

گرچه نامردان شکستند استخوان برکه ها

برکه ی کشکول و کدبانو و لوک و خیر و کل

راه می افتد دوباره کاروان برکه ها

خضرآمد تا بنوشد جامی از آب حیات

جاودان بادا حیات جاودان برکه ها

تا غم انگیز است آغاز تب آلود زمین

سر نمی آید - یقین دارم - زمان برکه ها

———————————————

پیپ و کندر: نوعی وسیله برای حمل کردن آب که از قوطی روغن می ساختند.

داداملاکه:نوعی موجود اسرار آمیز که برای ترساندن کودکان برای نزدیک نشدن به برکه ها استفاده می شود.

آو جی پنگی:نوعی بازی محلی برای پریدن در برکه ها و استخرهای دایره ای.

چارطاقی:برکه ای معروف در گراش.

 



09 دی 1391 1718 0

دو دسته اشک، نم نم سینه می زد


چو حرف از غربت دیرینه می زد
نگاهم شعله در آیینه می زد
غریبانه دل من نوحه می خواند
دو دسته اشک، نم نم سینه می زد



23 آبان 1391 2348 0

مدیترانه

گفتم: اگردمشق مثل سیبی بیفتد
   چریک گفت: مدیترانه را ترانه کن




در این کبودی هوا


مدیترانه  شکل قایق کشیده ای در آسمان


پر از ترانه  می رود


چریک نیز خسته تر به قهوه خانه می رود    

       

لباس های او نسیم

 

وگیسوان کولی اش رهاست در هبوط شب 

 

نگاه کن!

 

پرنده ای که روزها به آشیانه می رود

 

غروب بود و دود  و مه

 

کنار میز قهوه ای نشست و قهوه سرد شد


نگاه گرم و زنده اش مرا نشانه می رود

 

مه غلیظی از توتون انبه ها و سیب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها


تمام سطح شیشه را گرفته است


سلام کرد و سیب شد شکوفه های خنده اش


چه حرف‌های روشنی که بی بهانه می‌رود


صدای زن


به احترام خاطرات چشم او


چه زود بسته می‌شود


ملاحتی است در نگاه ساده ی جنوبی اش


که قارقار سایه ها از آن میانه می رود

 

مدیترانه

 

شکل قایق کشیده ای در آسمان

 

به ایستگاه می رسد


چریک تازه می‌شود، مگر به خانه می رود


نگاه مرد قهوه چی


نهیب می زند به من


صدای خشک صندلی مرا به خود می آورد


              
هنوز غرق خاطرات آن مسافرم، ولی  

                                 
نشسته رو‌به روی من چرا، چرا نمی رود



04 مرداد 1391 1740 0

نسیم از نفس افتاد و باغ شد خاموش

صدای ثانیه ها رنگی از رسیدن بود

هوای آخر خرداد، طعم چیدن بود 

نسیم از نفس افتاد و باغ شد خاموش

غروب‌ها همه روشن، چراغ شد خاموش

ـ غروب، جمعه‌ی شیراز ـ‌ از نفس افتاد:

« نسیم باد مصلا و آب رکن آباد »

دوباره زلزله در لار، وقت نزدیک است

غبار فاجعه پیچیده، راه تاریک است

چه شد که آینه را در غبار آوردند

سبدسبد گل حسرت به لار آوردند

تمام آینه ها در غبار گم شده است

تو رفته‌ای و کلید بهار گم شده است

تو رفته بودی شیراز و باز آمده‌ای

که از مصاحبت اهل راز آمده‌ای

دلم برای تو تنگ است در شب خرداد

امید آمدنت را کسی به من می‌داد

دوانده در دل ما اشتیاق دیدارت

عصای خسته‌ی چوبین و نصف سیگارت

دوباره آمده‌ای روبه‌روت بنشینیم

میان همهمه‌ها، در سکوت بنشینیم

گلیم کهنه مهیاست، اندکی بنشین

که تار و پود تو دریاست، اندکی بنشین

هنوز می شنود گرمی صدای تو را

حیاط خانه‌ی خشتی و جای پای تو را

بگو به «مش رجب» آقا که چای را دم کن

به لحن تلخ، بگویش که ماجرا کم کن!

بگو به «مش رجب» این جامه چیست پوشیده؟

تو زنده‌ای می‌دانم که خواب می‌دیده …

هوای گریه‌ی یکریز دارد ابر بهار

صدای قاری و گلدسته‌ها و سنگ مزار

به یاد روضه‌ی رضوان دل ارغوانی کن

پدر بیا و در این خانه، روضه خوانی کن

هوای روضه گرفته است و در دلم غوغاست

گریز می زنی انگار روز عاشوراست …



31 خرداد 1391 967 0

صادق برادر تنی من است /خاطره ای عبدالحمید رحمانیان از قیصر امین پور

http://www.rahmanianhamid.blogfa.com/post-21.aspx


در بازارآشفته و شلوغ پلوغي كه قحط دلبري و برادري است هميشه ياد قيصر امين پور

گشايشي براي رنج ها و غصه هاست . بياد مي آورم روزي كه براي تغيير رشته از

حقوق  به ادبيات رفته بودم دانشگاه تهران پيش دكتر اسماعيل حاكمي. درراهرو دانشكده ي

ادبيات .پرسه مي زدم تا دكتر از جلسه بيايد بيرون و نامه اعلام نيازم را بگيرم بروم

دانشگاه بهشتي .در راهرو طبقه سوم قيصر عزيز را ديدم. با طمانينه داشت مي رفت

كلاس ارشد .سلامي و گپ و گفتي ...و بعد مرا برد سر كلاس و معرفي كرد به

شاگردانش و خواست شعري بخوانم .يكي گفت : با همين واژه هاي معمولي را بخوان !

بيچاره مرا با صادق رحماني اشتباه گرفته بود . قيصر گفت : صادق برادر تني ايشان است

...و ادامه داد : هردوشان از نخلستان هاي جنوب شيراز پا گرفته اند و در اسطوره ها

هست كه نخل عمه ي آدم است  لذا برادري اين ها خودبخود ثابت است ! ...كلاس كه تمام

شد غروب شده بود.


27 خرداد 1391 1076 0

مردی که ما را به نام می شناسد

از راه تا به آهن و تجریش


رودی می رود که می آید همان رود است


مردی که ما را به نام می شناسد


با گوشه ای از نگاهی تکه تکه می کند خواب آرام کاغذک ها را


از پشت شیشه  چراغ ها تنگ کوچکی است


با ماهیان سرخ و زرد.


یکی کودک برای نبودن


صندلی اش را به دست پیرمردی می دهد


یکی کودک برای تکه شدن


دوندگان سیاه در سرفه های نفسگیر خیابان صیحه می کشند


ماهی قرمز در سیاهی خیابان غرق


و مردی که ما را به نام می شناسد


در پیاده رو.


کاغذک ها همه در دست او یکی یکی


از پشت شیشه پلک هایم تکه تکه می پرد



16 اردیبهشت 1391 1112 0

دم جنبانک

من در گذار  باد


پابسته‌ام  به خلوت خاموش سنگ‌ها .


تو  با خیال سرکش


بسیار رفته ای


تا نخل‌های خاطره ... تا کوچه‌های تنگ



ای مرغ بی درنگ !


با آن دم بلند


بر دام‌ها و دامنه‌ها سایه می زنی


                                            در روشنای ظهر .


گنجشک شوخ و شنگ !


در چشم تو دو  دختر رقصان و  بیمناک


با دم تکانه‌هات


خنیاگرانه


مضراب می زنی

                        انگار روی خاک .


وقتی که جوجه‌هات


از شاخه‌سار خاطره پرواز می کنند


من برکه‌ای شکسته


                               از این کوچه خسته‌ام .


ای مرغ بی درنگ که دلتنگ می دوی


دست مرا بگیر و  ببر  پابه‌پای باد


دست مرا بگیر


در های‌های باد !                             


13 اسفند 1390 1306 0

گرم‌تر از تلخ // یادبود سفر به لبنان

گریختم  به تماشای بی نشانه‌ی تو

اسیر موج،  اسیر مدیترانه‌ی تو

به طعم خواب، همآغوش صبح بیروت است

غروب‌های غم انگیز عاشقانه‌ی تو

 

صدای عود می آید در این هوا نم نم

تو گریه می شوی آرامَ روی گریه ی تو !  

رهاتر از شب گیسوی ماه شیراز است

خطوط مبهم  شب های جاودانه‌ی تو

مرا به فال به فالی شگفت دعوت کرد

نگاه گرم‌تر از تلخ قهوه خانه‌ی تو

به سرنوشت تو در فال قهوه پی بردم

که نیست در شب من رنگی از ترانه‌‌‌‌‌‌‌ي تو

حریروار چو تحریرهای« فیروز» است

  پرند آبی دریای بی کرانه‌ی تو

شکسته می زنی و طرز طرز عشاق ست

چه آتشی است در آواز  بی زبانه‌ی تو


06 اسفند 1390 939 0

همین که مرگ فرو ریخت زندگی در من

همین که مرگ فرو ریخت زندگی در من

شکفت شعله ی شوق پرندگی در من

 

نفس نفس که چنین  بال می زنی در خود

چگونه حاصلت از این تپندگی در من

 

بدوز چشم نیاسودن مرا بر باد

که مُرد چشمه ی فردای زندگی در من

 

امان نمی دهد این موریانه ثانیه ای

به تیغ عقربه های جوندگی در من

 

دلم گرفت از این لحظه های بی آهو

پناه می برم از این رمندگی در من

 

اگر چه از همه سو تندباد می آید

نمی رسد به هوای دوندگی در من

 

میا به کوچه ی بن بست، ای نسیم وزان

گذشت لحظه ی ناب وزندگی در من

 

« فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی»

بریز آتشی از شوق  بندگی در من



29 بهمن 1390 815 0

نیاز

در روشنای مدرسه ی هفت سالگی م

آن جا کنار جوی خیابان نشست

قیچک نواز پیر .

سیگار زر

بر لب آن مرد رُفتگر

با زخم زخم زخمه ی انگشت های خویش

دردی نشاند بر تپش سیم های ساز

یکدست و بی درنگ

یک آسمانه چلچله ی مست شد رها ...

 

در بی قرارگاهی آن عصر بی تپش

ناگاه و بی روش

دستی برید تار غم انگیز ساز را

راهی نمانده است

در زیر این کبود

دیگر زمان زمانه ی عاشق شدن نبود ...

***

در روشنای مزگت ِ دروازه

پنهان تر از همیشه

در تنگجای بقعه ی پیر ایستاده است

با آن لباس گُر گرفته ی خاکی

انگشت روی ماشه ی احساس

آوازهای گمشده ی میهن مرا

با قیچک ِ تفنگ در آغوش می کشد.

در زیر نور بی رمق تیرهای برق

در من نیاز کهنه تری تازه می شود

تاریک و محو

"کوچه ی دروازه" می شود

***

سی سال رفته است

در های و هوی خلوت گوری شکسته تر

ابر آمد و سکوت غم آلود را گریست

رودی دوید پشت " دبستان برق روز "

قیچک نواز پیر!

دلواپس ادامه ی ساز توام هنوز 

در خواب این کویر.

 

 .................................................................................

 در کودکی های من رفتگری بود که قیچک می نواخت. قیچکی دست ساز. نام رفتگر نیاز بود از سرزمین تش باد که در شهر ما به غربت آمده بود.، با همان لباس هایی که می دانی . با سبیلی تاب داده و اندکی لبخند. خوب می نواخت در آن تنگی عصر. انفلاب که شد. ساز را گذاشت . تفنگ را برداشت ...



19 بهمن 1390 849 0

غزل نیمایی رستاخیز

 

شب به خواب می رود

قلب ِ خسته ی زمین شکسته می شود

ماه خسته می شود

کوچه ها ایستاده اند، پله ها راه می روند

شهرها به کوه می زنند، کوه ها به ماه می روند

قطره قطره می چکد

شب به روی آفتاب

با شتاب می رود آبروی ماه و آبروی آفتاب

 برق چشم هایشان گاه گاه می رود

صندلی به صندلی

زیر بارش غریب آفتاب بی غروب

صف به صف نشسته اند بره ها و گرگ ها

گرگ ها و بره ها دادخواه می روند

ای خدا

ای خدای مهربان

باورم نمی شودکه همچنان

مومنان روی ِ تو در صف ایستاده اند

کافران چشم تو بی گناه می روند !

...........................................................................................


دیدگاه ابوالفضل پاشا درباره ی شعر رستاخیز

بسیاری از اوقات دیده می شود که شاعران در شعرهایشان از شیوه های مستعمل و نخ نما بهره می برند در حالی که زبان و کارکردهای ویژه ی آن این ظرفیت را در اختیار ما قرار داده است که بتوانیم از حد و حدود معمول فراتر برویم.

برای ان که مستدل صحبت کرده باشم از ذکر مثال بی نیاز نیستم، چنا که برخی از شاعران مقادیر ثابت را در مقابل مقادیر ثابت قرار می دهند و در نتیجه شیوه ای مستعمل ارائه می کنند. برخی دیگر از شاعران نیز از آن طرف بام می افتند چنان که مقادیر متغیر را در مقابل مقادیر متغیر قرار می دهند و ما را به فضایی دور از دسترس رهنمون می شوند.

یکی از ظرفیت‌هایی که تاکنون در شعر کمتر مورد توجه قرار گرفته، تقابل و تعامل مقادیر ثابت و متغیر است. چنان که شاعر برای دستیابی به چنین امکانی می تواند فضاهای گوناگون را در حوزه های مفهومی، ساختاری، و کاراکتری در کنار و یا بهتر بگویم: در روبه‌روی هم بنشاند تا به موقعیت‌هایی برتر و ماندگارتر برسد، که صادق رحمانی در شعر رستاخیز به همین شیوه نظر داشته است.

در این شعر دو روایت گوناگون – و ظاهرن بی ارتباط یا کم ارتباط – خود را از دو منظر جدا به رخ می‌کشند؛ یکی روایت معمول همه روزه‌ی ما انسان‎‌ها در روابط معمول زندگی‌ست و روایت بعدی بهره‌وری از مصادیق آیینی. البته این نکته را نیز ناگفته نگذارم که  منظور از روایت معمول، صرفن بهره‌گیری از اشیا و کارکردهای روزمره نیست بل‌که مصادیق، شیوه‌ها، مفاهیم و بسیاری از جزییات زندگی را در افق دید خود قرار داده‌ام، چنان‌که مضامینی مثل شب، زمین، آفتاب، در کنار مصادیقی همچون صندلی، می‌تواند در یک مجموعه یا در حوزه‌های کارکردی یک روایت ویژه قرار بگیرد. حالا ما می‌توانیم همین مقادیر ثابت را – که کم و بیش در ذهن همگی‌مان به یک یا چند شکل مشخص نمود یافته است – در تقابل با مقادیر متغیری مثل باورهای آیینی در فضایی نو و بدیع متصور باشیم.

جزییات و مصادیق مصاریعی که در این شعر، با پوینت سیاه تایپ شده‌اند به باورهای آیینی ارتباط دارد، البته در بازگویی این مصادیق، نوعی بازآفرینی شاعرانه هم دیده می‌شود به طوری که کوه‌ها و ماه با رویکرد جدیدتر – و نه در حوزه‌ی تفاوت و تخالف – رخنمون می‌شوند، و به علاوه همین مقادیر در کنار مقادیر و المان‌هایی همچون کوچه‌ها و شهرها – که در روایت آیینی به صراحت از آن‌ها یاد نشده است – می‌بینیم و همین نکته یکی از ویژگی‌هایی‌ست که نشان از تیزهوشی و رفتار شاعران‌ه‌ی رحمانی دارد.

 




17 دی 1390 1268 0

رباعیاتی برای سیستان

اندوه مرا به گوش ِ صحرا برسان


این واژه ی خسته را به فردا برسان


یکپارچه آتش است هامون ، یارب


این ماهی تشنه را به دریا برسان

 

****

 

آرام و فروتنانه نیلوفر شد


پیچید به گرد خویشتن پرپر شد


آهی شد و آتش شد و افتاد به خاک


افسانه ی هیرمند خاکستر شد


****


تا چشم به عمق آسمان دوخته بود


جز حیرت و خستگی نیندوخته بود


آتش به تمام آرزو هایش زد


این شهر دلش برای ما سوخته بود


****


در کنج حصار و گوشه ی بیداد است


با قافله ی سکوت همفریاد است


ای آدمک چوبی از این جا بگریز


این منطقه در قلمرو  تشباد است


****


با شعله ی شعر تابناک آمده ایم


با عیاران شتابناک آمده ایم


ما رویگرانیم که با نان و پیاز


بر بام شکوهمند خاک آمده ایم


****


ماییم که بر دشت جنون پل زده ایم


هرچند که زخمه ی تغافل زده ایم


با قیچک رنج  گاه گاهی راهی


در گوشه ی آتشین زابل زده ایم



21 آذر 1390 724 0

سه رباعی اسطوره ای!



****


آن فتنه ی آشکار  کی کاوسان


شد خنجری و نشست در پاره ی جان


تو مهره ی بی اراده بودی رستم


تکرار مکن بازی سهراب کشان


***


سهراب چه بی پرده چه با طنازی!


بازیگر صحنه ی نقاب اندازی


قربانی یک تبار ِ پنهانکاریم


ای وای از این حقه ی رستم بازی


****

 

بگذار بگویمت چنین بی پرده


سهراب و سمنگان و تهمتن بودند


قربانی یک تبانی گسترده




28 آبان 1390 902 0

کجایی ای حافظ

بیستم مهرماه یادبود حافظ است. در این روز شیرازیان  یاد این همشهری حکیم را گرامی می دارند. پس از حافظ هیچ شاعری نتوانسته است شان و منزلت او را در نزد عارف و عامی پیدا کند. امروزه هم که می بینیم کمتر شعری یافت می شود که بر دل ها زخمه ای بزند و هرکس خردک ذوقی داشته باشد خود را شاعر می داند و … غزلی بخوانید که مناسب این حال و هواست:

 

…  دوباره شـــــــعر وَ این ناگــــهانِ معمولی

دوباره زخـــــــــــم؟وَ این مهـــــربان معمولی

 

شب است وُ ماه و َ عطر نجیب سفره ی شعر

دلــم خوش است به این قرص نان معمولی

 

کجاست وســــعتی از دوستان عاشق من

دلم گرفت از این دشــــــــــــمنان معمولی!

 

برای چاه بخــــــــــــوان بغض های تلخت را

چو ابر چشــــــــــم من، ای آسمان معمولی

 

در این هوای مــــــکّرر کجــــــــایی ای حافظ

که گشت عرصه پر از شـــــاعران معمولی

+  با همین واژه ای معمولی، قم: نشر محراب اندیشه ، 1372.



21 مهر 1390 722 0

من از زیارتِ یک صبحِ تازه می آیم

                                                                            

 

 

 

کبوترانه در این عصرِ  بی پر و بالی

 

دلم به یادِ شما عاشقانه می گیرد

 

هوایِ با تو پریدن نشسته در بالم

 

سراغ ِ همسفری بی بهانه می گیرد

 

 

 

 

 

مرا ببر، ببر  ای عشق از شب کوچه

 

به شهرِ هشتم آئینه، در تب توفان

 

مرا ببر به تماشای  ناگهان - چشمه

 

به پای بوسی سنگ ها پس از باران

 

 

 

 

 

رسیده ایم من و  شب ،  سلام  ای خورشید

 

که با تبسمِ تو ماهِ  رهروان روشن

 

دلم همیشه به یادت  بلند پرواز است

 

که با اشاره ی تو راهِ آسمان روشن

 

 

 

 

 

سلام بر تو که انگشتِ تو نسیمِ صبا ست

 

چه سرخوشانه گره می گشایی از دردم

 

دلم پرنده و دستِ تو آشیانه ی مهر

 

از این رهاییِ یکدست برنمی گردم

 

 

 

 

 

 

 

ز ما  نگاه مگردان که ذره ایم آقا

 

تو  آفتابِ  بلندی و سایه ها بسیار

 

در این کناره که باشیم ذره ، خورشید است

 

در این کرانه که باشیم سنگ ها ، دلدار 

 

 

 

 

 

حدیث  سلسله العشق را روایت کن

 

تبارنامه ی نام  پیمبران این جاست

 

از ازدحامِ پریشان ِ بی پناهی ها

 

سفر کنیم که آرامشِ جهان این جاست

 

 

 

 

 

 

 

من از زیارتِ یک صبحِ تازه می آیم

 

دلم زلال و شبم مثل صبحِ خنده گشاست

 

قرارگاهِ دلِ  بیقرار ِ خسته دلان

 

رواق  ِروضه ی  تو خانه ی امید و رضاست

 

 

 

 

 

قسم به حرمت  همصحبتی خداوندا

 

مرا به غربت این خاک آشناتر کن

 

در این زمانه که پروازها زمین گیر است

 

مرا دچار قفس کن،  مرا رهاتر کن

 


 



16 مهر 1390 617 0