دفتر شعر

امام پیک فرستاده در پی ات ... برخیز!

زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی
به کاروان شهیدان  نی نوا  برسی

امام پیک  فرستاده در پی ات ... برخیز!
در انتظار جوابت  نشسته... تا برسی

چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل!
مقیم عشق که باشی...  به مقتدا برسی

زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام
که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی

مرید حضرت ارباب باش و عاشق باش!
که در مقام ارادت به مدعا برسی

تمام خاک جهان کربلاست...پس بشتاب
درست در وسط آتش بلا برسی...

زهیر باش دلم! با یزید نفس بجنگ!
که تا به اجر شهیدان نی نوا برسی...


13 مهر 1395 2874 2

آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

پرسید از قبیله كه این سرزمین كجاست
این سرزمین غم‌زده، در چشمم آشناست

این سرزمین كه بوی نی و نیزه می‌دهد
این سرزمین تشنه كه آبستن بلاست

گفتند: «طفّ» و «ماریه» و «شاطِیءُ الفُرات»
گفتند: «غاضریّه» و گفتند: «نینوا»ست

دستی كشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

طوفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح، در آن روشنای خون
روی صلیب دید، سر از پیكرش جداست

طوفان وزید، قافله را بُرد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در مناست

باران تیر بود كه می‌آمد از كمان
بر دوش باد دید كه پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده ا‌ست
مردی كه فكرِ غارتِ انگشتر و عباست

برگشت اسب، از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید كه در آسمان، عزاست



12 مهر 1395 2477 0

بادها...


بادها
هر شب در جنوب
خیمه می زنند
بادها
بوی ابریشم می دهند
بادها
هر شب
روی تلی از خاک
تفحص می کنند
گوشه ی پلاکی
تکه ای از پیشانی بند
و بندی از پوتین...
بادها
زودتر از چشمان من
به زیارت
می آیند
بادها می آیند
از جنوب
با گل هایی که بیرق خاکند
وای بر ما!
اگر بیرق هامان
افراشته نیست!

 



09 اسفند 1393 1157 0

پیراهنت را بفرست!


عکس هایت آمد
و
آن چند خط
... من حالم خوب است
امیدوارم به زودی زود...
چهارده تابستان گذشت
گندم ها درو شدند
و
یونجه ها...
هوای اهالی بد نیست
زمستان بی برفی بود
باد شکوفه ها را غارت کرد
زمین برکت نداشت
شب ها
شغال ها زوزه می کشند
سارا
بی نقشه قالی می بافد
بوته و ترنج...
محمد حسین
می رود ده بالا
نان می گیرد
::
عکس هایت آمد
گفته بودی بی بی هم ببیند
بی بی
عکس هایت را بویید
و گذاشت
لای قرآن
راستی!
یادم رفت
پنج تابستان است
بی بی
نمی بیند
پیراهنت را بفرست!

 



27 مهر 1393 1395 1

دیوار


دیوار
دیوار
دیوار
می ترسم
دیوارها
بالاتر بروند
آن قدر که
دیگر خواب شهیدی را نبینم
و
صدای
گریه های هر شب زنی را
نشنوم
که هنوز
کوچه را آب و جارو می زند
و
سال تحویل
در امامزاده احمد
نذر می کند
که مردش بیاید...
همه ی این هجده سال...
دیوار
دیوار
دیوار
در شمعدانی ها
عکس پروانه ای است
که هنوز
حجله اش سیاه است
و پشت پنجره
صدای گنجشکی است
که
آشیانه اش در گلوله باران...
دیوار
دیوار
دیوار
کسی ده سال
در ICU
به کما رفته است
و من
دیگر صدای قلبش را
نمی شنوم...
پشت این دیوارها
و ترافیک...
هنوز چراغ ها قرمزند!!

 



21 شهریور 1393 363 0

دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها
شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک، سرد، دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند
ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر


یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟


16 اسفند 1392 1639 0

بوی گل یاس

یا علی! انا فاطمة(سلام الله علیها) بنت محمد(صلی الله علیه و آله)
زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و الآخرة
انت أولی بی من غیری حنطنی غسلنی کفنی بالیل و صل علی و ادفنی بالیل
و لا تعلم احدا

و استودعک الله و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامة..


عید امسال پر از بوی گل یاس شده است

و پر از خاطره ی گندم و دسداس شده است

همه ی دشت گواهند که با بوی بهار

عطر یک خانه ی آتش زده احساس شده است

چینش سفره امسال تفاوت دارد

سین هر سفره ، سلامی است که بر یاس شده است

روضه ی چادر خاکی همه جا پیچیده

سیب ها طعم خوش کوثر و اخلاص شده است

ابر ،در هیات یک مستمِع مداحی است

بس که می گرید و دل نازک و حساس شده است

....

جان گل های جهان پیشکش یاسی که

زخمی سیلی باد و ستم داس شده است...

 



07 اسفند 1391 2129 0

زهیر باش دلم!

زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی
به کاروان شهیدان نی نوا برسی

امام پیک فرستاده در پی ات ... برخیز!
در انتظار جوابت نشسته... تا برسی

چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل!
مقیم عشق که باشی... به مقتدا برسی

زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام
که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی

مرید حضرت ارباب باش و عاشق باش!
که در مقام ارادت به مدعا برسی

تمام خاک جهان کربلاست...پس بشتاب
درست در وسط آتش بلا برسی...

زهیر باش دلم! با یزید نفس بجنگ!
که تا به اجر شهیدان نی نوا برسی...



زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی
به کاروان شهیدان نی نوا برسی

امام پیک فرستاده در پی ات ... برخیز!
در انتظار جوابت نشسته... تا برسی

چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل!
مقیم عشق که باشی... به مقتدا برسی

زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام
که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی

مرید حضرت ارباب باش و عاشق باش!
که در مقام ارادت به مدعا برسی

تمام خاک جهان کربلاست...پس بشتاب
درست در وسط آتش بلا برسی...

زهیر باش دلم! با یزید نفس بجنگ!
که تا به اجر شهیدان نی نوا برسی...


11 آذر 1391 2015 4

هر که می آید حرم ..این عطر را بو می کند

باد زانو می زند...گلدسته را بو می کند

دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، صبح ها

صحن و ایوان طلا  را آب و جارو می کند

می نشیند  کنج بست" شیخ حر عاملی"

یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

تا اذان صبح..مانند نگهبان درت

ذکر برمی دارد و ...آهسته "یاهو" می کند

خادمی می گفت: با چشم خودش دیده است باد

آن به آن مثل گلی گلدسته را بو می کند

چشم می دوزد به چشم زائران تشنه ات

دور سقاخانه و فواره "هو هو" می کند

باد عاشق.. با پر طاووس مخصوص حرم

صحن را آغشته از گلهای شب بو می کند

.

.

عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت

هر که می آید حرم ..این عطر را بو می کند

...




08 مرداد 1391 1296 0

وما ادراک...؟

 

            ...أَلسَّلامُ عَلى مَنْ بَكَتْهُ مَلائِكَةُ السَّمآءِ،

                   أَلسَّلامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضيبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْس المرفوع

 

گوشه ای از پرده خوانی کتاب آیت شگفت

تقدیم به استاد محمد رضا سنگری

مانده بر دوش زمین ، رنج مسیر سفرت

آسمان هم شده با گریه ی خود نوحه گرت

سفر کوفه و دروازه  ی ساعات و حلب..

چه سفرها... چه سفرها که نکرده ست سرت!


مجلس شام و تنور و طبق و تشت طلا..

چند تابوت ..که افتاده به آنها گذرت؟

کوهی از درد :سراسیمه دوان است پی ات

رودی از ناله سرازیر شده پشت سرت

راه افتاده  به تشییع سرت، شهر به شهر

پابه پای تو نسیمی که شده همسفرت

می روی...بر دل گلهای جهان خواهد ماند

داغ  هفتاد و دو پروانه ی بی بال و پرت

...

...آه دریا ! چه گذشته ست به روزت که چنین

مانده بر دوش زمین رنج مسیر سفرت؟

 

 

 

 



20 آذر 1390 1224 0

موج بر شانه

 

 کعبه یک سنگ نشان نیست ...

مثل یک برگ که از شاخه جدا می افتد

گاهی از دوری تو رود ز پا می افتد

گاهی از دوری تو کوه فرو ریخته ام...

گاه موجی که به گرداب بلا می افتد

موج بر شانه در این دایره سر گردانم

مانده ام حلقه ی این وصل کجا می افتد

کعبه یک سنگ نشان نیست ..نه..یک آیینه ست

که در آن عکس رخ آینه ها می افتد

دور اول شده بی تاب ز خود می پرسم

گذر چشم من آیا به خدا می افتد؟

سر و جان باخته من عاشق و دل باخته من

موج بر شانه منم این که ز پا می افتد

دور هفتم شده در گوش دلم گفت کسی...

باز هم قرعه ی این خانه به ما می افتد



17 آبان 1390 1477 0

 

السلام علیک یا شمس الشموس...

پیشکش به آستان ضامن آهو

باد زانو می زند...گلدسته را بو می کند

دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، صبح ها

صحن و ایوان طلا  را آب و جارو می کند

می نشیند  کنج بست" شیخ حر عاملی"

یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

تا اذان صبح..مانند نگهبان درت

ذکر برمی دارد و ...آهسته "یاهو" می کند

خادمی می گفت: با چشم خودش دیده است باد

آن به آن مثل گلی گلدسته را بو می کند

چشم می دوزد به چشم زائران تشنه ات

دور سقاخانه و فواره "هو هو" می کند

باد عاشق.. با پر طاووس مخصوص حرم

صحن را آغشته از گلهای شب بو می کند

.

.

عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت

هر که می آید حرم ..این عطر را بو می کند

...



26 مهر 1390 1237 0

  یاهو!
 
.. چنان گنجشک های ریزه خوارت معتقد هستم
به سقاخانه ات ..بامت..به صحنت .. برکت نانت..
هوا بارانی و سردست.. جایی می دهی آقا!
مرا در کنجی از آیینه بندان شبستانت؟
 
 
اللهم صل علی ، علی بن موسي الرضا مرتضي الامام التقي النقي و حجتك علی من فوق الارض ومن تحت الثري الصديق الشهيد صلاه كثيره تامه
زاكيه متواصله متواتره مترادفه كأفضل ماصليت علي احد من اوليائک

 


پرودگارا، ‌بر علي بن موسي الرضاي برگزيده ،‌درود و رحمت فرست . آن پيشواي پارسا و منزه و حجت تو بر هر كه روي زمين و زير خاك است. بر آن صديق شهيد درود و رحمت فراوان فرست، ‌درودي كامل و بالنده و از پي هم و پياپي و پي در پي، ‌همچون برترين و درود و رحمتي كه بر هريك از اوليائت فرستادي.
 
دانلود کنید:

 



17 مهر 1390 1212 0

 

یا نور المستوحشین فی الظّلَم

چراغ یادت

 را برای همیشه روشن نگه می دارم 

تا بدانی

 در لحظه های دلتنگیم ُحضورت روشن خواهد بود..



12 مهر 1390 994 0

شهر آفتاب

 

 

 

با سلام و عرض تبریک به مناسبت میلاد کریمه اهلبیت حضرت معصومه سلام الله علیها

 

          تاجی از آفتاب سر قم گذاشتند                          

         نوری ز عشق در دل مردم گذاشتند

            بانو! تو آمدی: سر هر سفره تهی

               سیب گلاب  و سبزه و  گندم گذاشتند

                 باران گرفت و عطر هزاران گل انار

                    روی لب کویر ُُُُُتبسم گذاشتند

                      از برکت قدوم شما شوره زارها

                        رودی شدند و سر به تلاطم گذاشتند

                           این شهر را به عشق شما"شهر اهلبیت"

                                شهر ستارگان زمین ...قم گذاشتند

                                 "اینجا برای چیدن یک خوشه یاد تو

                                    هر گوشه از حریم تو را خم گذاشتند"

                                      دستان مهربان تو را آسمانیان 

                                         بر شانه های خسته مردم گذاشتند

                                                هر کس مقیم شهر تو شد در پیاله اش

                                                     یک جرعه آفتاب و ترنم گذاشتند

 



09 مهر 1390 1082 0

 

هو المحبوب المعطر

  "بزرگترین سعادت برای یک انسان این است که

        با یک روح بزرگ در زندگی اش برخورد کند

               اما انگار رسم خلقت این است که

                       بزرگترین سعادت ها بزرگترین رنجها را هم در خودشان داشته باشند"

 

                                                                                                         از کتاب چمران به روایت همسر شهید



26 شهریور 1390 927 0

بهار مردم

السلام علی ربیع الانام و نضره الایام

.. نه باغم که سرمست از عطر نرگسانه بهار نگاه تو باشد..

و نه کوه که تحمل سختی فراغ تو را بر شانه های سنگی ام تاب بیاورم...

و نه رود که تشنگی بوته زارهای عاشق جنوب را تجربه کرده باشد در تابستان..

و نه پروانه ای که شاخه به شاخه.. دشت به دشت.. دامن به دامن..بوی یوسفانه پیراهنت را بوئیده باشد..

به شادی این روزها سوگند که لبریز از عطر آمدن توست بضاعتم همین اشک های گرمی است که به شوق دیدار جمالت بر گونه هایم دویده اند و این چند شاخه گل صلوات که نذر سلامتی تو به نخ تسبیح کشیده ام..

عزیز!

غیبت مارا ببخش..

اگر دیر به دیر به یاد تو می افتیم 

و اگر زود به زود از یادت غافل می شویم..

اگر به چند صبح گریستن پای جویبار عهدنامه ات اکتفا می کنیم...و اگر سهم زندگی مان از حضور مهربانه تو تنها به اندازه چند کاسه آش نذری ..چند لیوان شربت خنک.. وچند لیوان  چای داغ  در حاشیه محفلهایمان خلاصه شده هست...

غیبت مارا ببخش عزیز!

حال ما این روزها به حال کنعانیانی می ماند که گرفتار خشکسالی ایمان شده اند! و آفت دنیا طلبی تمام کشتزارهای اعتقاداتشان را به خاکستر نشانده است...

شگفتا! برادران یوسف برای نجات از گرسنگی  و خرید آذوقه به بارگاه عزیز مصر آمدند در حالی که او رانشناختند.و عزیز مصر  آنان را شناخت و علیرغم همه نامهربانی هایشان با آنان داد وستد کرد... تو نیز در میان ما کنعانیان گرفتار حاضری آنچنان که صادق آل پیامبر فرود: چرا مردم منکرند که خداوند عزوجل با حجت خود همان کاری بکند که با یوسف کرد؟ او در بازارهایشان راه می رود.. و بر فرش هایشان گام می گذارد در حالی که او را نمی شناسند...

عزیز!

چه بسیار از خدا خواسته ایم تا اگر مرگ بین ما و تو فاصله انداخت از آرامگاهمان بیرون آورد در حالی که کفن پوشیم و شمشیر آخته در دست و لبیگ گو...

حال آنکه دغدغه های نفسانی مان جایی برای دلتنگی و همرکاب شدن با تو را باقی نگذاشته است....

ای کاش می توانستیم به جای انکه تولد هزار واندی بهار زندگیت را جشن بگیریم..برای غیبت هزار و اندی ساله خودمان فاتحه می خواندیم و برای غفلت های همواره مان به سوگ می نشستیم...




25 تیر 1390 1066 0

 

صلی الله علی باکین فاطمه الزهرا...

 ضمن تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ایام فاطمیه..غزلی تقدیم به دوستان بزرگوارم..

 ... بادعاشق شده و آمده گیسو بوسی                          

   پردرآورده در از شوق به پهلو بوسی

     دست بر شانه ی دیوار گرفتی ٬ آتش                           

       مثل پروانه جهید از عطش رو بوسی

         دود برخاست که در پیش تو زانو بزند                          

         حلقه زد ٬ حلقه ٬ در این حلقه گیسو بوسی 

           شانه ات خم شد و ناگاه زمین افتادی                        

             خم شد از گوشه در ٬ "میخ "به زانو بوسی

               آتش و باد ٬ در و میخ ٬ به هم پیچیدند                         

                  تا در آغوش تو افتند به بازو بوسی

                     بی شک از حضرت آیینه تاسی کردند                      

                         آتش و باد ٬در و میخ ٬ در این رو بوسی..



29 فروردین 1390 962 0

مرگ مهربان

....

با سلام

حال من دوباره خوب نیست

باز هم خراب دیدن خدا شدم..

زنده ام !

فقط همین...

ها..به قول مادرم

"زنده ام "که زندگی نمی شود...

مرگ!

مرگ مهربان!

حال تو چگونه است؟

 



29 فروردین 1390 977 0