دفتر شعر

شاید تو برگشتی و برگشتند باران ها

 

لب تشنه خوابیدند پای حوض گلدان ها
شاید تو برگشتی و برگشتند باران ها
 
شاید تو برگشتی و شهریور خنک تر شد
دنیا کمی آرام شد، خوابید طوفان ها
 
شاید تو برگشتی و مثل صبح روز عید
پر کرد ذهنِ خانه را تبریکِ مهمان ها
 
آن وقت دورِ سفره می گویند و می خندند
بشقاب ها، چنگال و قاشق ها، نمکدان ها
 
آن وقت عطرِ چای لاهیجان و لیمو ترش
آن وقت رفت و آمدِ شیرین قندان ها
 
تو نیستی و استکان ها نیز خاموش اند
ای کاش بودی تا تمام روز فنجان ها...


19 آذر 1395 1929 1

فرسوده ی کشاکش امواج کوچک است

 

چون کوه، سخت و ساکت و تنها نشسته است
انگار سال‌ هاست همین جا نشسته است
 
این صخره ی عظیم که با زخم سینه اش
یک عمر پای صحبت دریا نشسته است
 
فرسوده ی کشاکشِ امواجِ کوچک است
اما چه با وقار و شکیبا نشسته است
 
خورشید روی شانه و مهتاب در بغل
در کارِ روشنایی دنیا نشسته است
 
رفتند زیرِ آب تمام جزیره ها
تنها هم اوست، اوست که تنها نشسته است
 
آن صخره ی عظیم که با چشم های خیس
جشنِ حباب را به تماشا نشسته است


23 اسفند 1394 825 0

نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را..

 

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
 
نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد
 
نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه!
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد!
 
چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و
چقدر جعبه ی پر راهی خیابان شد
 
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد!
 
چطور قصه ام این قدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد؟
 
انار سرخِ سرِ شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد


29 مهر 1394 1019 0

کم کم دلت سرگرمی جالب تری می خواست

 

وقتی مرا در جعبه، پشتِ ویترین دیدی
مثل تمام بچه ها از شوق خندیدی
 
اسباب بازی های مثل من فراوان بود
اما مرا برداشتی روی زمین چیدی
 
گاهی قطار و گاه کشتی ساختی از من
گاهی درختی که از او آلوچه می چیدی
 
با اشک هایت گریه کردم، زندگی کردم
با خنده هایم زندگی کردی و خندیدی
 
تو قد کشیدی، قد کشیدند آرزوهایت
کم کم مرا در خاطرات کهنه پیچیدی
 
کم کم دلت سرگرمی جالب تری می خواست
کم کم برایم خواب های تازه ای دیدی
 
یک روز با یک تخته نردِ کهنه برگشتی
(قانون بازی را هم از همسایه پرسیدی)
 
با اشک هایم پاک کردی مهره هایش را
یک جفت تاس از استخوان هایم تراشیدی
 
آن وقت پر شد خانه ات از دود سیگار و
خونِ مرا در استکان کردی و نوشیدی
 
آن وقت دنیا شد قماری تلخ و ما در آن
هی باختیم و باختیم... اما نفهمیدی...


04 مرداد 1394 1667 2

گیرم تمام باغچه را زیر و رو کنند

 

بیل و کلنگ و ریشه بُر و گاوآهن اند
دارند روستای مرا شخم می زنند
 
دارند دانه دانه درختان سبز را
با داس و تیشه، از کمر، از ریشه می زنند
 
اینجا در آسمان همه ی شب ستاره ها
مانند شمع های عزاخانه روشن اند
 
اینجا تمام روز زنانی سیاه پوش
در سوگ سروهای جوان، موی می کَنند
 
گیرم تمام باغچه را زیر و رو کنند
شایع کنند غنچه و پروانه دشمن اند
 
گیرم که زیرِ ضربِ تبرهای تیزشان
حتی درخت های تنومند بشکنند...
 
من جلگه ی وسیع شمالم، چه می کنند
با این همه جوانه که در سینه ی من اند؟


04 اردیبهشت 1394 1344 1

باور نکردی...برف آمد..برف پشت برف

 

گفتم به باغ من نیاور باد و باران را!
حالا چطور آرام خواهی کرد توفان را؟
 
حالا چطور از خانه ام پرواز خواهی داد
این قار قار شوم..این خیل کلاغان را؟
 
حالا چطور از شانه ام پایین می اندازی
سرپنجه های اسکلت وار زمستان را؟
 
گفتم که فصلی تازه، فصلی سرد در راه است
گفتم که جدی تر بگیر این برگ ریزان را!
 
باور نکردی حرف هایم را و خندیدی
هرقدر گفتم لا اقل این سقف ویران را...
 
باور نکردی...برف آمد..برف پشت برف
پوشاند صحن خانه را، پوشاند ایوان را
 
آوار شد بر شانه هامان برف و کرکس ها
از شاخه ها گنجشک های خیس لرزان را...
 
حالا تمام روز روی تلّی از آوار
بنشین و تا شب قار قار این کلاغان را...


02 اسفند 1393 905 0

بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟

 

تا پرده را پس می زند انگشتِ بی خوابی
رد می شوند از آسمان شش هفت مرغابی
 
یاد تو می افتم که می گفتی چهل سال است
شب ها کنار یک درختِ کاج می خوابی
 
- «شب ها هوا زیر درخت کاج شنگین است
من رخت خوابم را همین جا توی مهتابی...»
 
یاد تو می افتم...(چقدر این خانه تاریک است!)
یاد تو می افتم...تو و آواز (سیما بینا) و صدای
 
قل قل قلیان و عطر چای...
شب های تابستان و آن...آن فرشِ عنّابی...
 
بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟
افتاده از سقف جهان یک کاشیِ آبی!


24 آذر 1393 1253 0

تو نیستی و کلاغان چه عالمی دارند!

 

چه شکل های غم انگیز مبهمی دارند‍!
و ابرها چه خیالات مبهمی دارند!
 
چقدر ساکت و سنگین و سرد می گذرند
سیاه و غم زده انگار ماتمی دارند
 
حیاط خانه پُر از پَر، پُر از زباله شده ست
تو نیستی و کلاغان چه عالمی دارند!
 
تو نیستی...منم و بادهای پاییزی
که دست از سر این خانه بر نمی دارند
 
منم که پنجره را باز می کنم هر روز
و فکر می کنم این کاج ها غمی دارند
 
تو نیستی... منم و شاخه های خشک انار
و ابرها چه خیالات درهمی دارند!


21 آبان 1393 1270 0

می شود شب با همین تصویرها دیوانه ات

 

شب که بر می گردی از دریا به سمت خانه ات
دانه های ریز شن چسبیده روی شانه ات
 
قایقت را دست تنها می کشی بر ماسه ها
بعد با آن حالتِ محزونِ مغرورانه ات
 
تور خالی را به روی شانه می اندازی و
می شود شب با همین تصویرها دیوانه ات
 
راه می افتد به دنبال تو ماه و تا سحر
می نشیند منتظر بر پشت بام خانه ات
 
شب که جنگل مثل موهایت پریشان است و باد
آرزومندانه دستی می کشد بر شانه ات
 
بعد از پیراهنِ خیسِ تو این دریاست که
قطره قطره می چکد بر فرش های خانه ات
 


25 شهریور 1393 992 1

آه ای نهال! با تو چه کردند ارّه ها؟

 

با غرّشی به کار می افتند پرّه ها
آن وقت از تمام تنت خاک ارّه ها...
 
حتی درخت های کهنسال دور دست
هی آه می کشند در اعماق درّه ها
 
آه ای نهالِ کوچک تنها! چه کرده است
با ساقه های تردِ تو دندانِ ارّه ها؟
 
با تو چه کرده اند تبردارهای پیر؟
با تو چه کرده اند؟ که عمری ست برّه ها
 
اندام های سبز تو را می جوند...آه!
آه ای نهال! با تو چه کردند ارّه ها؟


13 شهریور 1393 1287 2

ترک های دهان وا کرده در این خاک بسیارند

 

نگاهت طعم باران های بادآورده را دارد
که بعد از سال ها بر سرزمینی خشک می بارد
 
شبیه دارویی که روی زخمی کهنه بگذارند
اگر چه حرف هایت گاه روحم را می آزارد
 
ولی من باز هم مثل کویرِ تشنه ای هستم
که بی تاب است تا خود را به بارانِ تو بسپارد
 
ترک های دهان وا کرده در این خاک بسیارند
تویی، تا لطف خاصت دست بر زخم که بگذارد...!
 
تو هر ساعت به سمتی می روی، ای ابر! بیخود نیست
دلم می لرزد و دست چپم این قدر می خارد
 
انار نوبری! هر میهمانی می رسد از راه
تو را می خواهد از ظرفِ بزرگِ میوه بردارد!


30 مرداد 1393 1229 0

در من زنان دیگری را کشف خواهی کرد

 

در سر خیال عشق های دیگری را هم...
حتی اگر گاهی زن زیباتری را هم...
 
آن قدر نزدیکی به من، آن قدر نزدیکی
که می پذیرم اینکه از من بگذری را هم
 
حتی تحمل می کنم بی اعتنایی ها،
سنگین سری ها، خنده های سرسری را هم
 
زن بودنم را برده ام از یاد و خواهد برد
از یاد چشمانم نگاهت دلبری را هم
 
وا می کنم از سر، به روی شانه می ریزم
دلتنگی موهای زیر روسری را هم
 
در من زنان دیگری را کشف خواهی کرد
با هر یک اما رنج های دیگری را هم...


12 تیر 1393 387 0

هر بار با یک بوسه می بستی دهانم را

باران گرفتی خیس کردی گیسوانم را

باد آمدی و ریختی در هم جهانم را
 
آن قدر مثل آفتاب ظهر تابیدی
تا سوخت گرمای تو مغز استخوانم را
 
باغ انار کوچکی بودم که با لبخند
از پا درآوردی درختان جوانم را
 
می دیدم عریان می شود سرشاخه هام اما
هر بار با یک بوسه می بستی دهانم را
 
حالا چهل روز است دستان تو یخ کرده ست
حالا چهل روز است ابری آسمانم را-
 
پوشانده و هر روز و هر شب برف می آید
در این هوا من سارهای نیمه جانم را-
 
با قصه های آفتابی گرم خواهم کرد
که روزگاری با نفس هایش جهانم را...


11 تیر 1393 224 0

من استکانم شد به لب تر کردني خالي

چون واگني فرسوده در راه آهني خالي

از من چه باقي مانده جز پيراهني خالي؟
 
دارد فرو مي ريزد اجزاي تنم در من
آن طور که ديواره هاي معدني خالي
 
چون آخرين سربازِ شهري سوخته يک عمر
جنگيده ام در مرزهاي ميهني خالي
 
حالا که سر چرخانده ام در باد مي بينم
پشت سرم شهري ست از هر روشني خالي
 
گنجايشِ اين جام ها اندازه ي هم نيست
من استکانم شد به لب تر کردني خالي
 
آن باغبانم که پس از يک عمر جان کندن
از باغ بيرون آمدم با دامني خالي


11 تیر 1393 149 0

به خود اجازه ندادم به دیدن تو بیایم

اگر نسیم به آسانی از تو کرد جدایم
هنوز خاطره هایت نمی کنند رهایم

هنوز خواب و خوراکم شبیه آن شب اول
هنوز مثل همان روزهاست حال و هوایم

مرا که قاصدکی توی دست های تو بودم
به باد دادی و دیگر مهم نبود برایم

که بادهای سرآسیمه ی گرسنه چه هنگام
کجای وحشت این خاک می کنند رهایم

مرا شکست، مرا سوخت حسرت تو ولی باز
به خود اجازه ندادم به دیدن تو بیایم

گرفته ام جگرپاره را میان دو دندان
مرا ببخش اگر باز هم گرفته صدایم!

تو بادبادک خود را به باد دادی و رفتی
منم که بسته هنوز این نخ بلند به پایم...


31 خرداد 1391 1586 1

چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد؟

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه!
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد!

چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و
چقدر جعبه ی پُر راهی خیابان شد!

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد!

چطور قصه ام این قدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد؟

انارِ سرخِ سرِ شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد


31 خرداد 1391 1231 0

تو رفته ای و بگو بی تو من چرا باشم؟

اگر یکی... یکی از آن پرنده ها باشم
که در هوای تو، در آسمان رها باشم

نه آب و دانه و نه آشیانه می خواهم
نه اینکه مثل فلان مرغ خوش صدا باشم

برای من که تنم یخ زده است این کافی است
که با نوازش خورشید آشنا باشم

که دست های تو را آفتاب گرم! ولی
تو رفته ای و بگو بی تو من چرا باشم؟

چگونه بی تو بمانم در این هوا و چطور
به بی خیالی دیگر پرنده ها باشم؟


31 خرداد 1391 2349 0

آمدی، رفتی و هی چرخ زدی، شاخه شکستی

شاخه ی یاس مرا هم که بریدی، که شکستی
دیگر ای باد! در این باغچه دنبال چه هستی؟

دست بر شانه ی هر گل که زدی روی زمین ریخت
سوخت، بر دامن هر بوته ی سبزی که نشستی

با تو یک برگ نرقصید در این باغچه، یک بار
نکشیدی سرِ یک غنچه ی پرپرشده دستی

تو که در باغ به پروانه پر و بال ندادی
در چرا روی کلاغان هوس باز نبستی؟

آمدی باغ مرا زیر و زبر کردی و رفتی
آمدی، رفتی و هی چرخ زدی، شاخه شکستی

آخرین شاخه همان یاس جوان بود که افتاد
دیگر ای باد! در این باغچه دنبال چه هستی؟


31 خرداد 1391 1377 0

دوباره دل به کدامین خیالِ خام ببندم؟

بگو کجا بروم؟ سر به شانه ی که بمیرم؟
پس از تو دستِ تمنا به دامنِ که بگیرم؟

دوباره دل به کدامین خیالِ خام ببندم؟
دروغ های فریبنده ی که را بپذیرم؟

چگونه پَر بکشم از شکارگاه تو وقتی
نگاه های تو این طور بسته اند به تیرم؟

مرا رها کن و بگذر شکارچی! که شکاری
همیشه در تله افتاده ام، همیشه اسیرم

تو چون جرقه به دامانِ من نشستی و دیگر
قرار نیست که بعد از تو من قرار بگیرم


31 خرداد 1391 1053 1

چشم های روشنت از کهربا گیراترند

هر چقدر این روزها دستان من تنهاترند
چشم هایت شب به شب زیباتر و زیباترند

رازداری های من بیهوده است، این چشم ها
از تمام تابلوهای جهان گویاترند

این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو
هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟

من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی
چشم های روشنت از کهربا گیراترند

یک قدم بردار و از طوفان آذر پس بگیر
برگ هایی را که از شلاّق باران ها ترند

باد می آید، درخت نارون خم می شود
شاخه های لُخت از دستانِ من تنهاترند


31 خرداد 1391 2378 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها