دفتر شعر

گدایان میلِ بینایی ندارند

چو شب زد خیمه بر اردوی شن ها
جهان نیزار خاموشی شد و خفت
به هر سو چلچراغی سبز پژمرد
ز اِلاّ در بیابان نیزه بشکفت

زمین شد صفحه ی تفسیر قرآن
به خطّ سرخ مصباح الهدی ها
نمی خواند کسی خطّ خدا را
به قرآنِ مبینِ کربلاها

به جا ماند از تمام باغ ها داغ
درختان تشنه از جو بازگشتند
به شوق گندم ری، اهل بابل
کدو رفتند و کندو بازگشتند

به طراری غروب از راه آمد
ز خون خوبرویان چهره رنگین
زمان چون خِنگ کوری لنگ می زد
به زیر بار آن نی های سنگین

غریبانیم در بازار شامی
که زنگی، روی رومی خوش ندارد
متاع جان پاکان را بها نیست
سند هر چند با خون می نگارد

ز یوسف، پیرهن دزدند مردم
که چشمانی زلیخایی ندارند
گوهر ریز است خاک کوی دلدار
گدایان میلِ بینایی ندارند

گدایان پاره ی نان دوست دارند
نمی بینند آن سر در تنور است
سبو بر سنگ ساحل می زند مست
نمی داند که دریا آب شور است

جهان مست است از خوابی گران سنگ
نمی داند که خواب ارزان فروشی است
در انبارند خیل مرده جانان
جهان بازار گرم جان فروشی است

بکوش ای جان و جانی دست و پا کن
که جانان مشتری را دوست دارد
هر آن کاو نیم جانی دارد ای دوست
چنین سوداگری را دوست دارد

مبادا در قمار جان ببازی
مبادا جان که دادی، تن بمانی
عزیز است این دو روز غم، مبادا
ز یوسف، بند پیراهن بمانی


17 خرداد 1391 1347 0

جهان، چون عصر عاشوراست

سبو افتاد، او افتاد، ما ماندیم و واماندیم
روان شد خون او بر ریگ صحرا؛ رفت؛ جا ماندیم

فرو رفتیم تا گردن به سودای سرابی دور
به بوی گندم ری، در تنور کربلا ماندیم

رها بر نیزه ی تن هایمان، بیهوده پوسیدیم
به مرگی این چنین از کاروان نیزه ها ماندیم

سبو او بود، سقّا بود، دستی شعله ور بر موج
گلی ناپخته و بی دست و پا ما، زیر پا ماندیم

گلویش را بریدند و بیابان محشر از ما بود
که خارانی سمج در دیدگان مرتضی ماندیم

جهان، چون عصر عاشوراست، او پربسته، ما هستیم
دریغا دیده ای روشن که وابیند کجا ماندیم


17 خرداد 1391 1199 0

میان غصه ی هر روزه ی دو تا نان؛ بوق!

میان غصه ی هر روزه ی دو تا نان؛ بوق!
و ترس و رد شدن از خطوط با آن بوق!

دوباره فکر و خیالات جورواجورش
دوباره گیج شدن در شب خیابان، بوق!

چه کار می کنی آخر؟! تو-یک زن تنها-
و این جماعت آدم نمای انسان! بوق!

دوباره تب که کند کودک تو می بینی
هزار جور دعا، بی دوا و درمان؛ بوق!

و باز آخر ماه و اجاره خانه و فحش
و هر چه هم که بگویی که رحم، وجدان، بوق!

و خانواده ی چه؟ شوهری که تزریقی است
پدر که مُرده و مادر که رفته زندان، بوق!

کشید روسری اش را عقب، جلوتر رفت
و فکر کرد به روز عذاب و ایمان، بوق!

و بعد برّه شد و رام شد و قربانی
به برق خنده ی یک گرگ پشت فرمان، بوق!


17 خرداد 1391 1454 0

چیزی بگو، نشان بده خوب است فال باد

برخیز گیسوان عروسیت مال باد
گلبرگ های تُرد لبانت حلال باد

برخیز جان مادرکت! گریه خوب نیست
«اشکاته بِگذا پاک کُنه دستمالِ باد»

می بالی آهوانه و تکثیر می شوی
باز است چون که شُکر خدا دست و بال باد

دیوان حافظ است لبان نباتی ات
چیزی بگو، نشان بده خوب است فال باد

پس باد می کشانَدت و می بَرد به ماه
تو زورقی سپید سوار زلال باد

حالا تو می روی؛ پدرت می کشد تو را
در گوشه های دلکش فکر و خیال باد

حالا تو می روی؛ پدرت می رود به باد
بر باد رفته ما همه از دستِ سال باد

تریاک می شود دو چشم سیاه تو
تریاک می شود تنِ تو، خوش به حال باد!


17 خرداد 1391 1961 0

ای جانِ جانِ جانِ جهان های مختلف!

ای جانِ جانِ جانِ جهان های مختلف!
ایمانِ عاشقانه ی جان های مختلف!

روحِ سلام در تنِ هستی که زنده ای
همواره در نسوجِ زبان های مختلف

رویای دلنواز صدف های ساحلی
دریای مهربانِ کران های مختلف

تنها به آبروی تو آرام مانده است
آتش فشانی فوران های مختلف

ما مانده ایم چون رمه هایی رها شده
در گرگ و میشِ ذهنِ شبان های مختلف

دارد یقینِ چوبی مان تیغ می خورد
در آتشِ هجومِ گمان های مختلف

آقا! درآ به عرصه ی هیجای روزگار
ما را بگیر از هنجان های مختلف


17 خرداد 1391 1311 0

نشسته اند هزاران کتاب در قفسه

نشسته اند هزاران کتاب در قفسه
زبون و ساکت و پر اضطراب، در قفسه

یکی بزرگ تر از دیگران؛ قدیمی تر
ملقّب اند به عالی جناب، در قفسه

مراقبش دو سه گردن کلفت، دور و برش
که تا تکان نخورد آب از آب در قفسه

خزانه دار عددهای دولتش شده اند
کتاب های درشتِ حساب در قفسه

کتاب های مقدّس؛ کتاب های ملول
خزیده اند به کنج ثواب در قفسه

کتاب های اصول و فروع بیداری
نشسته اند همه گیجِ خواب در قفسه

نشسته اند دو زانو کتاب های دعا
هزار وعده ی نامستجاب در قفسه

کتاب فلسفه با ژستِ عاقلانه ی پوچ
نشسته محکم و حاضر جواب در قفسه

کتاب شعر دهن بسته است و توی دلش
نخوانده مانده غزل های ناب در قفسه

کتابخانه ی تاریک و پرده های عبوس
هوای مرده ی بی آفتاب در قفسه

کبوتر دل دفترچه های خاطره، خون
شکسته بال و غریب و خراب در قفسه

کپک زده رد دندان به نان خشک خیال
کپک دمیده به بطری آب در قفسه

غروب، سکته و سیگار روشن شاعر
و رقص شعله و دود کباب در قفسه!


17 خرداد 1391 1184 0

از کودکی مدام بد آورده مرده شور

شسته هزار و نهصد و دو مُرده، مرده شور
نان حلال زحمت خود خورده مرده شور

یک زخم زشت، گوشه ی چشمش نشسته است
از کودکی مدام بد آورده مرده شور

هر روز چند مرده، جوانمرگ، دیده است
در حسرت جوانی اش افسرده مرده شور

گاهی نبوده مرده و بر روی تخت غسل
خواش به فکر زندگی اش برده مرده شور

یک روز گُل گرفته برای زنی عزیز
و بعد گُر گرفته و پژمرده مرده شور

این بار جالب است؛ دویی سه نمی شود
افسانه نیست، سه نشده، مُرده مرده شور


17 خرداد 1391 1242 0

غزل چو خاطر گل های زعفران خسته است

چقدر می گذرد کاین چنین زمان خسته است
که از مرور و تبدّل، جهان و جان خسته است

کجا گریزد از این سنگبارش نفرت؟
پرنده کز قفس تنگ آسمان خسته است

چگونه شعر بگویم که طبع عاصی من
از ایستادن در انتظار نان خسته است

پس از هجوم سپید تو بهمن هیجان!
غزل چو خاطر گل های زعفران خسته است

نمی خرند به جز خود ز من، شکستنی ام
ز بی نهایت آیینه ها دکان خسته است

سر گلایه ندارم، ولی تو هیچ مگوی!
که روح عاشقم از حرف این و آن خسته است

جواب زردی ما را چرا خزان بدهد؟!*
از این تقلب ما روز امتحان خسته است

وفا نکردی اگر، مثل مرد خائن باشد!
که از زنانگی و حیله، داستان خسته است

چه روزها و چه شب ها گذشته، خنجرکم!
هنوز قلب من از راه اصفهان خسته است

تو از برای خدا با دلم مدارا کن!
کز این مرافعه، تاریخ عاشقان خسته است



*حالا جواب زردی ما را که می دهد(عباس چشامی)


17 خرداد 1391 2888 0

از لطف تو وضع دل بی حوصله خوب است

از لطف تو وضع دل بی حوصله خوب است
دل شهر غریبی است؛ پر از غائله خوب است

هر قافله در امن و امان، محمل عیش است
این مرتبه غارت شده ی قافله خوب است

عمری است که آبستن درد است وجودم
بسیار نزاییدن این حامله خوب است!

آن خانه که سنگ و گلش از هیچ شد و پوچ
هر وقت تکانش بدهد زلزله؛ خوب است

بر کاغذ دل، مشق کن- ای عشق! جنون را
کاین دفتر صد پاره فقط باطله خوب است

پاسخ مطلب، مدرسه ی عشق همین است
هی مسئله، هی مسئله، هی مسئله خوب است


17 خرداد 1391 1142 0

دارد حسین(ع) می وزد از سوی کربلا

امشب عجیب خوشدلم از بوی کربلا
دارد حسین(ع) می وزد از سوی کربلا

بانگ علی(ع)دوباره مرا زنده کرده است
انگار زینب(س) است سخنگوی کربلا:

زیباست کربلا همه در چشم کاروان
خون می چکد اگر چه ز گیسوی کربلا

آمد و بی توجه ما دل شکسته رفت
شرمنده ایم تا ابد از روی کربلا

غسلی در اشک کن و بیا جای صبر نیست
جاری است بر غبار زمین، جوی کربلا

بیهوده بر مزار زمان، های و هو نکن
جز هو نبود پشت هیاهوی کربلا

دارد حسین(ع) می شود امشب دلم که باز
دارد حسین می وزد از سوی کربلا


17 خرداد 1391 3225 0

اخلاق غزل این است

دلم رازی است بی اندازه رسوا
گفتن اش سخت است
چنان طوفان
که جز در گوش دریا
گفتنش سخت است
نه، از بن بست طبعم نیست
اخلاق غزل این است
تماشایش دل انگیز است اما
گفتنش سخت است


17 خرداد 1391 742 0

گل جامه چاک کرد، چو نام تو را شنید

از بلبلان هماره پیام تو را شنید
گل جامه چاک کرد، چو نام تو را شنید

رونق نداشت گلشن ایران بدون تو
سرسبز شد همین که سلام تو را شنید

این خاک زیر پای تو بستان شیعه شد
وقتی دلیل محکم گام تو را شنید

هر کس که برد توشه ای از بوستان علم
فقه تو را شناخت، کلام تو را شنید

هر جا دلی پرید به شوق نگاه دوست
آواز بال کفتر بام تو را شنید

از شرم، روی گندم ری، سرخ شد دمی
کز تو حدیث قتل امام تو را شنید

مستی پرید از سر میخانه ی فریب
تا قصه ی شکستن جام تو را شنید


17 خرداد 1391 735 0

پس از حسین(ع) به خون، شیعه مشق خواهد کرد

دگر چه باغ و درختی، بهار اگر برود
چه بهره از دل دیوانه، یار اگر برود

حجاز بر قد سرو که تکیه خواهد کرد؟
به سوی دشت طف، آن کوهسار اگر برود

مگر به معجزه، زمزم نخشکد از گریه
مراد این همه چشم انتظار اگر برود

مدینه ماه تمامی به خود نخواهد دید
حسین(ع)، آن یل شب زنده دار اگر برود

چگونه ماه به گرد زمین طواف کند
دلیل گردش لیل و نهار اگر برود

بعید نیست شغالان به شهر، پای نهند
امیر و شیر عرب، زین حصار اگر برود

به زیر تیغ ستم، کار کاهلان زار است
حسین(ع) یکّه به آن کارزار اگر برود

ز غم دو چشم پیمبر به خون شود غرقه
به پای طفلی از این زمره، خار اگر برود

شب جماعت کوفی، سحر نخواهد شد
سرش به نیزه سوی شام تار اگر برود

پس از حسین(ع) به خون، شیعه مشق خواهد کرد
به ظلم سر نسپارد، به دار اگر برود


17 خرداد 1391 1241 0

به خون غلتید جانی تشنه تا جانان ما باشد

به خون غلتید جانی تشنه تا جانان ما باشد
که داغش تا قیامت آتشی در جان ما باشد

سری گردن کشید از مرگ، قدر نیزه ای روزی
که نامش آفتاب جان سرگردان ما باشد

لبش بر نیزه قرآن خواند تا ثقلین جمع آیند
لبش بر نیزه قرآن خواند تا قرآن ما باشد

چراغ چشم هایش زیر نعل اسب ها می سوخت
که مصباح الهدای دیده ی حیران ما باشد

لب و دندان او را چوب زد دست پلید ظلم
که طعم خیزران همواره با دندان ما باشد

کنون ننگ است ما را تا به محشر، مرگ در بستر
حسین(ع)آمد به سوی کوفه تا مهمان ما باشد


17 خرداد 1391 1191 0

قصه ی چشم تو را آهو به آهو می برد

قصه ی چشم تو را آهو به آهو می برد
باد تا می آید از لبخند گل، بو می برد

سرو گردن می کشد گلدسته ی قدّ تو را
سبزه حظّ خویشتن را بی هیاهو می برد

غنچه از روی تو تمرین شکفتن می کند
شب به شور و شیوه، مشق از طرز گیسو می برد

نه کلامت را به تنهایی که زنجیر طلاست
خاک پایت را ترازو از ترازو می برد

بی که محتاج عصا باشد ید بیضای تو
رونق از بازار گرم خیلِ جادو می برد

مستطیع حج تقوی می کند یادت مرا
باد را با خود به دریاها پر قو می برد

در ضریح زرنگاری عشق زندانی شده است
آخر اما بازی تاریخ را او می برد


17 خرداد 1391 1331 0

آیا من خواب آمریکا را دیده ام مادر؟

جزیره ای از آتش دیدم مادر!
مارها در اطرافش شنا می کردند
و اژدها بر کوه هاش نشسته بود
جزیره ای از سنگ دیدم مادر!
که گیاهانش ریشه های آهنین داشتند
و پرندگانش منقارهای آتشین
سنگریزه می خوردند و تخم شان نارنجک بود
جزیره ای از گوشت خوک دیدم مادر!
که آدم هایش برهنه بودند
چشم نداشتند
اما دستان شان دراز بود
آن قدر که می توانستند
از راست کره ی زمین بروند
و از چپ بیایند
و پشت شان را بخارانند
چشم نداشتند اما دهان شان بزرگ بود
آن قدر بزرگ
که می توانستند خورشید را ببلعند
بیابانی دیدم
زخمی خشک شده بر جگر دریا
تمساحی دیدم
خالکوبی شده بر شانه ی زمین
آیا من خواب آمریکا را دیده ام مادر؟
آری، آری فرزندم!
آری جگر گوشه ام!


17 خرداد 1391 1208 0

دشمنانش تفنگ های راستکی دارند

به خدا قیافه ی دراکولا ندارد
چنگال ندارد
شاخ ندارد
دُم ندارد
فقط کمی از من اخموتر است
و کمی از تو لاغرتر
عربی را از مادرش آموخته است
دویدن را از پدرش
و آوارگی را از زمین
به خدا قیافه ی دراکولا ندارد
با همان معصومیتی سنگ می اندازد
که همه ی کودکان
قوطی های حلبی را هدف می گیرند
یکی است مثل من و تو
فقط وقتی تفنگ بازی می کند
دشمنانش
تفنگ های راستکی دارند


17 خرداد 1391 1697 0

بچه ها سنگ ها را می خواهند

واقعاً قباحت دارد
جناب سرهنگ!
شما با هیبت و کمالات
با این ستون های سربازان دوره دیده
و با این همه گلوله و گاز اشک آور
بازی بچه ها را به هم می زنید
و گریه شان را در می آورید
بچه ها دارند بازی شان را می کنند
آن ها سنگ ها را می خواهند
سیب ها را
و پرتقال ها را
حتی بر بلندترین شاخه ها
درخت ها را که نمی شود برید
کودکان را که نمی شود درو کرد
استحضار دارید که
دوباره بر می آیند
جست هایی از کناره های تنه بریده
بچه ها سنگ ها را می خواهند
سیب ها را
و پرتقال ها را
حتی بر بلندترین شاخه ها
عجالتاً یک راه حل هست
البته می بخشید که فضولی می کنم
به جای اینکه
به سربازان تان بیاموزید
چگونه خیلی دقیق بزنید
هدفی به کوچکی پیشانی یک کودک را
امر بفرمایید
سنگ ها را جمع کنند
هر سربازی
یک روز کودک بوده است.


17 خرداد 1391 1342 0

به زخم های تو که می رسم رنگ واژه ها می پرد

به زخم های تو که می رسم
رنگ واژه ها می پرد
و شعر، سپید می شود
این جا تهران است، بیمارستان ساسان!
صدای تو را نمی شنوم
صدای تو را نوارهای قلب
صدای تو را کپسول های اکسیژن
خفه کرده اند
فقط هر از گاهی
سرفه
چنگی می زند و می گریزد
و چون جیب بری
گریبان قنوتت را می آشوبد
این جا تهران است،1380
خبری از غلغله ی چلچله ها و خمپاره ها نیست
اما هنوز ترکش می ریزد
از آواز پرستویی منوّر
که بال هاش
آشفته ی باران اند هنوز
مردی در کربلای تنهایی اش مثله می شود
و زینبی شش ساله بر بالینش خطبه می خواند
«چقدر خوشگلی بابا
چقدر نازی بابا!
لپات چه نازه بابا!»
خون، خشکش می زند
نفس، وا می ماند
خون، سرفه، سرطان
برق آژیر آمبولانس
و چشم های بارانی زینب
و چشم های بارانی زینب
کاروان باران به راه می افتد
مردم چترهایشان را باز می کنند
و برف شادی سرگرم شان می کند
مردم چترهایشان را باز می کنند
و پشت پنجره های بسته ی کوفه
موسیقی «باران عشق»*
گوش کوزه های خالی را از خیال دریا پر می کند
این جا تهران است،1380
خبر خاصی نیست
فقط کودکی هشت ساله
که تیله های روشن چشمانت را برداشته است
هنوز توی پیاده روها سر به سرت می گذارد
گاهی چوب می گذارد لای چرخ صندلی ات
برق آسانسور را قطع می کند
ما بابا شده ایم
ما بابا شده ایم
و هر غلطی می کنیم
تا دیکته «بابا نان داد »کودکان ما
درست از آب در بیاید
ما شاعر شده ایم و نمی نویسیمت
در قافیه ی پاهای بریده ات گیر نمی کنیم
تا از آوانگاردها عقب نمانیم
اصلاً خودت کلاهت را قاضی کن آقا!
دکمه ها که باز می شوند
شاعرانه تر است
یا تاول ها که می ترکند؟!
خوش به حال تو!
خوش به حال تو
که چشم نداری
که چشم نداری
آدم های کوچک را پشت میزهای بزرگ
ببینی
امشب دوباره هوایی شده ای
نه انکار نکن!
رنگ پریده ات سند است
فردا بزرگراه چمران ده دقیقه بغض خواهد کرد
تو به سعادت آباد رسیده ای
قدسیان کل می کشند
تو به سعادت آباد رسیده ای
ما به صندوق ها کمک می کنیم
تا هفتاد بلا را دفع کنند
و غروب عبدالباسط ضجه می زند:
«بایّ ذنب قتلت»



*از موسیقی های مشهور این سال ها


17 خرداد 1391 1251 0

باباش می شی یا عاشقش؟!

تو رو
که آفرید
خندید
بعد بِم نیگا کرد
و با صدای غمگینش گفت:
باباش می شی یا عاشقش؟!
گفتم: باس ببینم!
دیدمت، عاشقت شدم
اما کاش بابات می شدم
تا با یه سیلی بِت می فهموندم
عاشقا عروسکای تو نیستن!
آدما عروسکای تو نیستن!


17 خرداد 1391 986 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها