دفتر شعر

صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد

صداي ذکر تو شب را فرشته باران کرد
عبور تو لب «شيراز» را غزل خوان کرد
 
«کرم نما و فرود آ که خانه خانه ي توست»
بيا که چشم و دلت شهر را چراغان کرد
 
چو خواهرت که ز «درياچه ي نمک» دل برد
هواي زلف تو درياچه را «پريشان» کرد
 
نه شيخ شهر، تو شاهي که با چراغ رسيد
و برق عشق تو ما را گرفت و انسان کرد
 
ولي چه حيف که آن طره ي خيال انگيز
چه زود آمد و دل برد و روي پنهان کرد
 
چه اشک ها که ضريحت به گونه ها جاري
چه دردها که خدا با دل تو درمان کرد
 
شرابِ خون تو جوشيد و جان «حافظ» را
به جرعه اي غزل از جام غيب مهمان کرد
 
و گنبد تو براي دل کبوترها
چه مهربان شد و پرواز را چه آسان کرد
 
سفر اگر چه چنين ناتمام ماند، ولي
صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد


26 فروردین 1396 2301 1

وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید

چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می ‌شوی
مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌ شوی
 
شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌ شوی
می رسی از راه و پایان فراقش می ‌شوی
 
غصه ‌اش را محو در چشم سیاهت می کند
خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می کند 
 
با «حلیمه» می ‌روی، تا کوه تعظیمت کند
وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند
 
هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند
ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند 
 
خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌ کنی
دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می‌ کنی 
 
دید نورت را که در مهتاب بی حد می‌ شود
آسمانِ خانه‌ اش پر رفت و آمد می‌ شود
 
مست از آیین ابراهیم هم رد می شود
با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می شود 
 
گشت ساغر تا به دستان بنی‌ هاشم رسید
وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید 
 
یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت
وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت
 
ناز ِلبخندت قرار از سینه‌ ی یثرب گرفت
خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت 
 
بی ‌قرارت شد «خدیجه» قلب او بی‌ طاقت است
تاجر خوش ذوق فهمیده‌ ست: عشقت ثروت است
 
نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو
داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو
 
از گلستان خدا یاس معطر مال تو
ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو 
 
بوسه تا بر گونه‌ ات اُم ابیها می ‌زند
روح تو در چشمهایش دل به دریا می‌ زند 
 
دل به دریا می‌ زنی ای نوح کشتیبان ما
تا هوای این دو دریا می‌ بری توفان ما
 
ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما
ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما 
 
روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن
«قاب قوسینی» چنین می ‌خواست «او ادنی» شدن 
 
خوشتر از داوود می‌ خوانی، زبور آورده‌ ای؟
یا کتاب عشق را از کوه نور آورده‌ ای؟
 
جای آتش، باده از وادی طور آورده‌ ای
کعبه و بطحا و بتها را به شور آورده‌ ای 
 
گوشه چشمی تا منات و لات و عُزا بشکنند
اخم کن تا برج‌ های کاخ کسرا بشکنند 
 
ای فدای قد و بالای تو اسماعیل‌ ها
بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل‌ ها
 
«ما عرفناک»ت زده آتش در این تمثیل‌ ها
بُرده ‌ای یاسین! دل از تورات‌ ها، انجیل‌ ها 
 
بی عصا مانده‌ست، طاها!دست موسی را بگیر
از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر 
 
باز عطر تازه‌ات تا این حوالی می‌ رسد
منجی دلهای پُر، دستان خالی می‌ رسد
 
گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی می ‌رسد
نیستی اینجا ببینی با چه حالی می‌ رسد 
 
خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او
جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او


07 دی 1394 1314 2

بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد

مریض آمده اما شفا نمی خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی خواهد
 
برای پیش تو بودن بهانه‌ ای کافی‌ست
بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد
 
دلیل ناله‌ ی ما یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی خواهد
 
فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟...
 

همین قدر که غباری بر آستان باشد

رواست حاجت عاشق، دعا نمی خواهد
 
ببین به گوشه‌ ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟
 
تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی خواهد؟
 
نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی خواهد


23 آذر 1394 1146 0

نظر عشق چنين است،نپرسيد چرا

گل من نقش زمين است نپرسيد چرا؟
کار پاييز همين است  نپرسيد چرا؟
 
زني افتاد و رگ غيرت عالم نگريست
نظر عشق چنين است نپرسيد چرا؟
 
گاه مردي که جهان دور سرش مي گردد
بي کس و کارترين است نپرسيد چرا؟
 
تا نرنجد دل من، فاطمه هرچند که ديد
حيدرش خانه نشين است نپرسيد چرا؟
 
بي جواب است سلامم نه تعجب نکنيد
آخر اين شهر، مدينه است نپرسيد چرا؟


03 فروردین 1394 1902 1

کربلايي و مبتلا داري، شهر عشقي برو بيا داري

گرچه باور نميکنم اما  مي روم کربلا خدا را شکر
 مردُم!آقاي مهربانم باز راه داده مرا خدا را شکر
 
کربلايي و مبتلا داري، شهر عشقي برو بيا داري
بر سر قدس و کعبه جا داري، با دو گنبد طلا خدا را شکر
 
گرچه دنيا چنين پر آشوب است، درکنار تو جاي ما خوب است
گوشه ي کشتي حسينيم و گوشه ي چشم ناخدا را شکر
 
اين که دل بي قرار عباس است، کار دل نيست کار عباس است
هر که پروردگار عباس است، اوست تنها خدا، خدا را شکر
 
بغض ها کينه ها عداوت ها، غصه ها ترس ها حسادت ها
فقط اينجا ميان هيئت ها، کرده ما را رها خدا را شکر
 
درد ما چيست؟ عاشقي، مستي، اي که دردمان دردها هستي!
اينکه لطفت نکرده تا حالا درد ما را دوا خدا را شکر


05 آبان 1393 1454 0

دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی

می خورد بر گونه ام از جانب صحنت شمیمی
می دھی اذن دخول این بار آقا با نسیمی
 
فرق دارد زائرت واگویه ھایش با ھمیشه
دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی
 
دست خالی آمدم رسم ادب این نیست آقا
میھمان با توشه ای آید به دیدار کریمی
 
در میان سوره ھای چشم ھای مھربانت
«توبه»ام دارد چه«بسم الله الرحمن الرحیم»ی
 
شاه توس! آواره ی آھنگ ناقوست مسیحی
یابن موسی! بی قرار طور آھویت کلیمی
 
از تو پنھان نیست شرح غصه ھا ھر چند گم شد
در صدای کفترانت ناله ھای یا کریمی
 
زخم ھای کھنه با دیدار تو درمان شد اما
دردھای تازه آوردیم ای یار قدیمی!


15 شهریور 1393 1467 0

چه قشنگ است که زینب دوبرابر باشد

باید از دامن او دشت معطر باشد
هر کسی مثل شما دختر کوثر باشد
 
بی گمان این دل شیری که تو داری بانو!
می تواند فقط از جانب «حیدر» باشد
 
«زینب» دوم گلخانه ی «زهرا» شده ای
چه قشنگ است که «زینب» دو برابر باشد
 
شب جشن تو مَلَک بال زنان می‌ آید
چون پدر شوهرتان «حضرت جعفر» باشد
 
پیش دریای دلت موج بلا کوچک بود
- عاشقی- صبر تو از عقل فراتر باشد
 
«ام کلثوم»! دعا کن نرسد روزی که
دختری شاهد افتادن مادر باشد
 
خاطرت باشد اگر شاهد عاشورایی
آتش خیمه هم از  آتش این در باشد
 
اولین شاعر این داغی و شعرت بانو!
شعله ای گشته که بر سینه ی دفتر باشد
 
بی سبب نیست که عمرت به درازا نکشید
وای از آن دل که در آن داغ برادر باشد


03 شهریور 1393 206 0

«ایوان نجف عجب صفایی دارد»

عشق من و تو چه ماجرایی دارد
این قصه چه شاهی چه گدایی دارد
 
من بین صفا و مروه هم می گویم
«ایوان نجف عجب صفایی دارد»


02 شهریور 1393 403 0

ایوان نجف عجب صفایی دارد

عشق من و تو چه ماجرایی دارد
این قصه چه شاهی و چه گدایی دارد
من بین صفا و مروه هم می گویم
«ایوان نجف عجب صفایی دارد»


22 اردیبهشت 1393 9611 1

مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی


سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

که گفته کشتی نوحی؟ تو مهربان تر از اویی
که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

بگو چرا نشوم آب که دست یخ زده ام را
دویدی و نرسیده به خیمه گاه گرفتی

چنان تبسم گرمی نشانده ای به لبانت
که از دل نگرانم مجال آه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت
تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی







15 آبان 1392 2300 0

در ندبه ها به زور دعا عاشقت شدیم

لطفی کن و نپرس چرا عاشقت شدیم؟
حتماً دلیل داشت که ما عاشقت شدیم

در حیرتم که عشق از آثار دیدن است
ما کورها ندیده چرا عاشقت شدیم؟

اثبات می کنیم؛ بفرما! قسم که هست
باور نمی کنی؟ به خدا! عاشقت شدیم؟!

کی عاشقت شدیم فراموشمان شده
حالا مهم که نیست کجا عاشقت شدیم

گفتند پشت ابری و ما بی حواس ها
چون کودکان سر به هوا عاشقت شدیم

دیدیم سخت بود کمی لایقت شویم
در ندبه ها به زور دعا عاشقت شدیم

بی اعتنا به میل تو و آبروی تو
گفتیم مثل شاه و گدا عاشقت شدیم

این میوه ها رسیده و یاران گرسنه اند
اینجا که کوفه نیست، بیا! عاشقت شدیم


06 تیر 1391 1809 0

مهربانم! چشم بارانی چه می آید به تو

مهربانم! چشم بارانی چه می آید به تو
این ردای سبز روحانی چه می آید به تو

آن نگاه زیرچشمی با وقارت می کند
این تبسم های پنهانی چه می آید به تو

حرکت آن خال مشکی با تکان های لبت
تا که شب «والیل» می خوانی چه می آید به تو

موی مجنون، ریش درویشی چه می آید به من
ناز لیلا، اخم سلطانی چه می آید به تو

اخم کن! آخر نمی دانی که وقتی ابرویت
چین می اندازد به پیشانی، چه می آید به تو

بی قرارِ رفتنی، موجی بزن دریای من!
گرچه آرامی، پریشانی چه می آید به تو

قیصرِ رومی حجازی! آن عبور با شکوه
با سواران خراسانی چه می آید به تو

خال تو آن نقطه ی پایان دفترهای ماست
خال در این بیت پایانی چه می آید به تو


04 تیر 1391 2841 1

آنقدر بزرگی که همه فاصله ها را...

برگشته غباری نگران، از سفرِ آه
یا حضرت آیینه! منم، من، پسرِ آه
پر می کشد این کفتر بی بال و پرِ آه
وقتی بکشد آینه دستی به سر آه

من آهم و آن روز تو آهو شده بودی
هنگام سفر بود، پرستو شده بودی

«آن یار کزو خانه ی ما جای پَری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود»
انگار در اعماق نگاهش خبری بود
در شهر خودش بود و دلش در سفری بود

می رفت دلت کوی به کو، خانه به خانه
«جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه»

انگار کسی رو به خراسان به نماز است
با چادر سبزی که پر از عطر حجاز است
«اَلمِنَّتُ لله که درِ میکده باز است»
مستی -به خدا- پیش دو چشم تو مجاز است

من مست ترین حوض تواَم حضرت مهتاب!
از این همه اشک است اگر شور شد این آب

در سفره ی مهمان تو جز نور خدا نیست
هر لقمه مگر با نمک نام رضا نیست
از شوق تو در صحن و خیابان تو جا نیست
کس نیست که در دامن مهر تو رها نیست

حق دارد اگر یوسف ما هم به تو نازد
یک مسجد و میخانه کنار تو بسازد

آنقدر عزیزی که دل قافله ها را...
آنقدر بزرگی که همه فاصله ها را...
آنقدر کریمی که تمام گله ها را...
از قافیه بگذر بگشا این گره ها را

نزدیک ترین سنگ صبور دل مایی
هم دامن زهرایی و هم دست رضایی


04 تیر 1391 1520 0

مشهد از نزدیک، قم از دور می گوید رضا

آسمان دلگیر بود اینجا، زمینش خسته بود
قرنها بال کبوتر، پای آهو بسته بود

سرزمین عشق بود اما سلیمانی نداشت
ملک عاشق ها هزاران سال سلطانی نداشت

باده نوشان شهرشان یک عمر بی میخانه بود
دست پیمان بسته ی این قوم بی پیمانه بود

تا سحرگاهی ورق برگشت و خوش شد سرنوشت
آمد و خاک خراسان تکه ای شد از بهشت

کعبه و حج فقیران بود، می دانی چه کرد؟
آمد و ذیقعده در تقویم ما ذیحجه کرد

سرزمین تشنه ی ما بعد از آن میخانه داشت
ساقی خوش ذوق در میخانه، سقاخانه داشت

بعد از آن دستان ما در دست گوهر شاد بود
مثل عیسی قبله ی ما پنجره فولاد بود

تا که او را دیده، بند از پای آهو وا شده
از همان روز است چشم آهوان زیبا شده

از همان روز است این دل ها کبوتر می شوند
از تماس چوب پرها صاحب پر می شوند

چشم وا کن کور مادر زاد! گنبد را ببین
نور صحن عالم آل محمد(ص) را ببین

چشم وا کن پاره ای از پیکر پیغمبر است
یا علی گویان بیا! همنام جدش حیدر است

گوش کن اینجا دل هر سنگ می گوید رضا
سینه ی نقاره با آهنگ می گوید رضا

نور می گوید رضا، انگور می گوید رضا
مشهد از نزدیک، قم از دور می گوید رضا

مُهر می گوید رضا، سجاده می گوید رضا
خضر اینجا بر درت افتاده می گوید رضا

السلام ای شمس! محتاج نگاهی مانده ایم
در شب تاریک و مرداب سیاهی مانده ایم

یک نظر کن تا که از دیوار ظلمت رد شویم
شاهد «نورٌ علی نور»ِ تو در مشهد شویم


04 تیر 1391 1950 1

می دهی اذن دخول این بار آقا با نسیمی

می خورد بر گونه ام از جانب صحنت شمیمی
می دهی اذن دخول این بار آقا با نسیمی

فرق دارد زائرت واگویه هایش با همیشه
دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی

دست خالی آمدم رسم ادب این نیست آقا
میهمان با توشه ای آید به دیدار کریمی

در میان سوره های چشم های مهربانت
«توبه»ام دارد چه«بسم الله الرحمن الرحیم»ی

شاه توس! آواره ی آهنگ ناقوست مسیحی
یابن موسی! بی قرار طور آهویت کلیمی

از تو پنهان نیست شرح غصه ها هر چند گم شد
در صدای کفترانت ناله های یا کریمی

زخم های کهنه با دیدار تو درمان شد اما
دردهای تازه آوردیم ای یار قدیمی!


04 تیر 1391 1783 0

مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟

مریض آمده اما شفا نمی خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی خواهد

برای پیش تو بودن بهانه ای کافی است
بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد

دلیل ناله ی ما یک نگاه محبوب است
وگرنه درد دل ما دوا نمی خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت
نماز در حَرَمت «اهدنا» نمی خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد
رواست حاجت عاشق، دعا نمی خواهد

ببین به گوشه ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی خواهد؟

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی خواهد


04 تیر 1391 2065 0

مانند مزار مادرش گم شده است

آن زینب او عزیز مردم شده است
این فاطمه اش ملیکه ی قم شده است
افسوس که نام اُم کلثوم فقط
مانند مزار مادرش گم شده است


04 تیر 1391 1371 0

مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

که گفته کشتی نوحی؟ تو مهربان تر از اویی
که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

بگو چرا نشوم آب که دست یخ زده ام را
دویدی و نرسیده به خیمه گاه گرفتی

چنان تبسم گرمی نشانده ای به لبانت
که از دل نگرانم مجال آه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت
تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی


04 تیر 1391 1434 1

اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟
اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

خواهشم را رد نکن من تازه دامادم ولی
با عسل در دست من ساغر نمی خواهی عمو؟

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت
قاسمت را پیش خود آن ور نمی خواهی عمو؟

چهره ی زهرایی ام زیباست اما یک رجز
روز آخر با دم حیدر نمی خواهی عمو؟

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه
در میان کربلا محشر نمی خواهی عمو؟

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت
بر فراز نیزه هجده سر نمی خواهی عمو؟

پیکرم شاید سم این اسب ها را خسته کرد
یک فدایی این دم آخر نمی خواهی عمو؟

دامنت امروز یک باغ پر از گُل شد بیا
روی این دامن گلی پرپر نمی خواهی عمو؟


04 تیر 1391 1295 0

در هوای بوی خاکت بی قرارم کربلا!

خون چرا از دوری خاکت نبارم کربلا!
مانده ام من بی تو از دنیا چه دارم کربلا!

گفته اند از آسمان ها، من ولی از کودکی
در هوای بوی خاکت بی قرارم کربلا!

روزها را هی شمردم تا که شد وقت سفر
تا بیایم لحظه ها را می شمارم کربلا!

دست خالی آمدن سوی تو خوش اقبالی است
دارم آه و تشنگی در کوله بارم کربلا!

خاک ما گِل کرده اند از روز اول با فرات
زاده ی عشق تواند ایل و تبارم کربلا!

بی قرار از دیدن سقای تشنه پیش آب
اشک ریزان تا قیامت روزه دارم کربلا!

من کبوتر نیستم-حالا بماند چیستم-
هر چه هستم، بسته بر این در مهارم کربلا!

با ملائک روضه می گیریم بگذارند اگر
ذره ای از تربتت را در مزارم کربلا!

عاقبت خاک گِل کوزه گران، هم گر شوم
با نسیم آید به سوی تو غبارم کربلا!

آمدم، رفتم، چه می شد بر نگردم یک سفر
مثل حر روزی بگیری در کنارم کربلا!


04 تیر 1391 1346 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها