دفتر شعر

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی...

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی...
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی...
 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی...
 

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی... چه نباشی...

 



13 تیر 1396 16387 0

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمّدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعرابِ جهل بفرستد
که ناظم غزل «ع و ق و ش» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده ی زمین بشوی
::
مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی ست که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا و سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچم دار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دست چین بشوی

 



19 اردیبهشت 1395 3324 1

امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست


من گم شده ام... روی زمین هیچ کسی نیست؟
امروز چه قرنی ست که فریادرسی نیست؟

آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست

من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست

من مولوی ام! ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آنگاه که دیگر نفسی نیست

 



02 بهمن 1393 2912 1

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طرّه از پیشانی ات بردار ای بالا بلند
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن، کاه گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی است در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتی چاه را گم کرده ام

زندگی آن قدر هم در هم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام


27 اردیبهشت 1391 6675 0

چهار چشم گرفتم برای دیدن تان

(1)
دو چشم تان که چکیدند بر تن گلدان
شکوفه داد دو شاتوت ترش، به جای دهان
دو لب که ترش ترین میوه های دنیایند
دو لب که آب می افتد دهان من از آن

(2)
شراب خانگی من! کجاست قطره چکان؟
گلابدان دهانت...گلابتون تنت
به این دو ویژگی ات غبطه می خورد کاشان
«حکیم» آمده از توس، چون شنیده زنی
به جای ابرو دارد دو جفت تیر و کمان

(3)
خدا به صورت آدم، دو چشم تعبیه کرد
که بی یکی ببرد لذت از نگاه جهان
ولی دو چشم نیاز مرا کفاف نداد
چهار چشم گرفتم برای دیدن تان

(4)
لبالب از توام این روزها و این جریان
حکایتی شده و می رود دهان به دهان
و کائنات بر آن اند تا تو را بچشند
شراب خانگی من! کجاست قطره چکان؟



27 اردیبهشت 1391 1385 0

من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب، محتاج چند متر مربّع تنفّس ام

بیزارم از طراوت اردیبهشت ماه، در انتظار خش خش پاییز مانده ام
در گوش این اتاق سه در چار مدتی است، غیر از ترانه های فروغی نخوانده ام

موی پدر از آینه خاکستری تر است، رنگ نگاه مادرم از قهوه تلخ تر
اوقات را به کام همه تلخ کرده ام، نفرین به من که آینه ها را شکانده ام

این خانه بوی شربت اعصاب می دهد...این شهر بوی الکل طبّی...دیازپام...
تا خاک از تشنّج من بارور شود، در بادهای هرزه دلم را تکانده ام

من آدم ام، رسالت ام اندوه زندگی است، من عادلانه با همه تقسیم می کنم
اندوه شاعرانه ی خود را که سال هاست، از مصرعی به مصرع دیگر کشانده ام

قرآن روی طاقچه لب بسته سال هاست؛ گلدسته های مسجد پژمرده اند...آه!
از مردگان سراغ خدا را گرفته ام، دستی اگر به سنگ مزاری رسانده ام

من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب، محتاج چند متر مربّع تنفّس ام
عالیجناب جامعه! خورشید کو؟
که من
بر شانه های این شب دم کرده مانده ام...

من متن زندگانی از دست رفته را، با نقطه ی گلوله به پایان رسانده ام
من متن زندگانی از دست رفته را با نقطه ی گلوله


27 اردیبهشت 1391 2444 0

به احترام تو من «م» می شوم؛حالا

تو باز اول شعرم رسیده ای چون «آ»
به احترام تو من «م» می شوم؛
حالا

جناب میم که برخورد می کند به الف،
به جای قافیه لم می دهد در این جا: «ما»

من و تو عاشق هم می شویم و خیلی زود
تمام شهر خبر می شود که: «این دو تّا...»

نگاه کن! سی و یک حرف دیگر این شهر

«هـِ» یِ دو چشم شدند آه...


تازه از این جا به بعد کی جلو حرف های مردم را بگیرد؟
آخر این قصه چیست؟ واویلا!

«ب» و «ل» پشت سر«آ»که حرف می سازند
دو «آ» به بیت ششم می رسند از «بالا»

چه سرنوشت بدی...«آ» مصمم است انگار
شبانه ترک کند شهرک الفبا را


27 اردیبهشت 1391 1507 0

تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعراب جهل بفرستد
که ناظم غزل «ع» و «ق» و «ش» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسر خوانده ی زمین بشوی

مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند، اهلِ بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا» و «سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این را با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دستچین بشوی


27 اردیبهشت 1391 1984 0

هر چه بود آیین این مردم مسلمانی نبود

غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود
من که پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود

همدمی مابین آدم ها اگر می یافتم
آه من در سینه ام یک عمر زندانی نبود

دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر
هر چه بود آیین این مردم مسلمانی نبود

خار چشم این و آن گردیدن از گردن کشی است
دست رنج کاج ها غیر از پشیمانی نبود

من که در بندم کجا؟ میدان آزادی کجا؟
کاش راه خانه ات این قدر طولانی نبود


27 اردیبهشت 1391 6275 0

رفتم که درین شهر نبینی اثرم را

رفتم که درین شهر نبینی اثرم را
لب های ترک خورده و چشمان ترم را

حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست
ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را

تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار
با آینه آراسته ام دور و برم را

فردا چه طلب می کند آن یار که دیروز
دل برده و امروز طلب کرده سرم را

من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ
ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را


27 اردیبهشت 1391 6555 0

و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد

و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد
مرا که شهر کر و کورها جوابم کرد

سمند نقره نل اش را شبانه زین کردیم
گرفت دست مرا، پای در رکابم کرد

و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد
و عشق بود که وابسته ی نقابم کرد

مرا به جنگلی از وهم و نور و رویا برد
میان کلبه کمی ورد خواند و خوابم برد

و عشق هیات دوشیزه ای اصیل گرفت
سپس به لهجه ی فیروزه ای خطابم کرد

کنار سُرخیِ شومینه سفره ای گسترد
نشست با من و شرمنده ی شرابم کرد

دو تکه یخ ته هر استکان ِمی انداخت
و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد

گرفت دست مرا در سماع بی خویشی
و چند سال گرفتار پیچ و تابم کرد

و عشق دختری از جنس شور بود و شراب
خمار بودم و با بوسه ای خرابم کرد

و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو!
در این کویر نمان چشمه ای مسافر شو!

و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند
گرفت زندگی ام را و گفت: شاعر شو!

و عشق خواست که این گونه در به در باشم!
که ابر باشم و یک عمر در سفر باشم


27 اردیبهشت 1391 2369 0

قرآن به سر بگیر و بگو: والسّلام عشق!

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

ترسم که در سماع روم از دعای دست
آن جا که قبله گاه تو باشی، امام: عشق!

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

از رکعت نخست درافتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سی پاره ی حضور تو را چلّه بسته ایم
قرآن به سر بگیر و بگو: والسّلام عشق!


27 اردیبهشت 1391 2657 0

امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست

من گم شده ام...روی زمین هیچ کسی نیست؟
امروز چه قرنی است که فریادرسی نیست؟

آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست

من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست

من مولوی ام! ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آن گاه که دیگر نفسی نیست


27 اردیبهشت 1391 1108 0

پس تو هم چندان که می گویی مرا نشناختی

من نبودم آن که از من در خیالت ساختی
پس تو هم چندان که می گویی مرا نشناختی

سرنوشت قهرمانی مثل من این قصه نیست
راوی من! داستانت را چه بد پرداختی

سبز بودم –چون صدای کاج در میدان تیر-
بیرق از پیراهن خونین من افراختی

دل خور از دشنام دشمن نیستم! وقتی تو نیز
جای دست دوستی خنجر به سویم آختی

تا چه قانون جدیدی کشف خواهد شد؟ مرا
مثل سیبی نیم بسمل بر زمین انداختی

روزگار از چهره ات روبند بر می افکند
کنیه اش سهراب بود آن کس که سویش تاختی

خیل بیدق ها دمار از شاه در می آورند
باز هم این بازی پر ماجرا را باختی...


27 اردیبهشت 1391 3067 0

حیف است که با هرکس و ناکس بنشینی

خوش باش دل ای دل پس از آن چله نشینی
افتاده سر و کار تو با ماه جبینی

در سِیر الی الله به دنبال تو بودیم
ای گنج روانی که عیان روی زمینی

در خلق تو آمیخته شد آینه با آب
حیف است که با هرکس و ناکس بنشینی

تمثیل غم عشق تو با قلب ظریفم
یک باغ انار است و یکی کاسه ی چینی

لبخند تو با اخم تو زیباست که چون سیب
شیرینی و با ترشی دلخواه عجینی

دلواپس آنم که مبادا بدرخشد
در حلقه ی صاحب نظران چون تو نگینی

هنگام قنوت آمد و ما دست فشاندیم
آن جا که تو پیش نظر آیی چه یقینی

حالی است مرا بر اثر مرحمت دوست
چون خلسه ی انگور پس از چله نشینی


27 اردیبهشت 1391 3061 0

به روز واقعه بردار ابروانت را

اگر تمام جهان رو به من قیام کند
نمی شود که از این سرزمین جدام کند

حرام باد به آن جنگجو، حریم وطن
که در ضیافت خون، فکر ننگ و نام کند

به روز واقعه بردار ابروانت را
که هر که آید، شمشیر در نیام کند

مگیر حال مرا تلخ روی من! که شراب
به کام دُردکشان خویش را حرام کند

شهید عشقم و در خورد دیدنت؛
مومن

پس از ادای تشهد به حق، سلام کند...    


27 اردیبهشت 1391 1487 0

اندوه بزرگی است چه باشی... چه نباشی...

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی...
اندوه بزرگی است زمانی که نباشی...

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی...

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی است چه باشی... چه نباشی...


27 اردیبهشت 1391 19963 0

که گفته است دل من چراغ جادو نیست؟

اگر چه هیچ گلی چون تن تو خوش بو نیست
همیشه نافه گشایی به نفع آهو نیست

دلیل این همه سرگشتگی به گردن توست
اگر توجّه زنبورها به کندو نیست

حضور توست که دلخواه کرده شعرم را
وگرنه آینه در ذات خود پری رو نیست

بخواه راحت دنیا و آخرت از من
که گفته است دل من چراغ جادو نیست؟

میان عاشق و عاشق نما تفاوت هاست
یکی از آن همه چشمش به پیچش مو نیست

به مهر می کشی و زنده می کنی با قهر
شهید را که نیازی به نوشدارو نیست

پریچه ای که درین شعر ذکر خیرش رفت
پر است از تب رفتن ولی پرستو نیست

پرنده ای که به رغم طنین در زدن اش
شروع یک غزل تازه است پر زدن اش:

به هر طرف که نظر می کنم به جز او نیست
وگرنه چشم من آن قدر نیز کم سو نیست...


27 اردیبهشت 1391 1366 0

سنگا برین زمانه که هر دوست دشمن است

سنگا برین زمانه که هر دوست دشمن است
آه کدام آینه بر دامن من است؟

هم از تو در گریزم و هم از تو ناگزیر
دامن به دست دارم و دستم به دامن است*

چشم به هرم اشک دلت نرم کرد و این
تأثیر آه گوشه نشینان در آهن است

گفتم به اشک؟ بر مژه ام ردّ اشک نیست
تسبیحْ پاره ای است که در بند سوزن است

کنکاش کن دلیل جوان مرگی اش چه بود؟
این گل جز این که خون هزارش به گردن است

تفکیک کن به چشم من اغیار و یار را
چشمم به انتخاب تو ای عشق روشن است


*دامن به دست داشتن کنایه ای است برای گریز از کسی یا امری


27 اردیبهشت 1391 896 0

بدنام که هستیم به اندازه ی کافی

ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی!
پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی!

داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم
بدنام که هستیم به اندازه ی کافی

تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را
صد شکر! شکرپاشِ لبت کرده تلافی!

با یافتن چشم تو آرام گرفتم
چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

چندی است که سردم شده دور از دم گرمت
بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...


27 اردیبهشت 1391 3375 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها