دفتر شعر

تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم

زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم
دوباره دور تفاخر شده است ابراهیم

گرفته هرز تجمل حصار حوصله را
که نان سادگی آجر شده است ابراهیم

دمیده بر ریه ی شهر دود تلخ ریا
و روزگار تظاهر شده است ابراهیم

مذاق اهل محبت در این زمانه ی بد
اسیر طعم تکاثر شده است ابراهیم

چه زود گم شده در کوچه های عادت عشق!
زمین دچار تنفر شده است ابراهیم

ببین تو عزّت لات و منات و عزّی را
تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم

تبر به دوش چرا از سفر نمی آیی
زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم!


18 خرداد 1391 3361 1

چیزی نمانده است که پر در بیاوریم

ما را ببخش فاطمه جان ما مزوّریم
هر روز در پی هیجانات دیگریم

باغ تعلقیم و پاییز رنگ رنگ
بی آنکه یک شکوفه ی زیبا بپروریم

ابلیس میهمان نفس های سرد ماست
هر روز ماجرای سقوطی مکرّریم

از بس گناه در دل ما بال می زند
چیزی نمانده است که پر در بیاوریم

غیبت، دروغ، هرزگی چشم، جلوه، شرم
نه دختران خوب، نه خوبان مادریم

برنامه ی تجمل و اسراف کار ماست
غرق زریم و تشنه ی باران زیوریم

در جان ما برای عبادت خشوع نیست
در عاشقانه حرف زدن کم می آوریم

از واجبات خسته و بیزار مستحب
بی روشنای نور تو، بانو مکدّریم

با این وجود ما به تو امید بسته ایم
یعنی همیشه دست به دامان کوثریم


18 خرداد 1391 1695 0

من از سقیفه های شهر می ترسم

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

دلم گرفته چه تلخ است ادعا کردن
و مثل شمع به سوز دل اعتنا کردن

و بغض خویش تکاندن به روی دامن شعر
دوباره عقده ی دل را در آن رها کردن

دلم گرفته برآنم که از سر درد
به گریه دست برآوردن و دعا کردن

در انزوای سراسیمه خوب من بد نیست
کمی سکوت، کمی هم خداخدا کردن

صدای من که در این گوش ها نمی پیچد
و نیست چاره به جز بانگ را رسا کردن

دلم گرفته، گره خورده ام نمی فهمند
چه حاجت است مرا شرح ماجرا کردن

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

دلم گرفته نمیدانم از چه بنویسم
من از کدام هیاهوی کوچه بنویسم

چگونه دست بگیرم به زیر بازویت
چه مرهمی بگذارم به زخم پهلویت

چگونه بین تو و میخ در سپر باشم
و از عطوفت دیوار بیشتر باشم

دلم گرفته و از اشک بیت الاحزانم
درست مثل تو از شهر گریه- نالانم

درست مثل تو در هم شکسته ام بی بی
درست مثل تو مجروح و خسته ام بی بی

من از سقیفه های شهر می ترسم
ز طیف توطئه چین های شهر می ترسم

هنوز در شب ما سایه ی خطر باقی است
هنوز قصه ی پهلو و میخ در باقی است

هنوز هم به علی کینه می فروشد شهر
و بر عدالت او فتنه می خروشد شهر

و استخوان به گلو دارد او غریبانه
و خون دل خورد او باز هم نجیبانه

من از کرانه ی اندوه و آه می آیم
من از شبانه ی فریاد و چاه می آیم

دلم گرفته از این شهر خفته ی خاموش
دلم گرفته از این شهر معصیت-آغوش

از این هوای ز نبض گناه طوفانی
پر از حرام و هراس و شب و هوسرانی

چنان به نکبت لذات خویش مشغول اند
که مثل کرم به عمق گناه می لولند

کسی ز سفره ی بی قوت و نان نمی پرسد
ز قحط عاطفه ی آسمان نمی پرسد

گروهی از پی تاراج قدرت و نام اند
گروه دیگری اما اسیر این دام اند

گروهی آتش غفلت به کام می ریزند
و با حقایق دنیا و دین گل آویزند

چقدر بوی هوس می دهد نفس هاشان
پر ازکبودی کیفر، شب هوس هاشان

دلم گرفته از این بزم های وحشتناک
دلم گرفته از این سورهای دهشتناک

و مرگ های پلیدی که مثل مردن نیست
و رعشه های شدیدی که جان سپردن نیست

و غیرتی که فراموش می شود کم کم
طراوتی که فراموش می شود کم کم

هراس آن شب ظلمانی ای خدای بزرگ
و دختران خیابانی ای خدای بزرگ

خلیج و یک شب بارانی آه باور کن
حراج دختر ایرانی...آه باور کن

اگرچه چشم وطن تا همیشه مرطوب است
علاج واقعه بعد از وقوع هم خوب است

دلم گرفته مزارت کجاست بی بی جان
بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان

به جای در، دلم آتش گرفته بی بی جان
تمام حاصلم آتش گرفته بی بی جان

دلم گرفته و می خواهم آتشین باشم
و شروه-داغ ترین شاعر زمین باشم

بیا امام امان ای مسیح گم شده ام
بگو کجاست نشان ضریح گم شده ام

بر آن سرم که کنارش بهار گریه کنم
به بغض چنگ زنم زارزار گریه کنم

چه می شود که بیایی و ذوالفقار کشی
به روی پنجره ها طرحی از بهار کشی

چه می شود که بیایی ستم فرو ریزد
به پیشواز تو دیوار غم فرو ریزد

بیا امام زمان جان مادرت زهرا
به دادمان برس ای امتداد عاشورا!


18 خرداد 1391 2031 1

این قرن، قرن حادثه های حسینی است

این قرن، قرن حادثه های حسینی است
بر تارکش طراوت نام خمینی است

این قرن در بسیط زمان گم نمی شود
در تاربست ذهن جهان گم نمی شود

تقویم های زورمداری دگر گذشت
آن روزهای خفت و خواری دگر گذشت

هر سو نگاه می کنی آشوب همت است
انگشت های فتنه به دندان حیرت است

دیگر زمان کرنش و تعظیم ها گذشت
سر برگ های تیره ی تقویم ها گذشت

افکنده لرزه در دل این قرن نام عشق
از بس نشسته بر دل مردم پیام عشق

ای بارگاه عاطفه، ای زادگاه من
ای اشکِ داغ خیمه زده در نگاه من

«شیراز» ای ستاره ی شب های خاطرم
ای موج موج آبی دریای خاطرم

شهر غزل، ترانه ی زیبای کودکی
رویای آسمانی دنیای کودکی

ای شهر من سلام، سلامی چو بوی عشق
چون بوی آشنایی دل، گفت و گوی عشق

ای شهر من دوباره به آغوشت آمدم
تا صحن یادهای فراموشت آمدم

ای شهر من چگونه تو باور نداری ام
بارو ندارمت به خودم واگذاری ام

ای شهر منجمدشده در ناسپاسی ام!
آیا اگر نگاه کنی می شناسی ام!

سیمرغ آسمان تو برگشته از سفر!
ققنوس داستان تو برگشته از سفر!

روزی که رفتم آینه ات بی غبار بود
دشت محبت تو همه شعله زار بود

روزی که رفتم این همه دیوار غم نبود
پشت حصار حادثه این دود و دم نبود

این قصرهای سرزده بر پای ما چیست؟
این شانه های خم شده زیر گناه چیست

بن بست کوچه ها به کجا ختم می شود؟
آیا به سمت آینه ها ختم می شود؟

آن آتشِ گرفته در احساس ها کجاست
دوران عشق بازی عباس ها کجاست

پرواز روی بال غرور فرشتگان؟
باران عشق وقت عبور فرشتگان؟

یعنی گذست در دل طوفان رها شدن
آغشته ی نگاه زلال خدا شدن؟

عریانی حقیقت پنهان زندگی؟
رزمنده زیستن شب طوفان زندگی؟

یاران آفتابی تو پر کشیده اند
نامردها به روی تو خنجر کشیده اند!

من بوی خاک می دهم ای شهر خسته ام
از غربت غروب تو در خود شکسته ام

این استخوان امانت خاک است شهر من
تعبیری از کرامت خاک است شهر من

امروز تو چقدر از آشوب خالی است
از چشم های عاشق و مرطوب خالی است

دیروز تو پر از هیجان بود و تازگی
جان می گرفت با تپش عشق زندگی

با یک غزل لبالب از احساس می شدیم
طوفان خشم حضرت عباس می شدیم

امروز کوه فاصله می روید از زمین
بر چهره ها نشسته غمی سرکه انگبین

بوی ریا گرفته نفس های کوچه ها
کز کرده عشق کنج قفس های کوچ ها

خود را اسیر زرورق و برق کرده ای
ای شهر خوب من چقدر فرق کرده ای!

هیچ از نگاه پر زدگان یاد می کنی
یا از گلوی صاعقه فریاد می کنی

ای شهر دل شکسته به سوی تو آمدم
پای به گل نشسته به سوی تو آمدم

آغوش واکن ای وطن ای خاک پاک من
بر این پلاک، بر جگر چاک چاک من

شیراز! دست و پا زده در خونت آمده
تابوت عاشقانه ی مجنونت آمده

با کاروان لاله گل یاس آمده
با بازوی قلم شده عباس آمده


18 خرداد 1391 1768 0

تب غریزه ز کف بُرده مردهامان را

پُر است شهر من و تو ز شب نشینی ها
و هست جرم من و تو عقب نشینی ها

کنار پلک خیابان غریزه می جوشد
و کوچه شرم گناه کبیره می نوشد

چه شد که این همه شهر از غرور خالی شد
نصیب غیرت ما فصل خشک سالی شد

چه شد که این همه مردم ز خویش وا رفتند
دعا رها شده، دنبال ادعا رفتند

نشسته ایم که شاید خدا کند فرجی
و یا دوباره امام رضا کند فرجی

حضور«من» شده پررنگ تر ز «ما» امروز
به مرتضی قسم این نیست کار ما امروز

به مرتضی قسم احساس ها طلایی نیست
و هیچ عاطفه ای خالص و خدایی نیست

پر است شهر ز انبوه نابسامانی
و نیست چاره بر این درد، این پریشانی

اسیر فتنه ی کلاش ها شدن تا کی؟
حصار رخوت عیاش ها شدن تا کی

مغازه ها همه گنجینه ی نحوست هاست
خریدها همه آلوده ی عفونت هاست

پُریم گرچه ز احساس های تازه شدن
شکسته حرمت مقیاس های تازه شدن

کجا؟ چگونه بگوییم دردهامان را
تب غریزه ز کف بُرده مردهامان را

و خواهران من و تو که پر ز شور و شرند
برای لقمه ی احساس و عشق در به درند

چقدر دختر خود را ز شب بترسانیم
و قلب کوچک او را چنین بلرزانیم

چقدر قصه بگوییم «شهر نا امن است»
و یا بهانه بجوییم «شهر نا امن است»

برای من و تو آیا قفس شدن کافی است؟
به پاسبانی او از نفس شدن کافی است؟

کدام پنجره را باز دیده ای بر شهر
کزان برون نتراود نحوستی در شهر

پُر است کوچه و مسجد تهی ز جمعیت است
مگو به من که هدف کیفیت نه کمیت است

هراس من نه ز پُرها و نه ز خالی هاست
هراس من فقط آهنگ خشکسالی هاست

گرفته اند خدا را ز بچه های شما
دل همیشه رها را ز بچه های شما

کشانده اند به دل ها مسیر شهوت را
که برده اند ز یاد آیه های رحمت را

نشسته ایم و دزدان خدای پستوی اند
من و تو این طرف آنها ولی در آن سوی اند

کنون که مغز جوان های ما محاصره است
بدان زمان شبیخون، دم مخاطره است

به این بهانه که با کار خویش درگیریم
درست نیست دل از کار شهر برگیریم

من و تو پیش تر آتش مزاج تر بودیم
سروش قافله ای پُر رواج تر بودیم

کلاه از من و قاضی نمودنش با تو
خروش از من و گوش شنودنش با تو

گناه من و تو بود این گناه شهر نبود
به جز گرفتن این موج عیب شهر چه بود

شب از هبوط خطا پلک شهر سنگین است
و از ترانه ی ابلیس کوچه غمگین است

به مرتضی قسم این جز تب تباهی نیست
در انتهای خط ما به جز سیاهی نیست

به مرتضی قسم امروز را حسابی هست
برای غفلت این روزها عذابی هست

چرا به کارِ گره خورده سر فرو نکنیم
و با اهالی فتنه بگو مگو نکنیم

مخواه دست ز آیین خویش برداریم
سکوت کرده و دل را به درد بسپاریم

مخواه بر من و بر خود عقب نشینی را
مخواه رونق بازار شب نشینی را

صبور بودن امروز رستگاری نیست
به مرتضی قسم این جز گناهکاری نیست


18 خرداد 1391 1504 0

همه اینجا عشیره ی دردند

شهر؛ تاریک، کوچه ها؛ سردند
کاش یاران رفته برگردند

آن سواران بی بدیلی که
در زوایای زندگی طردند

شهدا، آن مسافران غریب
که در اخلاص بی هماوردند

کوچه های هیاهوی این شهر
شبه بازار مرد و نامردند

خوشه های نگاه رهگذران
از تب و تاب زندگی زردند

هیچ کس فکر مهربانی نیست
همه اینجا عشیره ی دردند

روزهای کسالت امروز
تشنه ی تیغ یک ابرمردند


18 خرداد 1391 1109 0

این شهر در محاصره ی خشکسالی است

اینک که شهر شعله ور بی خیالی است
جای برادران غیورم چه خالی است

جای برادران غیوری که بعدشان
این شهر در محاصره ی خشکسالی است

بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند
ردّ عبور صاعقه شان این حوالی است

من حرف می زنم و دلم شعر می شود
در واژه های من هیجانات لالی است

گیسو شلال کرده حیا در مسیر باد
اینجا که شرم له شده چون طرح قالی است

طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند
تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است

آلوده است کوچه، خیابان به زندگی
چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است

بر من چه سخت می گذرند این غروب ها
جای برادران غیورم چه خالی است


18 خرداد 1391 999 0

سقوط می کند از ارتفاع انسانی

حلول می کند اندیشه های شیطانی
به ذهن شعله ور یک جوان بحرانی

کلاف عقده ی او باز می شود در وهم
سقوط می کند از ارتفاع انسانی

و چنگ می کشد ابلیس روی چشمانش
که جغد را بکشد سمت شوم ویرانی

و عکس کودک همسایه شکل می گیرد
که وحشیانه شود روز بعد قربانی

به راه مدرسه طعم فریب می پاشد
کنار رهگذر کوچه ای زمستانی

و طعمه می گذرد از دروغ یک لبخند
به شوق شیطنت کودکی، به آسانی

کبود می شود آهسته سرخ لب هایش
و مرگ نسخه ی پیچیده ی هوسرانی

و بادبادک او تاب می خورد در باد
درست بر سر گودال دفن پنهانی

برای مدرسه هم غیبتش موجه نیست
و حذف می شود از امتحان پایانی


18 خرداد 1391 1149 0

از پانزده بهار فقط رنج برده بود

دیروز هم کلاسی من قرص خورده بود
از پانزده بهار فقط رنج برده بود

ده سال پیش تر پدرش در شبی سیاه
در زیر چرخ وحشی تقدیر مرده بود

یک سال بعد مادرش از فقر و بی کسی
او را به دست عمه ی پیرش سپرده بود

می خواست زندگی کند این هم گناه نیست
رنج گرسنگی جگرش را فشرده بود

چشمان هم کلاسی من رنگ آب بود
با رنگ و روی سبزه، کمی تلخ چرده بود

این روزها دگر به کلاس اعتنا نداشت
تهدیدهای مدرسه شلاقِ گرده بود

کنج کتاب و دفتر خود «قلب» می کشید
هر زنگ سی هزار دل خون شمرده بود

یک هفته پیش گفت غرورش شکسته است
زیرا «ابوذر»ش به کسی دل سپرده بود

بر جای او نشسته کنون دختری سفید
از دفتر کلاس ولی خط نخورده بود!


18 خرداد 1391 1199 0

نفرین به دل، دلی که دگر نیست سر به راه

هر جا نشست گفت که من...عشق...او...گناه
شرحی نوشت جامع از آن حرف...آن نگاه

می گفت هر چه بود...من و او...تمام شد
حرفی نمانده بود میان زمین و ماه

حق جانبانه از بدی عشق گفته بود
هر جا نشست گفت که « من او...فریب...» آه

اول که دیدمش...دلش این قدر سنگ...نه
یعنی درست مثل رفیقان نیمه راه

آن روزها تمامی من سهم عشق بود
نامش چه بود...قسمت...تقدیر...اشتباه

خواب و خوراک و زندگی ام گریه بود و او
از هیچ کس قبول نکردم که...راه و چاه

شب: انتظار، روز: کجا؟ پارک...سینما
لبخند و حرف های قشنگ میان راه

من اعتماد کردم و او هم دروغ گفت
ماشین و خانه، پول فراوان، گل وگیاه

یک روز دیدمش جلوی بانک صادرات
با دختری کشیده و لاغر ولی سیاه

با این همه هنوز به او فکر می کنم
هر وقت دل خروش کند ظهر، شب، پگاه

حق با تو است...احمقم...اما نمی شود
نفرین به دل، دلی که دگر نیست سر به راه

دیروز دیدمش کمی آشفته، سرد، زرد
با دستبند جرم که می رفت دادگاه!


18 خرداد 1391 1366 1

تیتر درشت صبح «گناه حبیبه» بود!

زن متهم به قتل دو مرد غریبه بود
پرونده ای قطورتر از یک کتیبه بود

شلوار جین و کفش کتانی و شال سبز
مانتوی رنگْ رفته ی تنگش دو جیبه بود

از خود دفاع کرد که مجبور بوده است
در حرف های مضطربش شک و ریبه بود

یک اسم خوب داشت فراموش کرده ام
شاید حبیبه... نه شاید هم نصیبه بود

من باورم نمی شود او قتل کرده است
دستش شبیه دست ظریف شکیبه بود

زندان-ردیف میله-و حکم قصاص- دار
تیتر درشت صبح «گناه حبیبه» بود!


18 خرداد 1391 861 0

عینک زد و به سمت پرایدی پرید و رفت

خمیازه...سمت میز توالت دوید و بعد
در چشم هاش خط مدادی کشید و بعد

در جای جای صورت خیسیده در کرم
از هفت رنگ معجزه ای آفرید و بعد

ژل، اسپری، حرارت ماتیک، خط لب
آرایش غلیظی از او می چکید و بعد

مانتوی تنگ، شلوارک قرمز گشاد
از سوپر محله آدامسی خرید و بعد

تاکسی گرفت، رفت و میدان پیاده شد
عینک زد و به سمت پرایدی پرید و رفت

حالا قسم بخور که زنی پاکدامن است
با شاهدی که از در غیبی رسید و بعد


18 خرداد 1391 880 0

خلاف شرع نبود آری ولی خلاف مروت بود

خلاف شرع نبود آری ولی خلاف مروت بود
خلاف جوهره ی مردی، خلاف ذوق محبت بود

غرور حنجره اش را بغض شکست با قطراتی داغ
برای یک زن عاشق، این، چه غیر طعم خیانت بود؟

نفس کشید عمیق و تلخ...نه...یک تنفس مصنوعی
به روی گونه ی کم رنگش، چقدر ردّ رطوبت بود

و فکر کرد به لحظاتی که مثل بید دلش لرزید
همین که در گذر مردش برای حادثه فرصت بود

نشسته بود و حرز اشک گرفته بود سر راهش
بدون آنکه بداند مرد به شام شوم که دعوت بود؟

و صفر نهصد و هفده...خوب گرسنه نیستی؟ اما مرد
به سفره هوسی پنهان نشسته گرم به صحبت بود

زن اینک از ته این جاده نگاه خسته نمی گیرد
پر از حرارت یک تصمیم...که در مسیر مصیبت بود!


17 خرداد 1391 921 0

صورت حساب عمر خودش را نگاه کرد

در رستوران نشست و «مِنو را نگاه کرد»
با لقمه ی هوس دل خود را سیاه کرد

میز کنار پنجره، یک جای دنج، خوب
هی شعر خواند و قصه ی خورشید و ماه کرد

در چشم های هرزه سبزش، ناهار گرم
طعم جنون گرفت و هوای گناه کرد

هر هفته در همین هتل شیک، سر قرار
فصل فریب و وسوسه را رو به راه کرد

با لقمه- کلمه ی نجویده، شتاب شوم
آرامش خیال خودش را تباه کرد

بعد از غذا به میز کمی خیره شد و بعد
با پای لنگ عشق تب اشک و آه کرد

سالاد خام فصل، دو پرس آتش هوس
صورت حساب عمر خودش را نگاه کرد

آنگاه در مقابل صندوق پول شمرد
در سی و چند سالگی اش اشتباه کرد!


17 خرداد 1391 829 0

و گفت: من به خدا از خدا نمی ترسم

پدر و مادر! من از خدا نمی ترسم
از آن خدای بپای شما نمی ترسم

از آن خدا که نشسته است تا مرا بکشد
به دار خشک مجازات ها نمی ترسم

چقدر صبر کنم تا قیامتش برسد
از این بکن...نکن...این ادعا نمی ترسم

از آن کسی که فراسوی ابرها جاری است
از آن ز درد دل من جدا نمی ترسم

از آن خدا که مرا امر می کند شب و روز
از او که سیر نبوسد مرا نمی ترسم

از آن که سر نکشد تلخ کامی من را
به جز به ندبه و حمد و ثنا نمی ترسم

به او بگو که خودش را نشان دهد قدری
که من-زِ هر که نبینم- به جا نمی ترسم

و گریه کرد و سرش را گذاشت در بغلم
و گفت: من به خدا از خدا نمی ترسم


17 خرداد 1391 960 0

ز من جدا نشو ای گل که خوار خواهم شد!

ز من جدا نشو ای گل که خار خواهی شد
خمار وسوسه ی بی شمار خواهی شد

و خشک می شوی و زیر پای رهگذران
صدای خش خش و گرد و غبار خواهی شد

و باد می بردت تا جزیره ی افسوس
پیاله ی هوسی بی قرار خواهی شد

به فرض آنکه برویی درخت هم که شوی
درخت بی رگ و بی ریشه دار خواهی شد

به صحنه ی هیجانات روزنامه ی صبح
ستون حادثه ای مرگبار خواهی شد

صبور باش که این فصل سرد می گذرد
اگر...اگر تو بمانی بهار خواهی شد

کنار توست اگر شاخه را بهایی هست
ز من جدا نشو ای گل که خوار خواهم شد!


17 خرداد 1391 1322 0

چقدر میله ی زندان، چقدر دیوار، آه

چقدر میله ی زندان، چقدر دیوار، آه
حصار پشت حصار است و حلقه ی دار، آه

و انتظار به سر هم نمی رسد دیگر
چه زود می شکند بغض این گرفتار، آه

و باید او بنویسد و اعتراف کند
چگونه کشت؟...چرا کشت؟...یک نه صد بار، آه

جنون گرفته و آوار می شود در خویش
به زور حلقه ی زنجیر و دود سیگار، آه

ولی هنوز نمی فهمد اتهامش را
جوان ساده ی دیروز، مرد بیکار، آه


17 خرداد 1391 919 0

بر سنگ قبر من بنویس او فریب خورد

بر سنگ قبر من بنویس او فریب خورد
در یک شب کبود خزان شد غریب مرد

بعد از سه نقطه، نیز ادامه بده که او
روزی به طعم وسوسه دل داد و جان سپرد

یک روز باد آمد و او را-که خواب بود-
با زوزه های تند عجیب و غریب برد

ننویس او جوان...بنویس او که پیر بود
در مرگ لحظه ها لب و دندان به هم فشرد

بنویس او بهارترین های شهر بود
یک تیپ با کلاس و جنتل منی و لُرد

او قیمتی ترین گل یاقوت کوچه بود
گم شد در آن شبی که زد ابلیس دستبرد!


17 خرداد 1391 998 0

این تکّه استخوان پریشان، بهار کیست؟

افتاده در کنار خیابان خمار چیست؟
این تکّه استخوان پریشان بهار کیست؟

قدری بیا جلوتر و از خود سوال کن
آیا به آن جوان معطر شبیه نیست؟

در پشت این سراب دلی پلک می زند
دیوانه ی محبت جوشیده ی کسی است

تزریق مرگ در رگ این کوچه ی ملول
این عمرهای سوخته، شرحی شنیدنی است

من شرم دارم از غم امروز ای زمین
آه ای زمان! به خاطر فردا کمی بایست!


17 خرداد 1391 906 0

خانوم اجازه نمره ی انشای من کم است!

-خانوم اجازه نمره ی انشای من کم است
-فاعل و فعل جمله چه درهم و برهم است

دختر صفت که جمع ندارد، ضمیرکو؟
این نمره مال این همه جملات مبهم است

«زن شرم خویش خورد» که معنی نمی دهد
در تو چقدر پایه ی دستور محکم است!

«کار و تلاش» مطلب بسیار ساده ای است
موضوع را چه دخل بهشت و جهنم است

اینجا نوشته ای که «سحر کار می فروخت
از کار کردنش دل ما غرق ماتم است»

«وقتی گرسنه است لبش سرخ می شود
یک کار و بار خوب برایش فراهم است»

کار و تلاش عار ندارد، چه شب! چه روز
این حرف های بی سر و ته! مال آدم است؟

دختر نشست و گفت که من راست گفته ام
-خانوم اجازه نمره ی انشای من کم است!


17 خرداد 1391 950 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها