دفتر شعر

ساعت

 

با آنکه به بند و حصر اقرار نکرد

چون او احدی پشت به دیوار نکرد

 

-وقت و بی وقت- هیچ کس در دنیا

مثل ساعت برایمان کار نکرد!



10 بهمن 1391 1648 0

 
 نه سال هایی که رفته اند
نه روزهایی که می آیند؛
هیچ کدامشان
فاصله ای نیست میان من وتو...

تو
همین که نگاه می کنی به میدان
می بینی :
انبوه زائرانت را
در گمنام ترین میدان های جهان.

من
از همین پنجره می بینم :
شتک خونی را که به آسمان می رود
و می پاشد
روی آسمانخراش های تهران...
 
 
 


13 دی 1391 1140 0

برف

 

می بینی : برف! برف! برف آمده است

از دنیایی ژرف و شگرف آمده است

 

حرفش برف است آسمان ، می شنوی!

سرد و سنگین ولی به حرف آمده است

 

.



26 آذر 1391 1131 0

 

دست هایش می لرزید،

از قتلگاه که بیرون آمد

پریشان نه

که پشیمان بود.

یعنی حتی آن شقاوت محض

تنها و تنها یک بار می توانست

قاتل حسین باشد!

اما چرا من و تو نمی لرزیم

وقتی می خوانیم:

«ما هر سال حسین را به قربانگاه می بریم؟!»

 

.



08 آذر 1391 999 1

می آمیزد،به هر چه می آمیزد
از خود،از این و آن نمی پرهیزد

جارو برقی شدی که خوب و بد را
بر می دارد در دل خود می ریز


12 مهر 1391 1013 0

می آمیزد،به هر چه می آمیزد
از خود،از این و آن نمی پرهیزد

جارو برقی شدی که خوب و بد را
بر می دارد در دل خود می ریز


12 مهر 1391 1155 0

صبح است...

صبح است و هنوز از صبحت،انگشت درخشانت کو؟

صبحانه ی من کامل نیست رقص لب فنجانت کو؟

صبح است ولی از هر سو ،از دامن غمگین کوه

هی ابر فرستادی و هی وعده ی بارانت کو؟

این جا که درختان تا صبح در باد به هم می پیچند

در عطر هم آغوشی ها کو چاک گریبانت کو؟

دلشوره ی دور از دیدار، پیش از تو و بعد از باران

این جا چه هوایی دارد،این جا نه که ایوانت کو؟

تندیس فراقم بی تو داغ از پی داغم بی تو

من طاقت طاقم بی تو ،طاق تو و بستانت کو؟

یا جاده به رویم سد شد یا راه که هی مرتد شد

پس سر به بیابان ها نه،پس کوه و بیابانت کو

صبح است و هنوز از خورشید سوسوی اجاقی باقی است

پس داغ مرا روشن باش یا ماه شبستانت کو؟

 



02 مهر 1391 1090 0

برای قربانیان زلزله در آذربایجان

مرگ در خانه‌ها، خیابان‌ها
زندگی زیر تلّی از آوار
راستی، دست کیست می‌پاشد
خاک بر فرق کوچه و بازار؟

نکند شهریار این سامان
کار را دست دیگران داده‌ست
که زمین جای چرخ لرزیده‌ست
و تو را سخت‌تر تکان داده‌ست

تو که با خاک خوب می‌گویی:
ـ خشت‌ها سنگ این بنا باشند
مهربان! هیچ باورت می‌شد
خشت‌ها خام، مثل ما باشند؟

صبح آمد، صریح می‌گوید:
ـ آفتاب از شکوه افتاده‌ست
از افق تا افق نگاه کنید...
کوه در پای کوه افتاده‌ست

ساعتی بر سریر این سامان
مرگ سرگرم سروری بوده‌ست
زندگان قدیم می‌گویند:
ـ لهجه‌ی مرگ آذری بوده‌ست

بغض‌هایت گرفته‌تر شد، تا
وقت باران موسمی برسد
پس خدا گریه را فرستاده‌ست
تا به فریاد آدمی برسد

زخم‌هایت نهان نمی‌مانند
دم به دم تازه می‌شوند آنها
من و گریه مترجم زخمیم
به زبان‌های زنده‌ی دنیا

تو ولی تکه‌تکه از آوار
جمع کن سهم بودن خود را
یعنی از خشت و زخم تازه بساز
شکل از نو سرودن خود را

داغداریم، همچنان باید
با همین موج داغ‌ها برویم
گله از شکل زیستن کافی‌ست
به تماشای باغ‌ها برویم



31 مرداد 1391 953 0

(برای این شبها)

روایت اول
می آیی
و بی آنکه حتی نگاه کنی
به جاکفشی خالی مساجد
صف ابن مجلم ها را می شکافی...
و در محراب قامت می بندی
الله اکبر!
امشب در تمام مساجد جهان نه؛

دست کم در مساجد تهران و قم
برای هزارو یکمین بار
فرق تو شکافته می شود.

روایت دوم
می گویم:
فرزندم
روزی می رسد
که در قفسه ی مساجد جهان
در کنار هر قرآن
یک نهج البلاغه هست.
و نماز گزاران
بعد قرائت قرآن
یکی دو سطر نهج البلاغه می خوانند.
آن وقت در شب نوزدهم
هیچ فرقی شکافته نمی شود
و ام کلثوم سری راحت بر بالین می می گذارد!
 


18 مرداد 1391 1290 1

غیر از اون دختر حاجی..و

دل من گرفته اما دل تو یه جایی بنده

توی شهری که هنوزم گیس دختراش کمنده

 

دل من ویلون سیلون، توی کوچه و خیابون

دل تو اما می دونه اسبتو کجا ببنده

 

سر تو شلوغه ، انگار صبح گنجیشک ودرخته

ولی من هنوز همونم:یه درخت بی پرنده

 

می دونم تو هم غریبی ،یه غریب بی نصیبی

اما چشم عاشق تو مگه می تونه نخنده؟

 

غیر از اون دختر حاجی که دلش پیس تو بنده

کسی از تو نمی پرسه که عمو خرت به چنده...

 

 

 

 



28 تیر 1391 1124 0

 

 

...هی می رفتم در پی آن تنها که

می گفت:بیا بیا بیا ،تا ما که

 

گفتم :آخر مقصد ما؟ گفت:ببین:

- روشن روشن چراغ تا آنجا که.....

 

 



05 تیر 1391 903 0

..

این شب ها

من کجای این بسترم

  کجای این رویا...

 که حواس پنج گانه ام

 از خانه بیرون می زنند

 هریک به سویی می روند

 وصبح

 یکی یکی

 از زیارت نواحی تو بر می گردند.



09 خرداد 1391 1158 0

 

 

 زن با چند بچه ی قد و نیم قد راه افتاده بود در بیابان ،،در راه. رسید به مردی با خودرویی . رو کرد به مرد و گفت:

- مقصدتون کجاس آقا...

مرد صدای زن را برید :

- خانم ،خرابه!

زن ادامه داد:

- اگه می تونی ما رو هم ببر ...

مرد گفت:

- نمی تونم ، این لا مصب خرابه!

زن دوباره خواهش کرد:

- لا اقل به این بچه ها رحم کن.

مرد خشم انداخت در صدایش،،فریاد زد:

- گفتم که خرابه! خرابه ! خرابه!....

ذهن زن آیینه شد برای صدای مرد .فقط صدا رنگ مصیبت گرفت:

- خرابه ! خرابه ! خرابه! خرابه!.....

 

پی نویس:

 

امام صادق(ع) می فرمایند: اهل بیت را در خانه مخروبه ای نزدیک مسجد جامع دمشق با فاصلۀ کمی از محل حکومت یزید جا دادند و چون آن خانه قابل سکونت نبود، در نوشته جات از آن تعبیر به خرابه شده است. وقتی اهل بیت را با آن عظمت و کرامت و شخصیتی که داشتند، در آن محل مخروبه جا دادند، به هم گفتند: (إنَّما جُعِلنا فی هذا البیت لِیَقَعَ عَلَینا فَیَقتُلُهُم) قطعاً ما را آورده اند در این خانۀ خرابه که سقف هایش بریزد روی ما و ما را بکشند و نابود کنند.

 



27 اردیبهشت 1391 818 0

مادر

 

در خانه:

لذیذ تر از انگشت هایت

حرف هایت بود ،

لا به لای ریحان صبحانه.

آن وقت می شد

کلمه را کنار پنیر

لای لقمه ای لواش گذاشت.

در کوچه :

راه می افتادی

کوچه ادامه داشت

تا آن جا که چشم هایت می رفت.

گاهی بر می گشتی ،

بن بست می شد.

در باغ :

به نوازش فرزندت

آمده بودی در باغ

یکی صدا زد:

- مادر !

برادرم درخت انار بود .

در مدرسه :

و کشیده ترین هجا

ترکه ی انار بود در دست معلم

وقتی فرود می آمد

آموخته بودیم :

"برادری حرمت دارد".



23 اردیبهشت 1391 688 0

 

 

آقا

انگار سهم شما از دنیای ما

تنهایی است .

 

در خبر ها آورده اند:

-زنی پس از ۹ ثانیه انتظار

در زایمانی طبیعی

روباتی مذکر به دنیا آورد.

 

در خبر ها آورده اند:

-زنی پس از ۹۰ سال انتظار

گلی سرخ به دنیا آورد.

 

در خبر ها  آورده اند:

- زنی ۹ ماهه

خودش را به دنیا آورد.

 

اما افسوس

تمام این ها که فردا

در سپاه تو خواهند بود

از کم خونی رنج می برند!

می ترسم

باز هم تنها بمانی....



10 اردیبهشت 1391 746 0

غیبت عظمی

«روایت اول»*

 

نقل است:

می دانستی که مرگ

 بی جهت نیست

پس به موازات آن قد کشیدی ،،

بعد از آن دیگر

ما به تو نمی رسیم .

اگرچه سال هاست

خانه های مدینه را

کوچه های تهران را

و خیابان های همچنان را

- در به در -

به دنبال تو می گردیم....

 

 

*این واقعه روایت های دیگری هم دارد.

 

 



02 اردیبهشت 1391 577 0

به تایید بهار....

 

 باید آهی  ...که سرخْ روییم نه سبز

باید حرفی  سرخ بگوییم نه سبز

 راهی باید سبز بجوییم نه سرخ

گاهی باید سرخ بروییم نه سبز!

تهران ۱۷ فروردین ۹۱



19 فروردین 1391 774 0

به صرار بهار

 

-پس سنگ بهانه ی درنگت نشده است

-پس سنگ نباش و از دل سنگ بجوش...

بوستان حضرت مریم ۱۴ فروردین ۹۱

 

 

 



16 فروردین 1391 619 0

حسین.....

 

 

نام آن پسر  حسین بود

(این را به زودی من و تو می فهمیم!)

پسر دست در دست مادرش راه افتاده بود . گاهی دست مادر را می کشید  و جلوتر از او راه می رفت .

مهم نیست کجای راه - نا گاه -دستش از دست مادر رها شد و  از او سرعت و فاصله گرفت.

ناگهان مادر به خود آمد که :

- پسرم کو؟

 و فریاد زد :

- حسین ! پسرم حسین!

همان دم مردی میانه ی راه ایستاد . تکیه کرد به دیوار .دستی گرفت به کمر که گویا شکسته بود

و دستی دیگر را بر سر  می کوبید و می نالید :

- حسین ! حسین! حسین ! حسین ! حسین! حسین!

حسین ! حسین! حسین ! حسین ! حسین! حسین!

حسین ! حسین! حسین ! حسین ! حسین! حسین!

حسین ! حسین! حسین ! حسین ! حسین! حسین!...................................................................

 

 

 

 

 



14 فروردین 1391 676 0

...

 

 

مادرجان!

این اواخر ،

خیلی ها به خانه هایشان برگشته اند.

 

خیلی از رؤیاها

خیلی از آرزوها

از ارتفاعات تهران

به جنوب شهر برگشته اند.

 

خیلی از حرف ها

خیلی از قصه ها

به دهان راویان برگشته اند.

 

حتی خیلی از کلمات

از نوک قلم به جوهر نخستین شان برگشته اند.

 

پس شام امشب

غذا که می کشی

بشقاب های سفره را بشمار

یا فردا صبح

در میان رختخواب های افتاده

به دنبال بالشی گرم بگرد،،

شاید یکی از پسرهایت برگشته است.

.

.

پدر جان !

این اواخر

خیلی ها به خانه هایشان برگشته اند .

 

خیلی از رؤیا ها

خیلی از آرزوها

از ارتفاعات تهران

به جنوب شهر برگشته اند.

 

خیلی از حرف ها

خیلی از قصه ها

به دهان راویان برگشته اند.

 

حتی شاید تمام این دفتر

کلمه کلمه  به جوهر نخستین برگردد.

 

پس امشب را

به ایمانت بیشتر تکیه کن

که بیشتر در پیچ کوچه بمانی ،

که دیرتر به خانه برگردی...

اما وقتی رسیدی

دقیق تر بشمار ،کفش های مانده بر در را ،

دقیق تر نگاه کن به عائله ات

که در خواب اند

شاید هنوز هیچ کدام از پسر هایت

به خانه برنگشته اند!

 

 

 

 



23 اسفند 1390 816 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها