دفتر شعر

چشم من، محو ضریحی که نمی دیدم شد

در شب قدر دلم با غزلی همدم شد
بین ما فاصله ها واژه به واژه کم شد

چارده مرتبه قرآن که گرفتم بر سر
در حرم یک به یک ابیات غزل، محرم شد

ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
بوسه می خواست لبم، گنبد خضرا خم شد

خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد

بعد هم پشت همان پنجره ی رویایی
چشم من، محو ضریحی که نمی دیدم شد

خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق
گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

گریه کردم، عطش آمد به سراغم، گفتم:
به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد

روی سجاده ی خود یاد لبت افتادم
تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد

زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد
از محمد(ص)به محمد(ص) که میسر هم شد

من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم
که در آن عاطفه با عشق و جنون توام شد

سال ها پیر شدم در قفس آغوشت
شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد

کاروان دل من، بس که خراسان رفته است
تار و پود غزلم جاده ی ابریشم شد

سال ها شعر غریبانه در ابیات خودش
خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم
برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده به او کار جهان مبهم شد

بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت
آی برخیز! که این قافیه یا «قائم» شد


11 تیر 1396 2917 0

زیر پایش خدا غزل می ریخت

زیر پایش خدا غزل می ریخت
غزلی را که از ازل می ریخت

آن امامی که تا سحر دیشب
روی لب های من غزل می ریخت

آن که در جیب کودکان یتیم
قمر و زهره و زحل می ریخت

آن کریمی که در پیاله ی دست
هر چه می ریخت لم یزل می ریخت

از هر آن کوچه ای که رد می شد
حُسن یوسف در آن محل می ریخت

تیغ خشمش ولی زمان نبرد
رنگ از چهره ی اجل می ریخت

شتر سرخ را به خون غلتاند
لرزه بر لشکر جمل می ریخت

آن امامی که روز عاشورا
از لب قاسمش عسل می ریخت


19 خرداد 1396 4837 1

مجنون علی اکبر لیلام به مولا

می ایستم امروز خدا را به تماشا
ای محو شکوه تو خداوند سراپا

ای جان جوان مرد به دامان تو دستم
من نیز جوانم، ولی افتاده ام از پا

آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را
ای عشق مینداز از امروز به فردا

آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق
یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا

با آمدنت قاعده ی عشق به هم خورد
لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا

تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت:
«المنته لله که در میکده شد وا...»

ابروی تو پیوسته به هم خوف و رجا را
چشمان تو کانون تولا و تبرا

ای منطق رفتار تو چون خلق محمد(ص)
معراج برای تو مهیاست، بفرما!

این پرده ای از شور عراقی و حجازی است
پیراهن تو چنگ و جهان دست زلیخا

لب تشنه ی لب های تو لب های شراب است
لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا

دل مانده که لب های تو انگور بهشتی است
یا شیرخدا روی لبت کاشته خرما

عالم همه مبهوت تماشای حسین است
هر چند حسین است تو را محو تماشا

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
شد گوشه ی شش گوشه برای تو مهیا

از گوشه ی شش گوشه دلم با تو سفر کرد
ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا

مجنون علی شد همه ی شهر ولی من
مجنون علی اکبر لیلام به مولا


17 اردیبهشت 1396 8644 1

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

بسته است همه  پنجره ها رو به نگاهم

چندی ست که گم گشته ی در نیمه ی راهم

 

حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

 

از بس که مناجات سحر را نسرودم

سجاده ی بارانی خود را نگشودم

 

پای سخن عشق دلم را ننشاندم

یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

 

ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را

با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را

 

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب

تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

 

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت

در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

 

اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است

جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت

 

در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است

صد حنجره داوود در آغوش صدایت

 

از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است

"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"

 

تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران

باشد حجرالاسود الکن به ثنایت

 

من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم

عالم شده سجاده و افتاده به پایت

 



11 اردیبهشت 1396 4680 1

رزق و روزی شعر دست شماست

با حضورت ستاره ها گفتند
نور در خانه ی امام رضاست
کهکشان ها شبیه تسبیحی
دستِ دُردانه ی امام رضاست

مثل باران همیشه دستانت
رزق و روزی برای مردم داشت
برکت در مدینه بود از بس
چهره ات رنگ و بوی گندم داشت

زیر پایت همیشه جاری بود
موج در موج دشتی از دریا
به خدا با خداتر از موسی
بی عصا می گذشتی از دریا

با خداوند هم کلام شدی
علت بُهت خاص و عام شدی
«کودکی هایتان بزرگی بود»
در همان کودکی امام شدی

رزق و روزی شعر دست شماست
تا نفس هست زیر دِیْن توایم
تا جهان هست و تا نفس باقی است
ما فقط محو کاظمین توایم

من به لطف نگاهت ای باران
سوی مشهد زیاد می آیم
دست بر روی سینه هر بار از
سمت باب الجواد می آیم.


13 مهر 1392 6252 0

هیچ کس با امام، صادق نیست

کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور می رفتم
کاش مانند یار صادقتان
بی امان در تنور می رفتم

علم عالم در اختیار شماست
جبر در این مسیر حیران است
چشم هایت طبیب و بیمارش
یک جهان جابربن حیان است

روز و شب را رقم بزن، آخر
ماه و خورشید در مُرکب توست
ملک لاهوت را مراد تویی
آسمان ها مرید مذهب توست

قصه تکرار می شود، یعنی
باز هم در مدینه عاشق نیست
کوچه در کوچه شهر را گشتم
هیچ کس با امام، صادق نیست

خواب دیدم که پشت پنجره ها
رو به روی بقیع گریانم
پا به پای کبوتران حرم
در پی آن مزار پنهانم

گریه در گریه، با خودم گفتم
جان افلاک پشت پنجره هاست
آی مردم تمام هستی ما
در همین خاک، پشت پنجره هاست


08 شهریور 1392 5203 1

کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

در زمین هستی وآن سوتر از افلاک تویی
علت خلق زمین ای پدر خاک تویی

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت، سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

واژه ها روی ابابیل لبت سجیل است
دام بگذار که گنجشک تو جبرائیل است

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفِرّوا؟» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.


11 آبان 1391 3171 1

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت

بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟

منی که باز برآنم که دعبلانه برایت

غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت

 

من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم

من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم

هنوز شعر نگفته توقع صله دارم

منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت

 

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد

همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد

بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

 

چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست

که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است

من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست

اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟

 

دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن

دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن

و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ

کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت

مربع

 سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو

نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو

و می روم به امید دوباره های من و تو

میان این همه غوغا میان صحن و سرایت

 



06 مهر 1391 5934 3

یا امام حسن!

آن امامی که روز عاشورا

از لب قاسمش عسل می ریخت...



13 مرداد 1391 2557 2

عالم شده سجاده افتاده به پایت

بسته است همه پنجره ها رو به نگاهم
چندی است که گم گشته ی در نیمه ی راهم
 
حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است
بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است
 
از بس که مناجات سحر را نسرودم
سجاده ی بارانی خود را نگشودم
 
پای سخنِ عشق، دلم را ننشاندم
یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم
 
ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را
با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را
 
بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب
تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب
 
ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت
در حیرتم آخر بنویسم چه  برایت؟
 
اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است
جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت
 
در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است
صد حنجره داوود در آغوش صدایت
 
از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است
«پیراهن افلاک پر از عطر عبایت»
 
تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران
باشد حجرالاسود الکن به ثنایت
 
من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم
عالم شده سجاده افتاده به پایت


21 اردیبهشت 1391 2544 0

خیالت جمع ای دریای غیرت! خیمه ها با من

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری؛

جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده،  پلکی بزن، یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هِی کردی

تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت! خیمه ها با من

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید


21 اردیبهشت 1391 2248 0

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده ی رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

آمدآمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله ی در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیر پایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی، حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده ی لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

مست از کام پدر، زاده ی لیلا، سر مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صُراحی در دست

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
 
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخاسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی این بارچرا دست به پهلو داری؟

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟

مثل آیینه ی در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟

من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباً اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم؟
باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم


21 اردیبهشت 1391 2259 1

اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود

یادم آمد شب بی چتر و کلاهی که به بارانی مرطوب؛
 خیابان زدم آهسته و گفتم:چه هوایی است خدایی! من و
 آغوش رهایی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس
 افتاد نگاهم به نگاهی، دلم آرام شدآنگونه که هر قطره ی
 باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت: فلانی!چه
 بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب چمدانت پُرِ
 باران شده ، پیراهنی از ابر به تن کن و بیا! پس سفر آغاز شد
و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس
حنجره آزاد و رها در منِ شاعر، منِ بی تاب تر از مرغ
 مهاجر، به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و
 جهان زیر پرم بود سراسرکه سر راه به ناگاه مرا تیشه ی
 فرهاد صدا زد:نفسی صبر کن ای مرد مسافر، قَسَمت
می دهم ای دوست! سلام من دلْ خسته ی مجنون شده را نیز
 به شیرین غزل های خداوند، به معشوق دو عالم برسان.
باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین
مست و رها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا
می روی ای دل نکند باز به آن وادی...مشغول همین فکر
 و خیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من
 پُر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر
 جمعه پراکنده در آن دشت خدایی است.

چشم وا کردم و خود را وسط صحن و سرا، عرش خدا،
کرب و بلا ، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه
ولی دست به سینه یله دیدم من ِسر تا به قدم محو حرم
بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم
چه بگویم که چه دیدم که دل خویش بریدم به خدا
رفت قرارم، نه! به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم
سپس آهسته نشستم و نوشتم: فقط ای اشک امانم بده تا
 سجده ی شکری بگذارم که به ناگاه نسیم سحری از سر
 گلدسته ی باران و اذان آمد ویک گوشه از آن پرده ی در
شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زد و چشم دلم
 افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشه ی معشوق،خدایا! تو
 بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و تماشا فقط
این را بنویسم رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد
 از همهمه دور از همه مدهوش، غم و غصه فراموش در
آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سرانجام گرفتم


21 اردیبهشت 1391 2226 0

هر سال یک دهه دل من شور می زند

بگذار تا غزل بشوم در هوای تو
ای مبتلای شعر منم مبتلای تو

گفتی که ابر باش ولی شعر گریه کن
گفتم به روی چشم، ولی با دعای تو

گفتی که هر غزل صله ی شعر قبلی است
گفتم چه اعتقاد قشنگی، فدای تو

شعری بخوان! برای دلم با ردیف «نور»
ای واژه واژه نام علی روشنای تو

شعری بخوان که پر بکشد روح خاکی ام
در حس و حال عشق زلالِ صدای تو

هر سال یک دهه دل من شور می زند
مانند واژه های تو در نوحه های تو

سید! خدا کند که از این جا به بعدِ شعر
باشی کمی به جای من و من به جای تو

یک لحظه طعم عشق زلالت برای من
تصویر صحن خلوت و باران برای تو

از خود رها به خانه ی «پروانه»* می رود
در هر غروب جمعه دلم پا به پای تو

یادت که هست کنج حرم، رو به روی عشق
گفتم تمام حرف دلم را برای تو

با خط غم، میان گوهرشاد سینه ام
شعری نوشته ام به امید رضای تو

«ریحانه»** در میان غزل خنده می کند
شاید به ماجرای من و ماجرای تو



*تخلص استاد محمدعلی مجاهدی
**دختر سیدمحمد جواد شرافت


21 اردیبهشت 1391 1803 1

از زمین راه کربلا بسته است

شب آخر هنوز یادم هست
خیمه زد عطر سیب در سنگر
خیمه تاریک شد و این یعنی
روضه خوان گفت از شب آخر

گفت: این راه و این سیاهی شب
عشق چشمان خویش را بسته است
ما سحر قصد آسمان داریم
از زمین راه کربلا بسته است

خشک می شد گلوی او کم کم
روضه خوان تشنه بود در باران
یک نفر استکان آب آورد
السَّلام علیک یا عطشان

استکان را بلند کرد، ولی
عکسِ یک مَشک روی آب افتاد
مَشک لرزید و محو شد کم کم؛
اشک سید که توی آب افتاد

نفست گرمْ روضه خوان! آن شب
دل به دریای آن نگاه زدی
دم گرفتی میان خون خودت
چه گریزی به قتلگاه زدی


21 اردیبهشت 1391 2507 0

من از خودم که شمایی، چقدر فاصله دارم

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
بگو که می رسد آیا، صدای من به صدایت
منی که باز بر آنم، که دعبلانه برایت
غزل ترانه بخوانم، در آرزوی عبایت

من و عبای شما؟ نه، من از خودم گله دارم
من از خودم که شمایی، چقدر فاصله دارم
هنوز شعر نگفته، توقع صله دارم
منی که شعر نگفتم، مگر به لطفِ دعایت

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد
همان دقیقه که چشمم، درست کنج گوهرشاد
بدون وقفه به باران، امان گریه نمی داد
هزار تکه شد این من، به لطف آینه هایت

چنان که باید و شاید، غزل غزل نشدم مست
که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است
من این نگاهِ عوامانه را نمی دهم از دست
اجازه هست بیفتم، شبیه سایه به پایت

دوباره اشکِ خداحافظی، رسیده به دامن
دوباره لحظه ی تردید، بین رفتن و ماندن
و باز مثل همیشه، در آستانه ی در، من
کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت

سکوت کرده دوباره، جهان برای من و تو
نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو
و می روم به امید دوباره های من و تو
میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت


21 اردیبهشت 1391 1897 0

ناله هایش فقط تماشا شد

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلتیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلاً این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست؟
طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...


21 اردیبهشت 1391 1683 0

گفت: یک روز... یک نفر اما...

گفت: در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا نه، صدای طوفان است
مزن این خانه ی مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما...

گفت: آرام، ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم
و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته، ما عزا داریم

پشت در سوخت بال و پر اما

آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان، بردند

بازوی مادرم سپر، اما

بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد

گفت: یک روز... یک نفر اما...


21 اردیبهشت 1391 2399 0

بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه
بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!

من استغفار کردم از نگاه تو، نمی دانم
اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه

برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است
همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه

و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم
اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه


21 اردیبهشت 1391 4454 1

ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم

ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم
با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم

زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت
منِ خاموش سراپا همه خاکستر داغم

بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم؛
که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم

بیت در بیت بیا پیرهنم باش، از آن پس
آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم

حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع
واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم


21 اردیبهشت 1391 3463 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها