دفتر شعر

هشت سال از تب یک عشق سرودم با تو

آمدم از شب تاریک به فردا برسم
از بد و خوب گذشتم که به اینجا برسم

پشت سر، خاطره ی کودکی ام جا مانده
یک نفر در دل من هست که تنها مانده

با دل خسته کسی کاش که راهی نشود
هیچ کس، هیچ کس، آواره الهی نشود

خانه ام سوخت، اگر این همه راه آمده ام
"از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام"

از غم و درد دلم کاش که آکنده نبود
جنگ در کشور من کاش پناهنده نبود

باغ ها را بغل بوته ی خشخاش ببین
زشت و زیبای مرا مثل خودت فاش ببین

من همانم که نرفته است غمت از یادم
تو همانی که زمین خوردی و من افتادم

پای یک چشمه نبوده مگر آبادی مان؟
پس چرا دور شده خانه ی اجدادی مان؟

عاشقی نیست مگر عادت دیرینه ی ما؟
رو به یک قبله نبوده است مگر سینه ی ما؟

هشت سال از تب یک عشق سرودم با تو
من مگر همنفس جنگ نبودم با تو؟

حائلی بین دل ما دو نفر کاش نبود
مرزها ساخته ی دست بشر کاش نبود

دوستی کاش دمی دست تکانم بدهد
وقت لبخند زدن بغض امانم بدهد

هر دو همسایه ی دیوار به دیوار منند
مثل تو، شادی و اندوه وطن دار منند


20 اردیبهشت 1398 134 1

پیرها آن روز حرمت داشتند 

بچه ها امروز روز عید ماست 
لحظه های بازدید و دید ماست
 
پیش از این هر روز روز عید بود 
زندگی سرشار از امید بود
 
عید و فروردین خوبی داشتیم 
پیش از این آیین خوبی داشتیم
 
زندگی آغاز می شد با سلام 
اخم هایش باز می شد با سلام
 
گوش ها گلبانگ بلبل می شنید 
هر کسی گل گفته و گل می شنید
 
شاعران از نان و گُل دم می زدند 
حرف های تلخ را کم می زدند
 
حرف ها آن روز تکراری نبود 
شعرها اینقدر بازاری نبود
 
چشم ها پیمانه های راز بود 
آسمان ها فرصت پرواز بود
 
قلب ها آن روز دور از هم نبود 
دست ها اینقدر نامحرم نبود
 
مردمان پندار نیکی داشتند 
عشق را کوچک نمی پنداشتند
 
هر کسی یار خودش را دوست داشت
سایه دیوارِ خودش را دوست داشت
 
می شد احساسات را غربال کرد 
با کبوتر نامه ای ارسال کرد
 
شهرهای آشتی دروازه داشت 
جارچی هر روز حرفی تازه داشت
 
خانه با گرمای کرسی گرم بود 
کوچه با احوالپرسی گرم بود
 
آب جاری بود از بالای کوه 
روشنی می ریخت از سیمای کوه
 
آب با آیینه هم فرهنگ بود 
آسمان دریای آبی رنگ بود

ماه پشت ابر پنهان بود ؟ نه
روشنی محکوم کتمان بود ؟ نه
 
ماه در نوروز شکل داس بود 
آسمان آغوشی از احساس بود
 
همت خورشید را فانوس داشت 
کوزه استعداد اقیانوس داشت
 
دست روی دست معنایی نداشت 
کوچۀ بن بست معنایی نداشت
 
پیرها آن روز حرمت داشتند 
مردهای ایل غیرت داشتند
 
مرد بر پیمان خود پابند بود 
تار موئی آیۀ سوگند بود
 
دامن زن جان پناه مرد بود 
شانه هایش تکیه گاه مرد بود
 
زن شریک درد خود را می شناخت 
سرفه های مرد خود را می شناخت
 
مرد از دیدار زن خرسند بود 
بهترین سوغاتیش لبخند بود
 
سرزمین ما زمانی بچه ها 
سرزمینی بود خیلی با صفا
 
ابتدا و انتهایش این نبود 
نقشۀ جغرافیایش این نبود

.........................
از صفحه اینستاگرام شاعر:
https://www.instagram.com/mohammadsalmani1/p/BvPlMIZp3PX/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=cqu5tawpp84j
 


10 فروردین 1398 273 0

قربون اون دلای تک سرنشین

ای جماعت! چطوره حالات‌تون؟
قربون اون فهم و کمالات‌تون

گردنتون پیش کسی خم‌نشه
از سربنده، سایه‌تون کم‌نشه

راز و نیاز و بندگی‌تون درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست
 
بنده می‌شم غلام دربست‌تون
پیش کسی دراز نشه دست‌تون
 
از لب‌تون خنده فراری نشه
خدا نکرده، اشکی جاری نشه

باز، یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسینی‌ش، نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا

فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما، دوستا

شاپرک‌ها به نیش مجهز شدن
غریب گزا هم آشناگز شدن



تنگ غروب، که شهر پرشد از «رپ»
ما موندیم و یه کوچه علی چپ

خورشیده می‌نشست که ما پاشدیم
رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم
 
رفتیم و چرخی دور میدون زدیم
ماه که در اومد، به بیابون زدیم
 
آخ که بیابون چه شبایی داره
شب تو بیابون چه صفایی داره
 
شب تو بیابون خدا بساط کن
اون جا بشین با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز یه مشت گل نیست
دلی که توش غصه نباشه، دل نیست
 
این در و اون در زدناش قشنگه
به سیم آخر زدناش قشنگه

دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
 
نصفه شبی،‌ به کوه تکیه کردم
نشستم و تا صبح گریه کردم
 
سجل و مدرک نمی‌خواد که گریه
دستک و دنبک نمی‌خواد که گریه

رو لب‌مون همیشه خنده پیداست
می‌خندیم،‌ اما دل‌مون کربلاست

ساعت الان حدود چهار و نیمه
غصه نخور دادش، خدا کریمه

شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دلشکسته، بش حرج نیست
شعر شکسته بسته، بش حرج نست
 
جیک‌جیک مستونم که بود برادر
فکر زمستونم نبود برادر

تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل
 
از جمع بچه‌ها، بیرون باید رفت
مجلس ختم این و اون باید رفت
 
یه دفعه، همکلاسی‌ها پیر می‌شن
همبازی‌ها پیر و زمین‌گیر می‌شن

الک دولک، الاکلنگ و تیشه
تو ذهن آدما عتیقه می‌شه

لی‌لی و گرگم به هوا، دریغا
قایم باشک تو کوچه‌ها، دریغا

رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود

بی‌حرمتی با معرفت درافتاد
یه باره نسل لوطی‌ها ورافتاد

توی تنور خونه‌ها کلوچه‌
بوی پیاز داغ توی کوچه
 
چطور شد؟ تموم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت



سرزده آفتاب از پشت بوم
ما موندیم و یه قصه ناتموم
 
بازم همون دوره بی‌سواتی
قربون اون حرفای عشق لاتی
 
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاک زیرپاتم»

قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه

قربون مردمی که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن

قربون اون دوره تردماغی
قربون اون تصنیف کوچه‌باغی

قربون دوره‌ای که خوش‌بینی بود
تار سبیل‌ها چک تضمینی بود

مردای ناب و اهل دل نداره
شهری که بوی کاهگل نداره

بوی خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقیا و یاس و پیچک

بوی گلاب و بوی دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند

بوی خیار تازه،‌ توی ایوون
تو سفره‌ای پر از پنیر و ریحون
 
بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه

بوی خوش کتاب‌های کاهی
تو امتحان کتبی و شفاهی
 
قدم زدن تو مرز خواب و رؤیا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدایا!



آی جماعت، چطوره احوال‌تون؟
چی مونده از صفای پارسال‌تون؟

نگین فلانی از لطیفه خسته است
خداگواهه من دلم شکسته است

با خنده شماس که جون می‌گیرم
برای تک‌تک شما می‌میرم
 
حتی اگه فقیر و بی‌پول باشید
دلم می‌خواد که شاد و شنگول باشید

خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نیست؟
چی‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نیست؟

حرفای گریه‌دار نمی‌پسندین؟
می‌خواین یه جوک بگم کمی بخندین؟

خوشا به حال اون که تو محله‌ش
هوای عاشقی زده به کله‌ش

کسی که قلبش اتصالی داره
می‌دونه عاشقی چه حالی داره

با این که سخته، بازدلنشینه
تپش، تپش، وای‌از تپش همینه

رد و بدل که شد نگاه اول
بیرون میاد از سینه آه اول
 
دل می‌گه هرچی‌بش بگی فوتینا
خواب و خوراک و زندگی فوتینا

عاشق شدن شیدایی داره والا
خاطرخواهی رسوایی داره والا

وقتی طرف تو کوچه پیدا می‌شه
توی دلت یه باره غوغا می‌شه

آرزوهات خیلی دورن انگاری
توی دلت، رخت می‌شون انگاری
 
صدای قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت می‌شنوه و می‌خنده

دین و مرام و اعتقادت می‌ره
اون که می‌خواستی بگی، یادت می‌ره

می‌خوای بگی: «فدات بشم الهی»
می‌گی که: «خیلی مونده تا سه‌راهی؟»

می‌خوای بگی: «عاشقتم عزیزم»
می‌گی که: «من عاعاعاعا، چی چیزم!»

می‌خوای بگی: «بیام به خواستگاری؟»
می‌گی: «هوای خوبی داره ساری»

کوزه ضربه دیده بی‌ترک نیست
حال طرف هم از تو بهترک نیست
 
می‌خواد بگه، «برات می‌میرم اصغر!»
می‌گه «تمنا می‌کنم برادر!»

می‌خواد بگه: «بیا به خواستگاریم»
می‌گه که: «ما پلاک شصت وچاریم»

اول عشق و عاشقی نگاهه
نگاه مثل آب زیرکاهه
 
بین شماها عشقو می‌شه فهمید
از تونگاها، عشقو می‌شه‌ فهمید

عشق، اخوی، آتیش زیردیگه
نگاه آدم که دروغ  نمی‌گه

نگاه می‌گه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوش‌اومدی،‌بفرما»

حضور حضرت منیژه خاتون
چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟

برای اون دهان و چشم و ابرو
همیشه بنده بوده‌ام دعاگو

زبس که رفته عشق، توی قلبم
نوشتم اسمتونو روی قلبم

خداگواهه تا شما نیایین
از تو گلوم، غذا نمی‌ره پایین
 
شبا همه‌ش یادِ شما می‌کنم
می‌رم به آسمون نیگا می‌کنم

شما رو مثلِ ماه می‌کشم‌ هی
شباهمیشه آه می‌کشم هی

کسی خبر نداره از قضایا
نه جی‌جی و نه مامی و نه پاپا

به جای ماریاکری و گوگوش
نوارگریه‌دار می‌کنم گوش
 
«قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سر سروری تو سرت کن
 
چشماتو مست کن همه‌جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من...»

دلم می‌خواد که از سرمحبت
به عشق من بدین جواب مثبت
 
بگین بله وگرنه دلگیر می شم
تو زندگی دچار تأخیر می‌شم
 
اگرجواب نه بیاد تو نامه‌ت
خلاصه قهر، قهر تا قیامت!

فدای اون که نه نمی‌گه می‌شم
عاشق یک دختر دیگه می‌شم
 
تو بی‌لیاقتی اگر بگی نه
اندِ حماقتی اگر بگی نه

ببین تو آینه، آخه این چه ریخته ؟
مثل تو صدتا توی کوچه ریخته!

تو خانمی؟ تو خوشگلی؟ چه حرفا...!
حرف زیاد نزن، برو بینیم باآااا



بشین عزیز، پرت و پلا نگو مرد!
این مدلی نمی‌شه عاشقی کرد

 تو هر دلی یه عشق، موندگاره
آدم که بیشتر از یه دل نداره
 
درسته، ‌دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروانسرا نیست
 
بازم همون دلای بچگی‌مون
دلای باصفای بچگی‌مون
 
یه چیز می‌گم، ایشالا دلخور نشین:
«قربون اون دلای‌تک‌سرنشین!»

این روزا عمر عاشقی دو روزه
ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روی میز من، یه پوشه
که اسم عشق‌های بنده توشه

زری، پری، سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر
دو لیلی و سه اشرف و دو آذر

سفید و سبزه، گندمی و زاغی
بلوند و قهوه‌ای و پرکلاغی ...

هزار خانمند توی این لیست
با عده‌ای که اسم‌شون یادم نیست!

گذشت دوره‌ای که ما یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود

نامه مجنون به حضور لیلی
می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت‌آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس، نیازی به کمند نیست
 
تو کوچه،‌ غوغا می‌کنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!

نگاه عاشقانه بی‌فروغه
اگر می‌گن: «عاشقتم»، دروغه

تو کوچه‌های غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت

کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی کنار چشمه؟

کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوب آب، گریه کردن

دلای بی‌افاده یادش به خیر
دخترکای ساده یادش به خیر

من از رکود عشق در خروشم
اگر دروغ می‌گم، بزن تو گوشم
 
تو قلب هیشکی عشق بی‌ریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدما نیست
 
کشته دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاتش!

پرنده پر، کلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر

دلا! قسم بخور، اگر که مردی
که دیگه گرد عاشقی نگردی
 
ما توی صحبت رک و راستیم داداش
عشق اگه اینه، ما نخواستیم داداش

حال کذایی به شما ارزونی
عشق‌ریایی به شما ارزونی



زدم تو خال تون دوباره،‌ آخ‌جان!
حسابی حال تون گرفته شد، هان؟!

اینا که من می‌گم همه‌ش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
 
مهم فقط نحوه ارتباطه
اینه که این قدر سرش بساطه

ناز و ادا همیشه بوده جونم
حجب و حیا همیشه بوده جونم
 
آدمو تو فکرو خیال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
 
وعده این که: «من زن تو می‌شم،
وصله چاک پیرهن تو می‌شم»

حرفای داغ و پخته و تنوری
چه از طریق نامه یا حضوری
 
همیشه بوده توی عشق، حاضر
همینه دیگه خب به قول شاعر:

«با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار و پیمون
 
که با من غمزده داشتی، رفتی»
تو کوچه تون باز منو کاشتی، رفتی!

چقدر، مونده بی‌حساب و کتاب
نامه لاکتاب مون بی‌جواب

چقدر وعده‌های بی‌سرانجام
چقدر توی کوچه، عرض اندام
 
چقدر حرف‌های عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه
 
چقدر گریه‌های توی پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو

چقدر دزدکی سرک کشیدن
چقدر فحش و ناسزا شنیدن!

چقدر خواب‌های، خوب و شیرین
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرین!

خلاصه، عشق و عاشقی همین‌هاست
اما تو تعریفش همیشه دعواست

اگر دلت تپید و لایق شدی
عزیز من، بدون که عاشق شدی!



شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچی مرده

قربون اون مردای دل‌شکسته
قربون اون دستای پینه‌بسته

مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده، مردای خوان هشتم
 
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید

مردای سوخته زیر هرم آفتاب
مردای ناب و کم‌نظیر و کم‌یاب

کیسه چپق‌ها به پرشالشون
لشکر بچه‌ها به دنبالشون

بیل و کلنگشون همیشه براق
قلیونشون به راه، دماغشون چاق
 
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره روپان تا غروب آفتاب

چارتای رستمن به قد و قامت
هیکلشون توپ، تنشون سلامت

نبوده غیرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بی‌ریا

مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه بی‌دلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول
مردای نق‌نقوی لوس تنبل
 
لعنت و نفرین می‌کنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری

توی رگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی

برای جستن از مظان شک ‌ها
دایره‌المعارف کلک ‌ها

بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلبشون یه دونه اون ‌هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن

اینجا فقط مهم مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته !

مشتی حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟

مشتی حسن کافر و دهری شدی
اومدی از دهات و شهری شدی
 
این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟
کی گفته دمپایی صندل بپوش؟

ای شده از قاطر خود منصرف
نمره پیکان تو، تهران - الف

شد بدل از باغ  و زمین سرکشی
شغل شریفت به مسافرکشی

گله رو که«هی» می‌زدی، یادته؟
کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟

یادته اون سال که با مشتی شعبون
ماه صفر، راهی شدین خراسون

یادت میاد «ربابه»، دستش درست،
کنار چشمه، رخت‌ها تو می‌شست

یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی
شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی
 
تو دهتون، سرقت و دزدی نبود
کار واسه همسایه، مزدی نبود

قبل شما، جن‌های طفل معصوم
صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم

لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون
نگاه آدما به سم پاشون!

اصالتاً جنای ناموس‌پرست
به هیچ خانمی، نمی‌زدن دست
 
نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت
نه جن به حموم زنونه می‌رفت
 
جن واسه خانم‌ها یه جور خیال بود
اونم که تازه، جن نبود و «آل» بود!

مشدی حسن چای و سماورت کو؟
سینی باقالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت

مشدی حسن، قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه، مشدی
میون شهریا غریبه، مشدی
 
چقدر خوبه چله زمستون
سنبل‌طیب و کاسنی و سه‌پستون

کنج اتاق، یه جای خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج
 
کرسی و چای نبات و هورتش خوبه
خارش و خمیازه و چرتش خوبه
 
عطر چلو که از خونه در می‌رفت
تا هف تا کوچه اون طرف‌تر می‌رفت
 
شیطونه وقتی رخنه تو دل می‌کرد
بوی غذا روزه ‌رو باطل می‌کرد

اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کشی یه جور معصیت بود

کسی، کسی رو سرسری نمی‌کشت
به خاطر دری وری نمی‌کشت

معنی نداره توی عصر «سی‌دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش‌سفیدی
 
پدر با ترس و لرز و با احتیاط
می‌کشه سیگارشو کنج حیاط
 
پسر که بی‌شراب، تب می‌کنه
بدون ترس و لرز،‌«حب» می‌کنه

مادره با خفت و خونه‌داری
می‌سازه اما دختره فراری

اگر دیدی دختره دست تکون داد
یه وقت بهت در باغ سبز نشون داد

بپا یه وقتی دست و پات شل نشه؟
پنالتی‌ش از صد قدمی گل نشه؟



فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی...

مشدی حسن، مرد سیاسی شدی
اهل اصول دیپلماسی شدی

سیورساتت شده بحث و تفسیر
نقل و نباتت شده بحث و تفسیر

با تقی و امیر و سام و خسرو
تو تاکسی و تو ایستگاه مترو

تو هر کجا آدم زنده‌ای هست
یا محفل کسل‌کننده‌ای هست

بد به حفاظت و حراست می‌گی
لم می‌دی و نقل سیاست می‌گی

سیاست خارجه و داخله
حکومت مدینه فاضله

نظم نوین و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا

روابط جدید مصر و سودان
کناره‌گیری امیر عمان

نرفته‌ای هنوز تا ورامین
کنایه می‌زنی به چین و ماچین

با چشم بسته، تیر درمی‌کنی
تو هر چی اظهار نظر می‌کنی

از مد و سایز کفش آلن‌دلون
تا به گشادی شکاف ازن

هرچی که چشمت دید و خواست،‌ می‌شی
یه روز «چپ»، یه روز «راست» می‌شی

یه روز فکر جنگ با جهانی
یه روز اهل بحث و گفتمانی

عینهو رنگ چشم آبجی اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص!



نوکر مشتی‌های لوطی‌صفت
مخلص آدمهای بامعرفت

جون به فدای مردم صمیمی
معرفت عتیقه و قدیمی

قدیم ترها قاتله هم‌صفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت

دزده، زنها رو وارسی نمی‌کرد
نگاه به ناموس کسی نمی‌کرد

راحتی مردم اهمیت داشت
آدم تو شهر و کوچه امنیت داشت

نبود واسه نیل به این مقاصد
اداره اماکن و مفاسد

نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق بوق و چشمک و فلاشر

نه پارتی نه دخترای فراری
نه دادگاه و عقد اضطراری

نه ارتباط «میم – شین» و اصغر
نه امر معروف و نه نهی منکر

تو شهری که خلاف، شصت فرمه
قدم‌زدن، خودش یه جور جرمه

شاکی بشی، می‌ری معطل می‌شی
متهم ردیف اول می‌شی

خلاصه قصه اون قدر درامه
که «ایدز» پیش دردمون زکامه!

قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاکه و مشت و مالش

اوستا بیا، اخم و اداتو عشقه
کیسه و لیف و سنگ ‌پاتو عشقه

اوستای دلاکی و مردکاری
یه چیز می‌گم، می‌خوام که «نه» نیاری

کیسه به دست و پای عالم بکش
یه‌ریزه سفت و سخت و محکم بکش

کیسه بکش تموم سینه‌ها رو
ببر با کیسه، بغض‌ و کینه‌ها رو

مرزا نشون خوف و ترس و لرزه
کیسه بکش رو هر چی خط و مرزه

چرا سیاهه رنگ بی‌گناها؟
یه کاری کن سفید بشن سیاها

حرمت ناخدا پرستا بره
پینه پیشونی و دستا بره

عالمو از تلخی دردا بشور
غصه رو از چهره مردا بشور

دشمنی و نفرت و جنگو پاک کن
اسلحه و توپ و تفنگو پاک‌کن

از رو زمین تا آسمون هفتم
کیسه بکش رو دود آه مردم

وفا نکرده دست بی‌وفامون
یه عمره جز خطا، نرفته پامون

کیسه به دست بی‌وفامون بکش
یه خورده سنگ ‌پا به پامون بکش

کیسه بکش به حال واحوال‌مون
به صفحه نامه اعمال مون

اگر که راست کارته، چاکریم
وگرنه اصلاً ول‌مون کن بریم

قصه ما، قصهُ سوز و سازه
عزیزم این رشته سرش درازه

خوب، مث پر یا پوچ یا طاق و جفت
این جوریام نیست که بشه جلدی گفت

بس که زیاده شرح جزئیاتش
یه ماه میشه صرف مقدماتش

دوست ایاغی واسه‌مون نمونده
دل و دماغی واسه‌مون نمونده

و گرنه نقلش که ملالی نبود
بابت «چیز» شم خیالی نبود

شکرخدا، خرجی نداره گفتن
چی بهتر از گفتن و گل شنفتن

یه نوبت این ورا صفا بیارین
قدم رو تخم چشم ما بذارین

دوساعت این جا بمونین چی می‌شه؟
یه شب رو بد بگذرونین، چی‌می‌شه؟

بد که مرکب نمی‌شه، عزیزم
یه‌شب که صدشب نمی‌شه، عزیزم

نم نداره شهری که شط نداره
دیکته ننوشته غلط نداره

کنایه زیر لبی نباشه
خدمت‌تون بی‌ادبی نباشه

خداگواهه نقل دریوزه نیست
نقل تعارفات هر روزه نیست

تو دل ما، اگرچه تنگنا هست
برای هرکی توش بشینه، جا هست

تو هم بیا تو قلب ما صفا کن
برا خودت یه گوشه دست و پاکن

خداکنه حاجت تون رواشه
دست به خاکستر می‌زنین، طلا شه

دنیا عجیب و بی ‌در و پیکره
بپا که شصت پات‌ تو چشمت نره

عروسکا عاشق پولت می‌‌شن
دولا بشی سوار کولت می‌شن

طالب عشق موندگاری عزیز
یه عمره بی‌خود سرکاری عزیز

تو صحبت و حرف و کلوم عاشقن
اینا فقط تا لب بوم عاشقن

حتی اگر یه روزی پاش بیفته
این قدشم جون تو حرف مفته

تب کنی اینا که بهت ور می‌رن
هرکدوم از یک‌طرفی درمی‌رن

الان عزیز جون و نور چشمی
دو روز دیگه، چه کشکی و چه پشمی؟

یخت نگیره، باطلت می‌کنن
اینا که چسبیدن، ولت می‌کنن

جون تو هیچ چی بارشون نیست عمو
وفا مفا توکارشون نیست عمو

اگر بیفتی توی چاله چوله
اینا می‌رن اتل متل ‌توتوله

تا عسلی اینام برات زنبورن
به فوت می‌آن به باد می‌رن اینجورن



دوباره کار طنزمون به غم خورد
یه دفعه حالم از خودم به هم خورد

چقدر آه و ناله و دریغا
چقدر بدنوشتن از رفیقا

گلایه مثل آدمای ابله
اونم به این تلخی و بی‌خودی... اه

بساطمون عین برنج شفته است
یکی دو روزه حالمون گرفته است

یکی یه چیزی گفت و مام گرفتیم
رومون سیا، حال شمام گرفتیم

جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه خاطرم حزین بود

دعا کنین که حالمون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه
 


11 آذر 1397 10837 13

طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این

یک روز که پیغمبر در گرمیِ تابستان
همراه علی می رفت در سایه نخلستان

دیدند که زنبوری از لانه خود زد پر
آهسته فرود آمد بر دامن پیغمبر

بوسید عبایش را، دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش صد بوسه دیگر زد

پیغمبر از او پرسید: آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟ هر چند که می دانم!

زنبور جوابش داد: چون نام تو می گویم
گُل می کند از نامت صد غنچه به کندویم

تا یاد تو را هر شب چون گُل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم در سینه عسل دارم

از قند و شکر بهتر خوشتر ز نبات است این
طعم عسل از من نیست، طعم صلوات است این


15 آبان 1397 2930 9

مرگ است آنکه می کندم بیدار


ای آرزوی روشن رویاها
دیروز خوب خوبیِ فرداها

ای اولین دقیقه پس از اسفند
نوروزِ کودکان پر از لبخند
 
لبخندِ ما به تلخی فروردین
از پیک های شادی خود غمگین

تیپا زدن به مدرسه و تحصیل
دندان لق و وسوسهء آجیل

چون برق می گذشت زمان انگار
من از غروب سیزدهم بیزار

لبریزم از جریمهء بی تخفیف
انبوه مشق های بلاتکلیف

فردا دوباره ناظمِ بی احساس
در دست هاش ترکه ای از گیلاس

خرداد! ای هنوز پر از کابوس
شب های امتحانِ من و افسوس...

مثل همیشه در وسط باران
یک دفعه بی مقدمه تابستان

با هر نسیم ریخته در خانه
انجیرهای سبز، عجولانه

ای موسم کلافگیِ شمشاد
گرمای بی ملاحظهء مرداد

ای فصل ناخنک زدنِ آرام
بر سینی لواشکِ روی بام

عصر کسل کنندهء خواب آور
سرگیجه های پنکهء شهریور

مهر تو کرده صبح به صبح انگار
گنجشک های همهمه را بیدار

پاییز! ای عبور شگفت انگیز 
از کوچه باغ و مزرعه و جالیز

ای از ترانه از غزل آکنده
ای فصل بیت های پراکنده

پیراهنِ معاشقه تن پوشت
رنگین کمان برگ در آغوشت

رفتن به زیر پلهء ناچاری
آوردن بخاری از انباری

دی ماه مثل پیرزنی خسته
موی سفید و دست حنا بسته

انگشتِ او نسیم نوازش داشت
در بقچه اش نخودچی و کشمش داشت

ای ترس دوست داشتنی در من
سرخیِ آسمانِ شب بهمن

گرمای قصه های زمستانی
گیسوی یار! ای شب طولانی

دنیا بدون تو قفسی بوده ست
این عمرِ طی شده نفسی بوده ست

عمری که خواب بود و گذشت انگار
مرگ است آنکه می کندم بیدار

ای مرگ! ای رهایی تاریکم
هر روز یک قدم به تو نزدیکم

ای مرگ! ای خمارِ پس از مستی
ای دشمنی که دوستِ من هستی

اینجا که سهم من همه تنهایی ست
حس می کنم که در تو خبرهایی ست

خویشان من که بار سفر بستند 
آن سوی مرگ منتظرم هستند

حرف نگفته در دل دفتر نیست
دلتنگم و گلایهء دیگر نیست...
 


17 مرداد 1397 590 0

امت واحده اقبال دگر می خواهد

فتنه این بار هم از شام به راه افتاده ست
کفر در هیئت اسلام به راه افتاده ست

علم آل سعود است به نام اسلام
فتنه ی عاد و ثمود است به نام اسلام

نهروان است و خوارج غم ایمان دارند
بر سر نیزه ببینید که قرآن دارند

باز هم وهم فتوحات به عزم حرم است
نفحات همه ما سهم فصوص الحکم است

باز از چشمه ی تاریخ جنون می جوشد
هند تا اندلس از غلغله خون می جوشد

سالها وعده ی منصور به خود می دادیم
مژده ی آمدن نور به خود می دادیم

بس که بر همت ما تیر شب خیره نشست
سال ها قامت ما زیر شب تیره نشست

ببری از بنگال هویدا نشده ست
آتشی در نفس قوال پیدا نشده ست

غزل خسرو در انجمنی غالب نیست
سخن بیدل اگر هست کسی طالب نیست

شور ققنوسی ما بال دگر می خواهد
امت واحده اقبال دگر می خواهد

فارسی حلقه ی پیوند خداجویان است
همچو خورشید در آفاق جهان تابان است

شمع اقبال برافروختنی خواهد شد
شعر ابریشم کشمیر غنی خواهد شد

موجی از آتش و آواز به پا می خیزد
شرق از خواب قرون باز به پا می خیزد

بانگ توحیدی بیداری امت از نو
در دل پیر و جوان شوق شهادت از نو

ولی است آن که در این معرکه حجت دارد
علی است آنکه به ما حکم ولایت دارد

به جهان نام امین ولوله می اندازد
به تن و جان زمین زلزله می اندازد

پیر ما پرچم توحید به دست آمده است
بر صف لشکر کفار شکست آمده است
 


10 خرداد 1397 433 0

به ما هم رسم این رفتن بیاموز

شهید زنده ای جانباز نستوه
صلابت در تنت پیچیده چون کوه

گل خورشید باغ انقلابی
معمای شکفتن را جوابی

شبی رفتی و بی پا آمدی روز
به ما هم رسم این رفتن بیاموز

به جانبازی سند از پیش دادی
به راه دوست دست خویش دادی

کدر آیینه ی چشمان شکستی
چو چشم دل گشادی دیده بستی

فرو پوشیده ای از این جهان چشم
ز دل بگشوده ای بر آسمان چشم

چراغ سر تو را گر یافت سرپوش
دل خورشیدی ات کی گشت خاموش

گر اقیانوس آرامی به اندام
دلت دریاست کی می گیرد آرام

اگر ساکن فتادی صخره آسا
زبونی را فلج کردی سراپا

نگاهت برج بی تاب رهایی ست
دلت طوفان بحر آشنایی ست

تویی سرچشمه، نتوانی نجوشی
تویی خور، کی توانی رخ بپوشی

تو سرو باغ جانی، سبز رو باش
زبان دل تویی، در گفتگو باش

بگو! بخروش! بشکف! راهبر شو
برآ! بفشان! بروی و با ثمر شو

پرند سیمگون بر روی شب، کش
درافکن در دل افسرده آتش

جهان را سوی رادی رهنمون باش
چراغ افروز راه عشق و خون باش
 


10 خرداد 1397 191 0

صدا کن مرا تا به نام تو باشم

کویرم ، پریشانی ام حد ندارد
دلم با کسی رفت و آمد ندارد

کویرم ، سکوت مرا زیر و بم نیست
حیات مرا حاصلی جز عدم نیست

چنانم که نای تبسم ندارم
فقیرم ، می تازه در خم ندارم

صدا کن مرا ای جمالت بهشتی
لب و خنده و خط و خالت بهشتی

صدا کن مرا ، ای صدای تو از دور
صداکن مرا نور !  نور علی نور

شب و روز شیرین و تلخم فدایت
خراسان و بسطام و بلخم فدایت

صدا کن مرا تا به نام تو باشم
گرفتار زنجیر و دام تو باشم

به یک جلوه غرق صفا کن دلم را
پر از ذکر "یا مصطفی" کن دلم را

پناهم بده زیر بال محمد(ص)
به حق محمد و آل محمد(ص)
 


24 فروردین 1397 465 0

تو به خاک و خون کشیدی تیغ را 

... ای سفیر نسترن در قرن خاک
ای صدای لاله در عصر مغاک
 
ای زمان محکوم محرومیتت 
ای زمین تاوان مظلومیتت
 
خاک آدم تا ابد گلگون توست 
از خدا تا خاک رد خون توست
 
زخم دیدی تا زمین غلغل کند 
تیغ خوردی تا شقایق گل کند
 
تو به خاک و خون کشیدی تیغ را 
با رگان خود بریدی تیغ را...
 
ماند جای سینه‌ات بر تیرها 
تا ابد زخم تو بر شمشیرها
 
ای مچ زنجیر را وا کرده تو 
تیغ را تا حشر رسوا کرده تو...
 
ای غروب عصر شوم قصرها 
ای بلای خواب بخت‌النصرها
 
ای نگین زخم بر انگشت تو 
نشتر تاریخ زیر مشت تو
 
زخم تو تقویم طغیان است و بس 
ماتم تو سوگ انسان است و بس
 
در رگ تاریخ جز سیل تو نیست 
هرکه خونین نیست از خیل تو نیست
 
ای که می‌گردد به گردت هر بهار 
در طوافت عشق هفتاد و دو بار...
 
ما همه پیغمبر خون توایم 
زائران زخم گلگون توایم
 
یا حسین، این عصر، عصر عسرت است 
قرن غیبت، قرن غبن و غربت است...

یا حسین اینجا درخت و دانه نیست 
یک طنین، یک باد، یک پروانه نیست
 
ما شهود نور را گم کرده‌ایم 
ما به تاریکی تصادم کرده‌ایم
 
نیست این جا ابر، شبنم، رود، آب 
نیست این جا ردپای آفتاب
 
عصر پخش روح شیطان در شب است 
عصر نفی نور و محو مذهب است
 
ما به دامان تو هجرت می‌کنیم 
بار دیگر با تو بیعت می‌کنیم...
 


26 مهر 1396 653 0

از سرزمین قبله فقط یک نوار ماند

ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﭖﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻌﺮ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﻤﺐ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻌﺮ

ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺟﻨﻮﻥ ﮐﻨﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺗﻀﯽ ﺑﺸﻮﺩ ‏« ﻓﺘﺢ ﺧﻮﻥ ‏» ﮐﻨﺪ

ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﺯﻡ ﺑﭙﻮﺷﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻦ
ﺑﺎﯾﺪ ﺳﭙﺎﻩ ﻗﺪﺱ ﺷﻮﺩ ﻭﺍﮊﻩﻫﺎﯼ ﻣﻦ

ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺍﻥ ﺷﻌﺮ ﺍﮔﺮ ﻧﻌﺮﻩﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺟﺎﻫﻠﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺼﺮ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺣﺮﻑ ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻧﻤﯽﺯﺩﻧﺪ ...
ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺷﺎﺧﻪﯼ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻧﻤﯽﺯﺩﻧﺪ

ﺍﺯ ﺑﺲ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﻢ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﯾﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪ
ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻗﺒﻠﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﻮﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪ

ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﮔﺮﮒ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﻋﺰﯾﺰ ﺷﺪ
ﯾﻮﺳﻒ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻌﺮﮐﻪﻫﺎ ﺭﯾﺰﺭﯾﺰ ﺷﺪ

ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﺟﺒﺮﺋﯿﻞ ﺳﻮﺧﺖ
ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﻌﺠﺰﺍﺕ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺧﻠﯿﻞ ﺳﻮﺧﺖ

ﺟﺮﯾﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻗﺼﻪﯼ ﺗﻠﺦ ﺳﻘﯿﻔﻪﻫﺎ
ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﺎﺝ ﻭ ﺗﺨﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻠﯿﻔﻪﻫﺎ

ﺗﻤﺜﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﻭﯾﻪ ﺁﻝﺳﻌﻮﺩ ﺷﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﻏﻼﻡ ﺣﻠﻘﻪﺑﻪﮔﻮﺵ ﯾﻬﻮﺩ ﺷﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻨﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﯾﻬﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻔﺸﺎﺭﯼ، ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺍﺳﺖ

ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ...

ﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﯼ ﻭ ﻏﯿﺮﺧﻮﺩﯼ ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﯾﻢ
ﺗﺎ ﺟﻨﮓ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﭘﯿﺶﺑﺮﺩﻩﺍﯾﻢ

ﺍﺯ ﻏﺮﺏ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﺍﻧﻘﻼﺏ
ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﺍﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻣﺎ، ﻣﺜﻞ ﺧﺮﺱ، ﺧﻮﺍﺏ...

ﺩﺭ ﻓﺘﻨﻪﻫﺎ ﻭ ﻫﻤﻬﻤﻪﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﮐﻞ ﺷﺪﻧﺪ
ﭘﺲﻣﺎﻧﺪﻩﻫﺎﯼ ﺍﺭﺗﺶ ﻣﺎﺭﺷﺎﻝ ﺩﻭﮔﻞ ﺷﺪﻧﺪ

ﮔﻔﺘﻨﺪ : ‏« ﺷﯿﻌﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯽﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ
ﺟﯿﺐ ﺣﻤﺎﺱ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﻧﻔﺖ ﻭ ﮔﺎﺯ ‏»

ﻫﻢ ﻋﺎﻟﻤﺎﻥ ﻣﺠﺘﻬﺪ ﮐﻔﺮ ﻭ ﺩﯾﻦ ﺷﺪﻧﺪ
ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ

ﻣﺜﻞ ﮐﻼﻡ ﻣﺒﻬﻢ ﻃﻔﻠﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ
ﻫﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﺣﺮﻑ ﺑﯽﺣﺴﺎﺏ

امروز اگر مقاومت غزه سرد بود
میدان انقلاب زمین نبرد بود

ﻣﺎ ﺩﺍﻍﺩﯾﺪﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺗﺶﻓﺸﺎﻥ ﺷﺪﯾﻢ
ﺗﺎ ﻣﻈﻬﺮ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺷﺪﯾﻢ

ﭘﯿﺮﻭﺯ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ
ﺑﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ
 



02 تیر 1396 2545 3

خلاصه ی همه بغض های تاریخم

سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟
کدام واژه جواب سلام سرد من است؟
 
سلام من که در آشوب فتنه ها یخ کرد
به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد
 
به لطف باد هوا، قد سروها خم شد
به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد
 
سلام من که سلام فرشتگان خداست
‫سلام من که به دور از محاسبات شماست
 
به لطف اهل هوا رودخانه طغیان کرد
نگاه های تاسف مرا به زندان کر د
 
مرا که حبس کنی خود اسیر خواهی شد
مرا که دور کنی، دور و دیر خواهی شد
::

کسی نگفته و مانده است ناشنیده کسی
 منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی
 
منم شمایل داغی که شرقیان دیدند
گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند
 
منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند.
برای این همه مه پیکر جوان دیدند.
 
منم که با سند زخم اعتبار خود ام.
منم که چهره تاریخی تبار خود ام.
 
مرا مفاهمه با دیوها نیازی نیست.
که چسب بر سر این زخم، امتیازی نیست.
 
 شبیه سوختن ایل داغدار خود ام
منم که با سند زخم اعتبار خود ام
 
پری نموده و بر پرده ها فریب شده.
فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده.
 
ستاره ها و پری های سینما منگر
به چشم غارنشینان چنین به ما منگر
 
دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد
شلوغ شهر  فرنگش دل تو را نخرد!
 
سخن مگو که چنین و چنان به زاویه ها
مرو به خیمه تاریک این معاویه ها
 
مبر حکایت خانه به کوی بیگانه
مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه
 
(مگو که دانه به دامم چرا نمی پاشید؟
که خیرخواه شمایان منم ، مرا باشید
 
مگو که دانه بپاشید تا که دام کنم
به ضرب شصت طمع، کار را تمام کنم
 
که فوج های کبوتر به بام من بپرند
که دسته های عقابان به کام من بپرند
 
به دستیاری تان، بازها به دست آیند
به دست باز بیایید تا به دست آیند
 
دگر نه بازی ما را کسان خراب کنند
چو دستهای مرا باز انتخاب کنند)
 
 اگرچه درد زیاد است و حرفها تلخ است
بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است
 
اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است
ببین به چهره ی من برد-بردشان این است
 
ببین به من که برای جهان چه می خواهند.
برای این همه پیر و جوان چه می خواهند.
 
برای پیری این کودکان چه می خواهند.
منم بلاغت تصریح آنچه می خواهند.
 
 گمان مبر که من سوخته ز مریخم
خلاصه همه بغض های تاریخم
 
 بگو به دشمن تا گفتگو به من آرد
پی مذاکره بگذار رو به من آرد
 
من این جماعت پر حیله را حریف ترم.
 که در مذاکره از دوستان ظریف ترم.
 
ز خنده های شما اخم من جمیل تر است 
منم دلیل شما، زخم من جلیل تر است
 
بایست! قوت زانوی دیگران مطلب!
 به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب!
 
به ضربه  سم اسبان به روز جنگ قسم
به لحن داغ ترین خطبه تفنگ قسم
 
که جز سپیده شمشیر، صبحی ایمن نیست.
چراغهای توهم همیشه روشن نیست.
 
کجا به بره دمی گرگ ها امان دادند؟
کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟
  
 مگر نه شیوه فرعون شان رجیم تر است.
در این مناظره، موسای تو کلیم تر است؟!
 
مکن هراس ز من، نامه امان توام
چراغ شعله ور  عیش جاودان توام
 
به دیدگان وصالی در این فراق نگر
به "کودکان هیولایی"عراق نگر
 
بگو به هر که، به آنان که بی تمیزترند
نه کودکان تو پیش "سیا" عزیزترند!
 
نه از سفید و سیا قوم برگزیده تویی
به یمن سوختن من چنین رهیده تویی
 
نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده
به خط خون من این مرز را امان داده
 
مرا که خط بزنی خود به خاک می افتی
بدون من تو به چاه هلاک می افتی
 
نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است
دهان سوخته ام  قطعنامه صلح است
 
اگر چه در  شب غوغا صدام سوخته است
گمان مبر تو که دست دعام سوخته است
 
به بوق بوق به هر سو  چنین دروغ مگو
حیا کن از نفسم ،هرزه را به بوق مگو
 
وگرنه مصر عزیزان، اسیر ذلت چیست؟
عراق و مغرب و مشرق، مریض علت کیست؟
 
کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین
مرا در آینه رجعت آفتاب ببین
 
شهید عشق شو از این تفنگ ها مهراس
سوار می رسد، از طبل جنگ ها مهراس
 
جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش
یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش!
 
ابوذر است ز لبنان که نعره سر کرده
ابوذز است که گردان به شام آورده
 
ابوهریره پی لقمه ای "مضیره"مرو
نگر به نسل شهیدان از این عشیره مرو
 
به هفت خط بلا، حرف مکر و حیله مزن
مشو حرامی و راه از چنین قبیله مزن
 
مشو حرامی و این عشق را تمام مکن
شکوه اینهمه خون را چنین حرام مکن
 
مرا بهل که همان داغدار خود باشم
به جای خود بنشین تا به کار خود باشم
 
کسان که بر سر اسلام شعله انگیزند 
بتا کدام خلیلی که بر تو گل ریزند؟!
 
تو از کدام نبی و وصی، دلیل تری؟
تو از کدام خلیل خدا ، خلیل تری؟!
 
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت 
 
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت 
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
 
جهان غبار شد از فتنه دیده باز کنید
از این هجوم به درگاه او نیاز کنید
 
غبار گاهی آیینه شناخت اوست
غبارها خبر دلنشین تاخت اوست
 
به چشم سوخته دیدم که یار می آید
خبر رسیده به هر جا : سوار می آید
::
تو هم دو روز  شبانی اسیر خواب مشو
ذلیل وعده ی بی معنی سراب مشو
 
 بیاب چوبی و بر قله پاسبانی کن
بهوش بر رمه کوه ها شبانی کن
 
که بر دهانه آتش فشان مقام شماست
در آستانه آتش فشان مقام شماست



21 خرداد 1396 619 0

خبر پتک سنگین در آیینه بود

دلی داشتم، شانه‌برشانه رفت
دریغا که خورشید این خانه رفت

دریغا از آن شور شیرین، دریغ
از این‌جا، از این داغ سنگین، دریغ

از این‌جا که غم روی غم می‌رود
و اندوه و دریا به هم می‌رسد

از این‌جا که کوه است و پژواک غم
و جنگل که سر برده در لاک غم

از این‌جا که از سینه خون می‌رود
و ماتم ستون در ستون می‌رود

از این‌جا که قامت، دوتا کرده‌ام
خبر را لباس عزا کرده‌ام

خبر، فرصت تیغ با سینه بود
خبر، پتک سنگین در آیینه بود

خبر آمد و هر چه بر پا شکست
خبر آمد و پشت دریا شکست

خبر، تیشه بر ریشة جان گرفت
خبر، از دلم بود و باران گرفت

خبر آمد و چشم این خانه رفت
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

دلم رفت و شیون تماشایی است
و دیگر غم این‌جا، غم این‌جایی است

غم و غربت و من به هم آمدند
شب و شهر و شیون به هم آمدند

در این شور و شیون کسی گم شده است
و در سینة من کسی گم شده است

دریغا ستون‌های این سینه سوخت
و یک شهر در سوگ آیینه سوخت

بیا سوز ماتم که می‌خواهمت
خرابم کن ای غم که می‌خواهمت

خرابم کن ای غم، که بارانی‌ام
سزاوار آوار و ویرانی‌ام

خرابم کن امشب شکستن سزاست
غریبانه با غم نشستن سزاست

سزاوار دردم؛ صدایم کنید
به دردآشنا، آشنایم کنید

به آنان که شیپور شیون زدند
خبر را چون آتش به خرمن زدند

به آنان که کاری گران کرده‌اند
و بر شانه تشییع جان کرده‌اند

به آنان که در خود خجل مانده‌اند
به آنان که در سوگ دل مانده‌اند

به آنان که آیینه گم کرده‌اند
و خورشید در سینه گم کرده‌اند

به آنان که بی‌گاه پژمرده‌اند
و بر شانه چشم مرا برده‌اند

نمی بینم او را، خدایا کجاست؟
و آن چشم محراب و معنا کجاست؟

خبر آمد و چشم این خانه رفت 
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

 



13 خرداد 1396 493 0

رمضان است و حال من خوب است

روزه هایم اگر چه معیوب است
 رمضان است و حال من خوب است

رمضان است و من زلالم باز
 صاحب روزی حلالم باز

می زند موج بی کران در من
 پهنه در پهنه آسمان در من

چشم هایم ندیدنی را دید
 رمضان است و من پر از خورشید

الفتی پاک با سحر دارم
 تشنه ی لحظه های افطارم

رمضان است و گفتنم هوس است
 راز از تو شنفتنم هوس است

از تو ای با من آشنا! از تو
 از تو ای مهربان خدا! از تو

ای خدایی که جود آوردی
 از عدم در وجود آوردی

ای خدایی که هستی ام دادی
 حرمت حق پرستی ام دادی

ای سئوال مرا همیشه جواب
 ای سبب! ای مسبب! ای اسباب!

پیش پایم همیشه روشن باش
 با توام من، تو نیز با من باش

در نگاهم گناه می جوشد
 تو نپوشی کسی نمی پوشد

با من ای مهربان، مدارا کن
 گره از کار بسته ام وا کن

رمضان است و زنده ام، هستم
 گفتگو با تو دارم و مستم

مستم از شربت و شرابی ناب
 صمغ خورشید و شیره ی مهتاب

از شرابی که قسمت من بود
 مثل من بود، صاف و روشن بود  

از شرابی شبیه آزادی
 لطف کردی خودت فرستادی

از شرابی که درد می افزود
 نه زمینی، نه آسمانی بود

رمضان است و ماه نیمه ی بدر
 شب تقسیم زندگی، شب قدر

شب قدر است و من همان تنها
 دورم از هی هی و هیاهوها

نیست قرآن برابرم امشب
 دست مولاست بر سرم امشب

ای خدای بزرگ بنده نواز
 خالق خلسه های راز و نیاز

اولین اشتیاق شوق انگیز
 آخرین شوق اشتیاق آمیز

می چکد شور تو در آوایم
 می زنی موج در دعاهایم

هایِ تو هویِ من مرا دریاب
 خسته ام، خسته، ای خدا دریاب

شب قدر است و می کنی تقسیم
 برسان سهم دوستان یتیم

سهم من چیست؟ بندگی کردن
 پاک و پاکیزه زندگی کردن

بار من ای یگانه سنگین است
 سبُکم کن که سهمِ من این است

شب احیا تو با منی آری
 من بخوابم اگر، تو بیداری

لطف داری به دست کوتاهم
 می دهی آن چه را که می خواهم

ای خدا ای خدای پنهان، فاش
 هم در این جا تو را ببینم کاش

تا بمیرم زلال و دل بیدار
 مرگ من را به دست من بسپار

بسپارش به من به آگاهی
 تا بمیرم چنان که می خواهی

بعد یک عمر خون دل خوردن
 مطلع کن مرا شب مردن

ای خدا ای خدای نومیدان
 زنده ی تا همیشه جاویدان

ای سزاوار گریه و خنده
 مهربان هماره بخشنده

پاکبازم اگر چه گمراهم
 از تو غیر از تو را نمی خواهم

بار تشویش از دلم بردار
 وَ قِنا ربّنا عذاب النّار

شب قدر است و من چنین بی تاب
 اِفتَتِح یا مفتّح الابواب...


09 خرداد 1396 1269 0

یا محمد! دل این قوم برایت تنگ است

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید
و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید
دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید
آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک
ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است

 
یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

 بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله



04 اردیبهشت 1396 2817 0

دزد دیروزیِ ما شد خوش نام...

«داشت عباس قلی خان پسری»
پسر ناخلف و خیره سری
 
پسری تخس و شرور و بد نام
باعث شرم تمام اقوام
 
از همان بچگی اش بد لج بود
طینتش باطل و دستش کج بود
 
«بس که بود این پسره خیره و بد»
جیب بابا _ ننه را هم می زد
 
خانه را یکسره غارت می کرد
وقت و بی وقت شرارت می کرد
 
نه سر ظهر ، نه شب منزل بود
دایماً توی خیابان ول بود
 
هر چه را باب پسندش می دید
توی یک چشم زدن می دزدید
 
بس که جرمش بد و سنگین شده بود
قسمتش ناله و نفرین شده بود
 
تا که آخر زد و در دام افتاد
تشت رسوایی اش از بام افتاد
 
چشمش افتاد به مأمور پلیس
از عرق گشت سرا پایش خیس
 
چیده شد بال و پرش در زندان
«ای پسر جان من!این قصه بخوان»
 
بعد یک دوره ی کار آموزی
پیش داش اکبر و اصغر قوزی
 
توبه کرد از دله دزدی کردن
گفت: «دیگر دله دزدی  قدغن
 
گر برون آیم از این خارستان
بنده کاری بکنم کارستان»
 
با زبان بازی و با حّرافی
کلک و حقّه و مهمل بافی
 
دزد دیروزیِ ما شد خوش نام
صاحب منزلت و پُست و مقام
 
پسر قصه یِ ماشد آن پشت
آدم منحرف و دانه درشت
 
الغرض آن پسر قند عسل
کار ها می کند از پشت و پَسَل
 
بخت، یارش شد و بارش شد بار
نفسی می کشد این گوشه کنار
 
کشتی اش می برد از هند به  رُم
از نخ قرقره تا بمب اتم
 
صاحب حرمت روز افزون است
از کرامات خودش ممنون است


26 فروردین 1396 2423 1

کعبه در بدرقه اش چند قدم با او رفت

ذره ذره همه دنیا به جنون آمده بود
روح از پیکرهء کعبه برون آمده بود

روشنا ریخت به افلاک حلولش آن روز
کعبه برخاست به اجلال نزولش آن روز

عشق او بر دل سنگی‌‌ِ حرم غالب شد
قبله مایل به علی بن ابیطالب شد

از دل خانه علی رفت و حرم با او رفت
کعبه در بدرقه اش چند قدم با او رفت

قفس کعبه شکسته است دم پرواز است
برو از کعبه که آغوش محمد باز است

آینه هستی و با آینه باید باشی
خانه زادِ پسر آمنه باید باشی

همهء غائله ها گشت فراموشِ نبی
کودکی های علی پر شد از آغوش نبی

مستی اهل سماوات دوچندان شده است
عطر گیسوی علی خورده به تن پوش نبی

تا بچیند رطب تازه ای از باغ بهشت
رفته دردانه کعبه به سردوش نبی

که نبی بوده فقط این همه سرمست علی
که علی بوده فقط آن همه مدهوش نبی

چشم در چشم علی، آینه در آیینه
حرف ها می زند اینک لب خاموش نبی

دور از من مشو ای محو تماشای تو من
نگران می شوم از دور شدن ها ی تو من

من به شوق تو سکوتم، تو فقط حرف بزن 
وحی می ریزد از آهنگ لبت، حرف بزن

می نشینم به تماشای تو تنها، آری
هر زمان خسته ام از مردم دنیا، آری
  
بر مکافات زمین با تو دلم غالب شد
همهء دهر اگر شعب ابی طالب شد

خوب شد آمدی ای معنی بی همتایی
بی تو هر آینه می مردم از این تنهایی

دین اسلام در آن روز که بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش حیدر بود
باعث گرمی بازار شدش حیدر بود

وحی می بارد و من دوخته ام دیده به تو
تو به اسلام؟ نه! اسلام گراییده به تو

در زمین دلخوش از اینم که تویی همسفرم
از رسولان دگر با تو اولوالعزم ترم

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام



21 فروردین 1396 1875 2

بهاران من! چشم عید از تو روشن

سلام ای بهاران از ره رسیده
چه گل ها که در پیشوازت دمیده

سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطر سلام خداوند با توست

بهاران من! چشم عید از تو روشن
دل مادران شهید از تو روشن

چه گل های سرخی ست در آستینت
چه سروی ست هم سفره ی هفت سینت

نترسیده ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک به یک شاخه ها را

ببین باز کردیم مشت خزان را
رجزخوان شکستیم پشت خزان را

بهارا تمام است کار زمستان
نماندیم ما زیر بار زمستان



02 فروردین 1396 822 0

از آن زمان که پسرهای او شهید شدند...

میان بارش بارانی از ستاره رسید
اگرچه مثنوی... اما چهارپاره رسید

چهار پاره ی تن، نه چهارپاره ی دل
چهار ماه شب بی کسی ولی کامل

چهار ابر به باران رسیده درساحل
چهار رود به پایان رسیده دریا دل

چهار فصل طلایی ولی میان خزان
چهار بغض غم انگیز و مادری نگران

چهار مرتبه وقتی به غم دچار شوی
برای دشمن خود نیز گریه دار شوی

مدینه، حسرت دیرینه ی دو چشم ترش
چهار قبر غریب است باز در نظرش

چقدر خاطره مانده است در مفاتیحش
و دانه دانه ی اشکی که بوده تسبیحش

نشسته بود شب جمعه ای کنار بقیع
کمیل زمزمه می کرد در جوار بقیع

غروب، لحظه ی تنهاییش دوباره رسید
غروب ها دل او خون تر است از خورشید

به غصه های جگرسوز می زند پهلو
دوباره شعله کشیده است آب وقت وضو

شروع می کند او لیله المصاءب را
همینکه دست به پهلو نماز مغرب را…

چهار رکعت دلواپسی پس از مغرب
چهار نافله در بی کسی پس از مغرب

در آسمان نگاهش که بی ستاره شده
چهار آینه مانده،هزار پاره شده

شکست آیینه هایش میان گردوغبار
شلمچه، ترکش وخمپاره، کربلای چهار

از آن زمان که پسرهای او شهید شدند
یکی یکی همه موهای او سفید شدند

و همسری که به دل غصه ای گذاشت،وَ رفت
نماز صبح سر از سجده برنداشت،وَ رفت

اگرچه بین غم وغصه های خود تنهاست
ولی چهارم هر ماه روضه اش برپاست

طراوتی که نرفته است سالها از دست
بهشت خانه ی او سفره ی اباالفضل است...



21 اسفند 1395 1243 0

یاس تنها یک سحر مهمان ماست

باید از فقدان گل، خونجوش بود
در فراق یاس، مشکی پوش بود

یاس ما را رو به پاکی می برد
رو به عشقی اشتراکی می برد

یاس یک شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست

بعد روی صبح، پرپر می شود
راهی شبهای دیگر می شود

یاس مثل عطر پاک نیّـت است
یاس استنشاق معصومیّـت است

یاس بوی حوض کوثر می دهد
عطر اخلاق پیمبر می دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه های اشکش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
می چکانید اشک حیدر را به چاه

عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یک چشمه الماس است و بس

اشک می ریزد علی مانند رود
بر تن زهرا: گل یاس کبود

گریه کن زیرا که دُخت آفتاب
بی خبر باید بخوابد در تراب

این دل یاس است و روح یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین

نیمه شب دزدانه باید در مغاک
ریخت بر روی گل خورشید، خاک
........................................
یاس بوی مهربانی می‌دهد
عطر دوران جوانی می‌دهد

یاسها یادآور پروانه‌اند
یاسها پیغمبران خانه‌اند

یاس ما را رو به پاكی می‌برد
رو به عشقی اشتراكی می‌برد

یاس در هر جا نوید آشتی‌ است
یاس دامان سپید آشتی‌ است

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس
بر لبان ما كه می‌خندید؟ یاس

یاس یك شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یك سحر مهمان ماست

بعد روی صبح پرپر می‌شود
راهی شبهای دیگر می‌شود

یاس مثل عطر پاك نیت است
یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه‌ها رو كرده‌اند
یاس را پیغمبران بوییده‌اند

یاس بوی حوض كوثر می‌دهد
عطر اخلاق پیمبر می‌دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه‌های اشكش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
می‌چكانید اشك حیدر را به چاه

عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یك چشمه الماس است و بس

اشك می‌ریزد علی مانند رود
بر تن زهرا: گل یاس كبود

گریه کن آری چون ابر چمن
بر كبود یاس و سرخ و نسترن

گریه كن حیدر كه مقصد مشكل است
این جدایی از محمد مشكل است

گریه كن زیرا كه دخت آفتاب
بی‌خبر باید بخوابد در تراب

گریه كن زیرا كه گلها دیده‌اند
یاسهای مهربان كوچیده‌اند

گریه كن زیرا كه شبنم فانی است
هر گلی در معرض ویرانی است

ما سر خود را اسیری می‌بریم
ما جوانی را به پیری می‌بریم

زیر گورستانی از برگ رزان
من بهاری مرده دارم ای خزان

زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد

ای بهار گریه‌بار ناامید
ای گل مأیوس من یاس سپید




16 اسفند 1395 9563 0

تاریخ را بخوان اخوی این چنین نبود

 

سلمان کیستید مسلمان کیستید؟
با این نگاه شیعه ی چشمان کیستید؟

با این نگاه شعله ور از برق افتراق
با این نگاه خط زده بر خطبه ی وفاق

با این نگاه پر شده از خط فاصله
دور از ملاحظات روایات واصله

با کیست این نگاه؟ پی چیست این نگاه؟
آیینه ی نگاه علی نیست این نگاه

چشم علی که محو افق های دور بود
از درد و داغ شعله ور اما صبور بود

چشمی که حرف حرف سکوتش شنیدنی ست
چشمی که ربنای قنوتش شنیدنی است

آن حرف ها چه ژرف چه ژرفند خوانده اید؟
آن حرف ها شگفت و شگرفند خوانده اید؟

از درد بی امان چه بگویم شنیده اید
از خار و استخوان چه بگویم شنیده اید

مولا رسیده بود به سوزان ترین مصاف
اما نبرد دست به شمشیر اختلاف

تیغی که در مصاف به فریاد دین رسید
این بار در غلاف به فریاد دین رسید

چون لیلة المبیت علی از خودش گذشت
آتش به سینه داشت ولی از خودش گذشت

آتش به سینه داری اگر، شعله ور مباش
هیزم بیار سوختن خشک و تر مباش

دامن مزن به آتش این قیل و قال ها
از حق بگو، چنانکه علی گفت سال ها

از حق بگو ولی نه به توهین و افترا
با منطق علی، نه به توهین و افترا

القصه سیره ی علوی این چنین نبود
تاریخ را بخوان اخوی این چنین نبود

بادا که تا همیشه بمانیم با علی
سلمان شویم و مسلم این راه یا علی

 



06 اسفند 1395 2146 2
صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها