بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

از پنجره های بی پرنده

دفتر شعر

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

 



02 مهر 1394 14503 11

هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو


مردی پیاده آمده تا روستای تو
شعری شکفته روی لبانش برای تو

آورده لهجه های پر از دود شهر را
آرام شستشو بدهد در صدای تو

یک استکان طراوت گل های تازه دم
یک لقمه آفتاب سحر ناشتای تو

هر چار فصل، دامن چل تکه ات بهار
هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو

در کوچه باغ های نشابور و «باغرود»
پیچیده ماجرای من و ماجرای تو

گه گاه اگر که سر به هوا می شوم چه عیب؟
گه گاه می زند به سر من هوای تو

جسم مرا بگیر، و در خود مچاله کن!
خواهد چکید از بدنم چشم های تو

!
     !
!
این ردّ کفش نیست نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو...

 



05 اردیبهشت 1394 2073 0

زیر بار غیر رفتن کار این دیوانه نیست


شوکرانم... ای به ظاهر دوستان! نوشم کنید
می روم آن جا که غم باشد... فراموشم کنید

آتشم از باد اما شعله می گیرد تنم
بی جهت اصرار می ورزید خاموشم کنید

آیه ای مقبول طبع مردم صاحب دلم
بر زبان ها می روم... گیرم که مخدوشم کنید

چشمتان روشن که جدم حضرت انگور بود
با می بی مایه ممکن نیست مدهوشم کنید

زیر بار غیر رفتن کار این دیوانه نیست
ماه را حتی اگر چون حلقه در گوشم کنید

 



22 شهریور 1393 200 0

دستان تو رسیده به هم دور گردنم


در فصل دل سپردگی  زردها به هم
زل می زنیم مثل هماوردها به هم

آیینه ها مکدّر از آیینه ها... که چیست
جز آهِ گرم هدیه ی دلسردها به هم؟

در پیشگاه لطف تو شمشیر می زنند
مردان شهر با هم و نامردها به هم

دستان تو رسیده به هم دور گردنم
آنسان که می رسند جهانگردها به هم

ما از مقام دُرد کشان پا نمی کشیم
گر سر برآورد همه ی دردها به هم

 



22 شهریور 1393 323 0

هر که روشن دل تر این جا مستجاب الدعوه تر!

عفو فرمودی غلام رو سیاه خویش را
گرچه خود هرگز نمی بخشد گناه خویش را

سایه ات را از مدار روسیاهان بر مدار
ماه از شب بر نمی گیرد نگاه خویش را

چشم بر گلدسته ها می دوزم و حس می کنم
کفتری در سینه ام گم کرده راه خویش را

ابرها در سینه ام تا سر به هم می آورند
می کشم تا توس بغض گاه گاه خویش را

در گذار از گنبدت تنها نه ما، خورشید نیز
برکشد از کاکل زرین کلاه خویش را

تا حدیث نور گفتی، شاعران لب دوختند
آهوان سرمه سا، چشم سیاه خویش را

جز تو شاهی نیست در عالم که گاه بارِ عام
پُر کند از خیل خاصان بارگاه خویش را

در خراسان یافتم- ای آنکه می گفتی مرا
بر زمین پیدا نخواهی کرد ماه خویش را

هر که روشن دل تر این جا مستجاب الدعوه تر!
همدم آیینه هایش ساز آه خویش را


11 خرداد 1391 1679 0

کسی آمد که حضرت دریا، پیش پایش بلند شد از جا

دستی از پشت ابرها آمد، گره از کار آسمان وا شد
ابرها راه را که آب زدند، آفتاب از دوباره پیدا شد

دستی از پشت ابرها آمد، مشق های سیاه را خط زد
دفتر آسمان ورق خورد و درس یلدا گذشت، فردا شد

کسی آمد که حضرت دریا، پیش پایش بلند شد از جا
کسی آمد که در مقابل او، آسمان سجده کرد و دریا شد

عصر، دم کرده توی قوری فقر-کودکی وصله خورده بر لب جوی
با صدای بنفش یک ماشین، کودک از خواب سبز خود پا شد

راه افتاد و رو به آدم ها
«عطر، تسبیح، مهر هر سه دویست»
مردم از هر جهت هل اش دادند، دست بر دامن یک آقا شد

شب که بر روی شهر سفره گشود، کودک وصله خورده خوابش برد:
«دستی از پشت ابرها آمد»


11 خرداد 1391 1133 0

همسرش آب پشت پایش ریخت خواست چشمان کوچه، تر باشد

کفش هایش به سمت در چرخید، شاید این آخرین سفر باشد
همسرش آب پشت پایش ریخت، خواست چشمان کوچه تر باشد

به همین راحتی مسافر شد، پا به متن سیاه جاده گذاشت
او که در سطر زندگی می خواست، روی هر واژه ضربدر باشد

بعد از آن ماهیان یتیم شدند، آسمان «پا به ماه شد» در حوض
مادر پیرش آرزو می کرد: کاش نوزادشان پسر باشد

همسرش حرف های سربسته، پست می کرد: تا به کی باید
چشم هایم حصیر پنجره ها، گوش هایم کلون در باشد؟

یک کلاغ سپید رو به جنوب، پر زد از کاج های بعدازظهر
مادر پیر او دعا می کرد: کاش این بار خوش خبر باشد

ایستاد آن چنان که شاخه ی سرو، رو به اصرار باد بی مقصد
خواست ثابت کند که ممکن نیست، میوه ی سروها تبر باشد

خاکریز آسمان هفتم شد، ماه برداشت کوله بارش را
چکمه ها رو به آسمان کردند، شاید این آخرین سفر باشد


11 خرداد 1391 3021 0

کوتاه مکن سجده ی طولانی خود را

انکار مکن طلعت پیشانی خود را
پنهان مکن ای پیر مسلمانی خود را

من از تو به ایمان تو مومن تَرَم ای مرد
کوتاه مکن سجده ی طولانی خود را

بگذار که با زلف تو خلوت کنم ای پیر
باید به یکی گفت پریشانی خود را

بگذار که بیرون بکشم با مدد تو
از چاه هوس یوسف زندانی خود را

آزرده ام از شهر که حق را زده بر دار
بر دار سه تار من و بارانی خود را

بر دار دلت را که خدا خانه درین خوان
از خنجر و خون ساخته مهمانی خود را

جمعی شده سرگرم به دلسردی اغیار
جمعی شده مشغول ثناخوانی خود را

آن جمع به تفریق مزین شده، با وی
تقسیم مکن عالم عرفانی خود را

نادانی شان ضامن نادانی شان است
پس حفظ کند وجهه ی نادانی خود را

آن جمع-چونان باد که بر گردن شمشاد-
بر دوش تو انداخته ارزانی خود را

هشدار! که این باد مصمم شده، ای گل
بار تو کند بی سر و سامانی خود را

بزمی است که عزم همگان جزم به رزم است
نظمی است که خود خواسته ویرانی خود را

حق است که در الفیه ی خویش بماند
آن قوم که آزار دهد مانی خود را

ای ابر! تو را خاک سترون به هدر داد
بر دشت فرو ریز فراوانی خود را


11 خرداد 1391 2731 0

مباش در پی کتمان..که این گناه تو نیست

مباش در پی کتمان..که این گناه تو نیست
که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

به فکر مسند محکم تری از این ها باش
که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

مباد گوش به اندرز عقل بسپاری
فنا طبیعت عشق است و اشتباه تو نیست

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد!
هر آن که کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

سیاه لشکر مویت شکست خورده مباد!
نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

کشیده اند نشابور را به بند و هنوز
خیال صلح در این خیل رو سیاه تو نیست

به خویش رحم کن ای پادشاه کشور حسن
چرا که آینه تاب آور نگاه تو نیست


11 خرداد 1391 3607 0

در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای خورشید من
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان عاقلان دنبال عاشق گشته ام
در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق، شطرنجی است در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتی چاه را گم کرده ام

زندگی آن قدر هم در هم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام


11 خرداد 1391 2322 1

هر رهگذری در خور دروازه ی من نیست

خاتون من! آن جا که تویی مشک ختن چیست؟
جز عطر تو در این غزل تازه ی من نیست

این قصه که واگویه شده سینه به سینه
افسانه ی عشق است که آوازه ی من نیست

من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است
این برکه ی بی حوصله اندازه ی من نیست

شهری که منم، رو به تو آغوش گشوده است
هر رهگذری در خور دروازه ی من نیست

دفترچه ی آن شاعر یک لایه قبایم
جز خرقه ی غم بر تن شیرازه ی من نیست

دیوانه شوم یا نشوم، عشق می آید
پیدا شدن ماه به خمیازه ی من نیست


11 خرداد 1391 5025 2

یکی شبیه «رضا» قبله ی جماعت شد

به یُمن پای شما خاک با سعادت شد
و آب از این همه تبعیض غرق حسرت شد

همین که از لب قندت حدیث شهد چکید
نبات سبز شد از خاک و آب شربت شد

و تا لبان تو آواز شور را سر داد
جنون به گوش ملک زاده ها تلاوت شد

حدیث شکر که گفتی گیاه دستش را
بلند کرد به: آمین...وفور نعمت شد

شبی که خوشه ی انگور، میل کرد تو را
میان ایزد و ابلیس از تو صحبت شد

در آن مناظره ابلیس از خدا پرسید:
که گفته عدل تو در خلق ما رعایت شد؟

یکی شبیه من این گونه رانده از همه کس
یکی شبیه «رضا» قبله ی جماعت شد

(این شعر بیت هشتم خود را شهید کرد)

تمام زنجره ها در محاق افتادند
شبی که صورت ماهت دوباره رویت شد

از آن دقیقه که خورشید، گنبدت را دید
غروب کرد و رُخش سرخ از خجالت شد

زمین به حرمت «قد قامت» ات دو دستش را
مناره وار برآورد و در عبادت شد

دلم شکسته تر از بغض صحن آینه بود
که نوشخند تو تجویز شد؛ مرمّت شد

 



11 خرداد 1391 1256 0

حساب پای تو از پای دیگران منهاست

هنوز جمله ی «او رفت» بر لب شن هاست
حساب پای تو از پای دیگران منهاست

عبور کردی و سجّاده ماند بر لبِ رف
چرا که ردّ و پای تو، مُهر مومن هاست

چنان من و تو در اکسیر عشق حل شده ایم
که انفصال تو از من ورای ممکن هاست

علی الطّلوع نگاهت به جانب روشن
هنوز ساده ترین ساعت موذن هاست

شنیده ام که تو سرکرده ی پری هایی
و این که روسری ات آشیانه ی جن هاست

گناه سرخ تو یاغی کننده ی ظاهر
نگاه سبز تو آرام بخش باطن هاست

پس از تو تلخ ترین روزمرّه زندگی است
که بی تو مزّه این جبر، در مُسکّن هاست

هزار حرف فراموش بر تن دریا
ولی قصیده ی «او رفت» بر لب شن هاست


11 خرداد 1391 2402 0

این ردّ کفش نیست، نشان تعجب است

مردی پیاده آمده تا روستای تو
شعری شکفته روی لبانش برای تو

آورده لهجه های پُر از دود شهر را
آرام شستشو بدهد در صدای تو

یک استکان طراوت گل های تازه دم
یک لقمه آفتاب سحر ناشتای تو

هر چار فصل، دامن چل تکه ات بهار
هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو

در کوچه باغ های نشابور و «باغرود»
پیچیده ماجرای من و ماجرای تو

گه گاه اگر که سر به هوا می شوم چه عیب؟
گه گاه می زند به سرِ من هوای تو

جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن!
خواهد چکید از بدنم چشم های تو
!
!
!
این ردّ کفش نیست، نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از ردّ پای تو


11 خرداد 1391 1652 0

از جوهره ی علقمه پُر کن قلم ات را

یا حضرت عباس! بگو محتشم ات را
از جوهره ی علقمه پُر کن قلم ات را

 جاری شود از دامنه اش چشمه ای از خون
بر دوش بگیرد اگر الوند غم ات را

یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب
دندان به جگر گیر و به پا کن علم ات را

آنجا که علی اصغر شش ماهه شهید است
شاعر یله کن قافیه ی درد و غم ات را

بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
چون باد بر آشوب که دشمن همه بید است

بگذار گشایشگرِ این واقعه باشی
بر علقمه قفلی است و دست تو کلید است

ابروی ترک خورده ی عباس...خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخ ترین سوره ی قرآن مجید است؟

روزی که سر از ساقه ی هر نیزه بروید
در مکتب عشاق عزایی است که عید است


11 خرداد 1391 1530 0

در خویش مثل نقطه ی پرگار مانده است

دارایی اش سری است که بر دار مانده است
مردی که پیش دوست بدهکار مانده است

سرگشته است و راه به بیرون نمی برد    
در خویش مثل نقطه ی پرگار مانده است

هم رفتن اش خطاست و هم بازگشتن اش
چون ارّه در گلوی سپیدار مانده است

از تیغ آبدیده و باریک بین دوست
سرها به باد رفته و دستار مانده است

از تنگنای سینه ی خود آه می کشد
گنجی که زیر سلطه ی آوار مانده است:

آه! ای نسیم صبح برآورده کن مرا
شمعی به اشتیاق تو بیدار مانده است...


11 خرداد 1391 3445 0

شطرنج مسخره است زمانی که شاه نیست

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق
دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را
گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی است
شطرنج مسخره است زمانی که شاه نیست

زن یک پرنده است که در عصر احتمال
گاهی میان پنجره ها هست و گاه نیست

افسرده می شوی اگر ای دوست حس کنی
جز میله های سرد قفس تکیه گاه نیست

در عشق آن که یکسره دل باخت، برده است
در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

فردا که گسترند ترازوی داد را
آن جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست

سودابه رو سپید و سیاووش رو سفید
در رستخیز عشق کسی رو سیاه نیست


11 خرداد 1391 2321 0

مرا چون آینه هر کس به کیش خویش پندارد

شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شب بو به وقت صبح من بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هر کس به کیش خویش پندارد
و الاّ من چو می با مست و با هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب لختی «ربّنا» خواندم
همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون «نام من عشق است»
فراموش ام کنید ای دوستان! من مایه ی ننگم

مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم


11 خرداد 1391 3698 0

اردی جهنم است زمانی که یار نیست

فصل بهار آمد و رنگ بهار نیست
اردی جهنم است زمانی که یار نیست

دست نیاز باد به دامان ناز بید
تنها مرا به جانب معشوقه بار نیست

امسال از همیشه ی خود بی ثمرتر است
در باغ من نشانه ای از برگ و بار نیست

هر قاصدی که آمده از راه، ناخوش است
هر نامه ای که می رسد از سوی یار نیست

دنیا به جز عذاب چه دارد برای من؟
شب های تار هست صدای سه تار نیست

آه ای پرنده! گاه قفس را نفس بکش
آخر همیشه راه رهایی فرار نیست


11 خرداد 1391 10064 0

گفتی به خنده: قلب من از جنس سنگ نیست

گفتم که سنگ در دل ساغر قشنگ نیست
گفتی به خنده: قلب من از جنس سنگ نیست

پس کی سیاه لشکر موی تو می رسد؟
گفتی: صبور باش هنوز عرصه تنگ نیست

عشق است این نبرد و درین جنگ تن به تن
نام از کرشمه هست و نشان از تفنگ نیست

با بوسه ای تمام جهانم به خون نشست
با بوسه ای به رنگِ...شهادت که رنگ نیست

بهتر همان که با عطش ات تاب آوری
وقتی که در پیاله به غیر از شرنگ نیست

ما را شهید عشق صدا کن! که بعد از این
نامم به یمن پاکی این بوسه ننگ نیست


11 خرداد 1391 1008 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها