دفتر شعر

با موضوع امتحان: بابا!

ب، الف، ب، الف! بخوان: بابا
چفیه و مُهر و استخوان: بابا!

بعد از این انتظار طولانی
خواهد آمد به شهرمان بابا

می نویسم زمین که قابل نیست
کی می آیی از آسمان، بابا!؟

آمدم من به پیشواز شما
دست خود را بده تکان بابا

تا ببینم در ازدحام حضور
تو کدامی در این میان بابا؟

تو که یک عمر در سفر بودی
بیشتر پیش مان بمان، بابا!

باز من بی توام، تو؟ آن بالا
با موضوع امتحان: بابا!


03 خرداد 1391 1753 0

در را ببند فضه! دیگر کسی نیاید

در را ببند فضّه، جارو بکش زمین را
تا هیچ کس نفهمد دیشب کبوتری رفت

خاکستر پرش را از روی خاک بردار
تا خاکیان نفهمند از خانه آن پری رفت

امروز چشم خورشید آیینه ی غزل نیست
بانوی مهربانی دیگر در این محل نیست

آیینه ها شکسته، دست بهار بسته
خورشیدمان به سمت دنیای دیگری رفت

چیزی به شب نمانده، سجاده را بیاور
آن آیه های بر خاک افتاده را بیاور

باید جهاز او را، چادر نماز او را
تحویل دخترش داد، وقتی که مادری رفت

در را ببند فضه! دیگر کسی نیاید
دشمن به جشن در این دلواپسی نیاید

دیگر کسی به جز غم در را نمی گشاید
جان مجسمی سوخت، روح مصوری رفت

در کوچه های بن بست تکرار می شود درد
در چاه های متروک انبار می شود درد

در خواب می رود عشق، بیدار می شود درد!
در را ببند! مادر، از راه بهتری رفت!


03 خرداد 1391 1474 0

پس آیه ها به زبان می روند و می آیند

شب است پیر و جوان می روند و می آیند
فرشته ها نگران می روند و می آیند

شبیه ساعت سرخی، دو ماهی قرمز
میان حوض زمان می روند و می آیند

دری که سوخته باشد چگونه بسته شود؟
چنان که سینه زنان می روند و می آیند

گلی که خم شده از زیر چشم می بیند
که غنچه هاش چنان می روند و می آیند

که شانه های پدر در سکوت می لرزند
و درد و اشک نهان می روند و می آیند

زمان کم است علی جان وصیتی دارم
دو چشم خسته تان می روند و می آیند

صدا صدای تو اما غریب و محزون است
و لحظه ها که دوان می روند و می آیند

به روی گونه تو ردّ محو لبخندی است
پس آیه ها به زبان می روند و می آیند

و بعد بغض فروخفته ای که می ترکد
و رودهای روان می روند و می آیند

به روی دوش تو را می برند تا دریا
و قرن ها پس از آن می روند و می آیند

و قرن ها پس از آن، دسته دسته چلچله ها
به سوگ یاس جوان می روند و می آیند

به عشق توست اگر از زمین نمی کوچند
که عاشقان ز جهان می روند و می آیند!


03 خرداد 1391 1478 0

گم می شدم...دلت ضربان مرا شناخت

گم می شدم...دلت ضربان مرا شناخت
مخفی ترین هجای زبان مرا شناخت

از پشت پرده های صبور سکوت و عشق
آرامِ چشم تو هیجان مرا شناخت

این آخرین عقاب نر کوه های دور
با یک نگاه، برق کمان مرا شناخت

تنها کسی که شعر مرا مزه مزه کرد
تنها کسی که عمق جهان مرا شناخت

بی شک فرشته ای که تو را آفریده بود
بر روی شانه ی تو نشان مرا شناخت!

تنها روانه ی سفری دور می شدم
دستان همدمت چمدان مرا شناخت!


03 خرداد 1391 1427 0

منزوی را به خاک بسپارید، انزوا سرنوشت مردان است!

می وزد، می کَند درختان را، این بهار است یا زمستان است؟
بعد می بارد آرام آرام، شاید از کرده اش پشیمان است!

این چه فصلی است؟ این چه قانونی است؟ باورش مشکل است و مشکل تر
این که باور کنی تحمل این، داغ های بزرگ آسان است!

کم کم انگار باورم شده است، که نباید زیاد گریه کنم!
کم کم انگار باورم شده است، پشت هر شیشه مرگ پنهان است!

این خبرهای تلخ و پی در پی، مثل کابوس دردناکی و دل:
مثل یک شهر بعد زلزله، شعر: مثل یک دشت بعد طوفان است!

داغ آخر عجیب کاری بود، من که باور نمی کنم...یعنی...؟
ولی انگار راست می گویند، ولی انگار نوبت آن است

که غزل روی دوش مردم شهر، برود سمت آخرین دیدار
با غروب غریب ماه بلند غزل و عشق رو به پایان است!

در غروب غریب ماه بلند آسمان گریه می کند امشب
منزوی را به خاک بسپارید، انزوا سرنوشت مردان است!

عشق با مرگ هم نمی میرد، عاشقی در سرشت مردان است
منزوی دور از این هیاهو بود، انزوا سرنوشت مردان است

ساکن کوی هفت پیچ آرام، می رود، می رود بدون خبر
بی خبر، بی صدا سفر کردن، سرنوشت و سرشت مردان است

می نشیند کنار پنجره ای، به افق خیره می شود آرام
گونه اش خیس می شود انگار، درد و غم نانْ خورشت مردان است!

روح باران، غم قدیمی عشق، ریشه در گرمی صدایش داشت
این خلوص و صداقت کمیاب، مایه ی خشت خشت مردان است

قلمش تا همیشه مانا باد! غزلش تا همیشه پاینده
او نمرده است، مرگ فصل درو، فصل پر بارِ کشت مردان است!


03 خرداد 1391 1399 0

سبحان ربّ...فزت...و اعلی...دو نیمه شد

گل داد بذر سجده و دنیا دو نیمه شد
وقتی که فرق حضرت مولا دو نیمه شد

شمشیر آب دیده به دریا نمی رسد
سحر عصا کجاست که دریا دو نیمه شد؟

در انتظار زائر تنها و خسته اش
قبر غریب حضرت زهرا(س) دو نیمه شد!

پشت درخت های دو عالم خمیده باد
وقتی تن تناور طوبی دو نیمه شد!

انگار ذکر سجده ی مولا عوض شده
سبحان ربّ...فزت...و اعلی...دو نیمه شد

شب زوزه می کشید و دل تنگ عاشقان
با رأی اکثریّت آرا دو نیمه شد

نیمی میان کوفه و نیمی که سال هاست
در امتداد غیبت کبری دو نیمه شد

خون بر خطوط کوفی محراب سجده کرد
فرقی دو نیمه...وای نه، دنیا دو نیمه شد!


03 خرداد 1391 1504 0

راست گفتی، راست گفتی، راست گفتی: ساده ام!

تیر آخر را بزن، مکثی نکن، آماده ام
اولین برگ خزان، پیش از خزان افتاده ام

سبز بودم، سبز! طوفانت مرا از شاخه چید
گرم بودم، گرم! در سرمای تو جان داده ام

دلخوری از این که مثل آدمک ها نیستم؟
دلخوری از این که دلخور نیستم، دلداده ام؟

خسته ای از کودک قلبم که شاید هیچ وقت...
خسته ای از خنده ام، از این که مجنون زاده ام؟

راست گفتی پشت هر آیینه مشتی سنگ بود
راست گفتی، راست گفتی، راست گفتی: ساده ام!

تیر آخر را بزن، حرفی ندارم خوب من!
تیر آخر را خداحافظ بزن، آماده ام!


03 خرداد 1391 1180 0

نیامدید چرا کفش های خاکی پوش؟

گلی به دست تو دیدیم و کوله ای بر دوش
هنوز مانده سخن های آخرت در گوش

و کفش های تو را مادرت چه محکم بست
نیامدید چرا کفش های خاکی پوش؟

چه رودها که به پشت سرت گریسته شد
و خشک شد دل مان ای سوار ابر فروش

و دفتر غزلم نذر غیرتت ای مرد
که از هجوم کلاغان رسیده بود به جوش!

در آن شبی که تو رفتی تمام شهر شنید
که خواند ساقی کوثر: بیا عزیز و بنوش!

ببین برای تو امشب کلاه می بافم
به یاد کودکی ام، مهربان بیا و بپوش

به خاک جبهه قسم خورده ام که می آیی
و عشق گفته بزرگ است این قسم! خاموش!

و از تمام تو ای بیکران، برایم ماند
کلاه پشمی بی سر...و کوله ای بی دوش!


03 خرداد 1391 1209 0

واژه هایم چرا سپید شدند؟ غم استاد پیرشان کرده است

واژه هایم چرا سپید شدند؟ غم استاد پیرشان کرده است
کوچ آن وسعت همیشه ی سبز، بی شکوه و حقیرشان کرده است

بیت هایم سیاه پوشیدند، ابر بر روی ماه پوشیدند
نکند اشتباه پوشیدند! بس که این درد پیرشان کرده است

اشک در پشت واژه های یتیم، می نشیند که کوه بغض شود
بغض هایی که پلک سنگینی، در گلویم اسیرشان کرده است

در گلویم اسیر دردی سخت، رفته تا مغز استخوان غزل
استخوان در گلوی هر مصرع، از نفس نیز سیرشان کرده است

شعر وقتی که شعر ناب شود، واژه وقتی که «قیصر»ی باشد
هر هجا جای روشنی دارد، لحن تو سختگیرشان کرده است

هر هجا جای روشنی دارد، جای تو در کجای دنیا بود؟
قله هایی که فتح کردی، عشق، از تو منّت پذیرشان کرده است

قله هایی که فتح شد، حالا، می روی تو، نمی روند آن ها
وقت رفتن نبود، اما مرگ، چقدر زود دیرشان کرده است!


03 خرداد 1391 1029 0

تلاش کرد که عاشق نباشد... اما شد

تمام پنجره ها رو به یک نفر وا شد
تمام باغچه در چشم های او جا شد

نشست سایه ی آیینه در اتاق افتاد
بلند شد برود سایه از زمین پا شد

بلند شد برود با صدای پاهایش
میان یک دل تنها و خسته غوغا شد

و دختری که غرور قدیمی اش یک عمر
تلاش کرد که عاشق نباشد... اما شد

تلاش کرد بگوید برو... ولی انگار
صدا میان گلویش شکست...نجوا شد

شبیه زمزمه ای شد: «نرو... بمان!» ماندی
و پشت پنجره ها آفتاب پیدا شد

هزار و سیصد و پنجاه و نه: زمین زشت است؟
هزار و سیصد و هشتاد و سه...نه! زیبا شد!

هزار و سیصد و هشتاد و هفت یک غنچه
که نور چشم من و آفتاب فردا شد

هزار و چارصد و هر چه دوست داری عشق
که مهلت غزل من سپید امضا شد!


03 خرداد 1391 1525 0

این عطر صلات است؟ نه، عطر صلوات است

آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که می دید نماز پس از آن را

قد قامت...قد قامت... قد قامت دیدار
در حی علی خیرِ عمل دید نهان را

تسبیح به دست چپ و قرآن به کف راست
آماده که تسلیم نماید سر و جان را

این عطر صلات است؟ نه، عطر صلوات است
خوشبو به گل نام نبی کرد دهان را!

اکنون به نماز آمده این مردتر از مرد
انگار که در دست گرفته است زمان را

آن سایه که شمشیر کشیده است، ندیده است
در پشت سر عشق، جهانی نگران را؟

این سجده همان سجده ی سرخ است که باید
از قدر تو لبریز نماید رمضان را

محراب به خون شسته شد و مسجد کوفه
از حادثه ای سرخ خبر دارد جهان را!


03 خرداد 1391 1058 0

نجمه جان! باید بمانی...شعر خواهش می کند!

نجمه جان! باید بمانی...شعر خواهش می کند!
پلک های مهربانت را نوازش می کند

چشم های مهربانت را به رویم باز کن
جبرییل واژه ها دارد نیایش می کند!

بیت و واژه ها لیقه، مرکّب، من، دوات...
ها...دوا...این است این ابری که بارش می کند

ابر چشمان هزاران شاعر بی ادّعا
درد را هرچند هم سنگین، کم ارزش می کند

دردهای آشنایی، درهای آشنا
درد یک عمر است با عاشق کشاکش می کند

شعر در وا می کند، قلب تو زیبا می زند
شعر در وا می کند تا...درد کرنش می کند

هر تپش یک بیت...بیتی محکم و سرخ و رسا
مصرع آخر چه با این قلب سرکش می کند؟

خوب می دانم چه دردی می کشی همدرد من
آن زمان که شعر روحت را نوازش می کند


03 خرداد 1391 1745 0

بگیر دست مرا! سردم است بانوجان!

تمام درد من از این غم است، بانو جان!
که هر چه از تو بگویم کم است بانوجان!

چه دور مانده ام از آفتاب چشمانت
بگیر دست مرا! سردم است بانو جان!

جهان همیشه همین بوده است، با این حال
هنوز مسئله ای مبهم است بانو جان

که میخ، پهلوی خورشید را چگونه شکافت
که پشت ماه از آن شب خم است بانو جان!

تو را به دوش گرفته است در سکوتی تلخ
که چاه حتی نامحرم است، بانو جان!

به زیر خاک تو را مثل گنج پنهان کرد
کدام خاک؟ خدا اعلم است بانوجان!

زمین هنوز پر از خاک های دور از توست
بگیر دست مرا! سردم است بانوجان!


03 خرداد 1391 1446 0

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود

تکراری اند پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بدآهنگ می شود

انگار بُعد فاصله ها بی نهایت است
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود

باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

هر کس به جز عزیز دلت، یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود


03 خرداد 1391 5349 0

به لهجه ی محلی سه تار می نویسمت

شبیه بادهای بی قرار می نویسمت
و در تمام فصل ها، بهار می نویسمت

ببین چقدر ساده ام، ستاره می کشم تو را
به لهجه ی محلی سه تار می نویسمت

به رنگ حرف های آشنای توست قلب من
بیا، بخوان، بمان، بگو، ببار، می نویسمت!

تو سال هاست بین شعرهای من قدم زنان...
ولی نه! خسته می شوی، سوار می نویسمت!

کنار آن درخت کهنه ی حیاط مدرسه
هنوزکودکم و یادگار می نویسمت

مرا ببخش دست من نبود خوب من! اگر
دوبار خط زدم، هزار بار می نویسمت!

و قول می دهم کمی بزرگ تر شوم و بعد
به سبک مردمان روزگار می نویسمت


03 خرداد 1391 916 0

وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند

وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند
خار و خسی گل های پرپر را بسوزانند

وقتی تبرها دست در دست درختی خشک
سر شاخه های تازه و تر را بسوزانند

دیگر حریم باغبان را کی نگه دارند
وقتی سر سرو تناور را بسوزانند

از میوه های تلخ پر کردند دل ها را
تا میوه ی قلب پیمبر را بسوزانند!

از دوزخ سرخ حسادت هیزم آوردند
تا آیه های سبز کوثر را بسوزانند

حالا به جایی می رسد بی شرمی این قوم:
در را بکوبند...آه! نه! در را بسوزانند!

دست علی را بسته می خواهند بعد از تو
تا با دروغی کهنه منبر را بسوزانند

یک روز دیگر می رسند از راه، مادر جان
با جام زهری تا برادر را بسوزانند

فردای آن هم خیمه های عشق می سوزند
در کربلا تا دشت محشر را بسوزانند

آیینه ها در شوق دیدار تو می سوزند
تا لحظه ی دیدار خنجر را بسوزانند

فردای آن...فردای آن...طاقت نداری شعر
تا واژه های داغ دفتر را بسوزانند؟!

سر بسته می گویم: زمین گرما نخواهد دید
وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند!


03 خرداد 1391 1321 0

پدر، عزیزترین مرد شعرهای من است

دو چشم سبز و صمیمی برای من نگران
به عاشقانه ترین طرز عاشقان جهان

دو دست گرم و دوتا شانه، آشنا و قوی!
پناهگاه دو تا چشم قهوه ای جوان

متین و ساکت و آرام می رسد از راه
سلام می کند و باز هم دوباره همان

صدای گرم و بم و مهربان و مردانه:
«بیا برای پدر شعرهای تازه بخوان

بخند و شادی کن، نازنین من اما
مواظب گل من باش در مسیر زمان

مواظب گل من باش، دختر خوبم!
که شاخه اش نرود زیر پای رهگذران»

دو روح مشترک و سبز: مادر و پدرم
دو قلب پاک و صمیمی برای من نگران!

پدر عزیزترین مرد شعرهای من است
و عاشقانه ترین شعر شاعران جهان!


03 خرداد 1391 937 0

و تو آن شاهزاده ای که مرا از بلندای شاخه چید شدی

پدرت بی صدا صدایم زد، پدرم گفت: رو سپید شدی
عکست انگار لحظه ای خندید، بعد ناگاه ناپدید شدی

هشت سال سپید آمد و رفت، موی من رنگ موی مادر شد
هشت سال سپید من بودم، تو ولی قاب عکس عید شدی

آه یادش به خیر، یادت هست، اولین عید، اولین دیدار
مادرم تا رسید سرخ شدم، مادرت آمد و سپید شدی

عید دوم چه عید خوبی بود، عطر نارنج، هفت سین، باران
و تو آن شاهزاده ای که مرا از بلندای شاخه چید شدی

سال ها، سال های پی در پی آمد و رفت، آمدم، رفتی
یک نفر گفت: باز منتظری؟ دیگری گفت: نا امید شدی؟!

نا امیدم نکن، قرار شده عید هشتم کنار هم باشیم
هشت سال سیاه طول کشید، تا که باور کنم شهید شدی!


03 خرداد 1391 1067 0

چقدر چشم تو حرف شنیدنی دارد!

در این زمانه که کم جای دیدنی دارد
چقدر چشم تو حرف شنیدنی دارد!

چقد باغ نگاهت بهار- باران است
چقدر غنچه زیبای چیدنی دارد!

چقدر سبزه، چقدر آسمان، چقدر غزل
چقدر منظره های کشیدنی دارد!

درخت کوچک ما سیب سرخ خواهد داد
هنوز میوه ی کال رسیدنی دارد

اگر تو باشی و باران، دلم برای دلت
هزار قصه ی ناب شنیدنی دارد

بیا که جای تو خالی است پیش چشمانم
در این زمان که کم جای دیدنی دارد!


03 خرداد 1391 886 0

بمیرم دخترم! این خاکیان بد با تو تا کردند

میان کوچه ها عطر گل و کافور می آید
محمد!(ص) دخترم از راه خیلی دور می آید
صدای ناله ی خاک است این یا شادی افلاک
نوای توأم سوز نی و تنبور می آید
محمد! سخت دلتنگم برای حزن لبخندش
به سمت مادر امشب-چشم دشمن کور- می آید
بمیرم دخترم! این خاکیان بد با تو تا کردند
نفهمیدند از تو آیه های نور می آید

بمیرم دخترم! بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند

علی!(ع) امشب قدم در کوچه ها بگذار آهسته
گل پژمرده ات را از زمین بردار آهسته
به دور از چشم فرزندانت امشب بی کس و تنها
قیامت را ببین بین در و دیوار آهسته
قیامت را ببین در این نگاه رو به خاموشی
قیامت را ببین در این گل تب دار آهسته
علی جان دخترم را، نور چشم خاندانم را
ببر در خاک پنهان کن ولی بسیار آهسته!
قدم در کوچه ی دلتنگی ات بگذار آهسته
بیاور این امانت را به ما بسپار آهسته

بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند


03 خرداد 1391 1317 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها