دفتر شعر

عجب این زن شبیه فاطمه است

کیست این زن ز دور می آید
با نگاهی صبور می آید

آبله پا و خسته و مجروح
جسم او راه می رود یا روح

کیست این زن که جامه اش نیلی است
گل گل صورتش رد سیلی است

هر طرف وای وای و همهمه است
عجب این زن شبیه فاطمه است

رنگ و بوی حسین دارد او
شیون و شور و شین دارد او

مردم این زینب عزیزم نیست
محرم چشم اشک ریزم نیست

زینب من که قد خمیده نبود
اینقدر رنگ و رو پریده نبود

مردم این را که خوب می دانید
زینب من بلا ندیده نبود

از کدامین بلا شکسته چنین
قامتش این قدر تکیده نبود

وای من روی او خراشیده است
چه کس این بذر فتنه پاشیده است

زینب من که قد خمیده نبود
اینقدر رنگ و رو پریده نبود

آفتاب قبیله ی طاها!
زینب من! عقیله ی طاها!

دختر آسمانی زهرا!
میوه ی زندگانی زهرا!

آمدی، آمدی غرور علی!
وارث سینه ی صبور علی!

تو که محبوبه ی خدا بودی
زینب دوش مصطفی بودی

آمدی زینبم، شکسته چرا؟
این همه خسته خسته خسته چرا؟

آه زینب چقدر تنهایی!
کوه دردی ولی شکیبایی

ز چه هستی؟ ز سنگ یا آهن
ای کبودای تازیانه ی من!


28 خرداد 1391 1634 0

تلاش کن که تو پایان ماجرا باشی

تو دور می شوی از خویش تا رها باشی
دو روز سرزده همسایه ی خدا باشی

سفر به مرکز ثقل زمین، به چشمه ی وحی
رها از این همه آشوبِ ادّعا باشی

درست مثل تولد، نه مثل لحظه ی مرگ
کفن بپوشی و از زندگی جدا باشی

درآسمانی لبیک، بال و پر بزنی
که با ملائکه با روح همصدا باشی

و هفت بار بچرخی و رو نچرخانی
به پاس حرمت آیینه بی ریا باشی

شکوه دامن هاجر تو را بر انگیزد
نسیم هروله از مروه تا صفا باشی

تبر به دوش بگیری و مثل ابراهیم
به جان بتکده ی نفس خود بلا باشی

پرنده باش و رها باش، بال و پر وا کن!
تلاش کن که تو پایان ماجرا باشی


28 خرداد 1391 1775 0

و یک پیاله ی مسموم می کند تأثیر

حصار پشت حصار آفتاب در زنجیر
و صبر سجده کند در کجاوه ی تقدیر

و سقف ابری زندان چقدر کوتاه است
برای آنکه شود خواب کهنه ای تعبیر

سیاه شب پر از آوازه ی نماز کسی است
صدای لرزش زنجیرهای دامن گیر

صدای بال قنوتی که زخم ریزان است
زبور آینه هایی که می شود تکثیر

چه سعی ها که نشد تا شکسته اش بینند
برای آن که بریزد به دامنش تقصیر

دو تکّه پوست، دو سه تکّه استخوان نحیف
که در محاصره ی کینه می شود تعزیر

بهار موسوی آشفته می شود در باد
و یک پیاله ی مسموم می کند تأثیر


28 خرداد 1391 1508 0

از تیرها نبود کسی سر به راه تر

در خانه نیست مثل تو بی تکیه گاه تر
هرگز ندیده ایم ز تو بی پناه تر

انگیزه ی گناه نخست است زن، ولی
از همسر تو نیست کسی پُر گناه تر

امشب پُر از هوای غم انگیز گریه ام
اما بقیع هست ز من رو به راه تر

تو وارث شجاعت بازوی حیدری
فرمانده ای نبود ز تو کم سپاه تر

در پرتو درخشش الماس، تشت خون
ترسیم کرده روی تو را هر چه ماه تر

حتی به جسم پرپر تو تیر می زنند
از دشمن تو نیست کسی روسیاه تر

در بین مردمی که تو را می شناختند
از تیرها نبود کسی سر به راه تر

مظلوم کوچه های غریب مدینه ای
از کوفه نیست شهر تو کم اشتباه تر

دیگر غزل به ماتم تو ره نمی برد
زیرا شده است پنجره های نگاه، تر


28 خرداد 1391 1767 0

عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید

عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید
ورود قافله را از دهان شهر شنید

مسافران عزیزش ز راه می آیند
میان گریه چو ابر بهار می خندید

پس از تحمل یک انتظار جان فرسا
عصای حوصله اش روی کوچه می لغزید

نشان قافله را با نگاه مضطربش
میان همهمه ها می گذشت و می پرسید

میان زمزمه ها بوی مرگ می آمد
برای آنچه نباید شود کمی ترسید

بشیر! حرف بزن! از حسین می دانی
هزار ماه و ستاره فدای یک خورشید

خبر سریع تر از او ز کوچه ها می رفت
و بغض شهر در این سوگ بی کران ترکید

گرفت دست به پهلو، شکست، طوفان شد
به روی خاک نشست، ابر شد و خون بارید


28 خرداد 1391 1609 0

پیش از تو کوفه، سجده ی خونین ندیده بود

پیش از تو کوفه، سجده ی خونین ندیده بود
داغ بزرگ، ماتم سنگین ندیده بود

پیش از تو در سه فصل غریبانه ی سکوت
جز سور و سات سفره ی سنگین ندیده بود

یعنی تو را چنان که تو بودی نمی شناخت
جز سایه های سرد و دروغین ندیده بود

هر شب صدای پای تو در کوچه می دوید
خواب تو را بهانه ی شیرین ندیده بود

پیش از تو مرگ حادثه ای دلخراش بود
در مرگ، رستگاری و تسکین ندیده بود

خون دل تو بود که محراب را گرفت
جز در دل تو دغدغه ی دین ندیده بود

تاریخ کوفه، سر به سر آشوب و فتنه است
حاشا که سهمناک تر از این ندیده بود!


28 خرداد 1391 2017 0

خدیجه ملتهب دردهای شیرین بود

هوای خانه سراسیمه بود، سنگین بود
خدیجه ملتهب دردهای شیرین بود

زنان قوم به دلداری اش نیامده اند
از این غریبی و غربت چقدر غمگین بود

گرفت دست به پهلو، خدای خود را خواند
به استجابت او خانه غرق آمین بود

ندای کودک خود را شنید، مریم شد
صدای نازک او التیام و تسکین بود

و دید آسیه دورش گلاب می پاشد
دو زن، دو حوریه اش در کنار بالین بود

دم شکفتن آن نور آسمان در خاک
حلول کوثر طاها، بهار یاسین بود


28 خرداد 1391 1645 0

بچرخ ای سر و برگرد سمت دشمن، آه

زن ایستاده که اندوه را الک بزند
به زخم باور دشمن کمی نمک بزند

کنار حجله ی خونین آرزوهایش
عروس، کِل بکشد، شروه نی لبک بزند

دوباره چنگ زند لای زلف های پسر
کنار ناخن او ردّ خون شتک بزند

زنی به وسعت معصوم یک شکیبایی
نشسته بر جگرش زخم ناخنک بزند

و بوسه، خاطره ای داغ می شود از عشق
که روح سبز یقین پشت پا به شک بزند

بچرخ ای سر و برگرد سمت دشمن، آه
نباید این عطش مادرانه لک بزند

و غلت خوردن آن سیب سرخ در میدان
حماسه ای است که تاریخ را محک بزند


28 خرداد 1391 1415 0

عجیب نیست زنی اشک را بخشکاند

عجیب نیست زنی اشک را بخشکاند
صبوری اش جگر کوه را بلرزاند

در التهاب وداعی که بازگشت نداشت
زمین حادثه را دور سر بگرداند

بغل کند پسرش را زلال و آینه وار
درون کالبدش عشق را بتاباند

غرور نبض زند از نوک سرانگشتی
که میل سرمه به پلک پسر بلغزاند

سلام ای زن نستوه! هاله ی اندوه!
چگونه شعر کنار تو پر بیفشاند؟

چگونه واژه به تقدیس تو برآید، تا
به بیکرانه ی دنیا تو را بهماند؟

کدام واژه تو را سرکشد عزیز دلم
که هرم داغ تو آن واژه را نسوزاند؟

رسیده است برادر، ز خیمه بیرون آی!
نمی تواند از این درد، سر بچرخاند

گرفته روی دو دستش ستاره های تو را
و دشمن آمده تا کف زند، بشوراند

نسیم حلقه زده لای زلف خون آلود
که باز کاکل داماد را برقصاند

چه سخت بود زنی اشک را بخشکاند!
صبوری اش جگر کوه را بلرزاند!


28 خرداد 1391 1820 0

چه می شد آه اگر کوفه آفریده نمی شد

چه می شد آه اگر کوفه آفریده نمی شد
که هیچ نقشه ی شومی در آن کشیده نمی شد

چه می شد، آه خدایا، حصار حوصله ی شهر
به گرد این همه بی غیرتی تنیده نمی شد

نفاق خیمه نمی زد به دشت عادت مردم
و روح جاری نفرین در آن دمیده نمی شد

چه می شد، آه که طغیان کینه ورزی این شهر
برای فرق علی، تیغ زهر دیده نمی شد

درخت سبز عدالت، در آن سکوت مکدّر
برای صاعقه این گونه برگزیده نمی شد

و در مساحت آن اتفاق سرخ و مه آلود
صدای پای علی نیمه شب شنیده نمی شد

و آفریده شد این شهر، غرق یک غم مرموز
به جز فریب در این شهر اگرچه دیده نمی شد

ورق ورق همه تقویم شرم و بدنامی است
چه می شد آه اگر کوفه آفریده نمی شد!


28 خرداد 1391 1183 0

سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد

قافله قافله از دشت بلا می گذرد
عشق، ماتم زده از شهر شما می گذرد

آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود:
سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد

روزهاتان همه شب باد که خورشید زمان
بر سرِ نیزه، سر از جسم جدا می گذرد

چشم هاتان چشمه ی خون باد که بر ریگ روان
کاروان از برتان آبله پا می گذرد

ننگِ پیمان شکنی تا ابد ارزانی تان
که فرات عطش از خون خدا می گذرد

می شناسیدش و از نام و نسب می پرسید؟
وای از این روز که بر آل عبا می گذرد!


28 خرداد 1391 1146 0

زیباترین پدیده ی دامان کوثر است

زیباترین پدیده ی دامان کوثر است
این ماهْ پاره، روشنی چشم حیدر است

در گریه اش مغازله ی ابر و آسمان
در خنده اش طراوت جان پیمبر است

جبریل بال فرش کند پیش پای او
در التیام زخم، مسیحای دیگر است

نام قشنگ او: هوس واژه های شعر
در شاه بیت حادثه مضمون برتر است

آه ای حسین! ای هیجان شکوهمند!
تقدیر تو حرارت تقدیر مادر است

افسانه نیستی که بهای حقیقتی
تعبیر سرخ هرچه که در عشق بهتر است

نقش حماسه می زند آفاق چشم را
هر جا خیال کرب و بلایت مصوّر است

دنیا به بوی نام تو تعظیم می کند
آزادگی همیشه ز نامت معطر است


25 خرداد 1391 1253 0

حرّ است چشمه ای که فرومانده در سراب

تردید، در تلاطم اندیشه، انتخاب
آشفتگی، هراس، دلی غرق اضطراب

اما چگونه؟ می شود آیا؟ چرا،نه،کی؟
صدها سوال تب زده در حسرت جواب

جنگ است و نابرابری و فتنه ی عطش
یعنی سپاهیان سراب اند گرد آب

یک سو فتاده مست در آغوش شب هوس
یک سو تمام روشنی و صبح و آفتاب

در چشم این سوار، معمای مبهمی است
تردید و شوق، وحشتِ تصمیم و انتخاب

دیگر دم از غرور امیری نمی زند
در شب-سکوتِ خیمه نهان کرده التهاب

فردا به کوی عشق پناهنده می شود
می سوزد از حرارت این انتخاب ناب!

او تشنه ی حقیقت پنهان نیزه هاست
حرّ است چشمه ای که فرومانده در سراب


25 خرداد 1391 1293 0

نشست مرد و به دامن گرفت دختر را

نشست مرد و به دامن گرفت دختر را
چشید طعم نفس های گرم مادر را

چگونه لب به وصیت گشاید او این دم
چگونه بار ببندد وداع آخر را

به چشم خسته ی او خیره می شود لختی
که بغض کرده گلو پاره های اصغر را

کشید دست به لب های خشک و لرزانش
و پاک کرد رَدِ اشک های پرپر را:

-اگرچه مایه ی آرامش پدر بودی
بیا و تجربه کن حس و حال دیگر را

رباب را به تو من می سپارم از امروز
غزل کن آتش آن خاطر مکدّر را

عمو نداشت، برادر نداشت، دشمن داشت
پدر، چگونه رها کرده بود دختر را؟


25 خرداد 1391 1229 0

کسی باز غم را صدا می زند

کسی باز غم را صدا می زند
دلم را به موج بلا می زند

می آشوبدم تا که عصیان کنم
که این واژه ها را پریشان کنم

من امشب پُر از ناله پردازی ام
عزادار صیّاد شیرازی ام

عزادار آن مرد سنگرنشین
غرورآفرین، مرد فتح المبین

امیری که در رزم پاینده بود
دل پاکش از عشق آکنده بود

کجا رفتی ای آسمانی ترین
خدایی ترین، جاودانی ترین

تو را روح کارون صدا می زند
تو را غرب کشور دعا می کند

چه کردی عزیزم که با یک کلام
تو را عشق حاجت روا می کند

تو ای آهنین مرد فصل خطر
شهادت به تو دین ادا می کند

ندانست دشمن که پرواز تو
چنین محشری را به پا می کند

تو را جبهه امشب صدا می کند
تو را از دل و جان دعا می کند

هنوز آید از جبهه فریاد تو
دل شهر، خونین شد از یاد تو

برآشفت غم دامن اشک را
کسی شعله زد خرمن اشک را

اجابت کنیم آتش کوه را
بخوانیم یک شروه اندوه را

به تابوت تو بوسه زد آفتاب
فروغ فروزنده ی انقلاب

که رهبر کنارت به غم تکیه کرد
غریبانه در رفتنت گریه کرد

ز چشمان تو سادگی می چکید
دلت در ولای علی می تپید

تو را فتنه هر چند در هم شکست
ستم از چنین فتنه طرفی نبست

به عشق ولایت دلت تازه بود
شهادت دری نو به رویت گشود

اگر چه ز داغت نباید شکست
مرا غربت عشق خواهد شکست

بسیجی ترین ها، علی غیرتان!
مبادا که غفلت شود کارتان!

مبادا علی(ع) باز تنها شود
که باز ابن ملجم مهیا شود


25 خرداد 1391 907 0

به بازگشت همه هست امید، الاّ تو

مسافران همه برگشته اند، الاّ تو
سرور صبح ظفر گشته اند، الاّ تو
رسیده منتظران را نوید، الاّ من
مسافر همه از ره رسید الاّ من

همه شریک غم خواهرند، الاّ تو
عصای دست و دل مادرند، الاّ تو
همه به خواب شب آلوده اند، الاّ تو
و در خیال خود آسوده اند، الاّ تو

کسی قرار دل من نبود، الاّ تو
کسی بهار دل من نبود، الاّ تو
همه به خواب تو را دیده اند الاّ من
گلی ز خنده ی تو چیده اند الاّ من

ز دیده رفته ز دل رفتنی است الاّ تو
که یاد هیچ کسی تازه نیست الاّ تو
تو را ز یاد همه برده اند، الاّ من
به قاب خاطره بسپرده اند، الاّ من

ز رفتگان همه پیکی رسید، الاّ تو
به بازگشت همه هست امید، الاّ تو
به پلک های همه شب دمید، الاّ تو
مسافر همه از ره رسید، الاّ من


25 خرداد 1391 1123 0

ای کاش امشبی تو نفس کم نیاوری

ای کاش امشبی تو نفس کم نیاوری
بر گونه های «فاطمه» شبنم نیاوری

سوز گلو و خیمه ی اکسیژن، آه، درد
در خانه شور و حال محرّم نیاوری

امشب شب عروسی محمود و فاطمه است
در سور و سات شادی شان غم نیاوری

در موقع اجازه گرفتن چه خوب بود
این ماسک را درون سالن هم نیاوری

گفتند نامه ای بفرستید، راستی
حیف است یک نوشته فراهم نیاوری

پس دیده بان حفظ حقوق بشر کجاست؟
تا کی به ابروان پُرت خم نیاوری؟

هر شب شهید می شوی از درد، مرد من
ای کاش امشبی تو نفس کم نیاوری


25 خرداد 1391 3029 0

سرفه می کند وَ طعم جبهه را، در هوای کوچه می پراکند

سرفه کرد و از کنار من گذشت چفیه پوش آشنای این محل
او هنوز سر به زیر و ساده است شیرمرد با خدای این محل

می توان از نگاه زرد او، خوشه های درد را درو کنی
با عبور او چه تازه می شود رنگ و بوی جای جای این محل

می شناسمش من آن چنان که تو، کوچک و بزرگ این محله نیز
تکیه گاه اعتماد کوچه است پنجه ی گره گشای این محل

سرفه می کند وَ طعم جبهه را، در هوای کوچه می پراکند
بوی دودهای شیمیایی،آه، خاطرات مردهای این محل

گرچه ذره ذره آب می شود، پیش چشم های گریه ناک من
او هنوز با صداقتی نجیب، کار می کند برای این محل


25 خرداد 1391 1317 1

نماند عطر کلام تو در انحصار زمان محبوس

نه، مرگ حادثه بود، اما، برای من، نه که اقیانوس
که مرگ منزل تقدیر است برای خواندن یک ققنوس

کنار بستر تو تا صبح، ستاره ها همه چرخیدند
و چرخ...چرخ...زمین چرخید شمارش رقمی معکوس

و صبح بوی قیامت داشت وَ طعم تلخ هراسیدن
و بوی مضمحل تردید و طعم سوخته ی افسوس

به انتشار نفس هایت نسیم ها همه کوشیدند
نماند عطر کلام تو در انحصار زمان محبوس

و قرن، قرن تو شد ای مرد! و عالم از نَفست پر شد
و داشت نام تو را تمثیل وَ کرد چشم تو را فانوس!


25 خرداد 1391 1002 0

دنیا نشسته است که حاشا کند تو را

دنیا نشسته است تماشا کند تو را
یا نه، که چشم بندد و حاشا کند تو را

مثل طنین سربی یک تیغ انتقام
در تنگنای حادثه پیدا کند تو را

نبض صدای تو عطش سرخ شیعه است
بغضی که سر کشیده شکوفا کند تو را

چون موج بی قرار که بر صخره می زند
زیباترین پدیده ی دریا کند تو را

اسطوره ی مبارزه با دیو فتنه ای
باید غرور و عشق مهیا کند تو را

تو از تبار کرب و بلایی، امیر عشق!
می خواهم از خدا که شکیبا کند تو را

خشمی مقدسی، که در این قرن التهاب
دنیا نشسته است که حاشا کند تو را


25 خرداد 1391 937 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها