دفتر شعر

از ما به طوطیان رها از قفس سلام

اول سلام و بعد سلام و سپس سلام
با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام
 
باید سلام کرد و جواب سلام شد
بر هر کسی که هست از این هیچ کس سلام
 
فرقی نمی کند که کجایی ست لهجه ات
اترک سلام، کرخه سلام و ارس سلام
 
ظهر بلوچ، نیمه شب کُرد و ترکمن
صبح خلیج فارس، غروب طبس سلام
 
بازارگان درد! اگر می روی به هند
از ما به طوطیان رها از قفس سلام
 
«دیشب به کوی میکده راهم عسس ببست»
گفتم به جام و باده و مست و عسس سلام
 
معنای عشق غیر سلام و علیک نیست
وقتی سلام رکن نماز است، پس سلام!
 
قبل از سلام جام  تشهد گرفته ایم
ما کشتگان مسلخ عشقیم، والسلام!



27 آبان 1397 15717 6

فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا!

نه مثل ساره ای و مریم، نه مثل آسیه و حوّا
فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا!

اگر شبیه کسی باشی، شبیه نیمه شب قدری
شبیه آیه ی تطهیری، شبیه سوره ی «اعطینا»

شناسنامه ی تو صبح است، پدر؛ تبسم و مادر؛ نور
سلامِ ما به تو ای باران، درودِ ما به تو ای دریا

کبودِ شعله ور آبی! سپیده طلعتِ مهتابی
به خون نشستن تو امروز، به گُل نشستنِ تو فردا

مگر که آب وضوی تو، ز چشمه سارِ فدک باشد
وگرنه راه نخواهی برد، به کربلا و به عاشورا



28 اسفند 1395 7673 3

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند

اوّل مهر رسید و من در همان " اوّل آ " بودم

مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود

پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه

من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود

نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود

هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: دلتنگ که ای؟ خندید... گریه کردم که پدر... خم شد

آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند

هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: هی هی! تو کجایی؟ تو ... راست می گفت، کجایم من؟

تو نبودی... تو چهل سال است... من... اجازه؟... همه را بودم

تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...

من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟



02 مهر 1393 871 0

منت خدای را که به ما صبر و درد داد

 

حسن تو لایزال و جمال تو لم یزل

چابک ترین غزالی و نازک ترین غزل

 
قسمت نمی شود که شهید غمت شویم

ما کشتگان خنجر احلی من العسل
 

صفینی آن که در صف مژگان دوست نیست    

با کشته جمال چه می گویی از جمل؟

 
چشم از جمال جلوه گری برنداشتند

کورند این جماعت آیینه در بغل

 
بگذار با غم تو بسوزیم روز و شب

بگذار با تب تو بمیریم لااقل

 
منت خدای را که به ما صبر و درد داد

منت خدای را که اعزّ است و هم اجلّ

 



14 شهریور 1393 1639 0

قصه ی گیسو ...

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ تر، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلند آوازه تر شد، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و، دیدم نبود -
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر

 



02 اردیبهشت 1392 2014 0

فردا...

بهارهای شگفتی
در راه اند
فردا، گلی می شکفد
که بادها را
پرپر می کند!


26 مرداد 1391 1783 0

در نمازهای من،یکی کم است

دوباره شک
میان رکعت نخست و
رکعت ششم
دوباره سجده های سهو
از اینکه بگذریم
باز در نمازهای من
یکی کم است


07 خرداد 1391 1481 0

تمام مشترکان خاموش اند

به هر کجا که زنگ می زنی
کسی جواب نمی گوید
تمام مشترکان خاموش اند
تمام آتش ها
خاکستر
تنها سنگ ها
در دسترس اند!


07 خرداد 1391 1645 0

خون تو هیچ گاه زنگ نخواهد زد

در درخت، پنهان می شوی
و مرگ را
چون برگ
بر سرِ دشمن می ریزی
گنجشکی بر شانه ی تو می نشیند
و کلاغی منفجر می شود
در باد پنهان می شوی
و از پوسترها بیرون می آیی
در اعلامیه ها سنگر می گیری
و صدای شلیکت از ابرها شنیده می شود!
موبایل ها زنگ می زنند
اما خون تو هیچ گاه زنگ نخواهد زد


04 خرداد 1391 1263 0

صاف می آیی سر کوی «صراط المستقیم»

ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم
سنگِ قبر ماست دریا، نقش قبر ما نسیم

شهر ما آنسوی آبی هاست، دور از دسترس
شهرِ ابراهیمِ ادهم، شهر لقمان حکیم

اندکی بالاتر از آبادی تسلیم محض
صاف می آیی سر کوی «صراط المستقیم»

خاک آن عرشی است، گل هایش زیارت نامه خوان
سنگفرش آسمانش، بال های یا کریم

شهر ما آبادی عشق است، اما رازِ عشق
عشق یعنی واژه های رمز قرآن کریم

عشق یعنی قاف و لام« قل هو الله احد»
عشق یعنی بای «بسم الله الرحمن الرحیم»


04 خرداد 1391 1443 0

در تمامِ شهرِ تن دیگر نمی پیچد اذانم

با وجود آنکه از غم کوره ی آتشفشانم
راستش این روزها راحت نمی چرخد زبانم

پلک دل، تا صبح، این شب ها به روی هم می افتد
در تمامِ شهرِ تن دیگر نمی پیچد اذانم

با خودم می گویم ای ابر سخاوتمند، امشب
دوست داری یک غزل در گوشه ی باران بخوانم؟

بعد می بینم نه! فرصت نیست، باید زود برخاست
بعد می گویم نه! فرصت هست، فردا می توانم

خوابِ گرگ و چاه می دیدم، دگر خوابم نیامد
خواستم با سوره ی «یوسف» شبی را بگذرانم


04 خرداد 1391 1230 0

من مانده ام این دین که شما راست چه دینی است؟

هر چند که در شکّ شما نیز یقینی است
من مانده ام این دین که شما راست چه دینی است؟

باید بگریزم ز زمین های زمینی
آنسوی تر از عرش خدا نیز زمینی است

ای مردم بی پیر، خرابات شما کو؟
ماهِ شبِ ما سید خورشید جبینی است

هم چلّه نشینی کن و هم باده پرستی
مولای همه باده کشان چله نشینی است

شک، شبنم صبح است به روی گل ایمان
شک نیست که در شکّ شما نیز یقینی است


04 خرداد 1391 1285 0

بالای سرم باز، ابر کلمات است

دل، شیخِ نشابور، دل، پیر هرات است
دل، نور محمد، عطر صلوات است

دل گفتم و این دل، سجاده ی مکه است
تسبیح مدینه است، مُهر عتبات است

در بارشِ خنجر، دل تازه کن و روح
لب تشنه تر از دل چشمانِ فرات است

هوهو زدن دل، عشق است و جنون است
حق حق زدن روح، صوم است و صلات است

شعر از سرِ من دست برداشته امّا
بالای سرم باز، ابر کلمات است

پایان من و دل، آغاز شگفتی است
می میرم و مرگم در قید حیات است


04 خرداد 1391 1252 0

غوغاست در قیامتِ عشّاق، لال باش!

یک دم رها ز همهمه ی قیل و قال باش
غوغاست در قیامتِ عشّاق، لال باش!

چشمی ببار و چشمه ی آب حیات شو
دل را بشوی و آینه ی ذوالجلال باش

فردا که کوه ها همه سیمرغ می شوند
پَر می کشد زمین خدا، فکر بال باش

حسرت نصیب ماضی و مستقبل چرا؟
جز در خدا مقام مکن، اهل حال باش

سی روز تو به جرعه ی آبی حرام شد
یک روز فکرِ روزه ی نانِ حلال باش


04 خرداد 1391 1073 0

راستی! ذرّه کجا؟ حضرت خورشید کجا؟

تَرَکی خورده دلم باز به قدر مویی
در خودم ریخته ام مثل گل شب بویی

آتش افشانم و خورشید، نه این ها هوسی است
شعله ی شعرم و در شام شما سوسویی

راستی! ذرّه کجا؟ حضرت خورشید کجا؟
ظلمت همچو من و شعشعه ی چون اویی

کشته ی عشقم و سی ساله شهید غزلم
خلعتِ آخرتی بافتم از گیسویی

گرهی باز نکرد از دل نیشابورم
نه سمرقند نگاهی، نه خجند ابرویی

بعد از این هق هقِ من غیر هوالحق حق نیست
های هایی است اگر می شنوی هوهویی


04 خرداد 1391 1293 0

دلم قربانی آن سر که با خنجر کند بازی

دلم قربانی آن سر که با خنجر کند بازی
به روی نیزه دست افشان، رود تا سر کند بازی

مرا روز خورِ خوان خسان کردند و می ترسم
در این بازار، زر با حرمت بوذر کند بازی

چو واعظ پایبندِ صحبت خود نیست، جا دارد
که حرمت بشکند، محراب با منبر کند، بازی

خدا فرمود: جبرائیل! دنیا جای بازی نیست
که با انگشتری، یک لحظه پیغمبر کند بازی

مرا در دل به گاه مرگ این یک آرزو باقی است
که ابراهیمِ دل با آتشِ محشر کند بازی


04 خرداد 1391 2111 0

سبحانک یا نورتر از نورتر از نور

برگشته ام امشب به خود از راه نشابور
شیرین دلکم! یک دو دهن شور بخوان، شور

ای سوره ی اعراف من! ای قبله ی هشتم
در ظلمت من پنجره ای باز کن از نور

ای طوس تو میقات همه چله نشینان
آبی تر از نور، درخشان تری از طور

از شهرِ سناباد، برایم کفن آرید
امید که با نامِ تو سر برکنم از گور

در حادثه، موسای به هوش آمده ماییم
سبحانک یا نورتر از نورتر از نور


04 خرداد 1391 1929 0

برای این دلِ تنهاترم دستی ببر بالا

غزل تر از غزل، گُل تر ز گل، زیباتر از زیبا
تو از« الله اکبر» آمدی از« اشهد ان لا...»

شهادت می دهم معراج یعنی چشم های تو
شهادت می دهم چشمِ تو یعنی سوره ی «اسرا»

غریبه نیستی، این روزها بسیار دلتنگم
برای این دلِ تنهاترم دستی ببر بالا

دلم زرد است ، شب هایم همه سرد است، یا خورشید
بقیعستانِ اشکم بسته شد یا «قُبّة الخضرا»

تو می گویی، زمانِ دیدن هم، باز هم فردا!
و من می گویم امشب، زودتر، حالا، همین حالا!


04 خرداد 1391 1462 0

یتیم می شود خاک، اگر که برنگردی

تو صد مدینهْ داغی، تو صد بقیعْ دردی
یتیم می شود خاک، اگر که برنگردی

تمامِ شب نیفتاد، صدایِ گریه ی باد
چه بادهای زردی! چه کوچه های سردی!

دو قریه آن طرف تر، بپیچ سمتِ لبخند
شکوفه می فروشد، بهارِ دوره گردی

کسی می آید از راه، چه ناگهان! چه ناگاه!
خدایِ من، چه روزی! خدایِ من، چه مردی!

از آسمان چارُم، مسیح بازگشته است
زمین ولی چه تنهاست! مگر تو بازگردی...


04 خرداد 1391 1287 1

با روزه ی سکوتت، آتش مزن به جانم

پیدا تری ز خورشید، ای ماه بی نشانم
تا از تو می سرایم، گُل می شود دهانم

معنای آدمیت، فهم شکفتن توست
اردیبهشت محزون! حوّای مهربانم!

فوّاره ی خروشی، ای آه سرمه ای رنگ!
با روزه ی سکوتت، آتش مزن به جانم

با ابرها بگویید، دستِ مرا بگیرند
از دودمانِ آهم، ماندن نمی توانم

بیرون شو ای همایون، از پشت پرده ی غیب
تا در سه گاهِ مستی، شوریده تر بخوانم


04 خرداد 1391 1815 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها