دفتر شعر

آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم

اهل مسجد شده ام جام پیاپی بفروشم
ایستگاه صلواتی بزنم می بفروشم

اهل مسجد شده ام گرمی مردادی خود را
به تن لاغر و سرمازده ی دی بفروشم

چشم در چشم خدا یک دهن آواز بخوانم
به شبانان برانگیخته اش نی بفروشم

هان به آن پیرزن خسته بگو پیش بیاید
آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم

اربعین است خمم را سر بازار بیارم
اگر امروز تقلا نکنم کی بفروشم؟

بد به حال من اگر تشنگی کرببلا را
به سرافکندگی سلطنت ری بفروشم


10 خرداد 1397 869 1

آهاي باد سحر باغ سيب شعله ور است

آهاي باد سحر باغ سيب شعله ور است
برس به داد دل مادري كه پشت در است

چهل نفر همه نامرد هاي جنگ آور
به صف مقابل حوريه اي كه يك نفر است ...

چه غنچه اي ست كه پرپر شده ست كنج حياط
در آشيانه ي بلبل چقدر بال و پر است ...

نگفتم از پسر سوم علي سخني
كه سر مستتر اهل بيت اين پسر است ...

پسر چه عرض كنم پير عالم امكان
پسر نيامده از راه حيدر دگر است ...

پسر نيامده از راه معني والشمس
پسر نيامده از راه عين والقمر است ...

پسر نيامده از راه،آه خواهد رفت
پسر نيامده از راه راهي خطر است ...

گرفت صورت خود را مقابل آتش
پسر به خاطر مادر، نيامده سپر است ...

غم تمام پسرهاي او بزرگ ولي
غم نيامده فرزند او بزرگ تر است ...

قرار نيست بگيرد قرار بعد از او
دل شكسته ي مردي كه از قضا پدر است ...

از: صفحه ی اینستاگرام شاعر
#عطيه_سادات_حجتي 


01 اسفند 1396 432 0

قطار باغ بهشت است و باز مانده درش

سلام بر شب زیبای قدر تا سحرش
قطار باغ بهشت است و باز مانده درش

به سمت و سوی دلم آمده ست و سوزنبان
فرشته ای ست که قرآن گرفته روی سرش

صدا از آینه و سنگ در نمی آید
کسی که غرق تو باشد نمی رسد خبرش

شبی ست روز تر از صد هزار سال و دریغ
از این دلی که در این شب شکسته بال و پرش

سیاه نامه تر از خود... تو آبرو دادی
خودت مریز، خودت جمع کن، خودت بخرش

بگیر دست زمین را، زمانه ی تلخی ست
ببر زمین و زمان را به سمت خوب ترش

کجاست آن که به تقدیر خلق آگاه است

سلام و عرض ارادت،به ساحت نظرش

مسافران قطار بهشت در شب قدر
دعا کنید که او باز گردد از سفرش

 



22 خرداد 1396 3111 0

ما عشق را پشت در این خانه دیدیم

دیر آمدم...دیر آمدم... در داشت می سوخت
هیئت، میان "وای مادر" داشت می سوخت

دیوار دم می داد؛ در بر سینه می زد
محراب می نالید؛منبر داشت می سوخت

جانکاه: قرآنی که زیر دست و پا بود
جانکاه تر: آیات کوثر داشت می سوخت

آتش قیامت کرد؛ هیئت کربلا شد
باغ خدا یک بار دیگر داشت می سوخت

یاد حسین افتادم آن شب آب می خواست
ناصر که آب آورد سنگر داشت می سوخت

آمد صدای سوووت؛ آب از دستش افتاد
عباس زخمی بود اصغر داشت می سوخت

سربند یازهرای محسن غرق خون بود
سجاد، از سجده که سر برداشت، می سوخت

باید به یاران شهیدم می رسیدم
خط زیر آتش بود؛ معبر داشت می سوخت

برگشتم و دیدم میان روضه غوغاست
در عشق، سر تا پای اکبر داشت می سوخت

دیدم که زخم و تشنگی اینجا حقیرند
گودال، گل می داد و خنجر داشت می سوخت

شب بود و بعد از شام برگشتم به خانه
دیدم که بعد از قرن ها در داشت می سوخت
::
ما عشق را پشت در این خانه دیدیم
زهرا در آتش بود؛ حیدر داشت می سوخت


06 اسفند 1395 2727 1

به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...

شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیالم
به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...
 
تمام ابرها بر شانه ی من گریه می کردند
گرفتم آسمان خسته را زیر پر و بالم

نمی دانی چطور آرام کردم کودکانت را
گرفتم قطره های اشک را با گوشه ی شالم

ببین بر چهره ی من رد پای باد و باران را!
ببین بی عمر نوح امروز، بانویی کهن سالم!

نشد لبریز در توفان غم ها کاسه ی صبرم
به آن پروردگاری که خبر دارد از احوالم

اگر عمری بماند تا کنارت سیر بنشینم
برایت شرح خواهم داد از اندوه چهل سالم *

میان رفت و آمدهای قایق های سرگردان
به غیر از کشتی ات راه نجاتی نیست در عالم



26 آبان 1395 2550 1

مثل بهانه گيرترين کودک زمين

مجروح دست های پر از آب و دانه ام
از من مخواه پر کشم از آشيانه ام
 
روزی که سرنوشت مرا مي نوشته اند
همسايه ی شکارچيان بوده لانه ام
 
در گوشه ای نشسته ام و گريه مي کنم
تهران گذاشته ست سرش را به شانه ام
 
هرگز من و جنون مرا دست کم نگير
زيرا به سهم خود دو سه ديوانه خانه ام
 
گيرم که واژه هام همه بغض کرده اند
وقتی هوای زمزمه داری، ترانه ام
 
وقتی دلت گرفته، فقط گوش مي کنم
وقتی سرت خوش است، چه گرم است چانه ام
 
گفتم: «خوشا زمانه...» همه خنده شان گرفت
از نقش بازیِ چه قَدَر ناشيانه ام
 
مثل بهانه گيرترين کودک زمين
عمری ست عيب جوی زمين و زمانه ام
 
تنها تو مي توانی آرامشم دهی
دستت کجاست تا که بگيری بهانه ام؟
 


22 خرداد 1393 433 0

لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند

از چراگاه هاي اصلان کوه اسب هاي اصيل را بردند
گرگ ها نيمه شب به قريه زدند ماه بانوي ايل را بردند
 
زيرِ ميناي سرخ موهايش اشک ريزان دو چشم زيبايش
لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند
 
خشک شد قريه خشک سالي شد روستا از درخت خالي شد
گويي از کوچه باغ هاي بهشت چشمه ي سلسبيل را بردند
 
هيچ کس عاشق کسي نشده ست بعد از آن روز گويي از اين کوه
همه ی دختران زيبا و پسرانِ «نجيب» را برند
::
اسمي از ماه بانوي ده نيست... مردم اما به ياد مي آرند
که سوارانِ خان به قريه زدند اسب هاي اصيل را بردند
 


17 خرداد 1393 273 0

نوروز مبارک






گلها عروس سبز جهان را می آورند

پایان بادهای خزان را می آورند
 

می خواند زیر گوش زمین مادر بهار

بیدار شو که دخترمان را می آورند
 

تا کوه های سر به دل آسمان زده

بر دوش رودهای روان را می آورند
 

بر دست پر سخاوتشان لاله های سرخ

نبضی همیشه در ضربان را می آورند
 

صدها هزار مرغ مهاجر در آسمان

بعد از سکوت دی هیجان را می آورند
 

سر شاخه های تازه و ترد صنوبران

برسر جوانه های جوان را می آورند!
 

گنجشکها و چلچله ها کِل کشیده اند

گلها عروس سبز جهان را می آورند!

 

نغمه مستشار نظامی

 



29 اسفند 1391 2095 1

شکرانه سلامت شاعر مردم استاد قزوه

 

 

سلام شاعر مردم،سلام شاعر ایران
نفس بکش که بریزی به جان قافیه طوفان

(نفس-قصیده ) بخوان تا قصیده زنده بماند
سپید حرف بزن تا سپیده تازه کند جان

سلام شاعر دیر آشنای گریه شب بو
سلام شاعر درد آشنای گریه پنهان

ببار بر دل خشکیده مان تغزل رویش
بریز در نفس شعرمان تبسم ایمان

صریح و ساده بگو حرفهای کهنه دل را
لباس شعر بپوشان به زخم تازه انسان

به یمن یکدلی شاعران پارس به پا کن
بساط شاعری ات را به زیر سایه باران

بریز جرعه ای از آن رباعیات سلیست
بخوان ترانه و ما را ببر به سمت خراسان

قطارشعر شمال و جنوب و مغرب و مشرق
دلش خوش است که از تو شنیده است فراوان

تو مرد خاکی دیروزهای جبهه و جنگی
تو مرد ساده امروزهای قزوه و قرآن

قسم به آیه آخر که سوره شعرا را
نجات داده ای از چشمهای هرزه شیطان

نگاه آینه از باغ سیب سرخ تو خوشبو
دو چشم (مرغ رها) از شهود شعر تو خندان

نفس بکش که نفسهای ممتد تو بپا خواست
که شعر را بکشاند به کوچه و به خیابان

نفس بکش که تویی آنکه می تواند و باید
به شعرمان بدهد با شعور خود سر و سامان

نفس بکش نفست پربهاست حضرت شاعر
نمی فروشی و نفروختی کلام خود ارزان

نفس بکش نفس صبحدم! ستاره روشن!
بهار سبز بصیرت!بیان سرخ شهیدان!

چه خوب انس گرفتند با کلام تو مردم
جوان و پیر تو را خوانده اند از تو چه پنهان

جوان و پیر، زن و مرد،آشنا و غریبه
هزار طایفه بر سفره کتاب تو مهمان

چه حکمتی است که با هر زبان نشسته به دلها
به جز بر آمده از دل، به جز بر آمده از جان

هزار شکر که (آوازهای صبح بنارس)
رسیده با نفس تو به عصر خسته تهران

هزار شکر که هستی به لطف حضرت مادر
بمان امیر غزل در پناه خالق رحمان

نغمه مستشار نظامی/ اسفند 91



21 اسفند 1391 1917 0

دل تو هم تنگ است؟

 

دلم برای تو...آیا دل تو هم تنگ است؟!
صدای هق هقِ... گویا دل تو هم تنگ است!

ببین! نمی شود این قدر دور بود از هم!
بیا... قبول... بفرما! دل تو هم تنگ است!

من از مسافت این جاده ها نمی ترسم
اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است

اگر بدانم گاهی به یاد من هستی
و چند ثانیه حتی دل تو هم تنگ است-

پرنده می شوم اما... نمی پرم بی تو
پرنده می شوم و تا دل تو هم تنگ است-

برای تو پر پرواز می شوم حتی 
اگر در آن سر دنیا دل تو هم تنگ است!

اگر در آن سر دنیا...اگر در آن دنیا...
اگر بدانم هرجا دل تو هم تنگ است-

بدون مکث می آیم که باورت بشود
دلم برای تو...حالا دل تو هم تنگ است؟!

نغمه مستشارنظامی/ کتاب در طالعت ستاره زیاد است.ماه نه!



11 بهمن 1391 2095 1

کتیبه

هنوز هم ما را می کنند نقاشی
به روی گلدانها،بر سفال،بر کاشی
گمان کنم که بهار است ، توی یک باغیم
تو روی موی بلندم شکوفه می پاشی!
و سالهاست که تزیین خانه ها شده ایم
بدون هیچ توقع ،بدون پاداشی

و سالهاست که تصویر می شود تکرار
همان من و تو، همان آسمان، درخت، بهار
تو ایستاده ای و تکیه داده ای به درخت
نشسته ام من و لبخند می زنم انگار
به مردمان پس از ما که قصه ما را
شنیده اند و نفهمیده اند،صدها بار

به خنده هاشان خندیده ایم ساعتها
به خنده های صمیمانه یا حسادت ها
نگاه عاشق من با نگاه عاشق تو
هنوز هم دارد حرف ها، حکایت ها
و چشمهامان ما را رسانده اند به هم
فراتر از همه رسم ها و عادت ها!

که قرنهاست من و تو مسافریم عزیز
و با تمام زمانها معاصریم عزیز!
که هر زمان، هر جا عطر عشق می آید
بدون آنکه بدانیم حاضریم عزیز
بدون آنکه بدانند می رسیم به هم!
بدون آنکه بخواهیم شاعریم عزیز!

گرفته اند مرا از تو! سرنوشتم بود!
تویی که دیدارت مژده بهشتم بود
نگاه کردی و گفتی : (دلم گرفته!) همین!؟
جواب هر چه برایت غزل نوشتم بود؟!
اگر برای تو من را نخواسته ست چرا
کتیبه های تو بر روی خشت خشتم بود؟!

کتیبه ها، من و تو در بهار نقاشی
هنوز روی سر من شکوفه می پاشی!
و سالهاست که رازی غریب مردم را
کشانده سمت دو تا چشم خیس بر کاشی
و من... فقط من ازین راز کهنه باخبرم
که تو کتیبه شدی تا کنار من باشی!

نغمه مستشارنظامی



18 دی 1391 1618 1

سلام

مرا حیران تر از حیران تر از حیران پذیرفتی
تورا گریان تر از گریان تر از گریان صدا کردم

دلم تنهاتر از تنها تر از تنهاییت را دید

تو را یکتا لقب دادم،تورا عرفان صدا کردم

کجایی ساحل آرامش دریای طوفانی

پریشان بودم ای دریا تورا طوفان صداکردم

تورا در تابش بی خواهش خورشید فهمیدم
تورا در بارش آرامش باران صدا کردم

صدا کردم صداکردم صدایم را غمت لرزاند

تو را نالان،تو را لرزان تورا از جان صدا کردم

تو می دیدی مرا احساس می کردم چه می خواهی
تو انسان آفریدی... مثل یک انسان صداکردم
#

سلام ای پاسخ آوازهای بی صدای دل
سلامت می کنم هر روز و هر شب ای خدای دل

سلامم را تو پاسخ گفته ای با تابش عشقت
دلم آرام شد در ساحل آرامش عشقت

نغمه مستشارنظامی-کیش آبان 91

 



14 آذر 1391 1454 0

انا ابن البطول ... پاسخ نیست!

دست ابالفضل نگه‌دار تو باشه

یک برادر به سمت میمنه رفت

یک برادر به سمت قربانگاه

دستهایش به آب می رسد آه

ابر بر روی ماه حلقه زده ست

 

انا ابن الرسول پاسخ داد

انا ابن علی ولی الله

انا ابن البطول ... پاسخ نیست

اشک در چشم شاه حلقه زده ست

  

السلام علیک یا مولا

کاش می شد که آب شد اینجا

تیر در چشم و مشک بر دندان

در گلو بغض و آه حلقه زده ست

تا به بازو نشانه می گیرد

مشک را مه به شانه می گیرد

آب و آتش زبانه می گیرد

دور شط ذولجناح می گرید

 

دستهایت کجاست ماه حسین

چشمهایت چه شد سپاه حسین

کو علمدار و تکیه گاه حسین

غم درین قتلگاه می گرید

  

 پیکرم را به خیمه ها نبرید

شرم دارم ز خواهران شهید

با همین چشم خون فشان قلبم

سمت آن خیمه گاه می گرید

 

بچه ها بچه ها خدا حافظ

غنچه های دعا خدا حافظ

زینبم باز هم صبورانه

با لباس سیاه می گرید

  

می شتابد به سمت بازویت

سمت زخم کمان ابرویت

تا شب بی قرار گیسویت

دور چشم سیاه حلقه زده ست

 

در شریعه شریعت است ادب

تابع امر حجت است ادب

پاسدار امامت است ادب

دل برین خانقاه حلقه زده ست

 

انا ابن الرسول ابن بطول

انا ابن الخدیجه الغَرّاء

انا ابن علی ولی الله

اشک در چشم شاه حلقه زده ست

نغمه مستشارنظامی 1391



25 آبان 1391 1574 0

رمز آرامش جهان

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

برای برادرم

تو شبیه خود خودت هستی , بی نظیری بزرگ و ساده و خوب

مثل خورشید در دل سرما,مثل باران در آسمان جنوب

تو شبیه خود خودت هستی,دوست داری تمام دنیا را

دوست داری هر آنچه از عشق است,چون خدا آفریده ات محبوب

خنده هایت تبسم صبح اند,اشکهایت تجسم احساس

مرد یعنی همین: صداقت محض,مرد یعنی همین: انیس قلوب!

می نشینم کنار پنجره ام,خاطرات من و تو و باران

می نشینم مقابل چشمت,دو دریچه دو ساده محجوب

خواهرت هستم و نمی خواهم,خستگی روی شانه ات باشد

طاقتم کمتر است از اینکه,گونه ات در مقابلم مرطوب...

تو فقط تو فقط تو می فهمی,شعر دردی ست ساکت و آرام

تو فقط تو فقط تو می دانی ,عشق رازیست تا ابد مصلوب!

تو شبیه خود خودت هستی, خنده ات مثل مادرم گرم است

سبز و آرام و پاک مثل پدر, مهربانی بزرگ و ساده و خوب

نغمه مستشارنظامی/پاییز 91

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

برای پسرم

 

سعی کن که خود خودت باشی,گرچه سخت است در زمانی که...

گرچه سخت است فکر دل بودن,در تکاپوی آب و نانی که...

 

سعی کن که خود خودت باشی,رمز آرامش جهان اینست

یک نفر هم اگر خودش باشد,شاید اوضاع این جهانی که...

 

دست قلبت به آسمان که رسید.بالش ابر را به باد مده!

سعی کن بال و پر بگیری باز در بلندای آسمانی که...

 

قاصدک یک گل است می دانی؟یک گل خسته از سکون زمین

می نشیند به روی شانه باد,تا بیاید به ان نشانی که...

 

می نشینم کنار پنحره باز,نخل و خورشید سرخ رنگ غروب!

حس آرامشی که پنهان است در نماز پس از اذانی که

مادرم چادر قشنگش را باز کرده به روی سجاده

با نمازش دل مرا برده ست به همان باغ جاودانی که...

مادرت هستم و تورا باید با خم جاده آشنا بکنم

چادرم را بگیر در دستت,مادر اینجاست هر زمانی که...

هستم اما اگر نبودم هم.تو خودت باش مهربان و بزرگ

چادرم را به خاطرت بسپار,یاد او باش,مهربانی که...

نغمه مستشارنظامی



22 آبان 1391 1474 1

سلام بر حسین

 

قل قل دیگ قیمه نذری،
غلغله پشت این در چوبی
آه ای قلب کوچکم تو چرا،
باز هم سر به سینه می کوبی؟

دسته ها دسته دسته می آیند،
طبل های عزا بلند شده
ظهر نزدیک می شود کم کم
باز بوی غذا بلند شده

چشم من دسته دسته می گردد
شاید او بین دسته ها باشد
شاید او بین نوحه خوان ها یا
بین این دلشکسته ها باشد

یک نفر بین دسته های عزا
مثل او سخت اشک می ریزد
یک نفر قرنها کنار فرات
اشک حسرت به مشک می ریزد

کوچه احوال دیگری دارد
علم و سنج و نخل و طبل و کتل
نوحه خوان قدیمی مسجد
کربلا را می آورد به محل

کاش می شد به کربلا بروم
برگی از زخم کهنه بردارم
بیتی از زخم کهنه بنویسم
تربتی با اجازه بردارم

مانده ام پشت این در چوبی
خانه ام از نگاه او دور است
آسمان را گرفته غربت عشق
ماه در غیبتش چه کم نور است

دیگ نذری به جوش آمده است
نذر هر ساله ام سلامت اوست
آرزویم نماز عاشورا
ظهر موعود،با امامت اوست!

نغمه مستشارنظامی



21 آبان 1391 1419 1

خورشید پشت ابر

خورشید پشت ابر اگر دلبری کند
    شعرم چگونه دعوی افسونگری کند

تقدیر روشنش به گلستانه وحی کرد

نرگس برای چشم جهان مادری کند

من کیستم که شاعر شمس زمان شوم؟

دست غریب عشق مگر یاوری کند

این بیت ها چکیده دردند و اشک و آه
فکری به حال آخرت این آخری کند

تاج گل است و حلقه گل،مقدم تورا
فرش از دل شکسته، گلِ پرپری کند

سی مرغ را تشرف دیدار ممکن است
هدهد اگر دوباره پیام آوری کند

بال و پرم شکست درین انتظار کاش
این شعررا نگاه تو بال و پری کند


نغمه مستشارنظامی





08 آبان 1391 2310 0

فلسفه مادری

 

آرامشم تو،فلسفه بودنم تویی

چشم و چراغ روز و شب روشنم تویی

زن بودنم به یمن تو تکمیل می شود

احساس مادرانه به نام زنم تویی

شادی تویی که اشک مرا پاک می کنی

لبخند اگر به زندگیم می زنم تویی

نُه ماه روی ماه تو را خواب دیده ام

ماهم تویی که آمدی ای دیدنم،تویی!

زیباترین عروسک دنیا برای من

از خون من،رگم،نفسم،از تنم تویی

مادر شدم که عاشق بی روز و شب شوم

بوی بهشت و فرصت بوییدنم تویی

در این جهان غرق هیاهو و اضطراب

آرامشم تو فلسفه بودنم تویی

نغمه مستشارنظامی


 

آرامشم تو،فلسفه بودنم تویی

چشم و چراغ روز و شب روشنم تویی

زن بودنم به یمن تو تکمیل می شود

احساس مادرانه به نام زنم تویی

شادی تویی که اشک مرا پاک می کنی

لبخند اگر به زندگیم می زنم تویی

نُه ماه روی ماه تو را خواب دیده ام

ماهم تویی که آمدی ای دیدنم،تویی!

زیباترین عروسک دنیا برای من

از خون من،رگم،نفسم،از تنم تویی

مادر شدم که عاشق بی روز و شب شوم

بوی بهشت و فرصت بوییدنم تویی

در این جهان غرق هیاهو و اضطراب

آرامشم تو فلسفه بودنم تویی

نغمه مستشارنظامی/شهریور 90-کیش



08 مهر 1391 1273 0

در سوگ درختان تبریزی

زمین می لرزد و آوار خانه

به روی شانه مادر می افتد

درخت سبز تبریزی در آنسو

میان کوچه ... پشت در می افتد

 

زمین می لرزد وگهواره بی تاب

به این سو و به آن سو می زند سر

چرا خونین شده گهواره انگار

پرستویی در اینجا مانده بی پر



صدای گریه می آید از اینجا

بیا آوارها را زیر و رو کن

سپر کرده ست مادر پیکرش

بیا با اشک چشمانت وضو کن

 

زمین لرزید و از آوار این درد

لبان روزه داران پر ترک شد

شب قدر آمد و گرد غم و آه

به روی زخمهای ما نمک شد


دعای ما:هر آنکس زنده مانده 

نجاتش با امیر المومنین باد

هرآنکس رفته از دنیا دراین شب

روانش با علی مولا قرین باد


زمین می لرزد و یاد قیامت 

مرا شرمنده از خود می کند باز

شب قدر است و دست توست تقدیر

شفاعت کن مرا ای محرم راز


خبرها صبح فردا :در ورزقان

به دنیا آمده یک کودک ناز

زمین یک بار دیگر زندگی کن

نلرز و غم به جان ما مینداز!


نغمه مستشارنظامی

مردادماه 91



22 مرداد 1391 1394 1

همه انتظارم از...

این بود خوب من همه انتظارم از

این زندگی که یک شب ابری ببیارم از


چشمان تو که دیگرم عاشق نمی کنند

چشمان من که مثل دل بی قرارم از


لبخند تو پر اند پر از درد.... درد... درد

مانند سیمهای سیاه سه تارم از


موسیقی قدیمی شرقی دلم گرفت

از اینکه هیچ چیز به جز تو ندارم از


اینکه تورا ندارم.آنکه تورا گرفت

از من که زندگانی و دار و ندارم از...

 

نه بگذریم حرف زیاد است و وقت کم

جا مانده ریلی از کلمات از قطارم از


شعرم که سوت می کشد و دور می شود

از تو...خودم... تمامی ایل و تبارم...از


شهرم که هیچ وقت افق را ندیده است

از چارچوب پنجره نرده دارم از


اینجا دلم برای خدا تنگ می شود

پس نرده های پنجره را می شمارم از


پایین به آسمان سیاه و بدون ابر

پس من چگونه وای چگونه ببارم از


این چشمهای آهوی وحشی که ساده اند

ای شهر!ای غریبه تو کردی شکارم از...

 

نغمه مستشارنظامی 1381

از کتاب(در طالعت ستاره زیاد است.ماه نه!)




13 مرداد 1391 1064 0

بوی ناب حرم


بی تاب بوی ناب حرم هستم . دستم دخیل پنجره فولاد است

مادربزرگ نیستی اما باز.دلتنگی ام به یاد تو افتاده ست

 

دنبال چشمهای تو می گردم در صورت تمامی زائر ها

دنبال خاطرات ترک خورده. زیر عبور ترد مسافرها

 

یک چادر سفید گلی دارم.یک دختر سه ساله بی تابم

این گنبد طلا چه قدر دور است.سرتاسر مسیر نمی خوابم!

 

این گنبد طلا که پدر با بغض.می گفت:( قبر ضامن آهوهاست)

می گفت بیمه حرمش هستی.چون بهتر از تمامی داروهاست!

 

یک چادر سفید گلی بر سر. بی تاب و گیج در بغل مادر

عطر گلاب .گریه.دعا.قرآن. حس می کنم نمی شنوم دیگر!

 

حس می کنم نمی شنوم دیگر.جز یک صدا.صدای دعا از دور

چشمم به گنبد تو که می افتد.پر می شود فضای حرم از نور

 

حس می کنم کسی که دعا می خواند.یک زائر غریب و مسافر بود

انگار یک نفر به دلم می گفت:(آینده تو بود که شاعر بود)!

 

آینده ای که دفتر شعرش را.نذر کبوتران حرم کرده ست

آینده است و آینه ام هرچند.از گریه چشمهاش ورم کرده ست!

 

آینده ام سراغ کسی می گشت.در صورت تمام مسافر ها

یک پیرزن که دست مرا ول کرد.در ازدحام دائم زائر ها!

 

یک پیرزن که چادر گلدارش.بین کبوتران حرم گم شد

یا با کبوتران حرم پر زد.یا اینکه چند دانهء گندم شد!

نغمه مستشار نظامی



01 مرداد 1391 1249 1
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها