دفتر شعر

اعیاد لبخند تو اند ای شادی ایام

پا می گذارد بر زمین ساقی خوش اقبال 
آغوش کعبه مست می آید به استقبال 
ای روای جاعل مکن اینقدر قیل و قال 
با چاک پیراهن ،لب باز و زبان لال
دیگر چه حاجت هست در شرحش به استدلال

گرچه بدی ها هم به خوبی تو خوش بینند 
از دیدنت«لهو ولعب ها» باز غمگینند
جای تو نه، ای کاش جای خویش بنشینند
وقتی تو را در دست های کعبه می بینند
وقتی برای کعبه هستی کعبه آمال 

تاریخ مردی هست لبریز مثال از تو 
هر لحظه می پرسند گمراهان سوال از تو 
حلال غم! اما نمی پرسند حال از تو
دردا چه می خواهند اشباه الرجال از تو 
ای گل چگونه ساختی با خار،چندین سال 

دین بی تو تعریفی ندارد آیه ی اکمال!
مثل تو کو شاهی چنین آزاد و فارغ بال 
پابند عدلت می شود روزی دل خلخال 
نورّعلی نوری تو در هر حال و هر احوال 
پروانه ات خواهد شد آخر شمع بیت المال... 

دستی که  بر شمسیر رعد آسا نمی لرزید 
پایی که پای عهد پا برجا نمی لرزید 
پشتی که پیش پشته ی غم ها نمی لرزید
جانی که در میدان واویلا نمی لرزید
حالا به لرزه آمده با گریه اطفال 

خالی ترینی از نفاق و غرق انفاقی 
جمع اند در تنهایی شامت چه عشاقی !
چشم یتیمان واشده رو به چه آفاقی 
ممدوح من وقتی علی باشد چه اغراقی 
در وصف او خروار آرایه است یک مثقال 

دست سخن هست از بلندا مدح او کوتاه 
من بیش از این در آستان او ندارم راه
مثل گذشته با وجود آن همه بدخواه 
آینده هم خواهد سرود از او به اذن الله 
ماضی و مستقبل مرید اوست در هر حال ......


12 فروردین 1397 251 0

آیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟

ای وای از آن حدیث به دفتر نیامده
ای وای از آن شروع به آخر نیامده
ای وای از آن یقین به باور نیامده
ای وای از آن مزار کبوتر نیامده
ای وای از آنکه رفته و دیگر نیامده

ای دل حدیث دختر طاها شنیده ای؟
یَرضی شنیده ای لِرضاها شنیده ای؟
هنگامۀ نماز دعاها شنیده ای؟
حتی توَرّمت قدَماها شنیده ای؟
أمّن یُجیب، اینهمه مضطر نیامده

یاللعجب، فصلّ لربّک ولادتش
واحیرتا لِیذهبَ عنکم شرافتش
طوبی لهُم وَ حُسن مَآب است مدحتش
جبریل با تمام بزرگی و رتبتش
از عهدۀ ستایش او برنیامده

اما چه سود حرمت قرآن شکسته شد
یکباره قلب سورۀ انسان شکسته شد
در را زدند و حرمت مهمان شکسته شد
نان ریخت، سفره سوخت، نمکدان شکسته شد
فصل غریبی تو چرا سر نیامده؟

زهرا هنوز گریه ی بی گاه می کند
مولا هنوز سر به دل چاه می کند
پاییز ادعای أنا الله می کند
صبح بهار از آمدن اکراه می کند
آیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟


29 بهمن 1396 346 0

تمام خانواده ام فدای خانواده اش


دعای دل شکستگان مگر اثر نداشته
کسی به ناله های او مگر نظر نداشته
شبیه آن کبوتری که بال و پر نداشته
شبیه آن مسافری که هم سفر نداشته

دلش گرفته از غم و شبش سحر نداشته

 

اگر چه وصله داشته لباس های ساده اش
نشسته جبرئیل هم در ابتدای جاده اش
خوشا به حال آن کسی که هست مست باده اش
تمام خانواده ام فدای خانواده اش

خدا از اهل بیت او عزیز تر نداشته

 

ارادتم به پنج تن عمیق و دائمی شده
شکوه خاندان او بهتر از این نمی شده
حسن شبیه مصطفی، حسین فاطمی شده
خوشا به حال آن کسی که ماه هاشمی شده

علی در آسمان خود جز او قمر نداشته

 

چه قلعه ها که فتح شد فقط به یک خروش او
دخیل بسته ام فقط به چشم باده نوش او
مرا اسیر می کند نگاه می فروش او
فقیر در کنار او، یتیم روی دوش او

به کوچه های خلوتی که رهگذر نداشته

 

شده ست ذکر یا علی گره گشای کارها
امید ناامید ها، قرار بی قرارها
ندیده است مثل او کسی به روزگارها
من از زمین و آسمان شنیده ام که بارها

علی گرسنه بوده و کسی خبر نداشته...

 

رسیده ام در این حرم به آستان کبریا
زمین و آسمان شده پر از سرود لافتی
به هر طرف که رو کنی رسد به گوش این صدا:
به منکر علی بگو، بگو که خانه ی خدا

مگر به خاطر علی شکاف بر نداشته؟

 



24 شهریور 1394 1671 1

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره

   به ما كه خسته ایم بگه خونه ی  باهار كدوم وره؟

 
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

  به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟

 
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه می رسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره

  به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟



21 مرداد 1394 2032 0

گفت: یک روز... یک نفر اما...

گفت: در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا نه، صدای طوفان است
مزن این خانه ی مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما...

گفت: آرام، ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم
و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته، ما عزا داریم

پشت در سوخت بال و پر اما

آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان، بردند

بازوی مادرم سپر، اما

بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد

گفت: یک روز... یک نفر اما...


21 اردیبهشت 1391 2302 0