دفتر شعر

تا که کج می ایستد شاهین میزان های ما

تا که کج می ایستد شاهین میزان های ما
بر فراز نیزه خواهد رفت قرآن های ما
 
گرگ هاتان کی حریف بره هامان می شدند 
راست می گفتند اگر یک بار چوپان های ما
 
سال ها چون غنچه ها خاموش ماندیم و دریغ 
چاک خورد از فرط خاموشی گریبان های ما
 
در شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین 
دست طوفان بلا افتاده سکان های ما
 
شعرهای داغ ما هم از دهان افتاده است 
بس که از سرما به هم چفت است دندان های ما
 
هر که سیر از خوان ما برخاست نان از ما برید 
بشکند، ای دوستان! دست نمکدان های ما
 
ماه من یک تخته بر دارد گر از دکان خویش 
تخته خواهد شد در این بازار، دکان های ما!


20 اردیبهشت 1396 2857 1

چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

میان خاک، سر از آسمان درآوردیم
چقدر قمری بی آشیان درآوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان درآوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان درآوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان درآوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم

برای آنکه بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان درآوردیم*

شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم، نان درآوردیم

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان درآوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم



*این بیت را محمد سعید میرزایی به این غزل هدیه کرد



22 اسفند 1395 6624 4

آه ای خنده ی سیاه و سفید

نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
 
کوچه مشتاق گام هایت ماند
خانه چشم انتظار در زدنت
 
مثل این که همین پریشب بود
آمدی با پسرعموهایت
 
خنده هایت درست یادم هست
بس که آشفته بود موهایت
 
رو به من... رو به دوربین با شوق
ایستادید سر به زیر و نجیب
 
آخرین عکس یادگاری تان
بین این قاب ها چقدر غریب...
 
هیچ عکاس عاقلی جز من
دل به این عکس ها نمی بندد
 
تازه آن هم به عکس ساده ی تو
که سیاه و سفید می خندد  
 
دور تا دور این مغازه پُر است
از هزاران هزار عکس جدید
 
تو کجایی؟ کجا؟ نمی دانم!
آه ای خنده ی سیاه و سفید
 
تو از این قاب ها رها شده ای
دوستانت اسیرتر شده اند
 
تو جوان مانده ای، رفیقانت
نوزده سال پیرتر شده اند
 
صبح شنبه، چه صبح تلخی بود
از خودم پاک نا امید شدم
 
قاب عکس تو بر زمین افتاد
به همین سادگی شهید شدم


03 اسفند 1395 3770 0

زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است

خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است
همین یقین فروخفته در گمان شعر است
 
همین که اشک مرا و تو را درآورده است
همین، همین دو سه تا تکه استخوان شعر است
 
همین که می رود از دست شهر، دست به دست
همین شقایق بی نام و بی نشان شعر است
 
چه حکمتی است در این وصفِ جمع ناشدنی
که هم زمان غمِ نانْ شعر و بوی نانْ شعر است
 
تو بی دلیل به دنبال شعر تازه مگرد
همین که می چکد از چشم آسمان شعر است
 
از این که دفتر شعرش هزار برگ شده است
بهار نه، به نظر می رسد خزان شعر است
 
به گوشه گوشه ی شهرم نوشته ام بیتی
تو رفته ای و سراپای اصفهان شعر است
 
خلاصه اینکه به فتوای شاعرانه ی من
زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است...


15 دی 1393 1792 0

در تاریخ را ببند و برو...

این گرام شکسته روی سکوت
سوزنش گیر کرده است انگار
 
این قناری چقدر بی تاب است
مادرش دیر کرده است انگار
 
چه سماور ذغالیِ کسلی
هیچ کس چای از آن نمی نوشد
 
!نکند مرده اند اهل محل
در دلش سیر و سرکه می جوشد
 
شمعدان های رنگ رو رفته
قوریِ لب پریده ی چینی
 
هوس چای تازه کرده دلم
آی مادر! مرا نمیبینی؟
 
این صدای که بود می آمد
«سعدی از دست دوستان فریاد»
 
آن طرف بود روی آن دیوار
یادگاری به خط میر عماد
 
این دولول لمیده بر لب میز
عاشق بوی تند باروت است
 
چون خماری که دور مانده ز می
تشنه کام شراب شاتوت است
 
درکنار هم اند مثل دو چشم
هر دو چشم انتظار و چشم به راه
 
هردوشان پادشاه یک قلیان
شاه عباس و ناصرالدین شاه
 
تا که دنیا به هم نریخته است
روی این سفره ی قلمکاری
 
در تاریخ را ببند و برو
حاج عباس خان سمساری!


21 شهریور 1393 1328 0

این قدر بر این پیکر تفتیده متازید!

پیچایی گیسوی شکن در شکن است این؟
یا مطلع پیچیده ی شب های من است این؟ 
 
زیر قدم رهگذران له نشود ...آی
دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این
 
نم نم بچشان بوسه ی خود را به لبانم
گیرایی بی حدّ شراب کهن است این 
 
بگذار در آغوش تو آرام بگیرم
دلچسب ترین شیوه ی جان باختن است این 
 
بنشین به تماشای فرو ریختن من
دل... نه! به خدا خانه ی ویران من است این 
 
ارزان مفروشید رفیقان! سر ما را 
زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این؟ 
 
سُم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است 
انگار نه انگار گل است این، چمن است این 
 
این قدر بر این پیکر تفتیده متازید!
سوگند که ایران من است این، وطن است این ...


20 مرداد 1393 2103 2

شب عاشوراست..

شب عاشوراست
چراغ های شهر را خاموش کنید
بگذارید
آن ها که می خواهند کنار دریا بروند
بروند


19 مرداد 1393 2602 0

شمر تعزیه

نه سلامی
نه امضایی
نه عکسی
چه روزگار بدی دارد
شمر تعزیه


19 مرداد 1393 2992 0

برای سرودنت

لب این حوض می نشینم
چنگ آبی بر می دارم
و به آن زل می زنم
وقتی بهانه ای ندارم
برای سرودنت


19 مرداد 1393 2005 0

بگذارید آن ها که می خواهند کنار دریا بروند، بروند

شب عاشوراست
چراغ های شهر را خاموش کنید
بگذارید
آن ها که می خواهند کنار دریا بروند
بروند


28 اردیبهشت 1391 1688 0

چه روزگار بدی دارد شمر تعزیه

نه سلامی
نه امضایی
نه عکسی
چه روزگار بدی دارد
شمر تعزیه


28 اردیبهشت 1391 2100 0

چنگ آبی بر می دارم و به آن زل می زنم

لب این حوض می نشینم
چنگ آبی بر می دارم
و به آن زل می زنم
وقتی بهانه ای ندارم
برای سرودنت


28 اردیبهشت 1391 1071 0

بوی صفای لاله و لادن گرفت شعر

ناگه ز سمت عشق وزیدن گرفت شعر
در سینه سوخت، بوی شنیدن گرفت شعر

از حال رفته بودم و آمد سر مرا
چون مادری صبور به دامن گرفت شعر

از این تعجبم که گناهان خویش را
انکار کرده بودم و گردن گرفت شعر

حاضر نشد به خانه ی شاهان قدم نهد
چون آبرو ز کوچه و برزن گرفت شعر

از این و آن شنیده شد و رفت و رفت و رفت
تا شکل یک ستاره ی روشن گرفت شعر

چسبید از ابتدای تولد به غم، به درد
بوی صفای لاله و لادن گرفت شعر*


*دوقلوهای به هم چسبیده ای که دانش پزشکی برای همیشه از هم جدایشان کرد


27 اردیبهشت 1391 3834 0

زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است

خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است
همین یقین فروخفته در گمان شعر است

همین که اشک مرا و تو را درآورده است
همین، همین دو سه تا تکه استخوان شعر است

همین که می رود از دست شهر، دست به دست
همین شقایق بی نام و بی نشان شعر است

چه حکمتی است در این وصفِ جمع ناشدنی
که هم زمان غمِ نان، شعر و بوی نان، شعر است

تو بی دلیل به دنبال شعر تازه مگرد
همین که می چکد از چشم آسمان شعر است

از اینکه دفتر شعرش هزار برگ شده است
بهار نه، به نظر می رسد خزان شعر است

به گوشه گوشه ی شهرم نوشته ام بیتی
تو رفته ای و سراپای اصفهان شعر است

خلاصه اینکه به فتوای شاعرانه ی من
زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است


27 اردیبهشت 1391 2733 0

ما را فروختند و چه ارزان فروختند

ما را به یک کلاف، به یک نان فروختند
ما را فروختند و چه ارزان فروختند

ای یوسف عزیز! تو را مصریان، مرا؛
بازاریان مومن ایران فروختند

اندوه و درد از این که خدا ناشناس ها
ما را چقدر مفت به شیطان فروختند

بازار، مُرده است ولی مومنان چه خوب
هم دین فروختند، هم ایمان فروختند

بازاریانِ چرب زبانِ دغل به ما
بوزینه را به قیمت انسان فروختند

یک عده خویش را پس پشت کتاب ها
یک عده هم کنار خیابان فروختند

وارونه شد قواعد دنیا، مترسکان
جالیز را به مزرعه داران فروختند!


27 اردیبهشت 1391 4079 0

ببین، نیامده سر رفته ای از آغوشم

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین، نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه شب روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است، همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام...نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام، چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم


27 اردیبهشت 1391 1291 0

بشکند، ای دوستان! دست نمکدان های ما

تا که کج می ایستد شاهین میزان های ما
بر فراز نیزه خواهد رفت قرآن های ما

گرگ هاتان کی حریف بره هامان می شدند
راست می گفتند اگر یک بار چوپان های ما

سال ها چون غنچه ها خاموش ماندیم و دریغ
چاک خورد از فرط خاموشی گریبان های ما

در شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین
دست طوفان بلا افتاده سکان های ما

شعرهای داغ ما هم از دهان افتاده است
بس که از سرما به هم چفت است دندان های ما

هر که سیر از خوان ما برخاست نان از ما برید
بشکند، ای دوستان! دست نمکدان های ما

ماه من یک تخته بر دارد گر از دکان خویش
تخته خواهد شد در این بازار، دکان های ما!


27 اردیبهشت 1391 1763 0

به این خوشیم که دنیای دیگری هم هست

تو رفته ای و غزل های دیگری هم هست
بمان که شاعر تنهای دیگری هم هست

به جز هوای تو و شانه های آرامت
برای گریه مگر جای دیگری هم هست؟

بیا و با نفس روشنت به مرده دلان
بباوران که مسیحای دیگری هم هست

به کام دل نرسیدیم اگر در این دنیا
به این خوشیم که دنیای دیگری هم هست

به گریه گفتمش، ای ماه نیمه شب، واکن!
اگر به میکده مینای دیگری هم هست

به خنده ساغر ما را گرفت ساقی و گفت:
برو رفیق که شب های دیگری هم هست

چقدر ساقی ما ساده بود، می پنداشت
که بی جمال تو فردای دیگری هم هست


27 اردیبهشت 1391 3161 0

ترسم که انتظار کند دانه دانه ام

نام تو ریخته است شکر در ترانه ام
بوی تو شور در غزل عاشقانه ام

از جمله داغ های جهان، داغت ای عزیز!
آورده ابرهای جهان را به خانه ام

باور نمی کنم که تو باشی، عزیز من!
کوهی که آرمیده چنین روی شانه ام

باور نداشتم که غم نازنین تو
آشوب افکند به من و آشیانه ام

دریای دور دست که از یاد برده ای
نام مرا که دورترین رودخانه ام

دستی برآر و مثل اناری مرا بچین
ترسم که انتظار کند دانه دانه ام


27 اردیبهشت 1391 1904 0

چرا که شرط ادب نیست، بی خبر رفتن

خوشا چو باغچه از بوی یاس سر رفتن
خوشا ترانه شدن، بی صدا سفر رفتن

سری تکان بده، بالی، لبی، دمی، دستی
چرا که شرط ادب نیست، بی خبر رفتن

چقدر خاطره ماندن به سینه ی دیوار
خوشا چو تیغ به مهمانی خطر رفتن

زمین هر آینه تیر و هوا، هر آینه تار
خوشا به پای دویدن، خوشا به سر رفتن

در این بسیط درن دشت، چون سپیداران
خوشا در اوج به پابوسی تبر رفتن

به جرم هم قدمی با صف کبوترها
خوشا به خاک نشستن، کلاغ پر رفتن

برو برو دلِ ناپخته! کار، کارِ تو نیست
به بزم می سر شب آمدن سحر رفتن

نه کار طبع من است این، که کار چشم شماست
پی شکار مضامین تازه تر رفتن



27 اردیبهشت 1391 2486 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها