دفتر شعر

ما همه اکبر لیلازادیم!

باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
اصغر پورحسین!
پاسخ آمد:
حاضر
قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد:
حاضر
اکبر لیلازاد
....
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند:
اکبر لیلازاد!
...
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما، تنها
یک سبد لاله ی سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت!
همه پاسخ دادیم:
حاضر!
ما همه اکبر لیلازادیم!


30 شهریور 1396 7038 2

به قول پرستو: بهار آمده!

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد
به خود گفت: انگار من زنده ام!
دوباره شکفته است گل از گلم
ببین بوی گل می دهد خنده ام!

نوشتند چون حرف ناگفته ای
گل لاله را بر لب جویبار
چه شد؟ باز انگار آتش گرفت
همه گل به گل دامن سبزه زار

چنین گفت در گوش گل، غنچه ای:
نسیمی مرا قلقلک می دهد
زمین زیر پایم نفس می کشد
هوا بوی باد خنک می دهد

صدای نفس های نرم نسیم
به بازیگری گفت: اینک منم!
که با دست های نوازشگرم
گلی بر سر شاخه ها می زنم!

از این سوره ی سبز و آیات سرخ
کتاب زمین پر علامت شده
زمین گفت: شاید بهشت است این!
زمان گفت: گویا قیامت شده!

زمین فکر کرد: آسمانی شده
کبوتر گمان کرد: آبی شده
دل سنگ حس کرد: جاری شده
گل احساس کرد: آفتابی شده

به چشم زمین: برف ها آب شد!
به فکر کویر: آبشار آمده!
به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!
به قول پرستو: بهار آمده!


20 فروردین 1393 19128 2

خانه ی جوجه ها رفت بر باد

روزی از روزگاران دیرین
روزهای خوش و خوب و شیرین

کفتری در حرم آشیان داشت
شوق پرواز در آسمان داشت

لانه اش در پناه درختان
در امان بود از باد و باران

در دل لانه مهر و صفا بود
جیک جیک خوش جوجه ها بود

لانه ای گرم و خوش، لانه ای سبز
سهم هر جوجه ای، دانه ای سبز

هر سحر مادر از لانه می رفت
در پی آب یا دانه می رفت

باز می آمد از راه هر بار
شاخه ی سبز زیتون به منقار

ناگهان کرکسی بال وا کرد
بر سر لانه چنگال وا کرد

سایه ای شوم بر لانه افتاد
خانه ی جوجه ها رفت بر باد

بال می زد به هر سو کبوتر
جوجه ها هم به دنبال مادر

گاه آواره ی کوه صحرا
گاه در شهر غمگین و تنها

گاه در پشت درهای بسته
بال می زد هراسان و خسته

خسته از جست و جوهای بسیار
برگ زیتون زردی به منقار

آن کبوتر ز یاران ما بود
رنگ بال و پرش آشنا بود

اینک آن مرغ، غمگین و تنهاست
باز آواره در دشت و صحراست

آن کبوتر که یار من و توست
خسته در انتظار من و توست

ما که مرغان دشت بلاییم
با غم یکدگر آشناییم

ما ز چنگال خونین نترسیم
از پر و بال خونین نترسیم

بال در بال هم فوج در فوج
پر بگیریم مستانه در اوج

تا نشانی ز طوفان بپرسیم
راه را از شهیدان بپرسیم

بال در بال هم پر بگیریم
آسمان را سراسر بگیریم

تاجی از نور روی سرما
قرص خورشید زیر پرما

تا که آن خانه را پس بگیریم
آشیان را ز کرکس بگیریم

مثل رگبار باران بباریم
خانه را سر به سر گل بکاریم


10 خرداد 1391 2003 0

از آن پس گاو رفت و آهن آمد

زمین روستا بر خویش لرزید
صدای غرشی در کوچه پیچید
هوا بی ابر بود و آسمان صاف
ولی ناگاه گویی رعد غرید

صدای لرزش قلب زمین بود
که با آهنگِ آهن در طنین بود
صدای پای پولادین یک دیو
صدای پای دیوی آهنین بود

به پایش بره ای را سر بریدند
گلوی نازک گل را دریدند
ز بیم غرش پولاد و آهن
کبوترها ز بام خود پریدند

غباری از دل هر ذره برخاست
صدایی از گلوی بره برخاست
دلم تنگِ غروبِ روستا بود
طنین شیهه ای از دره برخاست

به ناگه بوی دود از خرمن آمد
صدای نعره ی گاوآهن آمد
دگر گاوآهن از یاد زمین رفت
از آن پس گاو رفت و آهن آمد

غبار گله های روستا مرد
صدای نازک زنگوله ها مرد
نی چوپان از آن پس ماند خاموش
طنین آن صدای آشنا مرد

نمی خندد دگر در باغ ها گل
نمی خواند خروس سرخ کاکل
تمام خانه ها از یاد بردند
هجوم گوسفندان را به آغل

چرا این اتفاق شوم افتاد؟
که خرمن های ما را داد بر باد؟
خروس روستامان رفت در خواب؟
و یا بانگ اذان را برد از یاد؟

اگر این روستا را دوست داریم
بیا بار دگر دستی بر آریم
زمین در انتظار بذر نور است
بیا در روستا گندم بکاریم

دمیده از افق هر گوشه خورشید
به روی دوشمان رهْ توشه خورشید
اگر ما دانه ای گندم بکاریم
بروید از زمین صد خوشه خورشید


10 خرداد 1391 2175 0

مردی از شرق برخاست

شب، شبی بیکران بود
دفتر آسمان پاره پاره
برگ ها زرد و تیره
فصل، فصل خزان بود
هر ستاره
حرف خط خورده ای تار
در دل صفحه ی آسمان بود
گرچه گاهی شهابی
مشق های شب آسمان را
زود خط می زد و محو می شد
باز در آن هوای مه آلود
پاک کن هایی از ابر تیره
خط خورشید را پاک می کرد
ناگهان نوری از شرق تابید
خون خورشید
آتشی در شفق زد
مردی از شرق برخاست
آسمان را ورق زد


10 خرداد 1391 3532 0

حاصل مدرسه منهای چهار

فصل گل بود و بهار
فصل پرنقش و نگار
باد بی رحم خزان
ناگهان از سر دیوار، پرید
و بر این باغ وزید
بهترین گل ها را
از دل باغچه ی مدرسه چید
چارگل، چار شهید
همه ی مدرسه ی ما غم بود
چار تا غنچه ی سرخ
در دل باغچه ی ما کم بود
من به خود می گفتم:
باید این مسئله را حل بکنیم!
حاصل مدرسه منهای چهار
می شود: مدرسه منهای هزار
می شود: مدرسه منهای بهار
باید این مسئله را حل بکنیم
من به دنبال قلم می گشتم
پدرم نیز به دنبال تفنگش می گشت


10 خرداد 1391 3633 0

مثل رود بود، پاک و بی ریا

پر ز جوشش و سرود
مثل رود بود
پاک و بی ریا
مثل بوریای مسجدی
در میان راه
ساده و صمیمی و نجیب
مثل کلبه ای غریب
در کنار روستا
سبز و سربلند و خوب
مثل جنگل شمال
مثل نخلی از جنوب
گرم و مهربان
مثل آفتاب بود
جاری و زلال و صاف
مثل آب بود
رودی از ترانه و حماسه بود
ساده و خلاصه بود
شعر ناب بود
تازه بود و مختصر
مثل یک خبر
مثل یک خیال
مثل خواب بود
مثل یک جوانه در بهار
سر زد و دمید
مثل یک پرنده در غبار
پر زد و پرید


10 خرداد 1391 1882 0

تو از فهمیده ها فهمیده بودی؟

تو همچون غنچه های چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
مگر راز حیات جاودان را
تو از فهمیده ها فهمیده بودی؟


10 خرداد 1391 2138 0

نسیم بر سر گلدسته ها اذان می گفت

نسیم دهکده آهنگی آشنا می زد
هزار نغمه ز موسیقی خدا می زد

سپیده خرمنی از نقره و طلا می برد
که رنگ های سحر را به هم بیامیزد

نشاط، در رگِ هر کوچه می دوید چو خون
به شوق صبح دگر، نبضِ روستا می زد

نسیم بر سر گلدسته ها اذان می گفت
خروس دهکده خورشید را صدا می زد

صدای ساعت زنگوله در فضا پیچید
برای مدرسه ها زنگ صبح را می زد


10 خرداد 1391 1861 0

باز آمد بوی ماه مدرسه

باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماهِ مهر، ماه مهربان
بوی خورشید پگاهِ مدرسه

از میان کوچه های خستگی
می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها
اشتیاقی در نگاهِ مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید
از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ، بر تخته سیاه مدرسه


10 خرداد 1391 9726 3

راهِ بالا رفتن، مشکل و پیچان است

صبح در دامن کوه
ناتوان و خسته
رو به بالا رفتیم
یک به یک آهسته

وقت بالا رفتن
همه با ناخن و چنگ
می خزیدیم آرام
بر سر صخره و سنگ

از سر قله ولی
همگی چابک و شاد
تا سرازیر شدیم
می دویدیم چو باد

راهِ بالا رفتن
مشکل و پیچان است
و سرازیر شدن
مثل آب آسان است


10 خرداد 1391 2787 0

پس پدر کی ز جبهه می آید؟

«پس پدر کی ز جبهه می آید؟»
باز کودک ز مادرش پرسید
گفت مادر به کودکش که«بهار،
غنچه ها و شکوفه ها که رسید»

باز کودک ز مادرش پرسید:
«کی بهار و شکوفه می آیند؟»
گفت مادر که« هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشایند»

روز دیگر سراغ باغچه رفت
کودک ما به جست و جوی بهار
دید لب بسته است غنچه هنوز
بر لب غنچه نیست بوی بهار

گفت:« ای غنچه های خوب، چرا
لبتان را ز خنده می بندید؟
زودتر بشکفید و باز شوید
آی گل ها، چرا نمی خندید؟»

گاه با غنچه ها سخن می گفت
گاه خواهش ز غنچه ها می کرد
گاه گلبرگ غنچه ای را نرم
با سر انگشت خویش وا می کرد


10 خرداد 1391 2696 1

باغ ها بهار شد ز بوی باد

تا تو ای بهار تازه آمدی
سروهای سرفراز آمدند
مثل رودخانه های پرخروش
عاشقان به پیشواز آمدند

دسته دسته گل شکفت در زمین
باغ ها بهار شد ز بوی باد
آسمان برای چشم روشنی
آفتاب را به دشت هدیه داد


10 خرداد 1391 2012 0

در قفس، دریا نمی گنجد

دامن دریای بی ساحل
بیکران  و موج در موج است
موج، همچون بال مرغابی
گاه پایین، گاه در اوج است

دم به دم در پهنه ی دریا
موج، شکلی تازه می گیرد
یک نفر با خط کشی کوچک
موج را اندازه می گیرد

از پی هر موج، سرگردان
روز و شب بیهوده می تازد
تا بریزد موج دریا را
در قفس هایی که می سازد

در قفس، دریا نمی گنجد
زانکه کار موج پرواز است
ما همان دریای آزادیم
دشمن ما آن قفس ساز است


10 خرداد 1391 12678 1

که گل را داد دستور دمیدن؟

که بود از دور آمد بار دیگر؟
که از نو سبز شد صحرا سراسر
به زیر سقف باز آمد پرستو
به روی بام باز آمد کبوتر

درختان جامه های نو خریدند
لباس کهنه ی خود را دریدند
که بود از دور گل ها را صدا کرد
که از خواب زمستانی پریدند؟

که گل را داد دستور دمیدن؟
به آهو داد فرمان رمیدن؟
درخت میوه دور از دسترس بود
که داده شاخه را درس خمیدن؟

که بود از دور آمد؟ آشنا بود
طنین گام هایش بی صدا بود
کتابِ سبز برگ و گل به دستش
رسولی از رسولان خدا بود

چه فصلی؟ فصل گلگون بهار است
رگِ گل ها پر از خون بهار است
زمین خفته را بیدار کردن
نخستین اصل قانون بهار است


10 خرداد 1391 1023 0

قطره ی تنها چرا بی رنگ ماند؟

آبی دریا به رنگ آسمان
قطره ها بی رنگ و از دریا جداست
قطره ی تنها چرا بی رنگ ماند؟
رنگ دریاهای آبی از کجاست؟

قطره ی تنها به دور از قطره ها
با خود آهنگ جدایی می زند
قطره هایی را که با هم می روند
آسمان رنگ خدایی می زند

این «من» و «تو» حاصل تفریق ماست
پس تو هم با من بیا تا ما شویم
حاصل جمع تمام قطره ها
می شود دریا، بیا دریا شویم


10 خرداد 1391 6207 0

کوچه پُر از عابر است بر لب آنها سلام

لک لک شاد و سفید
می گذرد با شتاب
می نگرد لحظه ای
عکس خودش را در آب

جنگلی از روی خاک
سر زده تا آفتاب
جنگل وارونه نیز
سبز شده زیر آب

در دل کوه و کمر
پیچ و خم دره ها
طعم علف های سبز
در دهن برّه ها

سر زده از سنگِ سرد
آتش آلاله ها
بر سرِ هر صخره ای
بازی بزغاله ها

خسته نفس می زند
اسب نجیب کَهَر
یال پریشان او
دستِ نسیم سحر

بوی خوش کاهگِل
می وزد از پشت بام
کوچه پر از عابر است
بر لب آنها سلام

منظره ی رو به رو
منظره ای آشناست
منظره ی دهکده
دهکده ی خوب ماست

دهکده ی ما ولی
در دل یک قاب بود
باز به خود آمدم
این همه در خواب بود


10 خرداد 1391 1292 0

مثل چشمه، مثل رود

لحظه های زندگی
مثل چشمه مثل رود
گاه می جوشد ز سنگ
گاه می خواند سرود

سر به ساحل می زند
موج شط زندگی
لحظه ها چون نقطه ها
روی خط زندگی

می رود هر دم به پیش
کاروان لحظه ها
مقصد این کاروان
جاده ای بی انتها

لحظه های زندگی
چون قطاری در عبور
ایستگاه این قطار
بین تاریکی و نور

گاه در راهی سیاه
گاه روی خط نور
گاه نزدیک خدا
گاه از او دورِ دور


10 خرداد 1391 29520 10

دست ها پل می زنند بین دل ها و خدا

چشمه ها در زمزمه
رودها در شست و شو
موج ها در همهمه
جوی ها در جستجو

باغ در حال قیام
کوه در حال رکوع
آفتاب و ماهتاب
در غروب و در طلوع

سنگ، پیشانی به خاک
ابر، سر بر آسمان
مثل گنبد خم شده
قامت رنگین کمان

ابر در حال سفر
آسمان غرق سکوت
بر سر گلدسته ها
بال مرغان در قنوت

کاسه ی شبنم به دست
لاله می گیرد وضو
بیدها گرم نماز
بادها در های و هو

سرو سر خم می کند
غنچه لب وا می کند
در میان شاخه ها
باد غوغا می کند

شاخه ها گل می کنند
لحظه ی سبز دعا
دست ها پل می زنند
بین دل ها و خدا


10 خرداد 1391 1575 0